<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Occupation; Reporter</title>
      <link>http://www.fahimehkh.com/</link>
      <description>Fahimeh Khezr Heidari&apos;s daily notes</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 07 Feb 2010 11:22:25 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>در ساعت ده صبح ...</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهي گريه، نه از اين گريه‌هاي چند قطره اشكي، گريه‌ي حسابي، هق‌هق ساكت و بي‌حرف و صدا بيش از هر داروي ديگري كه روان‌شناس‌تان ممكن است تجويز كند، حال شما را خوب مي‌كند. منظورم گريه‌هاي متيني است كه خيلي خصوصي‌اند. در چنين حالي شما براي خودتان دلسوزي نمي‌كنيد، نقش قرباني را به خودتان نمي‌گيريد، هيچ كس مقصر نيست، هيچ چيز ماندني نيست و شما همه‌ي اينها را مي‌دانيد و به اين دانسته‌ها احترام مي‌گذاريد و براي همين هم معتقديد رنج‌تان فقط مال خودتان است، پس  آن را زندگي مي‌كنيد.<br />
 امروز سر كلاس فرانسه- بهتر است بگويم وسط كلاس فرانسه - درست وقتي كه با جديت تمام داشتم از روي يك متن فرانسوي آن «ژ»ها  و «غ»‌هاي خيلي قشنگ را مي‌خواندم و  خانم معلم سخت‌گير هم  خطاهاي تلفظي‌ام را تصحيح مي‌كرد، چنين گريه‌اي  بر من  نازل شد. <br />
تلفن زنگ زد، يك مكالمه‌ي به ظاهر معمولي و بعد طوفان گريه... گريه، گريه، از آن گريه‌ها كه تمام نمي‌شوند و نمي‌خواهي كه تمام شوند.از آن گريه‌ها كه مال  زماني در گذشته‌اند و در تو مانده‌اند و حالا با  اشاره يك انگشت مي‌ريزند بيرون.از آن گريه‌هاي شفابخشي كه كتاب و دفتر فرانسه‌تان را خيس مي‌كنند و خانم معلم كه خودش يك پا رفيق است، ناچار درس را تعطيل مي‌كند و  خيلي فوري دو تا قهوه‌ي ترك مهيا مي‌كند تا با هم بنشينيد و حالا دوتايي گريه كنيد :) <br />
اين طوري امروز در ساعت ده صبح،  پس از چند هفته بي‌رمقي و ناخوشي  و دلتنگي دروني ، حال شما كمي بهتر مي‌شود.درد قلبتان ناگهان - به شكل مذبوحانه‌اي-  فرومي‌كاهد و شما تعجب مي‌كنيد از اثري كه بعضي چيزهاي به ظاهر معمولي بر روي نه تنها روح كه حتي جسم آدميزاد مي‌تواند بگذارد.خانم معلم حالا دارد مي‌خندد ولي همچنان اجازه نمي‌دهد كه حتا در اين حال نزار هم فارسي حرف بزنيد و با آن لهجه‌ي شيرين فرانسه‌اش با شما همراهي مي‌كند كه :« Voila, c est  tout...»<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/02/1154.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/02/1154.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 07 Feb 2010 11:22:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شرح حال</title>
         <description><![CDATA[<p>روزهاي بد عجيب فرساينده‌ي  لعنتي‌اي است كه  فقط در شعر مي‌توان دمي پناه گرفت. حال تو بد است ، حال همه بد است و حتي ديگر  غنيمتي مثل دور هم نشستن و گپ زدن و به اشتراك گذاشتن رنج‌هاي بزرگ و شادماني‌هاي اندك  با دوستان همفكر و همقطار هم نه ممكن و ميسر است و نه مثل گذشته، شفابخش. با خودم مي‌گويم اين هم تجربه‌اي بود كه بايد مي‌داشتي و اسمش را گذاشته‌ام <strong>تجربه‌ي تحمل روز سياه</strong> - سياه‌ترين روزها-...</p>

<p>2. اين آخرين جايي است كه مي‌توان در آن پناه گرفت، ادبيات.اين روزها كه - خودخواسته - بيكار و البته بي‌عارم، طبيعي است كه زياد كتاب بخوانم.دامنه‌ي اين كتاب‌ها از جامعه‌شناسي و فلسفه گرفته تا به تازگي كمي تاريخ و البته مثل هميشه ادبيات گسترده است.اينها حوزه‌هاي خيلي محبوب من براي خواندن است اما در اين ميان، ادبيات و بيش از همه <strong>شعر</strong> قبل از اين كه هر چيز ديگري باشد، پناه است، حرف دل است، مثل دنيايي است دورتر از اين سياهي، اين تباهي، اين روزها و شب‌هاي ناكوك انگار بي‌پايان.در اين جهان امن، چند روزي است كه به <strong>غزل‌هاي  ابتهاج</strong> بازگشته‌ام و خوش حالي است. در شعر سايه ظرافت و اشارات و مفاهيم عاشقانه و از سر سوز دل بسيار است و هر كدام هم از ديگري بديع‌تر و شگفت‌انگيزتر و دلنشين‌تر و روح‌نوازتر.اما در اين ميان براي من از همه سوزناك‌تر و درآورتر و البته زيباتر اين اصطلاح «<strong>غبار بي‌سوار</strong>» است كه خيلي خاص خود سايه است؛ آنجا كه در غزل مشهور «<strong>در كوچه‌سار شب</strong>» <br />
مي‌گويد : </p>

<p><strong>نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي‌سوار<br />
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند<br />
</strong><br />
يا  وقتي كه در غزل «<strong>بعد از نيما</strong>» مي‌گويد : </p>

<p><strong>زين بيابان گذري نيست سواران را، ليك<br />
دل ما خوش به فريبي است، غبارا تو بمان</strong></p>

<p>بدعت  و دلنشيني و جانگدازي اين  «غبار بي‌سوار» و اين «فريب» براي من در اين است كه خود شاعر هم مي‌داند همه چيز فريبي و سرابي و غباري بيش نيست، خودش هم مي‌داند كه «سواري» در كار نيست ، كه اصلا «سوار» او را فراموش كرده، كه «سوار» قرار نيست بيايد، كه همه اينها الكي است اما باز نشسته در انتظار و مي‌گويد «غبارا تو بمان». گله‌اي هم ندارد، ناله و فغان هم نمي‌كند، خيلي دروني، خيلي خيلي عميق، غبار را زندگي مي‌كند. نمي‌دانم، يك جوري قلبم فشرده مي‌شود و خيلي عجيب حس اين «<strong>غبار بي‌سوار</strong>» را درك مي‌كنم.</p>

<p>3. اين بار آقايان  خيلي زود شروع نكرده‌اند؟ نمي‌دانم شما هم اين مشكل  را داريد يا اشكال از خود اينجانب «مي‌باشد» ؟ الان يك هفته‌اي هست كه  از بنده اصرار و از «<strong>جي‌ميل</strong>» انكار كه بيا بالا و نمي‌آيد !<br />
  </p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/02/1153.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/02/1153.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 05 Feb 2010 19:03:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ديكتاتوري تو  روز روشن</title>
         <description><![CDATA[<p>نه، مسئله ما فقط ساختار سياسي نيست. به نظر من قبل از ساختار سياسي، مسئله ما ساختار فرهنگي است.مي‌پرسيد چرا ؟ از همين جشنواره نيم‌بند فيلم فجر امسال مثال مي‌زنم و كاري هم ندارم كي آن را تحريم كرده و كي نكرده؛ چون اساسا موضوع مهم‌تري را مي‌خواهم طرح كنم.<br />
هر سال در جشنواره فيلم فجر دم در همه سينماهاي شركت‌كننده در جشنواره، برگه‌هايي با عنوان نظرسنجي از تماشاگران مي‌دهند دست ملت و هميشه قبل از نمايش فيلم هم صداي زيباي آقاي جلال مقامي - كه البته اين روزها به شكل زيبايي پير شده اين صدا - توي سالن‌ها مي‌پيچد كه : « تماشاگر محترم سينما با حضور شما معنا مي‌يابد و چنين و چنان و آخرش هم اينكه لطفا آن برگه‌هايي را كه داديم دستتان، تا آخر فيلم نگه داريد و آز آنجايي كه طبعا نظر شما مهم است و  آنقدر مهم است كه ما هر سال «سيمرغ فيلم برگزيده تماشاگران» را هم مي‌دهيم، اين برگه‌ها را بياندازيد داخل جعبه‌هايي كه دم در خروجي هست و به اين ترتيب نظرتان را درباره فيلم بدهيد.خب تا اينجاي كار كه ظاهرا خيلي هم سيستم دموكراتيك و مدني است و هيچ خبري از ديكتاتوري  نيست.<br />
اما نكته اينجاست كه در همين ساختار طراحي شده بر اساس اصول دموكراسي، خيلي راحت، به راحتي آب خوردن و توي روز روشن مي‌توان ديكتاتوري را حاكم كرد.اينجاست كه ساختارها اهميت  مركزي و بي چون و چراي خودشان را از دست مي‌دهند و فرهنگ و تعهد استفاده از اين ساختارها مهم مي‌شود. حالا ببينيد جعبه‌هاي اخذ راي امسال چه‌‌طوري طراحي شده : يك جعبه با عنوان «<strong>خوب</strong>»، يك جعبه با عنوان « <strong>بسيار خوب</strong>» و يك جعبه هم با عنوان «<strong>عالي</strong>» !! جان من شاخ آدم درنمي‌‌‌‌آيد؟ يعني اين جشنواره اصلا ممكن نيست فيلم «بد» داشته باشد؟‌ يعني فيلم ضعيف اصلا در اين جشنواره قد يك نخود هم نداريم ؟ يعني اصلا گزينه «بد» ممكن نيست ؟ همه چيز حتي در بدترين شرايط «خوب » است؟ يعني اين خزعبلاتي كه امسال به عنوان فيلم در جشنواره دارد نمايش داده مي‌شود همه خوب‌اند ؟  اصلا باشد، همه خوب‌اند، يعني ما در ميان اين چند ده‌هزار نفر تماشاگر، اصلا چيزي به عنوان تنوع و تكثر سليقه نداريم ؟ <br />
خب ببينيد راي دادن و راي گرفتن كلا يك پروسه دموكراتيك است.در اين كه تا حالا ترديدي نشده، اما ملاحظه مي‌فرماييد كه از دل يك فرايند دموكراتيك چه‌قدر ساده و راحت و توي روز روشن مي‌توان ديكتاتوري بيرون كشيد. اين است قصه...</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1152.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1152.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 31 Jan 2010 10:03:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مي‌برتش...</title>
         <description><![CDATA[<p>مي‌برتش، مي‌برتش<br />
از توي اين دنياي دلمرده‌ي چارديواريا<br />
نق‌نق نحس ساعتا، بي‌كاريا<br />
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي<br />
درد قولنج و درد پرخوري و درد اختگي<br />
دنياي بشكن زدن و لوس‌بازي<br />
عروس دوماد بازي و ناموس‌بازي<br />
دنياي هي خيابونا رو الكي گز كردن<br />
از عربي خوندن يه لچك‌به‌سر حظ كردن<br />
دنياي صبح سحرا<br />
تو توپخونه <br />
تماشاي دار زدن<br />
نصف شبا<br />
رو قصه‌ي آقا بالا خان زار زدن<br />
دنيايي كه هر وخت خداش<br />
تو كوچه‌هاش پا مي‌ذاره<br />
يه دسه خاله‌خانباجي از عقب سرش<br />
يه دسه قداره‌كش از جلوش مي‌آد<br />
دنيايي كه هر جا مي‌ري<br />
صداي راديوش مي‌آد<br />
مي‌برتش، مي‌برتش<br />
از توي اين همبونه‌ي كرم و كثافت و مرض<br />
به آبي‌هاي پاك و صاف آسمون مي‌برتش<br />
به سادگي كهكشون مي‌برتش....</p>

<p><strong>به علي گفت مادرش روزي... فروغ </strong></p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1151.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1151.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 17:51:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زعفران و نمك</title>
         <description><![CDATA[<p>نبودنت<br />
نمكي است بر زخم اين شهر<br />
و بودنت <br />
تنها زعفراني كه در اعماق قلبم آب مي‌شد.<br />
در اين حادثه اما<br />
براي من هيچ وقت<br />
نه سنگ مفت بود <br />
و نه گنجشك.<br />
من آن خرس قطبي‌ام<br />
كه آب شدن جهانم را به تماشا ايستاده‌ام.</p>

<p><br />
<strong>پي‌‌نوشت</strong> : اين اصطلاح «<strong>سنگ مفت، گنجشك مفت</strong>» يكي از ظالمانه‌ترين، خشن‌ترين و زشت‌ترين اصطلاحاتي است كه زبان زيباي فارسي دارد و فارسي‌زبان‌ها هم اغلب بدون عميق شدن در معناي آن به كارش مي‌برند....حالا در اين شعر من هم سر و كله‌اش پيدا شده، البته نه فقط براي مخالف‌خواني با اين اصطلاح كه در كاربردي ظريف‌تر و شخصي‌تر و از عمق قلبي كه مي‌سوزد، درد مي‌كند و راهي جز شعر ندارد.</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1150.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1150.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 28 Jan 2010 22:36:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تنفس</title>
         <description><![CDATA[<p>و ما به شما ياد مي‌دهيم<br />
كه چه چيزي را ندانيد<br />
و كدام خاطره‌يي خوش‌تر است.<br />
خواب ديدن<br />
اين طوري كه شما مي‌بينيد<br />
اصلا به صلاح‌تان نيست<br />
اشك<br />
اين طورها كه شما مي‌ريزيد- قطره قطره-<br />
اصلا معنا ندارد.<br />
به غلغل چشمه نگاه كنيد<br />
مگر از اندوه است!<br />
و ما به شما ياد مي‌دهيم<br />
كه چه روياهايي، چه زمان‌هايي خوش‌تر است<br />
در صورت مردودي<br />
البته چاره نيست<br />
به جهنم نيز مي‌رويد.</p>

<p>پايان تنفس!<br />
به سلول‌هاي‌تان برگرديد.</p>

<p>شمس لنگرودي</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1149.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1149.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 18:32:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جانم؛ سرپيچي...</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>بدون «سرپيچي» از قاعده‌هاي زباني، شعر هرگز وجود نخواهد داشت.<br />
</strong></p>

<p>موكاروفسكي</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1148.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1148.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 22 Jan 2010 14:46:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای جلالی عزیز....</title>
         <description><![CDATA[<p>چند تا عکس و یک کتاب پیش من امانت داشتید.زنگ زدم.گفتید :«آره بابا...من که همیشه هستم، پاشو بیا.» باز شروع کردم به شیطنت و به قول دوستی، «بدجنسی».گفتم : « شما همیشه هستید استاد؟ شما که همش از این آسمون به اون آسمون می‌پرید، همش مسافرتین...کی گفته شما همیشه هستین؟» خندیدید، بلند و ادامه‌دار.گفتید: « من در برابر زبان تو تسلیم‌ام، دخترجان.»<br />
بعد من آمدم.دفتر کارتان مثل همیشه شلخته و به هم ریخته بود؛ اما دوست‌داشتنی و گرم و هزاررنگ. امانت‌ها را گذاشتم روی میز آشپزخانه و همان لحظه میان ده‌ها خرده‌ریز باارزش دیگر ، هم من فراموش‌شان کردم و هم شما. گفتید چند روز بعد عازم دبی هستید و تازه هم از فرانسه برگشته بودید. همان‌طور که قهوه را آماده می‌کردید، برایم کلی از پروژه‌های تازه‌تان گفتید، یادم هست شکلات تلخ از پاریس‌آمده هم داشتیم. حالا داشتید از من می‌پرسیدید که چه می‌کنم و چه نمی‌کنم و آیا بعد از کلاس‌‌های عکاسی خبری «رسانه» عکاسی هم کرده‌ام یا نه ؟ و چپ‌چپ نگاهم ‌کردید که یعنی ای تنبل، بجنب، زندگی کوتاه است...<br />
 بلند شدم که خداحافظی کنم. نگاهم روی در یخچال ماند. میان همه چیزهایی که روی در چسبانده بودید، یکی هم یادداشتی بود از من که در« <strong>اعتماد ملی</strong>» چاپ شده بود، همراه با عکسی سیاه و سفید. تقریبا جیغ کشیدم: « استاد!...این مطلب منه.» <br />
یکی از آن لبخندهای خونسرد تحویلم دادید: « خب آره...هم مطلبش خوب بود، هم عکسش. زدمش به یخچال که بازم ببینمش.» اما من ول‌کن نبودم. باز هیجان به خرج دادم که : « باورم نمی‌شه...کلی الان ذوق‌زده‌ام...» و شما باز هم خیلی خونسرد گفتید:« این دیگه مشکل خودته...به من چه که ذوق‌زده‌ای، مطلبه خوبه دیگه، عکس‌اش هم درست گرفته شده.ضمنا اگه خیلی خوشحال می‌شی بگم که من همیشه نوشته‌هاتو می‌خونم.خوب می‌نویسی.همین»<br />
از توی کیفم  ظرف «پنیرکهنه» مخصوص قزوین را درآوردم و گذاشتم روی همان میز آشپزخانه.سوغاتی قزوین بود و شما از قبل سفارش کرده بودید که خیلی پنیرکهنه قزوین را دوست دارید. بعد من آمدم و قرار شد باز هم به شما سر بزنم. اما نه اینکه یادم رفته باشد، نه، فقط همین‌طوی مثل همه چیزهای دیگر زندگی، دیگر نشد که دوباره بیایم با شما قهوه بنوشیم و درباره آن زن‌های سیبیلو قاجار که به عکس‌هاشان خیلی علاقه داشتید، حرف بزنیم و من مثل کلاس درس، کلی چیز تازه یاد بگیرم.<br />
فرصت نشد که دوباره بیایم آقای جلالی عزیز، اما حالا که از دیروز غروب می‌دانم شما از دنیا رفته‌اید، دلم بدجوری گرفته و راستش را بخواهید، مرگ شما یک چیز خیلی مهم را به یاد من آورد و آن اینکه من – واقعا و بی‌اغراق-  «<strong>نگاه کردن</strong>» را از شما یاد گرفتم.درباره بقیه همکلاسی‌های آن دوره خوب و بانشاط «<strong>رسانه</strong>» نمی‌دانم، اما کلاس شما برای من بیش و پیش از هر چیز، کلاسی بود که «نگاه کردن» را در آن یاد گرفتم. از خیلی از استادهای نازنین و دوستان برجسته و خوشفکری که خوشبختانه داشته‌ام، درباره فکر کردن آموخته‌ام؛ اما «نگاه کردن» به جهان پیرامونم را - آن چیزی را که بهش می گفتید هنر نگریستن - تنها و تنها از شما بود که یاد گرفتم، استاد بهمن جلالی عزیز... <br />
به خانه برگشته‌ام.<br />
عکس سیاه و سفید شما رابا آن لبخند خونسرد و – جالب است – درست در حالی که پشت میز آشپزخانه نشسته‌اید، از صفحه آخر روزنامه «<strong>اعتماد</strong>» می‌برم و می‌زنم روی در یخچال، هم مطلبش خوب است، هم عکس‌اش، آقای جلالی عزیز...</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1147.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1147.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 16 Jan 2010 13:19:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هراس از تجربه امر ناشناخته</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>مجتبي پورمحسن</strong> اخیرا در روزنامه <strong>فرهيختگان</strong> گفت‌گویی با یکی از نویسندگان محبوب من – و حتما خیلی از شماها- آقای <strong>رضا قاسمي</strong> منتشر کرده بود که خواندنش کلی چسبید. رمان رضا قاسمی « همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها»، همین آذرماه گذشته از سوی منتقدان مطبوعات به عنوان بهترين رمان دهه انتخاب شد و این گفت‌وگو هم ظاهرا به همین مناسبت انجام شده. <br />
گفت‌وگو برخلاف نمونه‌های مشابهش که مشحون‌اند از سوال‌ و جواب‌های تکراری و حوصله‌سربر که مصاحبه‌شونده‌ها و مصاحبه‌کننده‌ها به شکل عجیبی خسته نمی‌شوند از طرح‌شان، بسیار زنده و پویا و سرشار است از نکات ظریف، حرف‌های «فکر» و «زندگی‌‌شده» و پرسش و پاسخ‌های هستی‌شناسانه.<br />
یعنی یک جورهایی جواب‌هایی که رضا قاسمی به پرسش‌های پورمحسن می‌دهد، به ما می‌گویند که این نویسنده، آدمی است که خیلی فکر کرده، خیلی با خودش خلوت کرده، خیلی چالش داشته در درون خودش و اساسا آدم «مسئله‌دار» ی است. من هم که کلا شیفته آدم‌هایی هستم که همین طوری الکی نیستند بلکه «مسئله» دارند و هستند.<br />
مثلا یک جایی در بحث از اینکه نویسنده از کسانی تاثیر گرفته یا نه، رضا قاسمی می‌گوید:<br />
« نويسنده در هيچ کجاي دنيا از زير بته بيرون نمي‌آيد. همه‌ي داستان‌نويسان قبل از من و حتا داستان نويسان بعد از من بر من تاثير گذشته‌اند. اين خاصيت زبان است. کلمات حامل ژن‌هايي هستند که ميراث ادبي نويسندگان را از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌کنند. من مي‌خواهم پا را فراتر از اين بگذارم و بگويم اصلاَ لازم نيست آدم مثلاَ بکت خوانده باشد تا تحت تاثير او قرار بگيرد. خب بکت هم آدم‌هايش را از همين اجتماع مي‌گرفت. کافي‌ست شما در خيابان بر بخوريد به يک شخصيت بکتي تا تحت تاثير بکت قرار بگيريد. اين را روزي فهميدم که در يکي از ايستگاه‌هاي مترو برخوردم به پيرمرد لاغروي قدبلند مغمومي که اره‌اي را گذاشته بود لاي زانوانش و با کشيدن آرشه به پشت اره نغمه‌هاي دلخراشي از آن بيرون مي‌کشيد. بي هيچ تکان يا نگاه به اطراف. دلخراش شايد کلمه دقيقي نباشد. نغمه نبود. نوعي ناله بود. نغمه‌اي آخرالزماني. چقدر هم شبيه خود بکت بود. خب اين پيرمرد بالاخره روزي از يک جاي کار من سر بيرون مي‌آورد. آنوقت من هرچه از او بنويسم خواه ناخواه بکتي خواهد بود.»<br />
یک جای خیلی خیلی خوب و عمیق دیگر از گفت‌ و گو هم وقتی پورمحسن سوال خیلی خوبی می‌پرسد درباره اینکه شما چرا بر خلاف بقیه نویسندگان خارج از ایران، توی آثارتان غم غربت و نوستالژی ندارید، پاسخ رضا قاسمی واقعا از آن پاسخ‌های زندگی و فکرشده است.<br />
او می‌گوید: <br />
«شخصاَ فرار از نوستالژي را مديون آشنائي‌ام با اخلاق فرانسوي‌ها مي‌دانم. در اين بيست و سه سالي که از اقامتم در فرانسه مي‌گذرد هرگز نديده‌ام وقتي چشم‌شان مي‌افتد مثلاَ به شکل نامانوس بوراني يا خورشت فسنجان يا، از آن بدتر، زرشک پلو، ترديد کنند يا با بددلي غذا را به دهن ببرند. آنها از هر تجربه تازه‌اي استقبال مي‌کنند. در حالي که بسياري از هم‌وطنان گرامي هنوز که هنوز است مسافت زيادي را با مترو مي‌روند تا همان پنير ليقوان يا پنير بلغاري را که در ايران مصرف مي‌کرده‌اند بخرند. از نظر آنها هر چيز وطن عطر و طعمش بهتر از نوع فرانسوي آن است، حتا اگر اين چيز پنير بلغار باشد! من نمي‌دانم آدم چطور مي‌تواند انگور موسکا را بخورد و باز دلش تنگ بشود براي انگور عسگري يا ياقوتي. بله پنير ليقوان خوشمزه است اما راکفور و گروير هم خوشمزه‌اند. به گمانم اين يک مسئله فرهنگي‌ست. يا اجازه بدهيد بگويم يک مسئله ملي.<br />
 ما به سختي دل مي‌کنيم از چيزهايي که به آنها انس گرفته‌ايم. حتا اگر اين چيز توسري خوردن باشد. ما هراس داريم از تجربه کردن امر ناشناخته. شايد بشود گفت ما ملتي هستيم عميقاَ محافظه‌کار. و شايد يکي از نکات کليدي مشکلات امروزمان در مواجهه‌ي سنت و مدرنيته همين محافظه‌کاري‌مان باشد. خودم هم شخصاَ آدم محافظه‌کاري هستم. اما به نهيب عقل است که دائم مي‌کوشم دست به خطر بزنم و استقبال کنم از هر ماجراي تازه. نکته ديگري که به نوستالژيک بودن ما ايراني‌ها دامن مي‌زند بازهم مربوط مي‌شود به يکي ديگر از بيماري‌هاي ملي ما: پذيرفتن نقش قرباني.<br />
وقتي مي‌گوييم ‌کوه‌هاي ما زيباترين کوه‌هاي جهان است، هواي کشورمان دلپذيرترين هواي جهان و طعم ميوه‌هاي خوشگوارش را هيچ کجاي ديگر نمي‌توان پيدا کرد، در واقع داريم به حال خودمان دل مي‌سوزانيم. يعني ببين که از چه بهشتي رانده شديم. جالب است که وقتي بحث ريشه و تبار پيش مي‌آيد با چه لحن پر طمطراقي مي‌گوئيم ما از نژاد هندواروپائي هستيم که قرن‌ها پيش اجدادمان از اروپا کوچ کرده‌اند به فلات آسيا. اگر اينطور است که خب تو حالا تازه برگشته‌اي به همان وطن اصلي‌ات! ديگر چرا مي‌نالي؟ اما واقعيت اين است که وطن هرکس فقط همان شهري است که در آن زاده شده و ذره ذره‌ي خاطرات کودکي‌اش لاي جرز ديوارهاي آن مدفون است. دلتنگي ما براي آن کودکي‌ي از دست رفته است. آن جهان سرخوشي‌ها و بي خيالي‌‌ها که آدمي گمان مي‌کند از ازل تا به ابد فرصت اوست. نه مرگ را مي‌شناسد نه بيماري و نه مسئوليت را. فقط در غياب نوستالژي‌ست که آدم مي‌تواند به وطن مفهومي متعالي بدهد: احساس وظيفه در قبال مردمي که در کنار آنها نفس زده‌اي و در خوشي و ناخوشي هم‌سرنوشت آنها بوده‌‌اي.» <br />
  <br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1146.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1146.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 15 Jan 2010 11:08:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گفت‌‌وگو با مجید تفرشی درباره اسناد انقلاب ایران</title>
         <description><![CDATA[<p>چندی پیش – یعنی همین هفته پیش- گفت‌وگوی خیلی مبسوط و دلپذیر و آموزنده‌ای داشتم با آقای مجید تفرشی، پژوهشگر ایرانی مقیم لندن. من شخصا هر سال در آستانه سال نو میلادی اسم آقای تفرشی را که می شنوم، دلم می خواهد جای ایشان باشم. این آقای پژوهشگر بسیار خوش اخلاق و مبادی آداب و البته خوش قول و وعده، تنها ایرانی‌است که هر سال برای مراسم رونمایی اسناد محرمانه به آرشیو ملی بریتانیا دعوت می‌شود و بعد هم این امکان و فرصت را دارد که روی این اسناد حسابی کار مطالعاتی کند و مو رااز ماست بکشد بیرون.البته این که من هر سال، در پایان سال میلادی آرزو می کنم ای کاش جای آقای تفرشی بودم – دست کم برای یک بار هم که شده- خیلی آرزوی مسخره‌ای است واقعا؛ خودم هم می‌دانم. چون بر فرض که من جای ایشان بودم، روشن است که دانش لازم برای پژوهش درباره اسنادی با این درجه از  اهمیت را که بنده ندارم، پس بودن من جای آقای تفرشی حکم بودن خیلی‌ها، جای خیلی‌های دیگر در مملکت خودمان را پیدا می‌کرد و از اساس ماجرای خنده‌دار و البته بیهوده‌ و چه بسا مضری می‌شد. این است که بنده رسما از این آرزوی خودم اظهار شرم می‌کنم....اما به هر حال آرزوست دیگر، آنقدر چیز بی‌منطقی است که از قدیم گفته‌اند بر جوانان، عیب نیست.(نمردیم و یک کار هم بر جوانان، عیب نبود.)<br />
از این مقدمه خودمانی که بگذریم، متن این گفت‌وگو را که به نظرم حاوی نکات ارزشمند و مهمی است،اینجا می‌گذارم.اگر دوست داشتید شما هم بخوانید.البته گفت‌وگو برای چاپ در روزنامه کمی هم زیر تیغ رفت، اما به هر حال چاپ شد. من متن اصلی گفت‌وگو رااینجا برای‌ خوانندگان این وبلاگ می‌گذارم.</p>

<p><strong>گفت و گو با مجيد تفرشي، پژوهشگر تاريخ معاصر ايران در لندن</strong><br />
<strong>نام حذف شده : شهید چمران</strong></p>

<p><strong>مجيد تفرشي، نويسنده و پژوهشگر تاريخ را در دفتر كارش در لندن پيدا كرده‌ايم؛‌جايي ميان انبوه اسنادي كه تا همين چندي پيش برچسب «محرمانه» داشتند و حالا روي ميز كار او،‌ بازخواني و بررسي مي‌شوند. آرشيو ملي بريتانيا به تازگي و بنا بر سنت هرساله و ديرينه خود، بخشي از اسناد «محرمانه» مربوط به انقلاب ايران را رونمايي كرده و مجيد تفرشي هم  به عنوان پژوهشگر تاريخ معاصر ايران در اين رونمايي شركت داشته است. اين البته اولين بار نيست كه اين پژوهشگر ايراني مقيم برتانيا در مراسم رونمايي از اسناد محرمانه آرشيو ملي بريتانيا شركت مي‌كند. آرشيو ملي بريتانيا ساليان سال است كه اين سنت را دارد و هر سال در پايان سال ميلادي قديم و اغاز سال ميلادي جديد، اسنادي را كه 30 سال تمام از عمرشان گذشته باشد، از طبقه‌بندي «محرمانه» خارج مي‌كند و بيش از 90 درصد آنها را در اختيار تعدادي از پژوهشگران برگزیده داخلی و بین‌المللی قرار مي‌دهد و مجيد تفرشي هم يكي از پژوهشگراني است كه امسال براي دهمين سال پياپي به اين رونمايي‌هاي سالانه تاريخي دعوت شدند. اسناد محرمانه‌اي كه امسال منتشر شده‌اند، مربوط به مقطع تاريخي و مهم انقلاب سال 1357 در ايران است و از اين رو تحليل تازه و حتي شايد بتوان گفت زنده‌تر و دروني‌تري از ناآرامي‌ها و نارضايتي‌هاي آن روزگار جامعه ايران و رفتار سياسي حكومت شاه در قبال آن را در دسترس افكار عمومي قرار ميدهد، تحليلي كه شايد به درك دقيق‌تر شرايط حال حاضر ايران هم كمك كند.با اين وجود تفرشي در گفت و گوي دوساعته‌اي كه خطوط تلفن تهران تا لندن، ميسرش كردند تاكيد دارد كه انتشار اين اسناد  الزاما ربطي به وقايع حال حاضر ايران ندارد و اينكه اسنادي با اين درجه از اهميت در اين مقطع منتشر مي‌شود، امري كاملا تصادفي است كه بر اساس قوانين آرشيو ملي بريتانيا انجام شده است.<br />
از نگاه تفرشي به عنوان پژوهشگري كه به دقت در كار شهره است،  با وجود اهمیت انکارناشدنی اسناد «محرمانه» تازه منتشر شده برای استفاده در پژوهش‌های تاریخی ، به هیچ وجه نمي‌توان اين اسناد را به دیده تاریخ خالص و محض نگریست. از نگاه او این اسناد و گزارش‌هاي رسمي روایتی بسیار فشرده از یک مجموعه مهم و دست نخورده‌اند درباره تاریخ انقلاب ایران که انتشارشان مي‌تواند برشی از روایت‌هاي دست اول ، لحظه به لحظه، توصیفی و تحلیلی از تاریخ آخرین انقلاب بزرگ قرن بیستم و رویدادها و جریانات سال‌های منجر به آن را  پيش روي ما قرار دهد و اين «ما» از نظر اين پژوهشگر تاريخ، اگرچه در گام نخست، متخصصان و مورخان و سياسيون را در برميگيرد اما مردم عادي را هم در خود مستتر دارد.از اين منظر،استفاده از آرشیوها و اسناد تاریخی ، اگرچه امری تخصصی و آموختنی است، ولی صرفا در انحصار متخصصان و مورخان نیست بلكه برعكس، آمارهای منتشر شده نشان می‌دهد که بیشترین مراجعه‌کنندگان به آرشیو ملی بریتانیا ، افراد عادی‌اي هستند كه پی‌گیر ریشه‌های خانوادگی و تاریخی‌شان و یا مشتاق بررسی تاریخ‌ سرزمين خود و اجدادشان هستند؛ مردمان عادي‌اي كه مي‌دانند، هميشه بخش‌هايي از آينده، از گذشته مي‌آيد.</strong></p>

<p>نسخه پی دی اف این مطلب در <a href="http://www.etemaad.ir/adver/adver.pdf">اعتماد</a>.</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1145.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1145.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 12 Jan 2010 11:13:51 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نمايشگاه عکس چاه آب نيست</title>
         <description><![CDATA[<p>تاملي بر واکنش هاي مکتوب درباره آثار هنري بازيگران</p>

<p><strong>زانکه هر بدبخت خرمن سوخته/ مي نخواهد شمع کس، افروخته/ رو کمالي دست آور تا تو هم / از کمال ديگران نفتي به غم</strong><br />
(مولوي)</p>

<p>1- ما ها آدم هاي تنگ نظري هستيم، اصلاح طلب و اصولگرا هم ندارد، روشنفکر و غيرروشنفکر هم ندارد و راستش را بخواهيد از نگاه من حتي دولت و ملت هم ندارد، کم بيني و تنگ نظري، گرفتاري عمومي ماست. بهترش را بهمن فرمان آرا گفته در فيلم «خانه يي روي آب» که؛ «توي اين مملکت بخل و حسادت شغل دوم همه است.» اين جمله را البته مي توان گسترش هم داد و گفت نخير، انگار شغل تمام وقت همه است، به اين معنا که شما عکاس هستيد، يا شاعر يا نويسنده يا روزنامه نگار و با وجود مشغله کاري تان، وظيفه شناسانه و صادقانه، از هيچ سوژه يي براي حسدورزي هم غافل نمي مانيد. البته انصافاً کار سختي است. شما مدام بايد در حال رصد کردن اين و آن و فلان و بهمان باشيد، خب بايد حواس تان را جمع کنيد که مبادا کسي، گوشه يي از اين «گربه حسدپرور» کار توجه برانگيزي بکند و خداي ناکرده شما جا بمانيد و تازه از همه اينها سخت تر وقتي است که مي خواهيد اسم «حسادت» و«تنگ نظري » تان را به هر زور و زحمتي که شده به عناوين پنهان کارانه تر و در نتيجه محترمانه تري مثل «نقد»، «بررسي» يا «اظهارنظر» تغيير دهيد. اين طوري است که ما کم کم و در طول «عمر جهاني» که به قول شاملو هنوز هم بر ما نگذشته، تبديل مي شويم به اين چيزي که الان هستيم؛ ملتي که بيش از آنکه کار کند، درباره کار حرف مي زند؛ ملتي که به جاي تعمق در خودش، ديگران را زير ذره بين مي گيرد. ملتي که مدام مي ترسد اين يک وجب جايي که در جهان بيکران هستي دارد، به وسيله «ديگري» يا «ديگران» تصرف شود. ملتي که سال هاست از عصر کشاورزي عبور کرده اما هنوز هم از خشکسالي و گرسنه ماندن مي ترسد و در نتيجه با برگزاري نمايشگاه عکس، با انتشار کتاب و با خيلي از دستاوردهاي جهان مدرن هم مثل «چاه آب» رفتار مي کند. در حالي که برگزار کردن نمايشگاه عکس چيزي مثل کشيدن مقداري آب از چاه براي آبياري زمين ها نيست که مثلاً من بتوانم آب بيشتري را تصاحب کنم و شما تشنه بمانيد. اگر 69 ميليون ايراني هم نمايشگاه عکس برگزار کنند، شما، دوست عزيز عکاس که نفر 70 ميليوني هستيد، باز هم مي توانيد نمايشگاه خودتان را برگزار کنيد. باور کنيد، زمين شما اگر زمين باشد و محصول شما اگر محصول و عزم شما اگر جزم، حتي از جيره بندي آب هم نبايد بترسيد چه برسد به برگزاري سه چهار تا نمايشگاه عکس از غيرعکاسان، در حاشيه جريان اصلي که تمام سال گالري ها را در تصرف خود دارند.</p>

<p>2- آقاي محمدرضا شاهرخي، همکار محترم، عکاس محترم، کارشناس محترم که ناراحتيد از استقبال عمومي از نمايشگاه خانم تهراني، شما بايد به يک پرسش بسيار مهم و تعيين کننده پاسخ بدهيد و آن اينکه هديه تهراني، رضا کيانيان، نيکي کريمي، عباس کيارستمي، حامد بهداد و اصلاً هر کس ديگري، اصلاً شما بگوييد آقاي آل پاچينو، آيا اين شهروندان نسبتاً آزاد براي برگزاري نمايشگاه عکس، مجسمه يا هر چيز ديگري بايد از شما -يا فراتر از آن از ما -مجوز بگيرند؟</p>

<p>آيا اين خود ما نيستيم که به عنوان نويسندگان روزنامه هاي منتقد دولت، مدام مو را از ماست نه چندان پرچرب دولتمردان بيرون مي کشيم و نقد و فغان مي کنيم که براي کار فرهنگي و هنري، براي انتشار کتاب، براي فعاليت و گردهمايي روشنفکري، مجوز چرا؟ خب حالا چه اتفاقي افتاده که شما از فعاليت هنري شهروندي نسبتاً آزاد تا اين حد برآشفته شده ايد که از مردم مي خواهيد اصلاً براي ديدن عکس هاي اين نمايشگاه هم نروند و يکسره قضاوت مطلق شما را بپذيرند؟</p>

<p>آقاي حسن محمودي، همکار و استاد محترم، نويسنده ارجمند، مگر آقاي رضا کيانيان، مسوول فروش آثار نويسندگان و ادبيات گريزي عموم مردم هستند؟ ايشان کتابش را چاپ کرده و اتفاقاً نه تبليغات گسترده يي براي کتابش شده، نه حمايت دولتي پشت کارش بوده و نه ايستاده جلو در کتابفروشي هاي دوست داشتني راسته کريم خان و پا بر زمين کوبيده و اصرار کرده که ايها الناس بياييد کتاب من را که بازيگر محبوبي هستم بخريد. هيچ کدام از اين اتفاق ها نيفتاده، البته که ايشان ممکن است خوش شانس هم باشند اما مگر ما قرار است با معيار قرار دادن مسائل فيصله ناپذيري مثل خوش شانس يا بدشانس بودن آدم ها، کارشان را داوري کنيم؟</p>

<p>3- همه نوشته هايي که در واکنش به برگزاري نمايشگاه هاي عکس و مجسمه و ويدئوآرت خانم ها و آقايان بازيگر سينما خواندم، دست کم يک فصل مشترک داشتند و آن اين که در هيچ يک از اين نوشته ها، موضوع، اثر هنري نبود. عکاس هايي که برگزاري نمايشگاه هديه تهراني آزرده خاطرشان کرد، اصلاً درباره «هنر» بودن يا نبودن آثار او بحث نکردند. هيچ کس نگفت چه اشکال فني و تکنيکي و ذوقي و حرفه يي به اين آثار وارد بوده. حرفي از نقاط ضعف و قوت نشد بلکه همه متمرکز شدند بر کسي که پشت لنز دوربين ايستاده نه بر حرفي که با دوربينش زده و اين چه معناي ديگري دارد جز «تنگ نظري»؟ ما حقيقتاً چه حقي داريم که به هديه تهراني بگوييم حق ندارد نمايشگاه عکس برگزار کند؟ آيا اين حق را به خاطر همه حق هاي ساده و ابتدايي که برايشان بايد با دولت چانه بزنيم، به خودمان نداده ايم؟</p>

<p>4- دوستان منتقد مي توانستند و حتماً هنوز هم مي توانند صفحه ها در نقد آثار بازيگران منتشر کنند و به ما بگويند اصلاً کاري که اين بازيگران عزيز ارائه داده اند هنر و اثر هنري هست يا نه و اگر هست واجد چه ارزش ها و رگه هاي معنايي تازه يي است، چه چيزي به جهان ما افزوده و کدام پنجره را به رويمان مي تواند باز کند و اگر نيست، به چه دليل نيست و چه مراتبي را طي نکرده و کجاي کار ايراد دارد. خب مگر اين همه آن چيزي نيست که ما از منتقد اثر هنري و ادبي انتظار داريم؟ منتقد هنر و ادبيات اگر منتقد کار درستي باشد، مثل عامه مردم «جوگير» و «درگير» شهرت استارهاي سينما نمي شود و در ذيل اين شهرت قرار نمي گيرد تا حرفه خود را فراموش کند و به جاي نقد نوشتن، به «خاله زنکي» و «عمومردکي» مکتوب روي بياورد. اين منتقد، خوب مي داند که - خوب يا بد، دلخواه يا نادلپسند- چه در جامعه ما و چه در تمام دنيا موقعيت، محبوبيت و شهرت يک استار سينما اصلاً با هيچ استاري در هيچ حوزه ديگري قابل مقايسه نيست. همه مردم خانم سوپراستار «آنجلينا جولي» را مي شناسند، اما چند درصد از آنها «هانري کارته برسون» را مي شناسند؟ اين به معناي بي اهميت يا کم فروغ بودن يکي از بزرگ ترين عکاسان جهان در برابر آنجلينا جولي يا سوپراستارهايي از دوران خود عکاس، نيست بلکه تعريف خيلي ساده يي دارد، شهرت فرهنگي استار سينما ده ها برابر من و شماست و اگرچه اين شهرت الزاماً به اين معنا نيست که هر کاري استار سينما مي کند، کاري واجد ارزش هاي هنري و درخور توجه است، اما باز هم توجه عمومي به آدم هاي پرده نقره يي بيش از «سلبريتي »هاي هر حوزه ديگري است.</p>

<p>5- ما به جامعه يي مدرن و بي گره يا دست کم با گره ها و پريشاني هاي کمتر تبديل نمي شويم، مگر آنکه هر کدام سهم خودمان را به درستي ادا کنيم. مگر آنکه همه باشيم و بودن يکديگر را بپذيريم. ما کار خودمان را بکنيم و ديگران هم کار خودشان را و باورمان شود که هر کس مي تواند و اين امکان را دارد و هيچ کس هم نمي تواند اين امکان را از او بگيرد که جهان را «به قدر همت و فرصت خويش» معنا دهد، جز خودش اگر بخواهد.</p>

<p>روزنامه <strong>اعتماد</strong>.<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-10-20/175.htm">ضميمه روزانه</a>.</p>

<p> <strong>پي‌نوشت : </strong>محمدرضا شاهرخي از من ناراحت شده، چاره‌اي هم نيست انگار.من نمي‌خواستم همكارم را ناراحت كنم اما خب ماها براي‌مان سخت است كه نقد همديگر را بشنويم.به هر حال <a href="http://shahrokhinejad.blogfa.com/post-305.aspx">اين يادداشتي است كه آقاي شاهرخي در وبلاگش منتشر كرده </a>و البته جاي  آن دارد كه درباره همين يادداشت و نحوه  ورورد ايشان به ماجرا هم ، باز بحث كنيم...اما عجالتا همين سطح از مشق پذيرش يكديگر هم انگار زيادي است:)</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1144.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1144.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 10 Jan 2010 17:30:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خطابه آزادي</title>
         <description><![CDATA[<p>از كوچه به خانه مي‌‌‌دويم<br />
با باقي‌مانده استخوان‌هامان در لباس‌هاي فصل سرد<br />
ما از پرواز مسالمت‌آميز سارها بر چنارهاي وليعصر آمده‌ايم<br />
كه به سهميه‌بندي آسمان اعتراض داشتند.<br />
از نفس‌‌افتاده و گرسنه‌ايم<br />
و براي نان هم مثل آزادي<br />
 دلمان كپك زده است.<br />
از تمام اين گربه<br />
 سهم ما تهران است و فضاي سبز و كتابفروشي‌هاي بسته‌اش<br />
و هر روزنامه <br />
سلاح سردي است <br />
كه بايد به زمين گرم بخورد.<br />
آه اي آزاديٍ لرزانٍ بي‌اعتماد<br />
ما و مادربزرگ‌هاي مشروطه‌خواه‌مان به يك اندازه تو را نيافته‌ايم<br />
در چمدان‌هاي خالي اين سفر.<br />
آه اي آزاديٍ فرارٍ دور<br />
يا تاريخ صدساله‌ات را بردار و روياي بزرگ ما را ترك كن<br />
و برو <br />
يا چشم‌هايت را بر اين شهر بدوش<br />
و از شش جهت بر ما بتاب<br />
تا آفتاب‌گردان تو باشيم.</p>

<p><strong>پي‌نوشت</strong> :  از حس و حال اين روزهاست...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1143.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2010/01/1143.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 08 Jan 2010 17:43:47 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>فراموش کن <br />
مسلسل را <br />
مرگ را <br />
و به ماجرای زنبوری بیاندیش<br />
که در میانه‌ی میدان مین<br />
به جست‌وجوی شاخه گلی ست.</p>

<p>شعري از <strong>گروس عبدالملكيان</strong>.</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1142.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1142.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 25 Dec 2009 23:04:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هر آزادانديشي  امروز عزاي آيت‌الله منتظري را دارد</title>
         <description><![CDATA[<p>آيت‌الله منتظري شايد تنها روحاني‌اي‌ باشد كه لازم نيست مردم را به خاطر درگذشتش با روضه و نوحه‌خواني و به مدد تبليغات بيست و چهارساعته تلويزيون جمهوري اسلامي به گريه و اندوهگذاري وادارند.آيت‌الله منتظري براي ملتي كه بيش از صد سال است براي آزادي و دست‌يابي به آرمان حقوق انساني مي‌جنگند، پدري معنوي و به معناي كامل كلمه، فداكار بود. كدام فداكاري از اين بيشتر كه به خاطر بيان عقايد بشردوستانه‌ات ، به خاطر دلسوزي‌ات به حال زندانيان و به خاطر وفاداري‌ات به ارزش‌ها و اصولي كه داري حاضر باشي از قدرت و همه مواهب و امتيازات پيرامونش بگذري و در خانه‌ات بماني يا در خانه‌ات بنشانند؟  <br />
آيت‌الله منتظري براي ملتي كه روزهاي تلخ دهه 60 را هنوز به ياد دارند،  شايد تنها خاطره شيرين و تنها يار ديرين باشد.آيت‌الله منتظري براي مردمي كه سنگسار را دوست نمي‌دارند، از معدود روحانيون روشنفكر مترقي است كه او  هم روا نداشت كه  انسان با سنگ به جان انسان بيفتد.<br />
آيت‌الله منتظري براي همه ما روحاني متفكري است كه «حقوق انسان» را بر «حقوق مومن» مقدم مي‌دارد و براي چنين روحاني مستحكم و فداكار و دلسوز و حق‌طلبي، رواست اگر همه ما عزادار باشيم.براي چنين روحاني‌ حقيقت‌جويي رواست اگر هر آزادانديش مسلمان يا غيرمسلمان و ديندار يا بي‌ديني افسوس بخورد.<br />
يادم هست براي مصاحبه با آيت‌الله صانعي كه به قم رفته بودم، از آتجا كه بيت اين دو مرجع نزديك همديگر است و من البته تا آن زمان نمي‌دانستم، از ديدن سربازهايي كه از سر كوچه تا كنار بيت ايشان ايستاده بودند، تعجب كردم.اطرافيان گفتند سربازها به خاطر بيت آيت‌الله منتظري ايستاده‌اند.همان جا با خودم گفتم، بايد وقت بگيرم و يك روز از اين سد بگذرم و براي مصاحبه با آيت‌الله منتظري بروم اما خب بعدتر ديگر فرصت دست نداد.<br />
حالا آيت‌الله منتظري درگذشته و وقاحت خبرگزاري‌هاي هوادار دولت تا حدي علني شده كه ايرنا و فارس تيتر مي‌زنند :<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809290230">حسينعلي منتظري در سن 87 سالگي در گذشت </a>و حتي از آوردن واژه <strong>آيت‌الله </strong>هم نمي‌دانم يا مي‌ترسند و يا ابا دارند. به هر حال بعضي آدم‌ها هستند كه مخالفان‌شان حتي از مرده‌‌شان هم مي‌ترسند. ياد و خاطره آيت‌الله منتظري زنده باد.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1139.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1139.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 20 Dec 2009 18:33:50 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و اين افسانه‌اي است با عبرت بسيار...</title>
         <description><![CDATA[<p>و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچ كس دست به سنگ نمي‌كرد و همه زار زار مي‌گريستند، خاصه نشابوريان. پس، مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند و مرد، خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش....او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند، رحمه‌الله عليهم. و اين افسانه‌اي است با عبرت بسيار.</p>

<p><strong>وضع آوردن حسنك به پاي دار، <em>تاريخ بيهقي</em>، جلد اول</strong>.</p>]]></description>
         <link>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1137.php</link>
         <guid>http://www.fahimehkh.com/2009/12/1137.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:25:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
