<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Occupation; Reporter</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Occupation; Reporter" />
    <updated>2008-05-09T14:41:16Z</updated>
    <subtitle>Fahimeh Khezr Heidari&apos;s daily notes</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>پس‌لرزه‌هاي يك گفت‌و‌گو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/05/781.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=781" title="پس‌لرزه‌هاي يك گفت‌و‌گو" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.781</id>
    
    <published>2008-05-09T14:05:34Z</published>
    <updated>2008-05-09T14:41:16Z</updated>
    
    <summary>خب راستش اين است كه اصلا فكر نمي‌كردم گفت و گوي من با آيت‌الله صانعي كه عمدتا هم درباره حقوق زنان بود به چنين جنجالي تبديل شود.البته طبيعي بود كه گفت و گو بازتاب‌هايي زيادي داشته باشد كه داشت اما...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>خب راستش اين است كه اصلا فكر نمي‌كردم <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=58908&Title=صدور%20و%20اجراي%20حكم%20سنگسار%20در%20غيبت%20امام%20معصوم%20جايز%20نيست%20-%20فهيمه%20خضر%20حيدري">گفت و گوي من با آيت‌الله صانعي</a>  كه عمدتا هم درباره حقوق زنان بود به چنين جنجالي تبديل شود.البته طبيعي  بود كه گفت و گو بازتاب‌هايي زيادي داشته باشد كه داشت  اما واقعا ديگر فكرش را نمي‌كردم كه كار به جايي برسد كه وزير ارشاد تذكر بگيرد و پاي چوبين كيهان‌نويسان هم به ميان بيايد.برادر حسين شريعمتداري چند روز پس از انتشار گفت و گو در <a href="http://www.kayhannews.ir/870215/2.htm#other200">يادداشت روز روزنامه كيهان به شدت به آيت‌الله صانعي حمله كرد</a> و هر چه در توان داشت به ميدان آورد تا نظريات فقهي او را بكوبد كه خب البته به دليل فقدان دانش فقهي ظاهرا فقط خودش را خسته كرد و به جايي هم نرسيد.ضمن اينكه برادر حسين انگار اصلا اصل گفت و گو را نخوانده بود چون حتي لينك آن را هم به اشتباه داده بود و فردايش مجبور شد جوابيه سايت آفتاب را چاپ كند !! <br />
اما اصلاح‌طلبان و گروه‌هاي طرفدار فقهاي نوانديش هم بيكار ننشستند و حسابي به هتاكي و پرده‌دري كيهان توپيدند.<a href="http://kargozaaran.com/PDF/87-02-17/P1.pdf">روزنامه كارگزاران در اولين اقدام ، درتيتر يك خود - روز هفدهم اردي‌بهشت - حمايت اصلاح‌طلبان از آيت‌الله صانعي را اعلام كرد </a>و محسن آرمين در مطلب مفصلي با عنوان <a href="http://emruz.biz/ShowItem.aspx?ID=14714&p=1">« آب را گل نكنيم »</a> در روزنامه اعتماد نوشت : « جهل چيز بدي است. بدتر از آن جهلي است که با عناد و تعصب آميخته باشد.»  اين طوري كه شد ما هم در كافه خودمان ماجرا را ادامه داديم و با چند نفر ديگر از روحانيون درباره ماجراي اجرا شدن يا نشدن حدود و از همه ممهم‌تر <strong>سنگسار </strong>حرف زديم و نتيجه اين شد كه اصلا خود <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59688&Title=امام%20خميني‌(‌ره)%20دستور%20توقف%20اجراي%20سنگسار%20را%20داده%20بود%20-%20فهيمه%20خضر‌حيدري">آيت‌الله خميني هم دستور توقف اجراي سنگسار را داده بوده </a>و خب اين خيلي كارساز است و مفيد براي همه ما - كساني كه دغدغه توقف سنگسار را دارند در اين كشور - .اين را هم آيت‌الله موسوي تبريزي گفت كه خودش در دهه شصت دادستان كل انقلاب بوده است.بهمن كشاورز هم لطف كرد و <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59686&Title=نگاهي%20حقوقي%20به%20توقف%20صدور%20و%20اجراي%20حكم%20سنگسار%20در%20غيبت%20امام%20معصوم%20-%20بهمن%20كشاورز‌">يادداشت تحليلي بسيار خوبي </a>درباره موضوع نوشت .اين هم <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59684&Title=اقوال%20مختلف%20فقها%20در%20مورد%20اجراي%20حدود%20در%20عصر%20غيبت">اقوال مختلف فقهاست درباره اجراي حدود</a>.به هر حال فكر مي‌كنم اين بحث دست كم دو نتيجه خوب داشت.يكي آنكه <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59721&Title=وزير%20ارشاد%20به%20دليل%20توهين%20كيهان%20به%20آيت‌الله‌العظمي%20صانعي%20تذكر%20گرفت">نمايندگان مجلس به جناب صفار درباره عملكرد روزنامه كيهان تذكر دادند </a>و ديگر هم اينكه مجموعه‌اي از مباحث و اظهارنظرهاي مرتبط گرد هم آمد كه به درد فعالان در اين حوزه مي‌خورد.<br />
اين هم <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59687&Title=لزوم%20عمل%20بر%20طبق%20موازين%20الهي%20و%20شرعي">سخنراني آيت‌الله خميني</a> است درباره اجراي حدود كه از « صحيفه » پيدايش كردم.<br />
جالب اينكه همزمان بحثي هم بخصوص در سايت‌هاي خارجي و بخصوص در <a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3316869,00.html">اين بخش دويچه وله </a>راه افتاد كه آيا اصلا رجوع به مراجع در اين موارد مي‌تواند كارساز باشد يا نه ؟ كه  جواب به اين پرسش به نظرم خودش موضوع گزارش مفصل و جداگانه‌اي است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گاف ادبي حسين‌آقا و دو نكته ديگر...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/05/775.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=775" title="گاف ادبي حسين‌آقا و دو نكته ديگر..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.775</id>
    
    <published>2008-05-05T12:24:31Z</published>
    <updated>2008-05-05T13:40:00Z</updated>
    
    <summary>1.از سفر خيلي خوبي برگشته‌ام كه بخصوص « ريلي » بودنش اين امكان فوق‌العاده را برايم فراهم كرد تا كلي فكر كنم و اين واقعا خوب بود.البته الان نمي‌خواهم چيزي درباره سفر بنويسم؛ بعدا اين كار را خواهم كرد اما...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>1.از سفر خيلي خوبي برگشته‌ام كه بخصوص « ريلي » بودنش اين امكان فوق‌العاده را برايم فراهم كرد تا كلي فكر كنم و اين واقعا خوب بود.البته الان نمي‌خواهم چيزي درباره سفر بنويسم؛ بعدا اين كار را خواهم كرد اما راستش حيفم آمد كه درباره نامه برادر حسين شريعتمداري به محمد قوچاني در « شهروند امروز » جديد چيزي ننويسم.اولا كه نامه اساسا خيلي بامزه است و حرف‌هايي دارد كه واقعا گفتن آنها از زبان آقاي‌شريعتمداري عجيب و خنده‌دار و حتي وقيحانه است.ايشان خطاب به محمد قوچاني - درباره مطلبي كه در شماره‌هاي  قبلي شهروند و درباره رابطه شريعتمداري و شهيد آويني منتشر شده بود - نوشته است : « برا ساس يك قاعده پذيرفته شده حقوقي كه منطقي و عقلايي هم هست كسي كه ادعا مي‌كند بايد براي اثبات ادعاي خود دليل بياورد ... ! » و خب هر كس كه با روش و اصول روزنامه كيهان در تخريب آدم‌ها  آشنا باشد طبيعي است كه به چنين جمله‌اي بخندد ديگر !!بعد هم ايشان در يادداشت جالبشان  پاي فضايل اخلاقي‌اي مثل « جوانمردي » و اين حرف‌ها را وسط مي‌كشند كه باز آدم را ياد ترور‌هايي مي‌اندازد كه بي‌دليل و برهان منطقي و با تكيه بر اين اعتقاد سست و ازپاي‌بست ويران كه « تمام حقيقت در اختيار ماست » در روزنامه كيهان و بعضي ستون‌هاي معروفش نوشته مي‌شود.اما نقطه عطف يادداشت برادر حسين جمله آخر و حسن ختام شاعرانه‌اش است :  « آقاي قوچاني به مصداق « مرد بايد كه گيرد اندر گوش / ور نوشته‌است پند بر ديوار . » توصيه خيرخواهانه اين برادرتان را بپذيريدو تا دير نشده  گريبان خود را از چنگ كساني كه شما را براي خودشان مي‌خواهند رها كنيد و قلم و قدمتان را به خدا بسپاريد.اگر به هوش نباشد، ممكن است به قول مرحوم سهراب سپهري « خيلي زود دير شود.» <br />
يعني يك نفر نيست كه به سردبير جريده فخيمه كيهان دست كم كمي مشاوره ادبياتي بدهد كه بابا جان ، عزيز دل برادر ، مرحوم سهراب به عمر شريفشان چنين شعري نسرودند و اين شعر ، قسمتي از يك شعر بسيار معروف و شناخته‌شده مرحوم ديگري است به نام « قيصر امين پور » ؟ <br />
شهروندي‌ها هم احتمالا در چاپ اين گاف ادبي ، به همان شكل نوشته شده كم شيطنت نكرده‌اند.من كه مي‌گويم دستشان درد نكند : )</p>

<p>2.<a href="http://www.kolbbeh.blogspot.com/">اينجا</a> را كه ديدم كلي ذوق كردم.وبلاگ دوست نازنين و خوشفكر و خوش‌قلمم، شيده لالمي است.خواندنش را و دنبال كردنش را توصيه مي‌كنم، اساسي.</p>

<p>3.اين هم <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=59458">گفت و گوي خواندني است كه الاهه خسروي يگانه با دكتر قاضيان </a>انجام داده درباره كتاب « جلا‌ل آل‌احمد و گذار از سنت به تجدد » و امروز در روزنامه اعتماد ملي چاپ شده.توصيه مي‌كنم به خواندنش.بخصوص درباره وضعيت روشنفكري ايراني ، حرف‌هاي حسابي دارد.<br />
 </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازي دوست دارم، دوست ندارم !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/05/774.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=774" title="بازي دوست دارم، دوست ندارم !" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.774</id>
    
    <published>2008-05-01T08:49:57Z</published>
    <updated>2008-05-01T09:40:18Z</updated>
    
    <summary>1.محسن فرجي عزيز دعوت كرده به مراسم « دوست دارم ، دوست ندارم‌ها » و من هم كه در نوشتن وبلاگ خيلي تنبلم اساسا و اين از وضعيت اينجا حتما قابل تشخيص است. از طرفي نوشتن درباره « دوست دارم‌ها...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>1.<a href="http://www.faraji51.blogfa.com/post-375.aspx">محسن فرجي عزيز</a> دعوت كرده به مراسم « دوست دارم ، دوست ندارم‌ها » و من هم كه در نوشتن وبلاگ خيلي تنبلم اساسا و اين از وضعيت اينجا حتما قابل تشخيص است. از طرفي نوشتن درباره « دوست دارم‌ها » به نظرم خيلي كار سختي است؛ آخر فهرست آدم‌ها و چيزهايي كه من دوستشان دارم واقعا بي‌پايان است.به همين دليل تصميم گرفتم از نام بردن آدم‌هايي كه دوستشان دارم و همچنين كتاب‌ها و فيلم‌هايي كه دوستشان دارم – به دليل بي‌انتها بودنشان – صرف نظر كنم و فقط به فهرست ناتمام چيزهايي كه دوستشان دارم اكتفا كنم : <br />
بيشترين چيزي كه دوست دارم آب و هواي ابري و باراني است.واي كه در اين هوا چقدر حال من خوب است . عكس‌هاي كيارستمي را خيلي دوست دارم.عاشق رنگ و بازي با  رنگ‌ها در طراحي لباس و خانه و هر چيز و هر جاي ديگري هستم.اگر روزي بيكار شوم حتما مي‌روم دنبال طراحي لباس و پارچه و طراحي دكوراسيون.از پارچه هم خوشم مي‌آيد.كاغذسازي هم دوست دارم.انواع ادويه ،غذا خوردن دور هم و غذا پختن – در صورتي كه زمان كافي  داشته باشم – هم  از چيزهايي است كه خيلي دوست دارم.آشپزي برايم مثل نقاشي است.از نظم و ترتيب و تميزي در خانه هم خيلي خوشم مي‌آيد.از آقاياني كه كارهاي فني بلداند و ترتيب كارهاي خانه را خودشان مي‌دهند خوشم مي‌آيد.<br />
بجز فارسي ، زبان فرانسه را بيش از هر زبان ديگري دوست دارم. آدم‌هايي كه قريحه طنز و شوخ‌طبعي دارند را دوست دارم.اصلا از طنز بيش از تراژدي خوشم مي‌آيد. كار كردن را دوست دارم. نوشتن ، داستان‌نوشتن و شعر ساختن از بزرگ‌ترين لذت‌هاي زندگي‌ام است. خانم‌ها و آقاياني كه قشنگ لباس مي‌پوشند، از رنگ‌ها استفاده مي‌كنند و بخصوص گنجينه واژگان متنوع و غني‌اي دارند و در نتيجه خوب حرف مي‌زنند را دوست دارم.سفر را خيلي خيلي دوست دارم.حالم خوب مي‌شود با سفر.جنگل را بيشتر از دريا دوست دارم.دريا يك جورهايي من را ياد بيهودگي زندگي مي‌اندازد.من عاشق مهماني هستم- دوستانه و خانوادگي – از ميان خانواده بجز مهدي كه حسابش از همه جداست ، عموهايم برايم بسيار مهم و دوست داشتني هستند. از كمك كردن به حل مشكل دوستان يا اهل خانواده خيلي خيلي لذت مي‌برم.پيدا كردن دوست جديد را هم هميشه دوست دارم. آدم‌هاي راحت و ساده و روراست و بي‌ريا ، آدم‌هايي كه خيلي راحت خودشان هستند را خيلي دوست دارم. از  شكستن قالب‌هاي اطرافم لذت مي‌برم.چاقاله بادام و گوجه سبز، ميوه‌هاي بهشت‌اند.<br />
گپ زدن با دوستان همفكر و نشستن در كافه‌هاي خلوت و كوچك با ميانگين سني 40 به بالا را دوست دارم. فلسفه ، مطالعات فرهنگي و جامعه‌شناسي و ادبيات را دوست دارم.آدم‌هايي كه با خودشان و نيازهاي خودشان رودربايستي ندارند و با شنيدن كلمه « سكس » سرخ نمي‌شوند را دوست دارم. عاشق سينماي وودي‌آلن هستم و پدرو آلمادوار و ويم وندرس و... ( قرار بود اينها را نگويم ) هم سكوت و هم موسيقي را دوست دارم.از قديمي‌ها خواننده محبوبم « دلكش » است.<br />
مجسمه‌سازي را خيلي دوست دارم.چاي دم شده و سيگار را ايضا. آبي فيروزه‌اي  و خانه‌هاي قديمي با آجرهاي بهمني  و حياط و حوض را خيلي دوست دارم و همه رنگ‌هاي ديگر را.از گياهخواران خوشم مي‌آيد هر چند كه خودم شرمنده روي همه‌شان هستم ! دوچرخه‌سواري ، فولكس واگن ، خانه چوبي ، ميني‌ماينر، شكلات تلخ ، ورزش و پياده‌روي‌هاي طولاني و بي‌هدف ، عكاسي ، بوي قهوه – بيشتر از خودش -  و در صورت امكان سحرخيزي را هم دوست دارم. واي خيلي شد... اما باز هم هست كه حالا ديگر نمي‌نويسمشان.و اما : </p>

<p>از آفتاب متنفرم. از هنر عباس كيارستمي  و « كيارستمي‌ايسم » در هنر – بجز عكس‌هايش - و اين دو كتاب اخير عباس آقا خيلي بدم مي‌آيد. يكي از بزرگ‌ترين تنفرهايم در زندگي « تعصب » و آدم‌هاي « متعصب » است. از آدم‌هاي شلخته بدم مي‌آيد.از رشد آسانسوري آدم ها و از دروغگويي و رياكاري‌شان عذاب مي‌كشم. آدم‌هاي « متمدن » و آنها كه خيلي « قانون » « قانون » مي‌كنند را دوست ندارم. از روشنفكري ايراني متنفرم. از آدم‌هاي خجالتي خوشم نمي‌آيد؛ همان‌قدر كه از اعتماد به نفس كاذب . از فرش ابريشم متنفرم. از منبت‌كاري بدم مي‌آيد.از دبي بدم مي‌آيد.از كشتي و كشتي‌گيران و وزنه‌برداران و بخصوص شخص حسين رضا زاده خيلي بدم مي‌آيد.ايضا از علي دايي. از مينياتور بدم مي‌آيد.از انواع چاي كيسه‌اي  و از بچه هم بدم مي‌آيد.حوصله سر و صدا و قيل و قال بچه‌ها را نهايتا تا نيم ساعت دارم و خيلي چيزهاي ديگر كه حالا بماند.اينها چيزهايي بود كه در لحظه يادم آمد.</p>

<p>2.داريم با بر و بچز مي‌رويم كوير. نمي‌دانم ، شايد ويژگي كوير است كه من از همين حالا دلتنگم.يك جور دلتنگي بي‌ربط عميق ؛ شايد مثل خود كوير.وقتي برگشتم كامنت‌ها را منتشر مي‌كنم.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پشت صحنه گفت و گو با آيت‌الله صانعي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/773.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=773" title="پشت صحنه گفت و گو با آيت‌الله صانعي" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.773</id>
    
    <published>2008-04-27T11:52:13Z</published>
    <updated>2008-04-27T17:23:19Z</updated>
    
    <summary>من تا به حال به قم نرفته بودم و تصويري كه از اين شهر داشتم فقط محدود مي‌شد به آن چيزي كه از حضور ملت هميشه در صحنه قم در تلويزيون ديده بودم و طبيعتا نقش روحانيت در تكميل اين...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>من تا به حال به قم نرفته بودم و تصويري كه از اين شهر داشتم فقط محدود مي‌شد به آن چيزي كه  از حضور ملت هميشه در صحنه قم در تلويزيون ديده بودم و طبيعتا نقش روحانيت در تكميل اين صحنه را نمي‌توانم ناديده بگيرم.وقتي براي <a href="http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=58908&Title=صدور%20و%20اجراي%20حكم%20سنگسار%20در%20غيبت%20امام%20معصوم%20جايز%20نيست%20-%20فهيمه%20خضر%20حيدري">گفت و گو با آيت‌الله صانعي </a> به اتفاق همكارانم ، حجت سپهوند و آقاي قربانچه راهي قم شديم ، خيلي‌ها توصيه اكيد داشتند كه حتما با چادر بروم ! اما خب من اولا كه اصلا چادر سر كردن بلد نيستم و بعد هم واقعا اعتقادي به اين كار نداشتم كه  مجبورم با نوع خاصي از لباس و پوشش به شهر قم بروم و همين قدر كه مثل هر شهروند ديگري پوشش قانوني عمومي را رعايت مي‌كنم هم براي خودم و هم براي هفت پشتم بس است ! از طرفي آيت‌الله صانعي هم پيش از اين هميشه تاكيد كرده بودند كه اسلام ، نوع خاصي از پوشش از جمله چادر را توصيه نكرده است.خلاصه اين طوري شد كه با سر كردن يك فقره مقنعه راهي بيت آيت‌الله شدم.قم به نظر من - كه به دليل كار كردن در حوزه شهر معمولا به ساختار و بافت فيزيكي و دروني شهرها خيلي توجه دارم - شهر غمگين و دلمرده‌اي آمد ، حتي غمگين‌تر از خيلي از شهرستان‌هاي كوچك‌تري كه پيش‌تر ديده بودم.راستش قم را دوست نداشتم اما تصور قبلي‌اي هم كه از اين شهر داشتم به نظرم چندان درست نبود.در قم هم مي‌توان خانم‌هايي با روسري‌هاي رنگي و بدون چادر ديد  و درست است كه  هيچ كوچه و خياباني نيست كه از حضور روحانيون و طلبه‌ها خالي باشد اما زنان ساكن اين شهر حتي براي دوچرخه‌سواري به بوستان « نرگس » هم مي‌روند.حالا اينجا جاي اين بحث نيست كه اساسا خود اين بوستان‌هاي زنانه ، عامل تشديد فضاسازي جنسيتي در شهرهاست اما خب در شهري مثل قم همين كه براي دوچرخه‌سواري زنان ، فضايي در نظر گرفته شود به نظرم مهم و تعيين‌كننده است.<br />
و اما بيت آيت‌الله . راستش خود آيت‌الله صانعي به نظرم از اطرافيانش خيلي منعطف‌تر بود.من مدت زيادي بود كه مي‌خواستم براي مصاحبه با ايشان بروم و خب طلبيده نمي‌شدم : ) براي همين هم كلي سوال داشتم كه همه را روي هم جمع كرده بودم اما آيت‌الله بدون اينكه خم بر ابرو بياورد و با چهره گشاده به همه سوالات جواب داد.البته خيلي از سوالات من هم بي‌جواب ماند چون از آنها تعبير سياسي  مي‌شد و آيت‌الله « بنا بر احتياط واجب » اينگونه سوالات را بي‌پاسخ مي‌گذاشت.اگر هم خودش مي‌خواست به چندتايي از اين جور سوالات جواب بدهد ، اطرافيان با سرفه و اهم و اوهوم جريان گفت و گو را قطع مي‌كردند.گاهي هم كه خيلي راحت و خودماني تذكر مي‌دادند به من كه اين سوالات را ادامه ندهيد !! جالب تر اينكه اول كار اصلا بنا را بر اين گذاشتند كه شما حق نداريد گفت و گو را ضبط كنيد.ما خودمان ضبط مي‌كنيم و در اختيار شما قرار مي‌دهيم متن گفت و گو را ! جلل‌الخالق ! اين جوري‌اش را البته من تا قبل از اين گفت و گو نديده بودم و البته زير بارش هم نرفتم.<br />
اما در مجموع فضاي گفت و گوي ما بسيار صميمانه و حتي فراتر از انتظار من بود.آيت‌الله صانعي خيلي خوش‌خلق و شوخ‌طبع بود و - اميدوارم چشمش نزنم - خيلي باانرژي حرف مي‌زد و مباحث را دنبال مي‌كرد.اين را هم بگويم كه اولش اصلا به من نگاه نمي‌كرد و در پاسخ به سوالات من به صورت آقايان همراهم نگاه مي‌كرد و جواب مي‌داد اما من آنقدر حرف زدم و حرف زدم كه سرانجام حضرت آيت‌الله - بخصوص در زمان‌هايي كه از سوالاتم كلافه مي‌شد -   دست از نگاه نكردن به اينجانب برداشت.در طول زمان دوساعته گفت و گو هم مدام برگه‌هايي كه احتمالا نذورات و زكات و اين حرف‌ها بود را مي‌دادند دست آقاي صانعي و ايشان هم همان طور كه جواب مي‌داد مهري مي‌زد و تمام .در قسمتي از گفت و گو هم وقتي داشت درباره آيت‌الله خميني صحبت مي‌كرد اشاره كرد به اينكه « مرجعيت براي خيلي‌ها يعني سيل پول » ! <br />
از اينها كه بگذريم متاسفانه بعد از مصاحبه ، قسمت قابل توجهي از حرف‌هاي آيت‌الله و يا حتي شوخي‌ها و واكنش‌هايش نسبت به سوالات را مشاوران ايشان از متن نهايي بيرون كشيدند.مثلا درمورد « غيبت كردن »  آقاي صانعي حرف‌هاي جالبي داشت.بحث غيبت كه شد ايشان گفتند : « اصلا غيبت ها همه‌اش جايز است . غيبت‌هاي حرام ، حرام است. غيبت اين است كه شما آبروي كسي را ببري يا از كسي انتقاد كني براي غرض شخصي. اما مثلا كسي به من ظلم كرده،  من نگويم به من ظلم شده ؟ پستي را گرفته و دارد خلاف مي‌كند. من نگويم ؟ من كه نمي‌خواهم پستي بگيرم. من پست داشته‌ام رها كرده‌ام.بيست و چند مورد غيبت هست كه استثنا شده است . ريشه غيبت حسادت است كه شما مي‌خواهي خودت را جاي كس ديگري بگذاري اما درباره گرفتاري خودمان و جامعه حرف بزنيم كه غيبت نيست . مردم دارند از سرما مي‌لرزند. ما نگوييم ؟ البته ما كه نمي‌لرزيم...»<br />
يا مثلا درباره آواز خواندن زنان موضوعات ديگري از اين دست هم حرف‌هايي داشتيم كه متاسفانه منتشر نشد.با وجود اين انتشار همين حد از گفت و گو هم به نظرم اتفاق مهمي بود و بخصوص درباره سنگسار و ساير حدود حرف‌هاي ايشان مي‌تواند واقعا راهگشا باشد.بازتاب‌هاي خوبي هم از گفت و گو گرفتم و  بجز لطف دوستانم و مديران روزنامه تقريبا در تمام سايت‌هاي خبري و تحليلي مهم لينكش را ديدم . <br />
تجربه خوبي بود اين گفت و گو .راستي اين را هم بگويم كه در همان سفر به بيت آيت‌الله جناتي هم سر زديم و با ايشان هم گفت و گوي خوبي داشتيم كه به زودي آن را هم منتشر خواهم كرد.<br />
سوهان سفارشي‌اي هم كه خريديم از قم واقعا خوشمزه بودآخر من خيلي سوهان دوست ندارم اما  تاكيد مي‌كنم كه اين يكي واقعا فرق مي‌كرد...سفر كوتاه ما به قم به خوشي گذشت اما نقطه پايانش خيلي خيلي تلخ بود...در راه بازگشت به تهران بوديم كه زنگ‌هاي موبايل از طرف همكارانم در مجله زنان شروع شد كه : « كجايي ؟ پاشو بيا ... مجله را تعطيل كردند ! »  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>درباره دايره زنگي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/772.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=772" title="درباره دايره زنگي" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.772</id>
    
    <published>2008-04-21T09:33:12Z</published>
    <updated>2008-04-21T09:48:27Z</updated>
    
    <summary>ديشب با تني چند از دوستان راهي آخرين سانس تنها سينماي محله‌مان شديم و بالاخره « دايره زنگي » را ديديم ، فيلمي كه در اكران نوروزي هم صدرنشين بود و تا به حال با فروش 500 ميليوني حتي از...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>ديشب با تني چند از دوستان راهي آخرين سانس تنها سينماي محله‌مان شديم  و بالاخره « دايره زنگي » را ديديم ، فيلمي كه در اكران نوروزي هم صدرنشين بود و تا به حال با فروش 500 ميليوني حتي از  « مجنون ليلي » هم كه محمدرضا گلزار را به مثابه دفتر چاپ اسكناس بانك مركزي در زمينش دارد، بيشتر فروخته.خب اين البته از نظر من نشانه خوبي است و دست‌كم نشانه اين است كه حتي در ژانر فيلم‌هاي مفرح هم مردم از فيلمنامه و پرداخت خوب و آبرومند استقبال مي‌كنند و آنقدر هم كه آقايان سينماگر مي‌گويند چشم و گوش بسته و ساده‌پسند نيستند. به نظرمن نقطه قوت « دايره زنگي » فيلمنامه اصغرفرهادي است. پريسا خانم بخت‌آور كه پيش از اين مجموعه‌های تلويزيوني مثل  "من یک مستأجرم"، "یادداشت‌های کودکی"، "پشت کنکوری‌ها" و"افزونه‌خواه کوچک"  را ساخته بود در اولين تجربه سينمايي‌اش اين شانس را داشته كه همسر اصغر آقاي فرهادي باشد و از فيلمنامه خوب او و تجربيات درخشانش در كارهاي خيلي خوبي مثل "رقص در غبار"، "شهر زیبا" و "چهارشنبه سوری" استفاده كند. – قابل توجه آنهايي كه مي‌گويند ازدواج فرقوني چند ؟ -  به هر حال براي مني كه خيلي به طرح دغدغه‌های اجتماعی در سينما و ادبيات علاقه‌مندم ،<br />
 « دايره زنگي » نمونه نسبتا خوبي است كه برعكس اكثر توليدات سينمايي‌‌مان در طرح مسئله اجتماعي شعارگونه و  تصنعي هم برخورد نمي‌كند و ساده و سرراست حرفش را مي‌زند.البته آدم‌هاي « دايره زنگي » هم مثل نود و نه درصد آدم‌هاي سينماي ما – و البته جامعه ما –  متاسفانه از هرگونه دغدغه اخلاقي  و درگيري دروني با خودشان عميقا خلاص‌اند! و براي همين هم براي شخص من آدم‌هاي چندان جذابي نيستند.اگر هم درگيري و كشمكش اخلاقي‌اي در اين ميان وجود دارد بيشتر شامل درگيري‌هاي سطحي مذهبي<br />
است.<br />
 <br />
<strong>پي‌نوشت </strong>: <a href="http://www.fardanews.com/show/?id=49345">اين يادداشت را هم بخوانيد درباره « دايره زنگي » </a>. طرف انگار خيلي پاستوريزه بوده كه با تماشاي فيلمي مثل« دايره زنگي » كه تازه نصفش هم سانسور شده  تمام مدت بدنش مي‌لرزيده : ) <br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p>در « دايره زنگي » هم ماجرا به همين ترتيب است.با وجود اين شخصيت‌ها خوب ساخته و پرداخته شده‌اند.شخصیت شیرین (باران کوثری) به نظرم خوب درآمده و بازي باران هم به نظرم خوب است. اما باز هم يك جاهايي از كار مي‌لنگد.مثلا رابطه باران كوثري با صابر ابر به نظرم زيادي آبكي درآمده و زن و مردي كه تنها يك شب است با هم آشنا شده‌اند قطعا نمي‌توانند رابطه‌اي تا اين حد صميمانه و حتي عاشقانه و همراه با غيرت‌هاي عاشقي داشته باشند! از اين كه بگذريم اميد روحاني هم كه در نقش يك مرد خانواده مذهبي با تفكر سنتي بازي كرده است به نظرم شخصيت پادرهوايي است. از آن مردهاست كه زياد « قدقد » مي‌كنند و من اساسا حوصله‌شان را ندارم اما تضادهايي هم در پردازش اين شخصيت هست كه نمي‌دانم عامدانه بوده يا اشتباهي ! اين آقاي مذهبي با آن عقايد خشك و ذهنيت بسته‌اش يك گردن‌بند رولكس دارد و يقه پيراهنش تا جاهاي نامربوطي باز است با وجود اين به جان همسايه‌ها افتاده كه حق نداريد روي پشت بام دايره زنگي – ماهواره – بگذاريد ! در هر حال در يك نگاه كلي « دايره زنگي » شكل مفرح‌تر و بانشاط‌ تر همان « چهارشنبه‌سوري » است. هر دو داستان در فضاهاي آپارتماني مي‌گذرند و ساختار روايي و حتي تدوين مشابهي دارند. نوع معرفي و روايت ‌هاي بريده بريده و ناتمامي كه درباره شخصيت‌هاي داستان ارائه مي‌شود هم مثل « چهارشنبه‌سوري » است . شخصيت‌ها در مقاطعي وارد داستان مي‌شوند و خيلي بجا و بموقع هم خارج مي‌شوند.اين طوري ذهن بيننده هم به كار مي‌افتد و مجبور مي‌شود كمي حدس بزند  و گمانه‌زني و فكر كند. از طرفي بعضي كليشه‌هاي رفتاري از جمله « رياكاري » موجود در جامعه ما هم به خوبي و با ته‌مايه‌اي از طنز در اين فيلم به چالش كشيده شده‌اند. مثلا بچه مدرسه‌اي‌هاي فيلم وقتي كه قرار مي‌شود بروند دم خانه خانم مدير مدرسه‌شان كه اتفاقا همسايه آنهاست با مقنعه و لباس مدرسه مي‌روند؛ يا وقتي كه خانم مدير با تحقير و نفرت درباره زنان خياباني حرف مي‌زند و مدام تكرار مي‌كند  « زن خراب » ، « زن خراب » دختر كوچولويش مي‌پرسد : « مامان زن خراب يعني چه ؟ » خانم مدير درمانده مي‌گويد : « يعني زن مريض » ! و خب ذهن خلاق و كودكانه بچه هم نتيجه مي‌كيرد كه : « خب آخه مامان‌بزرگ هم كه مريضه ؟! »<br />
و خب اينها اشارات ظريف و خوبي است به نظرم كه در فيلمنامه فرهادي آمده. اما فیلمبرداری دوربین روی دست من را كه اذيت كرد.به نظر من يك كم شورش را درآورده بودند.راستي تا يادم نرفته بگويم كه « مهران مديري » اين فيلم خوب بود و بهتر از هميشه . بازي‌هاي اضافي نداشت و كمي از آن كليشه هميشگي‌اش فاصله گرفته بود.البته فيلم به طور كلي فيلم لوكسي  است چون حتي براي كوچكترين نقش‌ها هم از چهره‌هاي شناخته شده استفاده شده است .</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>پرسش‌هاي خودماني</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/765.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=765" title="پرسش‌هاي خودماني" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.765</id>
    
    <published>2008-04-15T08:26:06Z</published>
    <updated>2008-04-16T06:46:57Z</updated>
    
    <summary>‌آيين‌هاي كهن ايراني و تاريخ و فرهنگ غرورآفرين هزاران ساله آريايي كه ما ايراني‌ها هر جا به بن‌بست مي‌رسيم يا به اصطلا‌ح رايج ميان جوان‌ترها از آن مي‌كنيم، هزاران سال است كه همچنان بر سر جاي خود است؛ جايي نه...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>‌آيين‌هاي كهن ايراني و تاريخ و فرهنگ غرورآفرين هزاران ساله آريايي كه ما ايراني‌ها هر جا به بن‌بست مي‌رسيم يا به اصطلا‌ح رايج ميان جوان‌ترها <كم مي‌آوريم> از آن <غبارروبي> مي‌كنيم، هزاران سال است كه همچنان بر سر جاي خود است؛ جايي نه خيلي دور و نه خيلي نزديك به زندگي و روزگار ما. جايي كه هر از چندگاهي به مناسبتي مثلا‌ تغيير نام <خليج فارس> به <خليج عربي> در گوگل يا مدعي شدن همسايگانمان نسبت به <اروندرود> و <درياي‌خزر> به ياد آن مي‌افتيم و به خاطر مي‌آوريم كه مي‌توان به اين پيشينه ديرينه و باستاني مباهات كرد و دلخوش بود و حتي كاركردهايي امروزي براي آن برتراشيد اما اين با حفظ آيين‌هاي كهن و زنده نگاه داشتن ‌ جشن‌ها و رسوم زيباي اجداد آريايي تفاوت‌هايي اساسي و قابل تامل دارد.<br />
براي همه ما پيش آمده كه در كتاب‌هاي تاريخ، لا‌به‌لا‌ي متون كهن و از زبان استادان باستان‌شناس و مورخ بارها و بارها بشنويم كه ايرانيان همان ملت بزرگ و پيشگامي هستند كه آتش و مس را كشف كردند و اولين مردماني بودند كه در جهان سكه ضرب كردند. ملتي كه داريوش كبيرش اولين راه‌هاي شوسه را ساخت و كوروش كبيرش منشور حقوق بشر نوشت و حتي ديوار چين تقليدي است ناشيانه از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلا‌د براي جلوگيري از تهاجم ‌اقوام شمالي ساخت.<br />
اما كسي به اين پرسش اساسي و تعيين كننده پاسخ نداده است كه از اين همه شكوه و جلا‌ل و اعتبار، امروز چه باقي مانده و اصلا‌ نشانه‌ها و آثاري كه ايراني تحريم شده‌ي قرن بيست و يك را به ايراني ابرقدرت هزاران سال پيش مربوط و متصل مي‌كند چيست و در كجاي نقشه جغرافيايي كه در گذر زمان كوچك و كوچك‌تر شده است قرار دارد؟<br />
 از سوي ديگر حتي بر فرض ضرورت حفظ نشانه‌ها و يادگارهاي گذشته تاريخي راهكارهاي ما براي اين اقدام عظيم و چندبعدي فرهنگي چيست؟ آيا همين كه <دشمنان> فرهنگي و هنري‌مان آن سوي جهان <سيصد> بسازند و با استفاده از آن چهره‌اي غيرانساني و غيرواقعي از ايرانيان به نمايش بگذارند و ما هم اين سوي جهان - در جزيره خودمان - داد و فرياد كنيم كه اينان <دشمن‌اند، دشمن‌اند، خلقان را دشمن‌اند> براي صيانت از هزاران سال تاريخ و تمدن كافي است؟ آنچه مسلم است پاسخ به اين پرسش ابتدايي و ساده در هيچ شرايطي نمي‌تواند مثبت باشد. اگر واقعا قرار است ما ملتي باشيم كه با مباهات به گذشته تاريخي خود دلخوش باشيم و روزگار بگذرانيم بايد دست كم در اين مورد دست از تنبلي و سخن سرايي برداريم و راه‌هايي عملي‌تر، امروزي‌تر و موثرتر از راهپيمايي در برابر سفارتخانه‌هاي كشورهاي ديگر و يا تغيير نام شيريني و تنقلا‌ت بجوييم. نمونه عيني اين كاهلي فرهنگي در دفاع از آنچه به عنوان < ايرانيت > به آن مي‌باليم - و فقط مي‌باليم - تاخر و تعللي است كه در فاصله ساخت دو فيلم <سيصد> و <فتنه> از خود نشان داديم. آيا كشوري كه مدعي تغيير مديريت جهان است، سرمايه اقتصادي و فني و هنري توليد يك محصول سينمايي واقع‌بينانه و منطقي و منصفانه از آنچه < بوده> و آنچه <هست> و ارائه آن به جهانيان را ندارد؟ <br />
پاسخ روشن است. يا ما اين توانايي را داريم و يا نداريم. اگر امروز در عصر تكنولوژي و انرژي هسته‌اي، توانايي ساخت حتي يك فيلم درست و حسابي از هويت هزاران ساله‌اي را كه به آن مباهات مي‌كنيم نداريم، پس چندان جايي براي افتخار و مباهات به آنچه هزاران سال پيش بوده‌ايم برايمان باقي نمي‌ماند. اگر هم اين توانايي و سرمايه را داريم و از آن استفاده نمي‌كنيم بايد اعتراف كنيم گزافه و زياده‌گويي است كه هنوز و همچنان معتقد باشيم <هنر نزد ايرانيان است و بس> و نژاد پاك آريايي چنين بوده و چنان بوده.<br />
 اگر سرمايه و دانش ما پس از عمر جهاني كه بر ما گذشته و خودمان دست كم مدعي هفت هزار سالش هستيم در حد حتي توليد يك محصول درباره خودمان نيست، چيزي براي افتخار و <خودشيدايي> در اختيارمان نيست و اگر هم اين سرمايه و دانش در دستمان است و كاهلي و سستي تاريخي مانع از به كار بستن آن، بايد همچنان و هميشه منتظر بمانيم تا پيشگامان واقعي جهان امروز <چهره> ما را <توليد> و <بازتوليد> كنند و ما هم به‌عنوان بخشي از مصرف كنندگان اين توليدات، نقش ملتي هميشه نالا‌ن و غرغرو را بازي كنيم كه در طول سال‌هاي گذشته بيش از هر كار ديگري غر‌زده‌ايم، رنجنوعي <خودبزرگ‌بيني تاريخي> را بر دوش كشيده‌ايم و هيچ كاري هم از پيش نبرده‌ايم.</p>

<p><strong>پي‌نوشت </strong>: اين يادداشت دزدي است. امروز در <a href="http://www.roozna.com/Images/Pdf/7_27_1_1387.Pdf">كافه اعتماد ملي</a> چاپ شده.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از خانه تو تا خانه من</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/752.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=752" title="از خانه تو تا خانه من" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.752</id>
    
    <published>2008-04-08T09:41:08Z</published>
    <updated>2008-04-08T09:45:55Z</updated>
    
    <summary>از خانه تو تا خانه من شهر كش مي‌آيد رشد مي‌كند كشوري مي‌شود با آسمان كمي تا قسمتي ابري و كوه‌هاي صعب‌العبور. اينجا تهران است و ما آجرهاي قرمز را با سيمان پوشانده‌ايم قديم معنا ندارد و تا توفان نوح...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>از خانه تو تا خانه من شهر كش مي‌آيد<br />
رشد مي‌كند<br />
كشوري مي‌شود با آسمان كمي تا قسمتي ابري و <br />
كوه‌هاي صعب‌العبور.<br />
اينجا تهران است و ما آجرهاي قرمز  را با سيمان پوشانده‌ايم<br />
قديم معنا ندارد<br />
و تا توفان نوح<br />
هنوز به اندازه يك ديدار سراسيمه <br />
در تلخ‌ترين كافه اين حوالي فرصت باقي است.<br />
ساعت يك ربع بعد از اولين باران بهاري است<br />
دلم سنگي فرسوده است<br />
تو را ويار مي‌كنم و شعر <br />
كودكي است كه بر دست‌هايم جان مي‌سپارد.<br />
اين شهر براي عشق ما كوچك است<br />
در خيابان‌هايش پرندگان سرخ‌شده مي‌فروشند<br />
و ساكنانش سرنوشت خود را مثل اديپ پذيرفته‌اند.<br />
من اما راز تو را <br />
با خود از تمام چراغ‌هاي قرمز اين شهر <br />
عبور مي‌دهم <br />
و به خانه مي‌برم.<br />
كفش‌هاي امروز را كنار كفش‌هاي قديمي گذاشته‌ام<br />
تا برايشان از ديدار كافه تلخ بگويند.<br />
به آشپزخانه مي‌روم<br />
هيچ كس نمي‌داند  اشك‌هايم از سر دلتنگي است <br />
يا فقط به خاطر  پوست كردن اين پياز بزرگ بيهوده! </p>

<p><strong>پي‌نوشت</strong> : بالاخره اولين شعر سال تازه ، آمد !</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تقويم شخصي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/751.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=751" title="تقويم شخصي" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.751</id>
    
    <published>2008-04-05T18:39:12Z</published>
    <updated>2008-04-05T18:43:16Z</updated>
    
    <summary>تقويم‌ها از ثانيه‌هاي سرشار سخني نمي‌گويند و نمي‌دانند كه سال من از نخستين بوسه‌هاي تو آغاز مي‌شود تقويم‌ها دروغ‌اند نديدم در متني كوچك روز بزرگ آشنايي ما را با خط قرمز نوشته باشند يا غروب جاودان جدايي ما را در...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>تقويم‌ها از ثانيه‌هاي سرشار سخني نمي‌گويند<br />
و نمي‌دانند كه سال من از نخستين بوسه‌هاي تو آغاز مي‌شود<br />
تقويم‌ها دروغ‌اند<br />
نديدم در متني كوچك <br />
روز بزرگ آشنايي ما را <br />
با خط قرمز نوشته باشند<br />
يا غروب جاودان جدايي ما را <br />
در حاشيه‌اي <br />
حتي به خطي سياه.</p>

<p><strong>تلخيص آزاد از شعري از حميد اديب  </strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>IN A LONLEY PLACE</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/748.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=748" title="IN A LONLEY PLACE" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.748</id>
    
    <published>2008-04-03T14:10:15Z</published>
    <updated>2008-04-03T14:34:22Z</updated>
    
    <summary>همفري بوگارت صبح معشوقه‌اش را از خواب بيدار مي‌كند.حالا در آشپزخانه ايستاده و دارد يك گريپ‌فروت بزرگ را براي صبحانه دونفره آماده مي‌كند. - روم‌سرويس الآن آماده مي‌شه -فيلمنامه‌ات رو خوندم.از صحنه عاشقانه‌اش خيلي خوشم اومد.به خاطر اينكه اونا هيچ...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>همفري بوگارت صبح معشوقه‌اش را از خواب بيدار مي‌كند.حالا در آشپزخانه ايستاده و دارد يك گريپ‌فروت بزرگ را براي صبحانه دونفره آماده مي‌كند.<br />
- روم‌سرويس الآن آماده مي‌شه<br />
-فيلمنامه‌ات رو خوندم.از صحنه عاشقانه‌اش خيلي خوشم اومد.به خاطر اينكه اونا هيچ وقت به همديگه نگفتن چقدر همديگرو دوست دارن.<br />
-اوهوم...يه صحنه عاشقانه خوب بايد درباره چيزي غير از عشق باشه.مثل الآن.من دارم گريپ فروت درست مي‌كنم و تو اونجا نشستي ، گيج و خواب‌آلود. هر كس ما رو ببينه مي‌فهمه عاشق همديگه هستيم.</p>

<p><strong>پي‌نوشت :</strong>  دو نفري كه هر كس آنها را ببيند مي‌فهمد عاشق هم هستند خيلي برايم جذاب و  قابل‌احترام‌اند.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دروغ سيزده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/04/746.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=746" title="دروغ سيزده" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.746</id>
    
    <published>2008-04-01T09:49:55Z</published>
    <updated>2008-04-01T09:56:58Z</updated>
    
    <summary>من بهترين آش رشته اين حوالي را درست مي‌كنم.هر كس باور ندارد يك سفر با من بيايد فشند. پي‌نوشت : فشند مملكتي است در اطراف ولايت تهران !...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>من بهترين آش رشته اين حوالي را درست مي‌كنم.هر كس باور ندارد يك سفر با من بيايد فشند.<br />
<strong>پي‌نوشت </strong>: فشند مملكتي است در اطراف ولايت تهران !</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>يادداشت‌هاي پراكنده</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/03/745.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=745" title="يادداشت‌هاي پراكنده" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.745</id>
    
    <published>2008-03-31T08:33:00Z</published>
    <updated>2008-03-31T09:34:12Z</updated>
    
    <summary>1.در اين روزهاي زيباي بهاري بدترين چيزي كه ممكن است آدم درگيرش باشد ، حساسيت و سرفه و عطسه و ناراحتي‌هاي چشمي مرتبط با روابط خصوصي گل‌ها و گياهان است كه شادماني‌اش را آنها را مي‌كنند و « گرد» ش...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>1.در اين روزهاي زيباي بهاري بدترين چيزي كه ممكن است آدم درگيرش باشد ، حساسيت و سرفه و عطسه و ناراحتي‌هاي چشمي مرتبط با روابط خصوصي گل‌ها و گياهان است كه شادماني‌اش را آنها را مي‌كنند و « گرد» ش به چشم ما مي‌رود ! اما از  ماجراهاي عاشقانه  طبيعت كه صرف‌نظر كنيم بايد بگويم با وجود كسالت‌آور بودن تعطيلات نوروزي و با وجود اينكه من هيچ وقت اين همه تعطيلي را دوست نداشته‌ام اما نوروز امسال حس و حال خوبي دارد. امروز هم <a href="http://www.autnews.info/archives/1387,01,0008467">يك لينك بامزه  </a>و البته تاسف‌آور از سخنان قصار دولتمردان فهيم ايراني به دستم رسيد كه كلي باعث خنده و تفريح شد.لينك را <a href="http://www.farnaaz.info/">دوست خوبم فرناز </a>فرستاده.شما هم ببينيدش؛ خيلي‌هاش را ممكن است از قبل شنيده يا خوانده باشيم اما خواندن مجموعه اين سخنان در كنار هم حس ديگري دارد؛ حس ويران بودن خانه از پاي‌بست . </p>

<p>2.ياهو يك <a href="http://shine.yahoo.com/">سايت جديد و خيلي خيلي خوب ويزه زنان </a>راه انداخته است به نام « شاين » .اين سايت كه رسما اعلام كرده ، گروه هدفش تنها زنان 25 تا 54 ساله هستند در بخش‌هاي مختلف فرهنگي ، خانوادگي ، سرگرمي ، جنسي و عشقي ، سلامتي ، مد و لباس و زيبايي ، اقتصادي و اجتماعي ، اطلاعات و مطالب جالب و خواندني و نسبتا كوتاه براي زنان دارد.سطح كار خيلي روشنفكرانه نيست و احتمالا همين هم نقطه قوتش باشد ؛ چون به اين ترتيب گروه‌هاي مختلف زنان را جذب مي‌كند.فضاي « شاين » بيشتر فضاي فرهنگ و زندگي  روزمره است و در مجموع سبكي روزآمد و نه البته سطحي از زندگي و فعاليت‌هاي فردي و اجتماعي را به زنان پيشنهاد مي‌كند. من كه خوشم آمد و راستش به نظرم از بعضي نظرها الگوي خوبي براي كارهاي وطني هم مي‌تواند باشد.<a href="http://www.latimes.com/la-fi-yahoo31mar31,0,3824718.story">اين </a>هم توضيحاتي است كه « ياهو » درباره كار جديدش براي زنان داده . </p>

<p>3.يكي از عموهاي خدابيامرز من كه استعداد عجيبي در طنز شفاهي داشت آواز معروفي داشت كه در دستگاه چهارگاه براي ما مي‌خواندش : « ايراني خر ، جنس ايراني نخر » خب ما هم آن موقع بچه بوديم و مي‌خنديدم.بعدها به تجربه به حكمت اين جمله پي‌بردم و راستش را بخواهيد - هر چند خيلي ضد ناسيوناليته است - اما من خيلي كم پيش مي‌آيد كه جنس ايراني بخرم.اينجا هم نمي‌خواهم درباره دلايل اين انتخاب يا خوب و بدش حرف بزنم بلكه مي‌خواهم از مواردي كه سبب نقض حكم عموجان خدابيامرزم شده بگويم.اخيرا در مواردي بعضي توليدات داخلي را ديده - و خريده‌ام - كه واقعا از نظر كيفيت با نمونه خارجي‌شان هيچ فرقي كه نداشته‌اند بلكه حتي گاه بهتر از آنها هم بوده‌اند.يكي‌اش شكلات تلخ  همين «<strong> آي‌سودا </strong>» ي خودمان است.من عاشق شكلات تلخ هستم و اصلا طعم تلخ را دوست دارم.براي همين هم خيلي از شكلات‌هاي تلخ خارجي را تست كرده‌ام اما اين اواخر و پس از آشنايي با شكلات تلخ آي‌سودا كشف كردم كه اين شكلات كه در بسته‌بندي خوبي هم عرضه مي‌شود هيچ فرقي با مثلا « لينت » ندارد و خيلي هم خوشمزه است. كشف بعدي‌ام <strong>خميردندان سيگنال ايراني</strong> با طعم سيب ترش است كه به نظرم محشر است و حتي از سيگنال اورژ‍ينال هم بهتر است.روي اين خميردندان نوشته شده : « توليد شده در ايران - توسط شركت يونيليور ايران ، <strong>قزوين</strong> ، شهر صنعتي البرز - توجه داشتيد كه در قزوين هم توليد شده :) البته اين خميردندان خوشمزه و خوشبو « طيق هماهنگي » با صاحب اصلي اين علامت تجاري يعني « سيگنال » توليد شده اما به نظر من در همين حد هم جاي خوشحالي است كه محصولي خوب و سالم در ايران توليد مي‌شود.راستش من اگر بنا باشد به كليشه‌هاي قرون وسطايي مثل غرور ملي و اين حرف‌ها هم اعتقاد داشته باشم، با پروژه‌هاي عظيم هسته‌اي به اين احساس نمي‌رسم ؛ براي داشتن چنين حسي توليد درست و درمان يك بسته شكلات يا يك خميردندان استاندارد  در اين شرايط به نظرم بيشتر لازم و مفيد است.</p>

<p><strong>پي‌نوشت </strong>: راستي به فهرست كم‌حجم محصولات خوب داخلي بايد محصولات<strong> كاله</strong> و <strong>تك‌ماكارون</strong> را هم انصافا اضافه كرد.پيشنهاد مي‌كنم بستني انار كاله را تست كنيد كه طعم آن خيلي به بستني‌‌هاي خوشمزه بسكين اند رابينز نزديك است.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بعضي روزها كه ماه وسال مي‌شوند!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/03/744.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=744" title="بعضي روزها كه ماه وسال مي‌شوند!" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.744</id>
    
    <published>2008-03-24T18:18:39Z</published>
    <updated>2008-03-24T19:15:42Z</updated>
    
    <summary>چه حس خوبي است حس بعد از خانه‌تكاني.يك جورهايي شبيه ويرايش يك متن نه چندان مرتب است يا نمي‌دانم مثلا مثل وقتي است كه ابروهاي مرتب‌شده‌تان را در آينه مي‌بينيد...اساسا « تميزي » از آن حس‌هايي است كه به شدت...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>چه حس خوبي است حس بعد از خانه‌تكاني.يك جورهايي شبيه ويرايش يك متن نه چندان مرتب است يا نمي‌دانم مثلا مثل  وقتي است كه ابروهاي مرتب‌شده‌تان را در آينه مي‌بينيد...اساسا « تميزي » از آن حس‌هايي است كه به شدت با من مي‌سازد و وقتي همه جا تميز و مرتب باشد احساس مي‌كنم بهتر نفس مي‌كشم.خانه‌تكاني و تغيير دادن جاي ثابت و هميشگي وسايل خانه هم بر همين منوال برايم يك جور تفريح است.نمي‌دانم دقيقا چه حسي است و خيلي هم علاقه‌اي ندارم كه ته و توي آن را دربياورم اما به نظرم اگر حس بعد از خانه‌تكاني اين قدر خوب نبود در طول اين چندهزار سال كه از عمر فرهنگ ايراني مي‌گذرد دوام نمي‌آورد.به هر حال امسال هم بدون اينكه بدانيم چرا - و بدون اينكه بخواهيم بدانيم چرا - خانه‌تكاني كرديم و از ياري سبز يك موجود خيلي دوست‌داشتني و زحمت‌كش به نام آقاي اكبري هم برخوردار بوديم كه خودش يك پاي كامل  طنز و خوشحالي است.بعد هم كه عيد شد و  هفت سين چيديم  و « در خانه زير پنجره گل داد ، ياس پير » و دوباره ما مانديم و اين مانده عمر... و در اين مانده عمر چه كاري بهتر از خواندن احمدرضا احمدي كه مي‌گويد : « <strong>من زنده مانده‌ام كه بگويم تو را در آينه و همه‌ي ايام هفته كه تعدادي از آنها ماه و سال مي‌شود، دوست دارم</strong>.» حرفي كه در اين شعر هست را خيلي دوست دارم...حق با احمدرضا خان است ؛ فقط تعدادي از روزهاي هفته ، ماه و سال مي‌شوند و من آرزو مي‌كنم كه در مانده عمر همه‌مان از اين روزها فراوان باشد.سعدي هم كه تكليف اين روزها را از قبل روشن كرده و گفته چه روزهايي هستند :« <strong>گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي / حاصل عمر آن بود، باقي ايام رفت</strong> » <br />
القصه بهار خوبي است و صداي پرنده‌ها را - اگر چه باز هم به زحمت - مي‌شود در شهر شنيد.تهران را من تنها و تنها در روزهاي خلوت‌تر عيد نوروز دوست دارم.كلي كتاب هم مانده روي دستم كه فكر مي‌كردم در تعطيلات مي‌خوانم اما تا به حال جنون بهار و ديد و بازديدها و <a href="http://www.imdb.com/title/tt0411008/">اين سريال خيلي باحال </a>دست به دست هم داده‌اند كه فقط  برسم شعر بخوانم و شعر و ديگر هيچ ! <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>توصيه‌هاي حافظانه براي سال نو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/03/743.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=743" title="توصيه‌هاي حافظانه براي سال نو" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.743</id>
    
    <published>2008-03-20T19:26:44Z</published>
    <updated>2008-03-20T19:35:30Z</updated>
    
    <summary>جناب حافظ سر سفره هفت سين امسال چنين پندهايي دادند : خوش آمد گل وزان خوش‌تر نباشد / كه در دستت بجز ساغر نباشد زمان خوشدلي درياب و در ياب / كه دائم در صدف ، گوهر نباشد غنيمت دان...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p><strong>جناب حافظ سر سفره هفت سين امسال چنين پندهايي دادند </strong>: <br />
خوش آمد گل وزان خوش‌تر نباشد / كه در دستت بجز ساغر نباشد<br />
زمان خوشدلي درياب و در ياب / كه دائم در صدف ، گوهر نباشد<br />
غنيمت دان و مي خور در گلستان / كه گل تا هفته ديگر نباشد<br />
عجب راهي‌است راه عشق كانجا / كسي سربركند كش سر نباشد<br />
ايا پرلعل كرده جام زرين / ببخشا بر كسي كش زر نباشد<br />
بيا اي شيخ و از خمخانه ما / شرابي خور كه در كوثر نباشد<br />
بشوي اوراق اگر همدرس مايي / كه علم عشق در دفتر نباشد<br />
زمن بنيوش و دل در شاهدي بند / كه با وي هيچ دردسر نباشد<br />
بناميزد بتي سيمين‌تنم هست / كه در بتخانه آزر نباشد<br />
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ / كه هيچش لطف در گوهر نباشد</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/03/742.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=742" title="..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.742</id>
    
    <published>2008-03-16T21:14:24Z</published>
    <updated>2008-03-16T21:25:06Z</updated>
    
    <summary>شب از يك مهماني خيلي خيلي دوستانه برمي‌گردي خانه.دوستت پس از چند ماه آمده و ميانتان است. با هم درد دل كرده‌ايد توي راه و از احوالات هم پرسيده‌ايد.بعد دسته‌جمعي غذاي هندي خورده‌ايد. تو صدايت از همه بلندتر بوده ،...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>شب از يك مهماني خيلي خيلي دوستانه برمي‌گردي خانه.<a href="http://weblog.parastood.ir/">دوستت </a>پس از چند ماه آمده و ميانتان است. با هم درد دل كرده‌ايد توي راه و از احوالات هم پرسيده‌ايد.بعد دسته‌جمعي غذاي هندي خورده‌ايد. تو صدايت از همه بلندتر بوده ، از همه بيشتر چرت و پرت به هم بافته‌اي و طبق معمول بيشتر از ديگران شيطنت كرده‌اي و خنديده‌اي و خندانده‌اي.حالا اما دلت به اندازه تمام دنيا گرفته و. داري گريه مي‌كني !! هيچ اتفاقي نيفتاده...شايد هم افتاده ، شايد هم تو ديوانه‌اي.هر چه هست ماه ، امشب خيلي زيباست و بايد بروي نگاهي دوباره به ماه‌نوشته‌هايت بياندازي ! شايد اين طوري بهتر شوي .شايد هم نه . </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ما و اين همه خوشبختي ؟ محاله !</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2008/03/740.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=740" title="ما و اين همه خوشبختي ؟ محاله !" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2008://1.740</id>
    
    <published>2008-03-16T12:35:05Z</published>
    <updated>2008-03-16T12:52:45Z</updated>
    
    <summary>سنت سالنامه درآوردن در پايان هر سال هم از آن سنت‌هايي است كه به محمد قوچاني نسبت داده مي‌شود.اساسا محمد قوچاني در مطبوعات ما حكم يونان و مصر باستان را پيدا كرده در ميان برگ‌هاي تاريخ. تاريخ كه مي‌خوانيد مي‌بينيد...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>سنت سالنامه درآوردن در پايان هر سال هم از آن سنت‌هايي است كه به محمد قوچاني نسبت داده مي‌شود.اساسا محمد قوچاني در مطبوعات ما حكم  يونان و مصر باستان را پيدا كرده در ميان برگ‌هاي تاريخ.<br />
تاريخ كه مي‌خوانيد مي‌بينيد تمام راه‌ها به يونان و مصر باستان ختم مي‌شوند. همه چيز از يونان و مصر شروع شده و تازه درباره خود اين سرزمين‌ها هم كلي ميان مورخان مناقشه است كه مثلا كدام قوم قديمي‌ترين قوم متمدن بوده و هر روز هم همزمان با پيشرفت علم ، معلوم مي‌شود قومي كه تا ديروز به ما گفته بودند قديمي‌ترين قوم متمدن بوده حالا ديگر نيست و قوم ديگري قديمي‌تر از آن هم وجود داشته ! من البته هميشه براي اين مورخان بنده خدا دلم مي‌سوزد.آخر چه لطفي دارد كه آدم كارش اين باشد كه مدام ثابت كند كدام قوم قديمي‌تر بوده ؟ استاد دريابندري در كتاب خارق‌العاده خود،« <strong>چنين كنند بزرگان </strong>» درباره كار اين مورخ‌ها هشدار داده و نوشته است : « من يقين دارم به محض آنكه ما قبول كرديم كه سومري‌ها قديمي‌ترين قوم متمدن بوده‌اند، مورخان خواهند گفت كه نخير ، از سومري‌ها قديم‌تر هم بوده است . » به هر حال اينها را گفتم كه بگويم واقعا نمي‌دانم چقدر مهم است يا مهم نيست كه آقاي قوچاني پايه‌گذار اين سنت خوب سالنامه درآوردن در پايان سال باشد يا نباشد ؟ <br />
به نظر من آنچه كه الان مهم است اين است كه اين سنت حسنه نه چندان ديرينه‌سال ظاهرا از اهداف و تعريف خودش به شكل عجيب و غريبي دور شده.مي‌پرسيد چرا ؟ مي‌گويم براي اينكه اصولا جامعه ما استعداد عجيبي دارد براي تنزل هر موضوع و هر دستور كاري به رقابت‌هاي خاله‌زنكي از جنس رقابت « باجناق‌ها » . جريان سالنامه درآوردن هم الان شده چيزي در همين مايه‌ها. شما توجه كنيد كه همين حالا چند عدد سالنامه روي دستمان مانده ؟  سالنامه <strong>اعتماد ملي </strong>، سالنامه <strong>اعتماد</strong>، سالنامه <strong>كارگزاران</strong>، سالنامه <strong>شهروند</strong>، سالنامه <strong>چلچراغ</strong>، سالنامه <strong>نسيم</strong>، سالنامه <strong>تهران امروز، </strong>سالنامه <strong>فيلم</strong>، سالنامه <strong>ايران </strong>، سالنامه <strong>همشهري</strong> ، سالنامه <strong>جام‌جم</strong> و خلاصه هزار جور سالنامه ديگر. حالا گذشته از اين پرسش اساسي و تعيين‌كننده كه اصلا اين همه سالنامه را چه كساني قرار است بخوانند و ما ملتي كه نهايت پشتكارمان در امر مطالعه ثبت ركورد دو دقيقه در سال بوده چطور قرار است از پس اين همه سالنامه با مطالب وزين و رنگين و سنگين بربياييم ؟ شايد هم ما جماعت مطبوعاتي اين سالنامه‌ها را هم مثل روزنامه‌هايمان تنها براي صفاي خاطر خودمان و دوستان و اطرافيانمان منتشر مي‌كنيم.<br />
اما از همه اين حرف‌ها كه بگذريم مي‌خواهم بازگردم به همان ماجراي رقابت‌هاي خاله‌زنكي <br />
« باجناق‌ها ».يك ماه آخر سال را اگر مطبوعاتي بوديد يا به هر دليل ناموجهي با اين جماعت دوستي و آشنايي‌ داشتيد شاهد اين رقابت بايد بوده باشيد. در روزنامه خود ما كه همه چيز روي دور تند بود و سالنامه‌مان هم نهايتا زودتر از همه آمد روي كيوسك. بنابراين « ما برديم ، چلوكبابو ما خورديم ».روزنامه‌هاي ديگر هم تقريبا در همين شرايط به سر مي‌بردند و هرروز خبري از تحريريه‌هاي مختلف مي‌رسيد.اعتمادي‌ها با قاليباف گفت و گو گرفته‌اند!! شهروندي‌ها با حاتمي‌كيا !! <br />
كارگزاراني‌ها دارند مي‌روند سراغ خانواده امام !! و خلاصه هر روز خبر يك « آس » تازه مي‌رسيد.كم‌كم كار داشت به جايي مي‌رسيد كه بعضي دوستان اعلام كنند كه بله ما از خود <br />
« خدا » يادداشت سرمقاله گرفته‌ايم  و با روح قيصر امين‌پور مرحوم هم گفت و گو داريم و تازه چشمتان كور ، يك مصاحبه منتشرنشده هم با حضرت مريم درباره حقوق زنان هست كه گذاشتيمش كنار براي سالنامه‌مان  و كور شود چشم حسود ، سعدي و حافظ هم برايمان شعر بهاريه سفارشي‌ سروده‌اند!!<br />
مورخان در آينده به اين دوره از تاريخ مطبوعات ايران خواهند گفت : « عصر طلايي »  و حالا حاصل چيست ؟ اين همه سالنامه كه عموما هم محتواي چنداني ندارند و  بجز چندتايشان  بقيه نه تنها چنگي به دل نمي‌زنند بلكه آدم را وا‌مي‌دارند تا به حال درخت‌هاي نازنيني كه حرامشان شده افسوس هم بخورد .نمي‌خواهم وارد بحث محتوايي بشوم چون ما بچه‌هاي مطبوعات دست كم به ظاهر همه با هم دوست هستيم و خيلي هم زود مكدر مي‌شويم اگر به كارمان نقدي بشود و كلا مذاكراتمان خيلي خيلي زودتر از آنكه فكرش را بكنيد به بن‌بست مي‌كشد. اما براي اينكه دست‌كم انتخاب‌هاي خودم را گفته باشم پيشنهاد مي‌كنم كه سالنامه‌هاي اعتماد و شهروند را از دست ندهيد كه چند تا از آن همه « آس » موعود را دارند و البته آنقدر هم كه تبليغ مي‌كردند <br />
« اعجاب‌انگيز » نبودند.سالنامه اعتماد ملي هم كه جلدش و تيتر روي جلدش به نظرم از همه سالنامه‌ها قابل‌توجه‌تر بود....خوش باشيد با سالنامه‌هايتان. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

