<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Occupation; Reporter</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="Occupation; Reporter" />
    <updated>2010-02-07T08:25:29Z</updated>
    <subtitle>Fahimeh Khezr Heidari&apos;s daily notes</subtitle>
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>در ساعت ده صبح ...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/02/1154.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1154" title="در ساعت ده صبح ..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1154</id>
    
    <published>2010-02-07T07:52:25Z</published>
    <updated>2010-02-07T08:25:29Z</updated>
    
    <summary>گاهي گريه، نه از اين گريه‌هاي چند قطره اشكي، گريه‌ي حسابي، هق‌هق ساكت و بي‌حرف و صدا بيش از هر داروي ديگري كه روان‌شناس‌تان ممكن است تجويز كند، حال شما را خوب مي‌كند. منظورم گريه‌هاي متيني است كه خيلي خصوصي‌اند....</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>گاهي گريه، نه از اين گريه‌هاي چند قطره اشكي، گريه‌ي حسابي، هق‌هق ساكت و بي‌حرف و صدا بيش از هر داروي ديگري كه روان‌شناس‌تان ممكن است تجويز كند، حال شما را خوب مي‌كند. منظورم گريه‌هاي متيني است كه خيلي خصوصي‌اند. در چنين حالي شما براي خودتان دلسوزي نمي‌كنيد، نقش قرباني را به خودتان نمي‌گيريد، هيچ كس مقصر نيست، هيچ چيز ماندني نيست و شما همه‌ي اينها را مي‌دانيد و به اين دانسته‌ها احترام مي‌گذاريد و براي همين هم معتقديد رنج‌تان فقط مال خودتان است، پس  آن را زندگي مي‌كنيد.<br />
 امروز سر كلاس فرانسه- بهتر است بگويم وسط كلاس فرانسه - درست وقتي كه با جديت تمام داشتم از روي يك متن فرانسوي آن «ژ»ها  و «غ»‌هاي خيلي قشنگ را مي‌خواندم و  خانم معلم سخت‌گير هم  خطاهاي تلفظي‌ام را تصحيح مي‌كرد، چنين گريه‌اي  بر من  نازل شد. <br />
تلفن زنگ زد، يك مكالمه‌ي به ظاهر معمولي و بعد طوفان گريه... گريه، گريه، از آن گريه‌ها كه تمام نمي‌شوند و نمي‌خواهي كه تمام شوند.از آن گريه‌ها كه مال  زماني در گذشته‌اند و در تو مانده‌اند و حالا با  اشاره يك انگشت مي‌ريزند بيرون.از آن گريه‌هاي شفابخشي كه كتاب و دفتر فرانسه‌تان را خيس مي‌كنند و خانم معلم كه خودش يك پا رفيق است، ناچار درس را تعطيل مي‌كند و  خيلي فوري دو تا قهوه‌ي ترك مهيا مي‌كند تا با هم بنشينيد و حالا دوتايي گريه كنيد :) <br />
اين طوري امروز در ساعت ده صبح،  پس از چند هفته بي‌رمقي و ناخوشي  و دلتنگي دروني ، حال شما كمي بهتر مي‌شود.درد قلبتان ناگهان - به شكل مذبوحانه‌اي-  فرومي‌كاهد و شما تعجب مي‌كنيد از اثري كه بعضي چيزهاي به ظاهر معمولي بر روي نه تنها روح كه حتي جسم آدميزاد مي‌تواند بگذارد.خانم معلم حالا دارد مي‌خندد ولي همچنان اجازه نمي‌دهد كه حتا در اين حال نزار هم فارسي حرف بزنيد و با آن لهجه‌ي شيرين فرانسه‌اش با شما همراهي مي‌كند كه :« Voila, c est  tout...»<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شرح حال</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/02/1153.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1153" title="شرح حال" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1153</id>
    
    <published>2010-02-05T15:33:48Z</published>
    <updated>2010-02-05T15:48:32Z</updated>
    
    <summary>روزهاي بد عجيب فرساينده‌ي لعنتي‌اي است كه فقط در شعر مي‌توان دمي پناه گرفت. حال تو بد است ، حال همه بد است و حتي ديگر غنيمتي مثل دور هم نشستن و گپ زدن و به اشتراك گذاشتن رنج‌هاي بزرگ...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>روزهاي بد عجيب فرساينده‌ي  لعنتي‌اي است كه  فقط در شعر مي‌توان دمي پناه گرفت. حال تو بد است ، حال همه بد است و حتي ديگر  غنيمتي مثل دور هم نشستن و گپ زدن و به اشتراك گذاشتن رنج‌هاي بزرگ و شادماني‌هاي اندك  با دوستان همفكر و همقطار هم نه ممكن و ميسر است و نه مثل گذشته، شفابخش. با خودم مي‌گويم اين هم تجربه‌اي بود كه بايد مي‌داشتي و اسمش را گذاشته‌ام <strong>تجربه‌ي تحمل روز سياه</strong> - سياه‌ترين روزها-...</p>

<p>2. اين آخرين جايي است كه مي‌توان در آن پناه گرفت، ادبيات.اين روزها كه - خودخواسته - بيكار و البته بي‌عارم، طبيعي است كه زياد كتاب بخوانم.دامنه‌ي اين كتاب‌ها از جامعه‌شناسي و فلسفه گرفته تا به تازگي كمي تاريخ و البته مثل هميشه ادبيات گسترده است.اينها حوزه‌هاي خيلي محبوب من براي خواندن است اما در اين ميان، ادبيات و بيش از همه <strong>شعر</strong> قبل از اين كه هر چيز ديگري باشد، پناه است، حرف دل است، مثل دنيايي است دورتر از اين سياهي، اين تباهي، اين روزها و شب‌هاي ناكوك انگار بي‌پايان.در اين جهان امن، چند روزي است كه به <strong>غزل‌هاي  ابتهاج</strong> بازگشته‌ام و خوش حالي است. در شعر سايه ظرافت و اشارات و مفاهيم عاشقانه و از سر سوز دل بسيار است و هر كدام هم از ديگري بديع‌تر و شگفت‌انگيزتر و دلنشين‌تر و روح‌نوازتر.اما در اين ميان براي من از همه سوزناك‌تر و درآورتر و البته زيباتر اين اصطلاح «<strong>غبار بي‌سوار</strong>» است كه خيلي خاص خود سايه است؛ آنجا كه در غزل مشهور «<strong>در كوچه‌سار شب</strong>» <br />
مي‌گويد : </p>

<p><strong>نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي‌سوار<br />
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي‌زند<br />
</strong><br />
يا  وقتي كه در غزل «<strong>بعد از نيما</strong>» مي‌گويد : </p>

<p><strong>زين بيابان گذري نيست سواران را، ليك<br />
دل ما خوش به فريبي است، غبارا تو بمان</strong></p>

<p>بدعت  و دلنشيني و جانگدازي اين  «غبار بي‌سوار» و اين «فريب» براي من در اين است كه خود شاعر هم مي‌داند همه چيز فريبي و سرابي و غباري بيش نيست، خودش هم مي‌داند كه «سواري» در كار نيست ، كه اصلا «سوار» او را فراموش كرده، كه «سوار» قرار نيست بيايد، كه همه اينها الكي است اما باز نشسته در انتظار و مي‌گويد «غبارا تو بمان». گله‌اي هم ندارد، ناله و فغان هم نمي‌كند، خيلي دروني، خيلي خيلي عميق، غبار را زندگي مي‌كند. نمي‌دانم، يك جوري قلبم فشرده مي‌شود و خيلي عجيب حس اين «<strong>غبار بي‌سوار</strong>» را درك مي‌كنم.</p>

<p>3. اين بار آقايان  خيلي زود شروع نكرده‌اند؟ نمي‌دانم شما هم اين مشكل  را داريد يا اشكال از خود اينجانب «مي‌باشد» ؟ الان يك هفته‌اي هست كه  از بنده اصرار و از «<strong>جي‌ميل</strong>» انكار كه بيا بالا و نمي‌آيد !<br />
  </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ديكتاتوري تو  روز روشن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1152.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1152" title="ديكتاتوري تو  روز روشن" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1152</id>
    
    <published>2010-01-31T06:33:16Z</published>
    <updated>2010-02-04T09:00:32Z</updated>
    
    <summary>نه، مسئله ما فقط ساختار سياسي نيست. به نظر من قبل از ساختار سياسي، مسئله ما ساختار فرهنگي است.مي‌پرسيد چرا ؟ از همين جشنواره نيم‌بند فيلم فجر امسال مثال مي‌زنم و كاري هم ندارم كي آن را تحريم كرده و...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>نه، مسئله ما فقط ساختار سياسي نيست. به نظر من قبل از ساختار سياسي، مسئله ما ساختار فرهنگي است.مي‌پرسيد چرا ؟ از همين جشنواره نيم‌بند فيلم فجر امسال مثال مي‌زنم و كاري هم ندارم كي آن را تحريم كرده و كي نكرده؛ چون اساسا موضوع مهم‌تري را مي‌خواهم طرح كنم.<br />
هر سال در جشنواره فيلم فجر دم در همه سينماهاي شركت‌كننده در جشنواره، برگه‌هايي با عنوان نظرسنجي از تماشاگران مي‌دهند دست ملت و هميشه قبل از نمايش فيلم هم صداي زيباي آقاي جلال مقامي - كه البته اين روزها به شكل زيبايي پير شده اين صدا - توي سالن‌ها مي‌پيچد كه : « تماشاگر محترم سينما با حضور شما معنا مي‌يابد و چنين و چنان و آخرش هم اينكه لطفا آن برگه‌هايي را كه داديم دستتان، تا آخر فيلم نگه داريد و آز آنجايي كه طبعا نظر شما مهم است و  آنقدر مهم است كه ما هر سال «سيمرغ فيلم برگزيده تماشاگران» را هم مي‌دهيم، اين برگه‌ها را بياندازيد داخل جعبه‌هايي كه دم در خروجي هست و به اين ترتيب نظرتان را درباره فيلم بدهيد.خب تا اينجاي كار كه ظاهرا خيلي هم سيستم دموكراتيك و مدني است و هيچ خبري از ديكتاتوري  نيست.<br />
اما نكته اينجاست كه در همين ساختار طراحي شده بر اساس اصول دموكراسي، خيلي راحت، به راحتي آب خوردن و توي روز روشن مي‌توان ديكتاتوري را حاكم كرد.اينجاست كه ساختارها اهميت  مركزي و بي چون و چراي خودشان را از دست مي‌دهند و فرهنگ و تعهد استفاده از اين ساختارها مهم مي‌شود. حالا ببينيد جعبه‌هاي اخذ راي امسال چه‌‌طوري طراحي شده : يك جعبه با عنوان «<strong>خوب</strong>»، يك جعبه با عنوان « <strong>بسيار خوب</strong>» و يك جعبه هم با عنوان «<strong>عالي</strong>» !! جان من شاخ آدم درنمي‌‌‌‌آيد؟ يعني اين جشنواره اصلا ممكن نيست فيلم «بد» داشته باشد؟‌ يعني فيلم ضعيف اصلا در اين جشنواره قد يك نخود هم نداريم ؟ يعني اصلا گزينه «بد» ممكن نيست ؟ همه چيز حتي در بدترين شرايط «خوب » است؟ يعني اين خزعبلاتي كه امسال به عنوان فيلم در جشنواره دارد نمايش داده مي‌شود همه خوب‌اند ؟  اصلا باشد، همه خوب‌اند، يعني ما در ميان اين چند ده‌هزار نفر تماشاگر، اصلا چيزي به عنوان تنوع و تكثر سليقه نداريم ؟ <br />
خب ببينيد راي دادن و راي گرفتن كلا يك پروسه دموكراتيك است.در اين كه تا حالا ترديدي نشده، اما ملاحظه مي‌فرماييد كه از دل يك فرايند دموكراتيك چه‌قدر ساده و راحت و توي روز روشن مي‌توان ديكتاتوري بيرون كشيد. اين است قصه...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مي‌برتش...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1151.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1151" title="مي‌برتش..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1151</id>
    
    <published>2010-01-30T14:21:05Z</published>
    <updated>2010-01-30T14:33:43Z</updated>
    
    <summary>مي‌برتش، مي‌برتش از توي اين دنياي دلمرده‌ي چارديواريا نق‌نق نحس ساعتا، بي‌كاريا دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي درد قولنج و درد پرخوري و درد اختگي دنياي بشكن زدن و لوس‌بازي عروس دوماد بازي و ناموس‌بازي دنياي هي خيابونا...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>مي‌برتش، مي‌برتش<br />
از توي اين دنياي دلمرده‌ي چارديواريا<br />
نق‌نق نحس ساعتا، بي‌كاريا<br />
دنياي آش رشته و وراجي و شلختگي<br />
درد قولنج و درد پرخوري و درد اختگي<br />
دنياي بشكن زدن و لوس‌بازي<br />
عروس دوماد بازي و ناموس‌بازي<br />
دنياي هي خيابونا رو الكي گز كردن<br />
از عربي خوندن يه لچك‌به‌سر حظ كردن<br />
دنياي صبح سحرا<br />
تو توپخونه <br />
تماشاي دار زدن<br />
نصف شبا<br />
رو قصه‌ي آقا بالا خان زار زدن<br />
دنيايي كه هر وخت خداش<br />
تو كوچه‌هاش پا مي‌ذاره<br />
يه دسه خاله‌خانباجي از عقب سرش<br />
يه دسه قداره‌كش از جلوش مي‌آد<br />
دنيايي كه هر جا مي‌ري<br />
صداي راديوش مي‌آد<br />
مي‌برتش، مي‌برتش<br />
از توي اين همبونه‌ي كرم و كثافت و مرض<br />
به آبي‌هاي پاك و صاف آسمون مي‌برتش<br />
به سادگي كهكشون مي‌برتش....</p>

<p><strong>به علي گفت مادرش روزي... فروغ </strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زعفران و نمك</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1150.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1150" title="زعفران و نمك" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1150</id>
    
    <published>2010-01-28T19:06:24Z</published>
    <updated>2010-01-28T19:17:41Z</updated>
    
    <summary>نبودنت نمكي است بر زخم اين شهر و بودنت تنها زعفراني كه در اعماق قلبم آب مي‌شد. در اين حادثه اما براي من هيچ وقت نه سنگ مفت بود و نه گنجشك. من آن خرس قطبي‌ام كه آب شدن جهانم...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>نبودنت<br />
نمكي است بر زخم اين شهر<br />
و بودنت <br />
تنها زعفراني كه در اعماق قلبم آب مي‌شد.<br />
در اين حادثه اما<br />
براي من هيچ وقت<br />
نه سنگ مفت بود <br />
و نه گنجشك.<br />
من آن خرس قطبي‌ام<br />
كه آب شدن جهانم را به تماشا ايستاده‌ام.</p>

<p><br />
<strong>پي‌‌نوشت</strong> : اين اصطلاح «<strong>سنگ مفت، گنجشك مفت</strong>» يكي از ظالمانه‌ترين، خشن‌ترين و زشت‌ترين اصطلاحاتي است كه زبان زيباي فارسي دارد و فارسي‌زبان‌ها هم اغلب بدون عميق شدن در معناي آن به كارش مي‌برند....حالا در اين شعر من هم سر و كله‌اش پيدا شده، البته نه فقط براي مخالف‌خواني با اين اصطلاح كه در كاربردي ظريف‌تر و شخصي‌تر و از عمق قلبي كه مي‌سوزد، درد مي‌كند و راهي جز شعر ندارد.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تنفس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1149.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1149" title="تنفس" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1149</id>
    
    <published>2010-01-23T15:02:22Z</published>
    <updated>2010-01-23T15:09:44Z</updated>
    
    <summary>و ما به شما ياد مي‌دهيم كه چه چيزي را ندانيد و كدام خاطره‌يي خوش‌تر است. خواب ديدن اين طوري كه شما مي‌بينيد اصلا به صلاح‌تان نيست اشك اين طورها كه شما مي‌ريزيد- قطره قطره- اصلا معنا ندارد. به غلغل...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>و ما به شما ياد مي‌دهيم<br />
كه چه چيزي را ندانيد<br />
و كدام خاطره‌يي خوش‌تر است.<br />
خواب ديدن<br />
اين طوري كه شما مي‌بينيد<br />
اصلا به صلاح‌تان نيست<br />
اشك<br />
اين طورها كه شما مي‌ريزيد- قطره قطره-<br />
اصلا معنا ندارد.<br />
به غلغل چشمه نگاه كنيد<br />
مگر از اندوه است!<br />
و ما به شما ياد مي‌دهيم<br />
كه چه روياهايي، چه زمان‌هايي خوش‌تر است<br />
در صورت مردودي<br />
البته چاره نيست<br />
به جهنم نيز مي‌رويد.</p>

<p>پايان تنفس!<br />
به سلول‌هاي‌تان برگرديد.</p>

<p>شمس لنگرودي</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جانم؛ سرپيچي...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1148.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1148" title="جانم؛ سرپيچي..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1148</id>
    
    <published>2010-01-22T11:16:58Z</published>
    <updated>2010-01-22T11:19:02Z</updated>
    
    <summary>بدون «سرپيچي» از قاعده‌هاي زباني، شعر هرگز وجود نخواهد داشت. موكاروفسكي...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p><strong>بدون «سرپيچي» از قاعده‌هاي زباني، شعر هرگز وجود نخواهد داشت.<br />
</strong></p>

<p>موكاروفسكي</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>آقای جلالی عزیز....</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1147.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1147" title="آقای جلالی عزیز...." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1147</id>
    
    <published>2010-01-16T09:49:32Z</published>
    <updated>2010-01-16T10:45:36Z</updated>
    
    <summary>چند تا عکس و یک کتاب پیش من امانت داشتید.زنگ زدم.گفتید :«آره بابا...من که همیشه هستم، پاشو بیا.» باز شروع کردم به شیطنت و به قول دوستی، «بدجنسی».گفتم : « شما همیشه هستید استاد؟ شما که همش از این آسمون...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>چند تا عکس و یک کتاب پیش من امانت داشتید.زنگ زدم.گفتید :«آره بابا...من که همیشه هستم، پاشو بیا.» باز شروع کردم به شیطنت و به قول دوستی، «بدجنسی».گفتم : « شما همیشه هستید استاد؟ شما که همش از این آسمون به اون آسمون می‌پرید، همش مسافرتین...کی گفته شما همیشه هستین؟» خندیدید، بلند و ادامه‌دار.گفتید: « من در برابر زبان تو تسلیم‌ام، دخترجان.»<br />
بعد من آمدم.دفتر کارتان مثل همیشه شلخته و به هم ریخته بود؛ اما دوست‌داشتنی و گرم و هزاررنگ. امانت‌ها را گذاشتم روی میز آشپزخانه و همان لحظه میان ده‌ها خرده‌ریز باارزش دیگر ، هم من فراموش‌شان کردم و هم شما. گفتید چند روز بعد عازم دبی هستید و تازه هم از فرانسه برگشته بودید. همان‌طور که قهوه را آماده می‌کردید، برایم کلی از پروژه‌های تازه‌تان گفتید، یادم هست شکلات تلخ از پاریس‌آمده هم داشتیم. حالا داشتید از من می‌پرسیدید که چه می‌کنم و چه نمی‌کنم و آیا بعد از کلاس‌‌های عکاسی خبری «رسانه» عکاسی هم کرده‌ام یا نه ؟ و چپ‌چپ نگاهم ‌کردید که یعنی ای تنبل، بجنب، زندگی کوتاه است...<br />
 بلند شدم که خداحافظی کنم. نگاهم روی در یخچال ماند. میان همه چیزهایی که روی در چسبانده بودید، یکی هم یادداشتی بود از من که در« <strong>اعتماد ملی</strong>» چاپ شده بود، همراه با عکسی سیاه و سفید. تقریبا جیغ کشیدم: « استاد!...این مطلب منه.» <br />
یکی از آن لبخندهای خونسرد تحویلم دادید: « خب آره...هم مطلبش خوب بود، هم عکسش. زدمش به یخچال که بازم ببینمش.» اما من ول‌کن نبودم. باز هیجان به خرج دادم که : « باورم نمی‌شه...کلی الان ذوق‌زده‌ام...» و شما باز هم خیلی خونسرد گفتید:« این دیگه مشکل خودته...به من چه که ذوق‌زده‌ای، مطلبه خوبه دیگه، عکس‌اش هم درست گرفته شده.ضمنا اگه خیلی خوشحال می‌شی بگم که من همیشه نوشته‌هاتو می‌خونم.خوب می‌نویسی.همین»<br />
از توی کیفم  ظرف «پنیرکهنه» مخصوص قزوین را درآوردم و گذاشتم روی همان میز آشپزخانه.سوغاتی قزوین بود و شما از قبل سفارش کرده بودید که خیلی پنیرکهنه قزوین را دوست دارید. بعد من آمدم و قرار شد باز هم به شما سر بزنم. اما نه اینکه یادم رفته باشد، نه، فقط همین‌طوی مثل همه چیزهای دیگر زندگی، دیگر نشد که دوباره بیایم با شما قهوه بنوشیم و درباره آن زن‌های سیبیلو قاجار که به عکس‌هاشان خیلی علاقه داشتید، حرف بزنیم و من مثل کلاس درس، کلی چیز تازه یاد بگیرم.<br />
فرصت نشد که دوباره بیایم آقای جلالی عزیز، اما حالا که از دیروز غروب می‌دانم شما از دنیا رفته‌اید، دلم بدجوری گرفته و راستش را بخواهید، مرگ شما یک چیز خیلی مهم را به یاد من آورد و آن اینکه من – واقعا و بی‌اغراق-  «<strong>نگاه کردن</strong>» را از شما یاد گرفتم.درباره بقیه همکلاسی‌های آن دوره خوب و بانشاط «<strong>رسانه</strong>» نمی‌دانم، اما کلاس شما برای من بیش و پیش از هر چیز، کلاسی بود که «نگاه کردن» را در آن یاد گرفتم. از خیلی از استادهای نازنین و دوستان برجسته و خوشفکری که خوشبختانه داشته‌ام، درباره فکر کردن آموخته‌ام؛ اما «نگاه کردن» به جهان پیرامونم را - آن چیزی را که بهش می گفتید هنر نگریستن - تنها و تنها از شما بود که یاد گرفتم، استاد بهمن جلالی عزیز... <br />
به خانه برگشته‌ام.<br />
عکس سیاه و سفید شما رابا آن لبخند خونسرد و – جالب است – درست در حالی که پشت میز آشپزخانه نشسته‌اید، از صفحه آخر روزنامه «<strong>اعتماد</strong>» می‌برم و می‌زنم روی در یخچال، هم مطلبش خوب است، هم عکس‌اش، آقای جلالی عزیز...</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هراس از تجربه امر ناشناخته</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1146.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1146" title="هراس از تجربه امر ناشناخته" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1146</id>
    
    <published>2010-01-15T07:38:11Z</published>
    <updated>2010-01-15T08:01:28Z</updated>
    
    <summary>مجتبي پورمحسن اخیرا در روزنامه فرهيختگان گفت‌گویی با یکی از نویسندگان محبوب من – و حتما خیلی از شماها- آقای رضا قاسمي منتشر کرده بود که خواندنش کلی چسبید. رمان رضا قاسمی « همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها»، همین آذرماه گذشته...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p><strong>مجتبي پورمحسن</strong> اخیرا در روزنامه <strong>فرهيختگان</strong> گفت‌گویی با یکی از نویسندگان محبوب من – و حتما خیلی از شماها- آقای <strong>رضا قاسمي</strong> منتشر کرده بود که خواندنش کلی چسبید. رمان رضا قاسمی « همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها»، همین آذرماه گذشته از سوی منتقدان مطبوعات به عنوان بهترين رمان دهه انتخاب شد و این گفت‌وگو هم ظاهرا به همین مناسبت انجام شده. <br />
گفت‌وگو برخلاف نمونه‌های مشابهش که مشحون‌اند از سوال‌ و جواب‌های تکراری و حوصله‌سربر که مصاحبه‌شونده‌ها و مصاحبه‌کننده‌ها به شکل عجیبی خسته نمی‌شوند از طرح‌شان، بسیار زنده و پویا و سرشار است از نکات ظریف، حرف‌های «فکر» و «زندگی‌‌شده» و پرسش و پاسخ‌های هستی‌شناسانه.<br />
یعنی یک جورهایی جواب‌هایی که رضا قاسمی به پرسش‌های پورمحسن می‌دهد، به ما می‌گویند که این نویسنده، آدمی است که خیلی فکر کرده، خیلی با خودش خلوت کرده، خیلی چالش داشته در درون خودش و اساسا آدم «مسئله‌دار» ی است. من هم که کلا شیفته آدم‌هایی هستم که همین طوری الکی نیستند بلکه «مسئله» دارند و هستند.<br />
مثلا یک جایی در بحث از اینکه نویسنده از کسانی تاثیر گرفته یا نه، رضا قاسمی می‌گوید:<br />
« نويسنده در هيچ کجاي دنيا از زير بته بيرون نمي‌آيد. همه‌ي داستان‌نويسان قبل از من و حتا داستان نويسان بعد از من بر من تاثير گذشته‌اند. اين خاصيت زبان است. کلمات حامل ژن‌هايي هستند که ميراث ادبي نويسندگان را از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌کنند. من مي‌خواهم پا را فراتر از اين بگذارم و بگويم اصلاَ لازم نيست آدم مثلاَ بکت خوانده باشد تا تحت تاثير او قرار بگيرد. خب بکت هم آدم‌هايش را از همين اجتماع مي‌گرفت. کافي‌ست شما در خيابان بر بخوريد به يک شخصيت بکتي تا تحت تاثير بکت قرار بگيريد. اين را روزي فهميدم که در يکي از ايستگاه‌هاي مترو برخوردم به پيرمرد لاغروي قدبلند مغمومي که اره‌اي را گذاشته بود لاي زانوانش و با کشيدن آرشه به پشت اره نغمه‌هاي دلخراشي از آن بيرون مي‌کشيد. بي هيچ تکان يا نگاه به اطراف. دلخراش شايد کلمه دقيقي نباشد. نغمه نبود. نوعي ناله بود. نغمه‌اي آخرالزماني. چقدر هم شبيه خود بکت بود. خب اين پيرمرد بالاخره روزي از يک جاي کار من سر بيرون مي‌آورد. آنوقت من هرچه از او بنويسم خواه ناخواه بکتي خواهد بود.»<br />
یک جای خیلی خیلی خوب و عمیق دیگر از گفت‌ و گو هم وقتی پورمحسن سوال خیلی خوبی می‌پرسد درباره اینکه شما چرا بر خلاف بقیه نویسندگان خارج از ایران، توی آثارتان غم غربت و نوستالژی ندارید، پاسخ رضا قاسمی واقعا از آن پاسخ‌های زندگی و فکرشده است.<br />
او می‌گوید: <br />
«شخصاَ فرار از نوستالژي را مديون آشنائي‌ام با اخلاق فرانسوي‌ها مي‌دانم. در اين بيست و سه سالي که از اقامتم در فرانسه مي‌گذرد هرگز نديده‌ام وقتي چشم‌شان مي‌افتد مثلاَ به شکل نامانوس بوراني يا خورشت فسنجان يا، از آن بدتر، زرشک پلو، ترديد کنند يا با بددلي غذا را به دهن ببرند. آنها از هر تجربه تازه‌اي استقبال مي‌کنند. در حالي که بسياري از هم‌وطنان گرامي هنوز که هنوز است مسافت زيادي را با مترو مي‌روند تا همان پنير ليقوان يا پنير بلغاري را که در ايران مصرف مي‌کرده‌اند بخرند. از نظر آنها هر چيز وطن عطر و طعمش بهتر از نوع فرانسوي آن است، حتا اگر اين چيز پنير بلغار باشد! من نمي‌دانم آدم چطور مي‌تواند انگور موسکا را بخورد و باز دلش تنگ بشود براي انگور عسگري يا ياقوتي. بله پنير ليقوان خوشمزه است اما راکفور و گروير هم خوشمزه‌اند. به گمانم اين يک مسئله فرهنگي‌ست. يا اجازه بدهيد بگويم يک مسئله ملي.<br />
 ما به سختي دل مي‌کنيم از چيزهايي که به آنها انس گرفته‌ايم. حتا اگر اين چيز توسري خوردن باشد. ما هراس داريم از تجربه کردن امر ناشناخته. شايد بشود گفت ما ملتي هستيم عميقاَ محافظه‌کار. و شايد يکي از نکات کليدي مشکلات امروزمان در مواجهه‌ي سنت و مدرنيته همين محافظه‌کاري‌مان باشد. خودم هم شخصاَ آدم محافظه‌کاري هستم. اما به نهيب عقل است که دائم مي‌کوشم دست به خطر بزنم و استقبال کنم از هر ماجراي تازه. نکته ديگري که به نوستالژيک بودن ما ايراني‌ها دامن مي‌زند بازهم مربوط مي‌شود به يکي ديگر از بيماري‌هاي ملي ما: پذيرفتن نقش قرباني.<br />
وقتي مي‌گوييم ‌کوه‌هاي ما زيباترين کوه‌هاي جهان است، هواي کشورمان دلپذيرترين هواي جهان و طعم ميوه‌هاي خوشگوارش را هيچ کجاي ديگر نمي‌توان پيدا کرد، در واقع داريم به حال خودمان دل مي‌سوزانيم. يعني ببين که از چه بهشتي رانده شديم. جالب است که وقتي بحث ريشه و تبار پيش مي‌آيد با چه لحن پر طمطراقي مي‌گوئيم ما از نژاد هندواروپائي هستيم که قرن‌ها پيش اجدادمان از اروپا کوچ کرده‌اند به فلات آسيا. اگر اينطور است که خب تو حالا تازه برگشته‌اي به همان وطن اصلي‌ات! ديگر چرا مي‌نالي؟ اما واقعيت اين است که وطن هرکس فقط همان شهري است که در آن زاده شده و ذره ذره‌ي خاطرات کودکي‌اش لاي جرز ديوارهاي آن مدفون است. دلتنگي ما براي آن کودکي‌ي از دست رفته است. آن جهان سرخوشي‌ها و بي خيالي‌‌ها که آدمي گمان مي‌کند از ازل تا به ابد فرصت اوست. نه مرگ را مي‌شناسد نه بيماري و نه مسئوليت را. فقط در غياب نوستالژي‌ست که آدم مي‌تواند به وطن مفهومي متعالي بدهد: احساس وظيفه در قبال مردمي که در کنار آنها نفس زده‌اي و در خوشي و ناخوشي هم‌سرنوشت آنها بوده‌‌اي.» <br />
  <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گفت‌‌وگو با مجید تفرشی درباره اسناد انقلاب ایران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1145.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1145" title="گفت‌‌وگو با مجید تفرشی درباره اسناد انقلاب ایران" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1145</id>
    
    <published>2010-01-12T07:43:51Z</published>
    <updated>2010-01-12T08:14:05Z</updated>
    
    <summary>چندی پیش – یعنی همین هفته پیش- گفت‌وگوی خیلی مبسوط و دلپذیر و آموزنده‌ای داشتم با آقای مجید تفرشی، پژوهشگر ایرانی مقیم لندن. من شخصا هر سال در آستانه سال نو میلادی اسم آقای تفرشی را که می شنوم، دلم...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>چندی پیش – یعنی همین هفته پیش- گفت‌وگوی خیلی مبسوط و دلپذیر و آموزنده‌ای داشتم با آقای مجید تفرشی، پژوهشگر ایرانی مقیم لندن. من شخصا هر سال در آستانه سال نو میلادی اسم آقای تفرشی را که می شنوم، دلم می خواهد جای ایشان باشم. این آقای پژوهشگر بسیار خوش اخلاق و مبادی آداب و البته خوش قول و وعده، تنها ایرانی‌است که هر سال برای مراسم رونمایی اسناد محرمانه به آرشیو ملی بریتانیا دعوت می‌شود و بعد هم این امکان و فرصت را دارد که روی این اسناد حسابی کار مطالعاتی کند و مو رااز ماست بکشد بیرون.البته این که من هر سال، در پایان سال میلادی آرزو می کنم ای کاش جای آقای تفرشی بودم – دست کم برای یک بار هم که شده- خیلی آرزوی مسخره‌ای است واقعا؛ خودم هم می‌دانم. چون بر فرض که من جای ایشان بودم، روشن است که دانش لازم برای پژوهش درباره اسنادی با این درجه از  اهمیت را که بنده ندارم، پس بودن من جای آقای تفرشی حکم بودن خیلی‌ها، جای خیلی‌های دیگر در مملکت خودمان را پیدا می‌کرد و از اساس ماجرای خنده‌دار و البته بیهوده‌ و چه بسا مضری می‌شد. این است که بنده رسما از این آرزوی خودم اظهار شرم می‌کنم....اما به هر حال آرزوست دیگر، آنقدر چیز بی‌منطقی است که از قدیم گفته‌اند بر جوانان، عیب نیست.(نمردیم و یک کار هم بر جوانان، عیب نبود.)<br />
از این مقدمه خودمانی که بگذریم، متن این گفت‌وگو را که به نظرم حاوی نکات ارزشمند و مهمی است،اینجا می‌گذارم.اگر دوست داشتید شما هم بخوانید.البته گفت‌وگو برای چاپ در روزنامه کمی هم زیر تیغ رفت، اما به هر حال چاپ شد. من متن اصلی گفت‌وگو رااینجا برای‌ خوانندگان این وبلاگ می‌گذارم.</p>

<p><strong>گفت و گو با مجيد تفرشي، پژوهشگر تاريخ معاصر ايران در لندن</strong><br />
<strong>نام حذف شده : شهید چمران</strong></p>

<p><strong>مجيد تفرشي، نويسنده و پژوهشگر تاريخ را در دفتر كارش در لندن پيدا كرده‌ايم؛‌جايي ميان انبوه اسنادي كه تا همين چندي پيش برچسب «محرمانه» داشتند و حالا روي ميز كار او،‌ بازخواني و بررسي مي‌شوند. آرشيو ملي بريتانيا به تازگي و بنا بر سنت هرساله و ديرينه خود، بخشي از اسناد «محرمانه» مربوط به انقلاب ايران را رونمايي كرده و مجيد تفرشي هم  به عنوان پژوهشگر تاريخ معاصر ايران در اين رونمايي شركت داشته است. اين البته اولين بار نيست كه اين پژوهشگر ايراني مقيم برتانيا در مراسم رونمايي از اسناد محرمانه آرشيو ملي بريتانيا شركت مي‌كند. آرشيو ملي بريتانيا ساليان سال است كه اين سنت را دارد و هر سال در پايان سال ميلادي قديم و اغاز سال ميلادي جديد، اسنادي را كه 30 سال تمام از عمرشان گذشته باشد، از طبقه‌بندي «محرمانه» خارج مي‌كند و بيش از 90 درصد آنها را در اختيار تعدادي از پژوهشگران برگزیده داخلی و بین‌المللی قرار مي‌دهد و مجيد تفرشي هم يكي از پژوهشگراني است كه امسال براي دهمين سال پياپي به اين رونمايي‌هاي سالانه تاريخي دعوت شدند. اسناد محرمانه‌اي كه امسال منتشر شده‌اند، مربوط به مقطع تاريخي و مهم انقلاب سال 1357 در ايران است و از اين رو تحليل تازه و حتي شايد بتوان گفت زنده‌تر و دروني‌تري از ناآرامي‌ها و نارضايتي‌هاي آن روزگار جامعه ايران و رفتار سياسي حكومت شاه در قبال آن را در دسترس افكار عمومي قرار ميدهد، تحليلي كه شايد به درك دقيق‌تر شرايط حال حاضر ايران هم كمك كند.با اين وجود تفرشي در گفت و گوي دوساعته‌اي كه خطوط تلفن تهران تا لندن، ميسرش كردند تاكيد دارد كه انتشار اين اسناد  الزاما ربطي به وقايع حال حاضر ايران ندارد و اينكه اسنادي با اين درجه از اهميت در اين مقطع منتشر مي‌شود، امري كاملا تصادفي است كه بر اساس قوانين آرشيو ملي بريتانيا انجام شده است.<br />
از نگاه تفرشي به عنوان پژوهشگري كه به دقت در كار شهره است،  با وجود اهمیت انکارناشدنی اسناد «محرمانه» تازه منتشر شده برای استفاده در پژوهش‌های تاریخی ، به هیچ وجه نمي‌توان اين اسناد را به دیده تاریخ خالص و محض نگریست. از نگاه او این اسناد و گزارش‌هاي رسمي روایتی بسیار فشرده از یک مجموعه مهم و دست نخورده‌اند درباره تاریخ انقلاب ایران که انتشارشان مي‌تواند برشی از روایت‌هاي دست اول ، لحظه به لحظه، توصیفی و تحلیلی از تاریخ آخرین انقلاب بزرگ قرن بیستم و رویدادها و جریانات سال‌های منجر به آن را  پيش روي ما قرار دهد و اين «ما» از نظر اين پژوهشگر تاريخ، اگرچه در گام نخست، متخصصان و مورخان و سياسيون را در برميگيرد اما مردم عادي را هم در خود مستتر دارد.از اين منظر،استفاده از آرشیوها و اسناد تاریخی ، اگرچه امری تخصصی و آموختنی است، ولی صرفا در انحصار متخصصان و مورخان نیست بلكه برعكس، آمارهای منتشر شده نشان می‌دهد که بیشترین مراجعه‌کنندگان به آرشیو ملی بریتانیا ، افراد عادی‌اي هستند كه پی‌گیر ریشه‌های خانوادگی و تاریخی‌شان و یا مشتاق بررسی تاریخ‌ سرزمين خود و اجدادشان هستند؛ مردمان عادي‌اي كه مي‌دانند، هميشه بخش‌هايي از آينده، از گذشته مي‌آيد.</strong></p>

<p>نسخه پی دی اف این مطلب در <a href="http://www.etemaad.ir/adver/adver.pdf">اعتماد</a>.</p>]]>
        <![CDATA[<p><strong>آقاي تفرشي آیا اسنادی که آرشیو ملی بریتانیا از طبقه‌بندی «محرمانه» خارج کرده، ابعاد تازه‌ای را از انقلاب سال 1357 در ایران و جریاناتی را که به این انقلاب منجر شد، روشن می کند و آیا اساسا این اسناد، حاوی اطلاعاتی هستند که تا پیش از این نداشته‌ایم یا به شکل مبهم در اختیارمان بوده‌اند و حالا انتشار آنها ممکن است، فهم و درک تازه‌ای به ما بدهد؟</strong><br />
ببینید، اغلب در مواجهه با اسنادی از این دست، دیگرانی که دغدغه‌شان ایران نیست بیشتر نگاه‌شان را بر اتفاقات و ده‌ها سوژه‌ای که در  آن سال‌ها افتاده متمرکز می‌کنند اما روش کار من تفاوت عمده‌ای با این روش دارد و آن اینکه من فقط مسائل ایران را پیگیری می‌کنم و نه تنها در روز خاصی که برای رونمایی اسناد دعوت می‌شوم، بلکه به طور مستمر در حال مطالعه این اسناد هستم و اسناد دیگری را هم که در پرونده‌‌های دیگر بجز پرونده‌های وزارت امورخارجه و  یا نخست‌وزیری هست، می‌بینم و مطالعه می‌کنم.امسال بخش عمده‌ای از وقت من و البته سه دستیارم صرف بررسی  این آرشیو شد و نزدیک به 15 هزار برگ سند در این آرشیو ، فقط در ارتباط با سال 1979 پیدا کردیم. خب اینها اسناد بسیار مهمی است اما در پاسخ به پرسش شما باید بگویم، مردم عادی که نگاه‌شان به تاریخ صرفا نگاهی جنجالی و متمرکز بر جذابیت‌های آنی است، وقتی می‌شنوند که چنین اسنادی در دسترس قرار گرفته،  منتظراند که به اصطلاح، فیلی هوا شود یا اخبار خیلی عجیب و غریبی با عنوان افشاگری از توی این اسناد بیرون بیاید.چون یکی از مشکلاتی که ما بخصوص در سی سال اخیر با تاریخ‌نویسی کشورمان داشته‌ایم و داریم این است که تصورمان از اسناد تاریخی این است که اینها ابزار و وسایلی هستند که می‌توانند برای یک عده آبرو کسب کنند و از یک عده هم آبرو بریزند.نمونه چنین تفکری را شما در جریان گروگانگیری سفارت امریکا  هم می‌توانید ببینید. اما من این نگاه را ندارم و مصرف اسناد تاریخی را  به این شکل نمی‌بینم. در این اسنادی هم که مورد نظر شماست و من همین الان آنها را روی میز کارم دارم، طبیعی است که اطلاعاتی که شما درباره افراد و جریان‌ها پیدا می‌کنید، بسیار بی‌نظیر است.ریز به ریز ماجراها و جریان‌ها و افرادی که در جریان انقلاب، چه در برابر آن و چه به نفع آن وجود داشتند در این اسناد آمده است. اگر بخواهیم اوایل سال 1978 را نقطه اوج‌گیری جریان انقلاب فرض کنیم و حوادث دی ماه 1356 در قم را مبدا اوج‌گیری انقلاب بدانیم، که البته درباره آن اختلاف نظر هم وجود دارد، در این اسناد نشان داده می‌شود که گروه‌های بسیاری هستند که تا این مقطع از انقلابیون‌اند و به نفع انقلاب عمی می‌کنند  امااز این مقطع به بعد جریاناتی پیش می‌آید که در مقابل انقلاب قرار می‌گیرند.خب همه اینها ممکن است درک تازه‌ای از انقلاب 57 به ما بدهد. بخصوص درباره اشخاص، باید به شما بگویم که سه پرونده بسیار قطور در این اسناد وجود دارد با عنوان Leading personalityکه در واقع پرونده و بیوگرافی تمام شخصیت‌های مهم و موثر ایران است در اواخر رژیم سابق و اوایل حکومت جدید جمهوری اسلامی ایران.جزئیات بی‌نظیری از زندگی ، شخصیت، اقدامات و نقش و سابقه و حتی خانواده هر یک از این افراد در این پرونده‌ها موجود است که واقعا برای تاریخ‌نویسی ایران مغتنم است و خب همه اینها تاثیراتی است که انتشار این اسناد می‌تواند داشته باشد. یا مثلا اطلاعاتی که درباره کنفرانس گوادالپ در این اسناد آمده و بسیاری اطلاعات دیگر که بدون شک ابعاد تازه‌ای به تاریخ معاصر ما و یا تصورات شفاهی مردم خواهد بخشید. </p>

<p><strong>درباره تصورات شفاهی صحبت کردید و همین طور از کنفرانس معروف گوادالپ که بسیاری آن را نقطه فروپاشی رژیم شاه و حتی محل تصمیم‌گیری برای انقلاب ایران می‌دانند، آیا سناد تازه منتشرشده در این زمینه هم نکته تازه‌ای دارد؟</strong><br />
بله.می‌دانید که کنفرانس گوادالپ کنفرانسی بود که در هفته اول سال 1979 یعنی یک ماه قبل از پیروزی انقلاب در کشور گوادالپ تشکیل شد و چهار رهبر بزرگ دنیا از امریکا و انگلستان و فرانسه و آلمان در آن دور هم نشستند و جلسه کاملا خصوصی‌ای را برگزار کردند که در آن از مسائل استراتژیک جهان صحبت می‌شد.افواه عمومی سال‌های سال این تفکر تکرار می‌شد که طومار رژیم پهلوی در واقع در همین کنفرانس برچیده شد و این تصمیم گرفته شد که جمهوری اسلامی در ایران برقرار شود.اما من الان دارم مشروح مذاکرات این کنفرانس را می‌خوانم و باید بگویم اصلا و ابدا این طور نبوده است. این اسناد نشان می‌دهند که تا زمانی که شخص محمدرضا شاه پهلوی این تصمیم و اراده را داشت که در برابر انقلاب بایستد، دولت‌های غربی هیچ گاه در حمایت از او کوتاهی نکردند بلکه زمانی از حمایت از او دست کشیدند که خود شاه صحنه مبارزه را ترک کرد.البته منظور لزوما به صورت فیزیکی و رفتن‌اش از ایران که دو هفته پیش از پیروزی انقلاب بود، نیست بلکه منظور زمانی است که شاه به اصطلاح وا داد. درباره این موضوع هم در اسناد نکات بسیاری هست.زمانی که دولت شریف‌امامی جواب نمی‌دهد هم از خارج و هم از داخل  به شاه فشار می‌آورند که دولت نظامی بر سر کار بیاورد. در این اسناد آورده شده که در روز سیزدهم آبان، نظامیان با برخورد خود به شاه می‌فهمانند که چاره‌ای جز تشکیل دولت نظامی ندارد.شاه هم در این دوره بر اساس گفت و گوهایی که با پارسونز، سفیر سابق بریتانیا در ایران داشته و  ریز آن در اسناد آمده است در این دوره با یک دو راهی رو به رو بوده و  آن اینکه از یک طرف می‌خواسته اعمال فشار کند و از یک طرف احساس می‌کرده که اعمال فشار نظامی و کشت و کشتار اثر دارد. شاه همچنین بر اساس تجربه‌ای که از کودتای 1299 و روی کار آمدن پدرش داشته ، این اعتماد را به نظامیانش نداشته که اختیار تام به آنها بدهد و در نتیجه اقدام به لحاظ سیاسی عجیب و غریبی می‌کند که خودش با دست خودش سرنوشت حکومت خودش را با شکست رقم می‌زند و دولت نظامی را با فشار غرب و ارتشی‌ها برقرار می‌کند اما از آن طرف بی دست و پاترین نظامی‌ای را  که در اطراف خود می‌شناخته، به عنوان نخست وزیر انتخاب می‌کند.</p>

<p><strong>یعنی اسناد نشان می‌دهند که این انتخاب، عامدانه و آگاهانه بوده است ؟</strong><br />
بله.کاملا آگاهانه. چون کاندیدای غربی‌ها برای برقراری دولت نظامی، پس از شریف امامی، ارتشبد غلامعلی اویسی بوده است اما شاه آدم بسیار ساده و بی‌اراده‌ای مثل ازهاری را انتخاب می‌کند که اساسا عرضه این را که بتواند طغیان کند یا قدرت را از شاه بگیرد نداشته.بنابراین اویسی از ایران می‌رود و ازهاری حتی دولتی به مراتب ضعیف تر از شریف امامی تشکیل می‌دهد هیچ کاره می‌شود. این دولت با وجود اینکه اسمش نظامی بود و دو سوم کابینه همنظامی بودند اما  به مراتب  ضعیف تر از دولت‌های قبل از خود بود.این تزلزلی بود که شاه از خود نشان داد و برای آن هم دو دلیل می‌توان در اسناد دید.یکی شدت اوج گیری انقلاب مردم و دیگری اوج گیری بیماری خود شاه.سرطان شاه باعث شده بود که او عزم و اراده لازم را از دست بدهد و به خودش بی‌اعتماد بشود و در این شرایط وقتی که دولت نظامی به قول مولانا بی یال و دم و اشکم روی کار می‌اید، دولت‌هلی غربی هم از شاه ناامید می‌شوند و صورت مسئله برایشان می‌شود اینکه حالا که شاه رفتنی است، پس آینده ایران طوری نشود که به دست شوروی بیفتد.در گوادالپ مهم‌‌ترین معضلی که در ارتباط با ایران مطرح می‌شود همین است : مسئله ایران با شوروی  و هراس از نفوذ شوروی در ایران. در این کنفرانس مطرح از استراتژی جنگ سرد به ایراننگاه می‌کنند و صحبت بر سر این است که کسانی در ایران بر سر کار بیاییند که آلت دست شوروی نباشند یا نشوند.</p>

<p><strong>پس بر اساس این اسناد، در واقع از این مقطع به بعد ، دولت‌های غربی از انقلاب مردم ایران و سقوط رژیم شاه حمایت می‌کنند؟</strong><br />
ببینید، تعبیر حمایت دولت‌های غربی از انقلاب مردم ایران تعبیر نادقیقی است به نظر من.نمی‌توانم بگویم نادرست است یا درست اما می‌توانم بگویم که اصلا دقیق نیست. اساسا گزینه‌ای به نام حمایت از انقلاب ایران در دستور کار جیمی کارتر و جیمز کالاهان نبوده در دوران انقلاب. بلکه بحث بر اسر این بوده که با این فرایند جدیدی که در حال پیش رفتن است چگونه باید تعامل و برخورد کرد.رهبران جمهوری اسلامی ایران برای انقلاب کردن از انگلیس و امریکا اجازه نگرفتند اما این اسناد نشان می‌دهد که با آنها دیدار و گفت و گو کردند. در سال 1357 اسناد زیادی هست که نشان می‌دهد از جناح‌های ملی ، جناح‌های مذهبی و جناح‌های ملی- مذهبی مرتبا با نمایندگانبریتانیا و امریکا در حال مذاکره بوده‌اند.مذاکره البته به ایمپنمعنا نیست که از آنها کسب اجازه یا درخواست حمایت می‌کردند اما تلاش برای این بوده که تغییر قدرت تا آنجا که ممکن است به نرمی صورت بگیرد و به قول انگلیسی‌هاSmooth transition<br />
محقق شود. هم مرحوم بازرگان و هم مرحوم بهشتی بارها با مقامات انگلیسی و امریکایی دیدار داشتند و آنها را کاملا در جریان اموری که لازم می‌دیدند می‌گذاشتند و به نوعی این اطمینان را هم می‌دادند که رژیمی که قرار است روی کار بیاورند کمونیست‌ها نیستند و دشمنی هیستریکی با غرب ندارند. بر اساس اسناد مروبط به گروگانگیری سفارت امریکا در ایران،  حتی یک دیپلمات امریکایی که پیش از گروگانگیری در ایران بوده، به سفیر بریتانیا در ایران توصیه می‌کند که برای مذاکره بهتر است با آقای بهشتی مذاکره کنید چون  منطقی ترین فردی است که وجود دارد و خود این گفت و گو ها نشان می‌دهد که این مراودات قبل و بعد از انقلاب وجود داشته و البته اشکالی هم نداشته.کد دیگری هم که در این زمینه وجود دارد، مذاکراتی است که در الجزایر بین مقامات ایران و مقامات امریکایی و در آستانه گروگانگیری صورت گرفت، و عده‌ای به خاطر همین گفت و گوها دولت مهندس بازرگان را به سازشکاری و مصالحه با دولت امریکا متهم می‌کنند و  الان سی سال است که دارند اعتراض می‌کنند که چرا مهندس بازرگان رفته‌اند در الجزایر و با برژینسکی، مشاور عالی امنیت ملی امریکا دیدار و مذاکره کرده‌اند، در صورتی که نکته بسیار مهمی که دراینجا فراموش شده یا آگاهانه به فراموشی سپرده شده و در امروز در این اسناد هم آمده این است که در این مذاکرات در واقع سه نفر از ایران حضور داشتند : آقای بازگان، آقای یزدی و نفر سوم، آقای مرحوم چمران ! اما تعمدا و برای اینکه سناریوی سازشکار بودن دولت بازرگان و نهضت آزادی در ایران کامل شود، این نفر سوم همیشه پاک می‌شود و کسی به حضور آقای چمران درمذاکرات الجزایر اشاره‌ای نمی‌کند.چون قرار نیست که مردم شهید چمران را با عنوان چهره‌‌ای سازشکار بشناسند. به هر حال در این اسناد شما می‌بینید که مذاکره همیشه وجود داشته است.اما این الزاما به معنای انچه در سی سال اخیر در فرهنگ ما باب شده و بر اساس آن مذاکره را سازشکاری معنا می‌کنیم، نیست.</p>

<p><strong>شما می‌فرمایید که در مذاکرات تاکید بر این بود که دولتی که سر کار خواهد آمد، مشکل هیستریکی با غرب نخواهد داشت. اما دولتی که بر سر کار آمد، هم در شعارهای انقلاب‌اش از همان آغاز و هم بلافاصله پس از روی کار آمدنش با گروگانگیری، این مشکل هیستریک را بروز داد.درباره این گرونگاگیری، چه نگاهی در اسناد هست؟</strong><br />
اولا گروگانگیری چندان هم بلافاصله پیش نیامد.انقلاب در بهمن 57 پیروز شد و گروگانگیری در آبان سال بعد بود.بنبراین یک فاصله هشت تا نه ماهه در این میان وجود دارد.اسنادی که امسال آزاد شده، بخشی از اسناد ماجرای گروگانگیری را هم در برمی‌گیرد و در واقع دو ماه آخر این اسناد ، تماما درباره گروگانگیری است.بیش از ده پرونده قطور درباره گروگانگیری سفارت امریکا در همین مدت دو ماه وجود دارد که من همه آنها را دیده‌ام و حدود2500 صفحه سند می‌شود. یک نکته‌ای در این وجود دارد و آن اینکه چه مرحوم آیت الله خمینی از ماجرای گروگانگیری خبر داشت و چه نداشت، واقعیت این است که ماجرای گروگانگیری را دولتایران انجام نداد و این یک اقدام دولتی نبود منتها رهبری و دولت جدید ایران – چون بازرگان بلافاصله پس از گروگانگیری استعفا می‌دهد و شورای انقلاب تشکیل می‌شود- به این نتیجه می‌رسند که با سوار شدن بر موج گروگانگیری به نوعی نشان دهند که خودشان از همه ضدامریکایی‌تراند.به نظر من اگر ماجرای گروگانگیری دولتی نمی‌شدف ظرف چند روز تمام می‌شد و دیگر این همه خسارت ناشی از این جریان به ایران وارد شد، پیش نمی‌آمد. بر اساس این اسناد، حجم تلاش‌هایی که دولت‌های غربی پس از گروگانگیری علیه ایران و منافع ملی ایران انجام می‌دهند، حتی در همین دو ماهی که اسناد آن فعلا آزاد شده حیرت‌انگیز است.البته سیاست خارجی تندروانه همیشه طرفدارانی هم دارد و در ماجرای گروگانگیری هم خیلی از کشورهای جهان سومی با ما ابراز همدلی کرده‌اند اما در مجموع آسیبی که بر اساس این اسنا ایران در ماجرای گروگانگیری خورده است واقعا تاسف‌بار است.یک نکته دیگر را هم در نظر داشته باشید که دولت‌ها و دولتمردان آن دوره جمهوری اسلامی ایران که بعدها منتقد وضع موجود شدند، آنها هم خودشان در تندروی دست کمی از  دولتمردان حال حاضر نداشته‌اند.سه وزیر خارجه پس از دکتر  کریم سنجاوی، یعنی بنی‌صدر و دکتر ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده بسیار تند، انقلاب، با ادبیات بسیار خشن و آرمانگرا بودند و همان چیزهایی که الان پس از سی سال در وزارت خارجه‌مان می‌شنویم، آن موقع  حتی شدیدترش را از سوی این دولتمردان می‌بینیم که وجود دارد و در اسناد هم آمده و افردای بعضا ناآشنا به اصول کنسولی و بسیار رادیکال و گاه حتی با برخوردهای توهین‌‌آمیز در دیپلماسی بر سر کار بوده ‌اند.مثلا شما دراسناد می‌خوانید که وزارتامورخارجه بریتانیا به ایران درباه کارنابلدی سفیر ش در بریتانیا شکایت می‌کند.حالا ماجرا از چه قرار است؟ آخرین سفیر ایران درانگلستان درزمان شاه پرویز راجی بوده است که در زمان بختیار برکنار می‌شود و معاون او کاردار موقت می‌شود. بعد از انقلاب کاردار جدیدی را منسوب می‌کنند در لندن  که دکتر غلامعلی افروز است. ایشان بعدها رئیس دانشگاه تهران هم شد و به هر حال در آن دوره اولین کاردار جمهوری اسلامی در لندن،ایشان بود.در اسناد آمده است که مرتب از ایشان شکایت می‌شده و یکی از مواردی که از ایشان شکایت شده که کار دیپلماسی بلد نبوده است این است که ایشان از دفتر وزیر خارجه بریتانیا، داگلاس هرث تقاضای وقت ملاقات می‌کند.در صورتی که آقای افروز کاردار بوده و حداکثر می توانسته با مدیر کل وزارت امور خارجه دیدا کند اما ایشان به شدت اصرار و پافشاری می‌کند که با شخص وزیر می‌خواهم دیدار کنم. موضوع راازایشان می‌پرسند و ایشان هم تاکید می‌کند که موضوع تا حدی محرمانهو مهم است که تنها باید با خود وزیر دیدا کند و بالاخره با اصرار فراوان و کنسل کردن چند جلسهدیگر آقای وزیر،  وقتی برای ملاقات به آقای افروز می‌دهند. اما درروز ملاقات، شما فکر می‌کنید آقای افروز چه می‌کند؟ ایشان که بااین همه اصرار و خواهش وقت گرفته اصلا در جلسه ملاقات شرکت نمی‌کند و منشی ایشان هم در پاسخ به پیگیری وزارت امور خارجه بریتانیا می‌گوید : « آقای افروزآمادگی نداشتند در این جلسه شرکت کنند، و رفته‌اند ایران!» ما نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاده است اما وقتی این سند را می‌خوانیم و  خلقیات  ایرانی‌مان را بررسی می‌کنیم، این طور به ذهنمان می‌رسد که شاید هم آقای افروز مثلا با خودشان گفته‌اند بد نیست حال این انگلیسی پدرسوخته را بگیرم ! به هر حال این اسناد نشان می‌دهد که سیستمی که ما امروز در ایران داریم سیستم جدیدی نیست و مسئله تنها اینجاست که سی سال به عقب برگشته‌ایم.یا وقتی که جلسات آقای قطب‌زاده را می‌خوانیم با غربی‌ها می‌بینیم که چقدر تندروانه است یا حتی ادبیات آقای یزدی تا چه حد آتشین است.بعضی از صورتجلسه‌های جلسات این آقایان با کشورهای غربی واقعا عجیب و به دور از ادبیات دیپلماتیک جهانی است.</p>

<p><strong>پس اسناد موجود  نشان دهنده آن هستند که اگر دولت ایران تندروی‌‌های آن دوره را نداشت، می‌توانست جلو گروگانگیری را بگیرد و خسارت‌های ناشی از آن را هم کمتر کند؟</strong><br />
همین طور است.نکته بسیار مهم دیگر که در تاریخ ثبت نشده یا بسیار کمتر گفته شده است اما در این اسناد آمده این است که دو روز پس از گروگانگیری سفارت امریکا، دانشجویان، سفارت بریتانیا را هم اشغال می کنند اما دولت بلافاصله مداخله می‌کند و دانشجویان را بیرون می‌کند و شما احتمالا در تاریخ معاصری که می‌خوانید اصلا چنین اتفاقی نیامده است.علاوه بر این بر اساس این اسناد یک بار هم در همان روزها و هفته اول انقلاب سفارت امریکا اشغال شد. اگر شما کتاب « ماموریت در تهران»  نوشته ویلیام سولیوان، سفیر وقت امریکا در ایران در بخوانید، می‌بینید که روی جلد آن عکسی است که سولیوان را نشان می‌دهد که چند تا مامور هم دور و اطرافش هستند.این عکس مربوط به اشغال سفارت امریکا در هفته اول پس از پیروزی  انقلاب است که عده‌ای می‌ریزند و سفارت را اشغال می‌کنند و دولت بلافاصله با مداخله مامورانش، اشغال‌کنندگان سفارت را بیرون می‌کند و اعضای سفارت را نجات می‌دهد و در نتیجه دولتی نمی‌شود ماجرا  و در نتیجه خسارتی هم برای ایران ندارد. اما درباره اشغال سفارت امریکا در سال 58 دولت ایران چنین عملکردی نداشت و در نتیجه بخصوص از نظر مالی چنان خساراتی به ایران وارد می‌شود که تمام دارایی های ایران بلوکه می‌شود و بارها در شورای امنیت تشکیل جلسه می‌شود و بسیار علیه ایران فعالیت می‌شود.البتهاینها اطلاعاتی است که بر اساس اسناد فعلی در اختیار ما قرار گرفته و تا دو سال آینده که بخش دیگری از اسناد آزاد خواهد شد، مسلما اطلاعات بسیار بیشتری در این زمینه در اختیار ما قرا خواهد گرفت  که تصویر و تاریخ غنی‌تری از گروگانگیری را پیش روی ما قرار خواهد داد.ای ناسناد تا حدی اهمیت دارند که من حتی به کسانی که دارند در زمینه تاریخ گروگانگیری در ایران کتاب می‌نویسند، پیشنهاد می‌کنم یکی دو سال تا انتشار این اسناد دست مگه دارند.</p>

<p><strong>اگر به جریانات انقلاب و سال‌های قبل از 1357 بازگردیم، پرسش دیگری هم برای مردم ایران وجود دارد و آن اینکه آیا انگلستان در برخورد نظامی با معترضان در ایران به حکومت شاه کمک کرده است ؟</strong><br />
بله. بر اساس اسناد موجود دو جور کمک در این زمینه شده است. دولت شاه در زمینه خرید سلاح‌های ضدشورش برای مقابله با تظاهرات مردمی با کمپانی‌های دولتی و غیردولتی انگلیس مراوده داشته است و  چند ماهقبل از انقلاب تجهیزات نظامی از آنها خریداری می‌کند که البته این ماجرابا سر و صدا مواجه می‌شود. به این ترتیب که در مجلس عوام بریتانیا، چند نماینده به شدت حامی گروه‌های حقوق بشر در ایران بودند که آقای استن لیونس سوسیالیست هم یکی از آنها بود.لیونس این موضوع را افشا می‌کند و بیانیه صادر می‌کند و به شدت نسبت به این موضوع اعتراض می‌کند و ماجرا لو می‌رود.کمک دیگر انگلستان در این زمینه وقتی است که حکومت شاه از انگلستان می‌خواهد با توجه به تجربه‌ای که در سرکوب اعتراضات ایرلند شمالی داشته، کارشناسانی خبره به ایران بفرستد اما با اوج انقلاب ، کارشناسان به ایران نمی‌روند و تنها همکاری‌های دورادور با رژیم شاه داشته‌اند.</p>

<p><strong>آیا در این اسناد از کمک دولت امریکا به شاه در سرکوب مردم هم چیزی هست ؟</strong>در مورد نقش امریکا به طور مشخص چیزی نیامده و  فقط به صورت گنگی در این زمینه مطالب آمده است.</p>

<p><strong>ترکیب افراد و گروه‌هایی که در  انقلاب ایران نقش داشتند، ترکیب نسبتا متنوعی بود و از دانشجویان گرفته تا روشنفکران و بخصوص گروه‌های چپ و توده‌ای و کمونیست و البته روحانیت در پیشبرد انقلاب نقش داشتند اما در نهایت انقلاب به سمت روحانیون و شکل مذهبی حکومت پیش رفت.در این مورد به طور خاص و نقش روحانیت در انقلاب به طور مشخص، در اسناد چیزی موجود هست که سیر این حرکت را روشن‌تر کند؟</strong><br />
پرسش بسیار مهمی است و در این اسناد هم نکات قابل تاملی درباره این موضوع وجود دارد.در گزارش‌های دیپلماتیک سفرا و مقامات ارشد بریتانیا اشاره شدهاست که تا یک سال قبل از انقلاب ، بزرگ‌ترین دشمن شاه نیروهای روشنفکر دانشگاهی و نویسندگان و گروه‌های سکولار بودند اما در اندکی بیش از یک سال آخر که قاعدتا از دی ماه 1356  و مقاله‌ای که علیه آیت‌الله خمینی در روزنامه اطلاعات منتشر شد و تظاهراتی که در قم شد، همه اینها را دربرمی‌گیرد، به مروز ولی به سرعت رهبری جنبش انقلابی ایران به دست نیوهای مذهبی افتاد.البته نیروهای مذهبی در ایران همیشه فعال بودند ولی دست بالا رادر انقلاب ایران یا نداشتندو یا به طور علنی نداشتند اما پس از دی ماه 1356 با چند حادثه مختلف از جمله درگذشت مرحوم مصطفی خمینی و مراسم ختم و هفتم و.... ایشان  و چهلم شهدای شهرهای مختلف که جنبه دینی به خودش گرفت، رهبری آیت‌الله خمینی در ایران ، تثبیت شد و به طور فراگیر همه مردم با ایشان اشنا شدندو این سبب شد که رهبری جنبش ایران به دست گروه‌های مذهبی سنتی افتاد.</p>

<p><strong>آیا این اسناد این را هم نشان می‌دهند که در طول این 13 ماه که رهبری روحانیون سنتی و به طور مشخص آیت‌الله خمینی در انقلاب ایران تثبیت می‌شد، نگاه دولت‌های غربی به این پروسه چه بود و آیااز  برجسته شندن وجوه مذهبی در انقلاب ایران حمایت کردند یا اینکه ترجیح دادند در برابر آن بی‌تفاوت بمانند؟</strong><br />
پاسخ سوال شما را اگر قرار باشد با گشت و گذار در همین اسناد بدهیم،  باید بگویم  که منفی است اما اگر  بنا باشد یک دوره طولانی این اسناد را مطالعه کنیم که من این کار را کرده‌ام، یعنی از اول 1970 به بعد، مشاهده می‌کنید که چه خودت دولت شاه و هیئت حاکمه و چه کشورهای خارجی، خطر اصلی برای حکومت شاه را همواره اول نیروهای چپ و بخصوص نیروهای مسلح چپ و بعد نیروی سکولار و ملی می‌دیدند و  نیروهای مذهبی را هم از قدرتشان و هم از خطرشان به کلی غفلت می‌کردند و شما اگر گزارش‌های پایانی در آستانه انقلاب را هم بخوانید می‌بینید که صریحا دارند اعلام می‌کنند که ما نیروهای مذهبی را به اصطلاح انگلیسی‌هاUnderestimateکرده بودیم یعنی آنها را دست کم گرفته بودیم و حالا این به معنای غفلت از نقش نیروهای مذهبی و به طور مشخص روحانیون بوده یا اینکه به پیشرفت نفوذ آنها راضی بودند، چیزی است که به برداشت خودتان بستگی دارد. در اسناد تصریحی درباره حمایت از روحانیون وجود ندارد.</p>

<p><strong>به طور مشخص درباره دیدگاه‌های ارتش شاه چطور ؟ آیا چیزی در این اسناد آمده است درباره نقش ارتش شاه در پیروزی انقلاب؟</strong><br />
بله. در این مورد هم اطلاعات فراوانی وجود دارد. یک سری گزارش هست درباره دیدگاه‌های ارتشی‌ها نسبت به حکومت شاه.اولا گمان دیپلمات‌های بریتانیایی این بوده که ارتش تا آخرین لحظه در کنار شاه می‌ماند و تصور نمی‌شده که ارتش با انقلاب سازش کند. این طور که از اسناد برمی‌اید آنها فکر می‌کردند که ارتش تا آخرین لحظه به نفع شاه مقاومت خواهد کرد که خب می‌دانیم که این اتفاق نمی‌افتد و ارتش در  مرحله آخر توسط  ارتشبد قره‌باغی اعلام بی‌طرفی می‌کند. دوم این که تصور این بوده است که نیروهای ارتشی هیچ کدام گرایش‌های مخالف شاه نداشته‌اند که این پیش‌بینی هم غلط از آب درمی‌آید و  وفادارای به شعار «خدا- شاه- میهن» که ارتشی‌ها به آن سوگند خورده بودند، ادامه پیدا نمی‌کند. در اسناد البته روشن است که  گروه‌های مذهبی همن طور که با دولت‌های خارجی مذاکراتی داشته‌اتد با ارتش هم مذاکراتی داشتند و بخصوص ارتشبد قره‌باغی طرف این مذاکرات بوده، حالا نه مستقیما با آیت‌الله خمینی بلکه با آیت‌الله شریعتمداری ایشان در تماس بوده است و مذاکراتی برای جلوگیری از کشتار مردم در جریان پیروزی انقلاب با ایشان شده بوده است.</p>

<p><strong>در مورد شخص شاه هم پرسش‌هایی وجود دارد که باانتشار این اسناد دوباره به یاد آنها می‌افتیم.مثلا اینکه شاه می‌خواست پس از این جریانات به یکی از کشورهای غربی برود اما آنها از جمله امریکا و بریتانیا از این کار سر باز می‌زنند. سوال اینجاست که چرا؟ آیا مثلا  بریتانیا از واکنش‌های بعدی دولت تازه ایران واهمه داشت یا اینکه دلایل دیگری برای این عدم همراهی داشت ؟</strong><br />
چهار پرونده در این اسناد هست که فقط به احتمال عزیمت شاه به بریتانیا می‌پردازد. از این چهار پرونده ، هنوز سه پرونده در توقیف مانده و اجازه انتشار پیدا نکرده است اما یک پرونده نسبتا قطور در این باره هست که من آن را دیده‌ام و ریز مذاکرات بریتانیا با شاه  در آن منتشر نشده است. بر اساس این پرونده خود شاه مستقیما ابراز تمایل نمی‌کند که به بریتانیا بیاید اما توسط روزنامه‌نگار بریتانیایی که با هم دوستی داشتند به طور غیرمستقیم و غیررسمی درخواست می‌کند که به انگلستان بیاید.شاه ایران در جنوب غرب لندن که  به منطقه «ساری» معروف است، مزرعه نسبتا لوکسی داشته است که در عمرش یکی دو بار بیشتر به آنجا سر نزده بوده و بعد از خروج از ایران شاه دوست داشته که در این ملک اقامت کند.دولت بریتانیا یعنی آقای جیمز کالاهان، نخست وزیر  حزب کارگر بریتانیا با این امر مخالفت می‌کند و می‌گوید که اینمسئله باعث ناراحتی دولت جدید ابران می‌شود و ما قصد داریم که تعامل مان را با دولت جدید ایران حفظ کنیم و نمی‌خواهیم این رئابط را بر هم بزنیم. از طرفی شاه هم دوست و متحد قدیمی انگلستان بوده و شاه را هم نمی‌خواستند آزرده خاطر کنند. این ماجرا  از ماه مارچ 1979کش پیدا می‌کند تا در ماه می که انتخابات سراسری در بریتانیا برگزار می‌شود و دولت کارگری در انگلستان سقوط می‌کند و  حزب محافظه‌کار به رهبری خانم تاچر به قدرت می‌رسد.خانم تاچر هم شخصا با خانواده پهلوی میانه خوبی داشت.پیش از آن در زمانی که دبیرکل حزب بوده به ایران سفر می‌کند و بخصوص مراودات خوبی با خواهر دوقلوی شاه، اشرف داشته است و شخصا موافق بوده که انگلستان به شاه پناه دهد اما وزارت خارجه بریتانیا فشار می‌آورد و نخست‌وزیر را متقاعد می‌کند که این کار بر خلاف مصالح ملی بریتانیاست که به شاه سابق ایران پناه دهد. در این مقطع به حساب خانم تاچر هیئتی با لباس و گذرنامه مبدل و حتی با تغییر شکل ظاهری با استفاده از عینکو سبیل و... به دیدار شاه در باهاما می‌روند.رئیس این هیئت هم سر دنیس رایت بوده که خیلی با شاه دوست بوده است و  او را که دو سال پیش فوت شد، پرنفوذترین سفیر تاریخ بریتانیا در ایران می‌دانند. به هر حال این هیئت می‌روند تا برای شاه توضیح دهند که چرا نمی‌توانند او را بپذیرند و البته شاه بسیار آزرده می‌شود اما  در شرایطی نبوده که این آزردگی‌اش بخواهد اثر خاصی داشته باشد.شاه در این دوره سفرهای موقت مختلفی می‌کند به کشورهایی مثل مکزیک و  مصر و پاناما و بعد هم امریکا پیش می‌آید که البته امریکا  همان طور که شما گفتید از قبول شاه در مرحله اول سر باز می‌زند اما بعد با اوج گیری مسئله بیماری او ، شاه را می‌پذیرد که به دنبال آن هم مسئله گروگانگیری در ایران پیش می‌آید.</p>

<p><strong>آیا موضعی که انگلیس در آن زمان در قبال شاه می‌گیرد، با هماهنگی امریکا بوده است؟</strong><br />
نخیر با هماهنگی امریکا نبوده است  و حتی یکی دو مورد هست که انگلیس‌ها روی شامه خودشان و تجربه‌ای که از بودن در ایران داشته‌اند، کاهایی را می‌کنند که بعدها معلوم می‌شود درست‌تر از امریکا عمل کرده‌اند.مثلا یک مورد که در اسناد آمده این است که رئیس‌جمهور آمریکا، جیمی کارتر به خانم تاچر نامه می‌نویسد و  خواهان آن می‌شود که امریکا و بریتانیا بیانیه مشترکی علیه  آزار و اذیت یهودیان در ایران بدهند.خانم تاچر در آن زمان مشورت می‌کند و جواب می‌دهد که این نامه هیچ سودی برای یهودیان ایران ندارد و تازه ممکن است وضع‌شان را بدتر هم بکند صدور بیانیه را قبول نمی‌کند. بعدها تجربه هم نشان داد که حرف ایشان درست‌تر بوده و بیانیه امریکایی‌هاتغییری در وضعیت یهودیان در ایران ایجاد نکرد.</p>

<p><strong>آقای تفرشی یکی از  مسائل مهم دیگری که در ارتباط با سیاست‌های انگلیس در قبال ایران، همواره چه در میان مردم و چه برای حکومت مطرح بوده، به اصطلاح بنگاه سخن‌پراکنی «بی بی سی » بوده است. نقش «بی بی سی» در حوادث سیاسی ایران همواره بسیار پررنگ بوده یا دست کم پررنگ تلقی شده.آیا در این باره چیزی در اسناد تازه منتشرشده هست ؟</strong><br />
دراسنادی که سال گذشته آزاد شد ، نکات بسیار بیشتری درباره نقش بی بی سی آمده بود امادر اسناد امسال هم مطالبی وجود دارد.در تاریخ بعد از جنگ جهانی دوم ایران به هر حال همیشه نام شبکه بی بی سی با تحولات داخلی ایران گره خورده است. بر اساس این اسناد و سایر اسنادی که منتشر شده در سال 1941 و چند ماه قبل از شهریور 1320 که بخش فارسی بی بی سی تاسیس می‌شود ،این اقدام با اهداف سیاسی و برای مقابله با حکومت وقت ایران، مقابله با رضاشاه و مقابله با نفوذ آلمان ها در ایران  بوده است و بنابراین تاسیس بی بی سی فارسی از ابتدا با سیاست ورزی و اهداف غیررسانه‌ای بوده است و این مسئله سبب شده که همیشه هاله ای از ابهام و اتهام در اطراف ان وجود داشته است.  اما مسئله بی بی سی و حکومت پهلوی در ایران ریشه طولانی تری هم دارد. مشخصا از 1973 به بعد وقتی که بهای نفت چهاربرابر می‌شود و دولت ایران و شخص شاه یک شبه قدرتمند و ثروتمند می‌شوند در عرصه جهانی، مواضع بی بی سی نسبت به ایران یک مقدار شدت پیدا می‌کند و مرتبا درباره ایران و حکومت شاه گزارش تهیه می‌کند و حتی درباره شاه و زندان‌ها و ساواک و شکنجه گزارش‌های سمتندی در تلویزیون انگلستان پخش می‌شود که این سبب می‌شود که شاه اقدام عجیبی کند که در تاریخ ایران بی‌نظیر است و آن اینکه دفتر کل بی بی سی را در تهران و در شرایطی که روابط تهران و لندن هم خوب است به کلی برای یک سال تعطیل می کنند. ما پس از انقلاب موارد زیادی داشته‌‌ایم که خبرنگار بی بیس ی مثلا از ایران بیرون شده اما هیچ وقت شاهدان نبوده‌ایم که به کلی دفتر بی بی سی تعطیل شود.اما این اتفاق در زمان شاه می‌افتد و به هر حال شاه هیچ وقت نظر خوشی نسبت به بی بی سی نداشته است. از گزارش‌های موجود این بیرون نمی‌اید که بی بی سی طرفدار انقلاب اسلامی است اما چیزی که روشن است این است که بی بی سی با شاه دشمن است.</p>

<p><strong>آیا درباره نقش ساواک، روش‌ها ، شکنجه‌ها و اقداماتی که ساواک علیه مخالفان انجام می‌داد هم چیزی در این اسناد آمده است و ایا تحلیلی درباره توسل به خشونت علیه مردم از سوی حکومت‌ها وجود دارد؟</strong><br />
می‌دانید که وقتی بختیار بر سر کار می‌اید یکی از پیشنهادهایش انحلال ساواک است و در اسنادی که بخصوص در سال‌ها قبلی آزاد شد هم در این مورد و هم در مورد ساواک اطلاعات بسیار زیادی وجود دارد. بر اساس این اسناد وضع زندان‌های ایران در زمان روی کار آمدن کارتر در امریکا بشیار بود.یعنی  از سال 1351 تا 1355 دوران سیاه ساواک است.دورانی است که ساواک به شدت سیطره دارد شکنجه  در زندان‌های ایران رایج و مرسوم است. قبل و بعد از این سال‌ها هم در زندان‌های ایران شکنجه وجود داشته اما به فراخور حال و  موردی نه به صورت رایج و سراسری و مرسوم، به شکلی که در این سال‌ها وجود داشت. به موازات ساواک در این دوران اوج جنبش چریکی مسلحانه در ایران هم است. کارتر که روی کار می‌آید و فضای باز سیاسی که ایجاد می‌شودو در نتیجه به شاه هم فشار می‌آورند که باید در ایران فضای سیاسی بازتر شود، به مرور وضع زندان‌ها آرام‌تر می‌شود و از زمان شریف امامی هم موج آزادسازی زندانیان سیاسی درمی‌گیرد.</p>

<p><strong>آیا در این اسناد به تاثیرگذاری روش‌های سرکوبگری مخالفان که از سوی ساواک اعمال می‌شده هم اشاره‌ای شده؟ یعنی این روش‌ها آیا اثری داشته‌اند یا خیر؟</strong><br />
ببینید.نکته بسیار مهمی در این مورد وجود دارد. یکی از اشتباهات تاریخی‌ای که وجود دارد این است که همه چیز در ایران داشت به خوبی پیش می‌رفت تا زمانی که کارتر پیدا شد و به شاه فشار آورد که باید فضای سیاسی ایجاد کند و شاه هم این کار را کرد اما همه چیز از دستش خارج شد.این سناریویی است که عده ای به ان باور دارند. اما شما این اسناد را که می‌خوانید واقعا به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسید بلکه نتیجه دیگری را شاهد هستید و ان اینکه همان طور که عرض کردم هنگامی که در 1973 ایران یک شبه پولدار و قدرتمند می‌شود،  از همان موقع عده‌‌ای از عقلای قم که هم منتقد و هم دلسوز شاه بودند به او مراجعه می‌کنند و به او می‌گویند که حالا که مملکت دارد به رشد و شکوفایی و توسعه اقتصادی می‌رسد و این اگر توام با توسعه سیاسی نشود، خطرناک است و از شاه می‌خواهند که توسعه سیاسی را در دستور کار خودش قرار دهد.این حتی قبل از روی کار آمدن کارتر در امریکاست.شاههم در ظاهر  این توصیه‌ها را می‌پذیرد اما فقط در ظاهر و در نتیجه درست در یک بزنگاه تاریخی که می‌توانسته خودش و حکومتش را بیمه کند، به جای آنکه احزاب را فعال و چند صدایی ایجاد کند، تمام احزاب موجود را هم منحل می‌کند و حزب واحد رستاخیز را درست می‌کند و از آن بدتر عضویت مردم را هم در این حزب اجباری اعلام می‌کند. بنابراین شاه در سال‌هایی که باید فضا را بازتر می‌کرده و به خواست جامعه پاسخ می‌داده این کار را نمی‌کند و برعکس بر خلاف خواست جامعه عمل می‌کند تامی‌رسد به سال 1356 و ان موقع دیگر شرایط طوری است که مدام امتیاز می‌دهد امادر ان شرایط دیگر با هر امتیازی که می‌دهد به جای آنکه یک گام به جلو برود دو گام به عقب می‌رود.چون دیگر  زمانی است که امتیاز دادن سودی ندارد و  به قول انگلیسی‌ها<br />
Too little and too late<br />
بود. هم خیلی دیر و هم خیلی کم. بنابراین چیزی که دولت‌های ایران در طول تاریخ از آن درس نگرفته‌اند این است که امتیازها و پاسخ به مطالبات مردم را اگر به موقع ندهندو دیرتر از زمان خودش بدهند نه تنها کمکی به حل بحران نمی‌کند بلکه بر بحران اضافه هم می‌کند و در واقع امتیازی است که چون از روی ناچاری داده می‌شود به عنوان ضعف تلقی می‌شود نه به عنوان همراهی و مصالحه. به همین دلیل هم هست که دولت شاه در یک سال آخر هر امتیازی که می‌داد، به سقوط خود نزدیک‌تر می‌شد. </p>

<p><strong>در این اسناد درباره بافت مذهبی جامعه ایران و رفتارهای بعضا ضدمذهبی شاه هم اطلاعاتی وجوددارد و درباره اینکه همین رفتارها او را از لایه‌های عموما مذهبی جامعه دور کرده بود؟</strong><br />
این پرسش یک وجه مهم‌تر دارد و یک وجه جانبی. در بخشی از این اسناد آمده است که می‌گوید ما می‌دانستیم که طبقه مذهبی ایران به طور کامل از سیاست‌های حساب شده و عامدانه شاه برای تمسخر  اسلام  و اجبا مردم برای الهام گرفتن از شکوه هخامنشی و قبل از اسلام  و ترکیب آن با ارزش‌های مادی غربی منزجر اند و بعد ادامه می‌دهد که مقابله شاه با بازار سنتی ایران چه از نظر نفوذ اجتماعی بازار و چه از نظر ارتباطی که با روحانیت دارد، هم مشکل دیگری است که شاه دارد و اینها به شدت در اوج گیری انقلاب و شیفت کردن آن به سمت رهبری مذهبی تاثیر  مستقيم دارد.در اين اسناد تحليل شده كه تلاشي كه شاه براي مدرنيزاسيون غربي مي‌كرد اثر منفي در جامعه آن زمان ايران گذاشته و جامعه ظرفيت پذيرش اين زرق و برق‌هاي غربي و مقابله آشكار و پنهان با ارزش‌هاي ديني را ندارد.</p>

<p><strong>خب با اين وصف، اين پرسش به وجود مي‌آيد كه روشنفكران و نيروهاي چپ و سكولار كه با شاه مخالف بودند و بافت عمومي و مذهبي جامعه هم كه به نوع ديگري مخالف بودند، پس در حقيقت يك مخالفت عمومي وجود داشت كه بعدها به نوعي پاره پاره شد و بخش‌هاي خاصي از آن پررنگ‌تر و مسلط شدند؟</strong>اين تعبير شما من را به ياد كتابي از شاهرخ مسكوب مي‌اندازد درباره تحولات اجتماعي دوران رضاشاه.مسكوب در مقدمه اين كتاب مي‌گويد،‌از عجايب روزگار اين است كه روشنفكران چپ و سكولار در صف مقدم مبارزه با شاه بودند و در اتحاد با نيروهاي مذهبي، نسبت به رويكردهاي سياسي شاه انتقاد مي‌كردند اما واقعيت اين است كه مطالبات نيروهاي ملي و سكولار از شاه  با مطالبات نيروهاي مذهبي يكي نبود. فعالان مذهبي بيشتر خواهان پايان دادن به فساد غربي و بي‌بند و باري بودند و فعالان چپ يا سكولار بيشتر به دنبال دموكراسي.حالا اگر نخواهيم تعبير امروزي دموكراسي را در اين مورد به كار ببريم، مي‌توانيم بگوييم آنها تحقق فضاي باز سياسي را دنبال مي‌كردند و در جست و جوي آزادي بودند.اما اين نيروها با وجود تفاوت خواسته‌هايشان يك فصل مشترك هم داشتند و آن «نخواستن» شاه بود. در واقع اينها در آنچه «مي‌خواستند» توافقي نداشتند بلكه توافق بر سر جيزي بود كه «نمي‌خواستند». در نگاهي كلي به اسناد مي‌توان مدعي شد كه بسياري از همان روشنفكران اگر شاهد وضعيت امروز بودند ممكن بود رفتار سياسي ديگري را در مخالفت با شاه در پيش بگيرند اما البته امروز ديگر بيش از سي سال از آن روزها گذشته و اين بحث‌ها و اما و اگرها هم صرفا مباحثي انتزاعي و تاريخي به نظر مي‌رسد چرا كه زمان، تنها چيزي است كه هرگز برنميگردد.<br />
 <br />
 <br />
 <br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نمايشگاه عکس چاه آب نيست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1144.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1144" title="نمايشگاه عکس چاه آب نيست" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1144</id>
    
    <published>2010-01-10T14:00:46Z</published>
    <updated>2010-01-12T16:28:31Z</updated>
    
    <summary>تاملي بر واکنش هاي مکتوب درباره آثار هنري بازيگران زانکه هر بدبخت خرمن سوخته/ مي نخواهد شمع کس، افروخته/ رو کمالي دست آور تا تو هم / از کمال ديگران نفتي به غم (مولوي) 1- ما ها آدم هاي تنگ...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>تاملي بر واکنش هاي مکتوب درباره آثار هنري بازيگران</p>

<p><strong>زانکه هر بدبخت خرمن سوخته/ مي نخواهد شمع کس، افروخته/ رو کمالي دست آور تا تو هم / از کمال ديگران نفتي به غم</strong><br />
(مولوي)</p>

<p>1- ما ها آدم هاي تنگ نظري هستيم، اصلاح طلب و اصولگرا هم ندارد، روشنفکر و غيرروشنفکر هم ندارد و راستش را بخواهيد از نگاه من حتي دولت و ملت هم ندارد، کم بيني و تنگ نظري، گرفتاري عمومي ماست. بهترش را بهمن فرمان آرا گفته در فيلم «خانه يي روي آب» که؛ «توي اين مملکت بخل و حسادت شغل دوم همه است.» اين جمله را البته مي توان گسترش هم داد و گفت نخير، انگار شغل تمام وقت همه است، به اين معنا که شما عکاس هستيد، يا شاعر يا نويسنده يا روزنامه نگار و با وجود مشغله کاري تان، وظيفه شناسانه و صادقانه، از هيچ سوژه يي براي حسدورزي هم غافل نمي مانيد. البته انصافاً کار سختي است. شما مدام بايد در حال رصد کردن اين و آن و فلان و بهمان باشيد، خب بايد حواس تان را جمع کنيد که مبادا کسي، گوشه يي از اين «گربه حسدپرور» کار توجه برانگيزي بکند و خداي ناکرده شما جا بمانيد و تازه از همه اينها سخت تر وقتي است که مي خواهيد اسم «حسادت» و«تنگ نظري » تان را به هر زور و زحمتي که شده به عناوين پنهان کارانه تر و در نتيجه محترمانه تري مثل «نقد»، «بررسي» يا «اظهارنظر» تغيير دهيد. اين طوري است که ما کم کم و در طول «عمر جهاني» که به قول شاملو هنوز هم بر ما نگذشته، تبديل مي شويم به اين چيزي که الان هستيم؛ ملتي که بيش از آنکه کار کند، درباره کار حرف مي زند؛ ملتي که به جاي تعمق در خودش، ديگران را زير ذره بين مي گيرد. ملتي که مدام مي ترسد اين يک وجب جايي که در جهان بيکران هستي دارد، به وسيله «ديگري» يا «ديگران» تصرف شود. ملتي که سال هاست از عصر کشاورزي عبور کرده اما هنوز هم از خشکسالي و گرسنه ماندن مي ترسد و در نتيجه با برگزاري نمايشگاه عکس، با انتشار کتاب و با خيلي از دستاوردهاي جهان مدرن هم مثل «چاه آب» رفتار مي کند. در حالي که برگزار کردن نمايشگاه عکس چيزي مثل کشيدن مقداري آب از چاه براي آبياري زمين ها نيست که مثلاً من بتوانم آب بيشتري را تصاحب کنم و شما تشنه بمانيد. اگر 69 ميليون ايراني هم نمايشگاه عکس برگزار کنند، شما، دوست عزيز عکاس که نفر 70 ميليوني هستيد، باز هم مي توانيد نمايشگاه خودتان را برگزار کنيد. باور کنيد، زمين شما اگر زمين باشد و محصول شما اگر محصول و عزم شما اگر جزم، حتي از جيره بندي آب هم نبايد بترسيد چه برسد به برگزاري سه چهار تا نمايشگاه عکس از غيرعکاسان، در حاشيه جريان اصلي که تمام سال گالري ها را در تصرف خود دارند.</p>

<p>2- آقاي محمدرضا شاهرخي، همکار محترم، عکاس محترم، کارشناس محترم که ناراحتيد از استقبال عمومي از نمايشگاه خانم تهراني، شما بايد به يک پرسش بسيار مهم و تعيين کننده پاسخ بدهيد و آن اينکه هديه تهراني، رضا کيانيان، نيکي کريمي، عباس کيارستمي، حامد بهداد و اصلاً هر کس ديگري، اصلاً شما بگوييد آقاي آل پاچينو، آيا اين شهروندان نسبتاً آزاد براي برگزاري نمايشگاه عکس، مجسمه يا هر چيز ديگري بايد از شما -يا فراتر از آن از ما -مجوز بگيرند؟</p>

<p>آيا اين خود ما نيستيم که به عنوان نويسندگان روزنامه هاي منتقد دولت، مدام مو را از ماست نه چندان پرچرب دولتمردان بيرون مي کشيم و نقد و فغان مي کنيم که براي کار فرهنگي و هنري، براي انتشار کتاب، براي فعاليت و گردهمايي روشنفکري، مجوز چرا؟ خب حالا چه اتفاقي افتاده که شما از فعاليت هنري شهروندي نسبتاً آزاد تا اين حد برآشفته شده ايد که از مردم مي خواهيد اصلاً براي ديدن عکس هاي اين نمايشگاه هم نروند و يکسره قضاوت مطلق شما را بپذيرند؟</p>

<p>آقاي حسن محمودي، همکار و استاد محترم، نويسنده ارجمند، مگر آقاي رضا کيانيان، مسوول فروش آثار نويسندگان و ادبيات گريزي عموم مردم هستند؟ ايشان کتابش را چاپ کرده و اتفاقاً نه تبليغات گسترده يي براي کتابش شده، نه حمايت دولتي پشت کارش بوده و نه ايستاده جلو در کتابفروشي هاي دوست داشتني راسته کريم خان و پا بر زمين کوبيده و اصرار کرده که ايها الناس بياييد کتاب من را که بازيگر محبوبي هستم بخريد. هيچ کدام از اين اتفاق ها نيفتاده، البته که ايشان ممکن است خوش شانس هم باشند اما مگر ما قرار است با معيار قرار دادن مسائل فيصله ناپذيري مثل خوش شانس يا بدشانس بودن آدم ها، کارشان را داوري کنيم؟</p>

<p>3- همه نوشته هايي که در واکنش به برگزاري نمايشگاه هاي عکس و مجسمه و ويدئوآرت خانم ها و آقايان بازيگر سينما خواندم، دست کم يک فصل مشترک داشتند و آن اين که در هيچ يک از اين نوشته ها، موضوع، اثر هنري نبود. عکاس هايي که برگزاري نمايشگاه هديه تهراني آزرده خاطرشان کرد، اصلاً درباره «هنر» بودن يا نبودن آثار او بحث نکردند. هيچ کس نگفت چه اشکال فني و تکنيکي و ذوقي و حرفه يي به اين آثار وارد بوده. حرفي از نقاط ضعف و قوت نشد بلکه همه متمرکز شدند بر کسي که پشت لنز دوربين ايستاده نه بر حرفي که با دوربينش زده و اين چه معناي ديگري دارد جز «تنگ نظري»؟ ما حقيقتاً چه حقي داريم که به هديه تهراني بگوييم حق ندارد نمايشگاه عکس برگزار کند؟ آيا اين حق را به خاطر همه حق هاي ساده و ابتدايي که برايشان بايد با دولت چانه بزنيم، به خودمان نداده ايم؟</p>

<p>4- دوستان منتقد مي توانستند و حتماً هنوز هم مي توانند صفحه ها در نقد آثار بازيگران منتشر کنند و به ما بگويند اصلاً کاري که اين بازيگران عزيز ارائه داده اند هنر و اثر هنري هست يا نه و اگر هست واجد چه ارزش ها و رگه هاي معنايي تازه يي است، چه چيزي به جهان ما افزوده و کدام پنجره را به رويمان مي تواند باز کند و اگر نيست، به چه دليل نيست و چه مراتبي را طي نکرده و کجاي کار ايراد دارد. خب مگر اين همه آن چيزي نيست که ما از منتقد اثر هنري و ادبي انتظار داريم؟ منتقد هنر و ادبيات اگر منتقد کار درستي باشد، مثل عامه مردم «جوگير» و «درگير» شهرت استارهاي سينما نمي شود و در ذيل اين شهرت قرار نمي گيرد تا حرفه خود را فراموش کند و به جاي نقد نوشتن، به «خاله زنکي» و «عمومردکي» مکتوب روي بياورد. اين منتقد، خوب مي داند که - خوب يا بد، دلخواه يا نادلپسند- چه در جامعه ما و چه در تمام دنيا موقعيت، محبوبيت و شهرت يک استار سينما اصلاً با هيچ استاري در هيچ حوزه ديگري قابل مقايسه نيست. همه مردم خانم سوپراستار «آنجلينا جولي» را مي شناسند، اما چند درصد از آنها «هانري کارته برسون» را مي شناسند؟ اين به معناي بي اهميت يا کم فروغ بودن يکي از بزرگ ترين عکاسان جهان در برابر آنجلينا جولي يا سوپراستارهايي از دوران خود عکاس، نيست بلکه تعريف خيلي ساده يي دارد، شهرت فرهنگي استار سينما ده ها برابر من و شماست و اگرچه اين شهرت الزاماً به اين معنا نيست که هر کاري استار سينما مي کند، کاري واجد ارزش هاي هنري و درخور توجه است، اما باز هم توجه عمومي به آدم هاي پرده نقره يي بيش از «سلبريتي »هاي هر حوزه ديگري است.</p>

<p>5- ما به جامعه يي مدرن و بي گره يا دست کم با گره ها و پريشاني هاي کمتر تبديل نمي شويم، مگر آنکه هر کدام سهم خودمان را به درستي ادا کنيم. مگر آنکه همه باشيم و بودن يکديگر را بپذيريم. ما کار خودمان را بکنيم و ديگران هم کار خودشان را و باورمان شود که هر کس مي تواند و اين امکان را دارد و هيچ کس هم نمي تواند اين امکان را از او بگيرد که جهان را «به قدر همت و فرصت خويش» معنا دهد، جز خودش اگر بخواهد.</p>

<p>روزنامه <strong>اعتماد</strong>.<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-10-20/175.htm">ضميمه روزانه</a>.</p>

<p> <strong>پي‌نوشت : </strong>محمدرضا شاهرخي از من ناراحت شده، چاره‌اي هم نيست انگار.من نمي‌خواستم همكارم را ناراحت كنم اما خب ماها براي‌مان سخت است كه نقد همديگر را بشنويم.به هر حال <a href="http://shahrokhinejad.blogfa.com/post-305.aspx">اين يادداشتي است كه آقاي شاهرخي در وبلاگش منتشر كرده </a>و البته جاي  آن دارد كه درباره همين يادداشت و نحوه  ورورد ايشان به ماجرا هم ، باز بحث كنيم...اما عجالتا همين سطح از مشق پذيرش يكديگر هم انگار زيادي است:)</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خطابه آزادي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2010/01/1143.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1143" title="خطابه آزادي" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2010://1.1143</id>
    
    <published>2010-01-08T14:13:47Z</published>
    <updated>2010-01-08T14:20:49Z</updated>
    
    <summary>از كوچه به خانه مي‌‌‌دويم با باقي‌مانده استخوان‌هامان در لباس‌هاي فصل سرد ما از پرواز مسالمت‌آميز سارها بر چنارهاي وليعصر آمده‌ايم كه به سهميه‌بندي آسمان اعتراض داشتند. از نفس‌‌افتاده و گرسنه‌ايم و براي نان هم مثل آزادي دلمان كپك زده...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>از كوچه به خانه مي‌‌‌دويم<br />
با باقي‌مانده استخوان‌هامان در لباس‌هاي فصل سرد<br />
ما از پرواز مسالمت‌آميز سارها بر چنارهاي وليعصر آمده‌ايم<br />
كه به سهميه‌بندي آسمان اعتراض داشتند.<br />
از نفس‌‌افتاده و گرسنه‌ايم<br />
و براي نان هم مثل آزادي<br />
 دلمان كپك زده است.<br />
از تمام اين گربه<br />
 سهم ما تهران است و فضاي سبز و كتابفروشي‌هاي بسته‌اش<br />
و هر روزنامه <br />
سلاح سردي است <br />
كه بايد به زمين گرم بخورد.<br />
آه اي آزاديٍ لرزانٍ بي‌اعتماد<br />
ما و مادربزرگ‌هاي مشروطه‌خواه‌مان به يك اندازه تو را نيافته‌ايم<br />
در چمدان‌هاي خالي اين سفر.<br />
آه اي آزاديٍ فرارٍ دور<br />
يا تاريخ صدساله‌ات را بردار و روياي بزرگ ما را ترك كن<br />
و برو <br />
يا چشم‌هايت را بر اين شهر بدوش<br />
و از شش جهت بر ما بتاب<br />
تا آفتاب‌گردان تو باشيم.</p>

<p><strong>پي‌نوشت</strong> :  از حس و حال اين روزهاست...<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2009/12/1142.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1142" title="..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2009://1.1142</id>
    
    <published>2009-12-25T19:34:43Z</published>
    <updated>2009-12-25T19:37:37Z</updated>
    
    <summary>فراموش کن مسلسل را مرگ را و به ماجرای زنبوری بیاندیش که در میانه‌ی میدان مین به جست‌وجوی شاخه گلی ست. شعري از گروس عبدالملكيان....</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>فراموش کن <br />
مسلسل را <br />
مرگ را <br />
و به ماجرای زنبوری بیاندیش<br />
که در میانه‌ی میدان مین<br />
به جست‌وجوی شاخه گلی ست.</p>

<p>شعري از <strong>گروس عبدالملكيان</strong>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>هر آزادانديشي  امروز عزاي آيت‌الله منتظري را دارد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2009/12/1139.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1139" title="هر آزادانديشي  امروز عزاي آيت‌الله منتظري را دارد" />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2009://1.1139</id>
    
    <published>2009-12-20T15:03:50Z</published>
    <updated>2009-12-20T15:28:57Z</updated>
    
    <summary>آيت‌الله منتظري شايد تنها روحاني‌اي‌ باشد كه لازم نيست مردم را به خاطر درگذشتش با روضه و نوحه‌خواني و به مدد تبليغات بيست و چهارساعته تلويزيون جمهوري اسلامي به گريه و اندوهگذاري وادارند.آيت‌الله منتظري براي ملتي كه بيش از صد...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>آيت‌الله منتظري شايد تنها روحاني‌اي‌ باشد كه لازم نيست مردم را به خاطر درگذشتش با روضه و نوحه‌خواني و به مدد تبليغات بيست و چهارساعته تلويزيون جمهوري اسلامي به گريه و اندوهگذاري وادارند.آيت‌الله منتظري براي ملتي كه بيش از صد سال است براي آزادي و دست‌يابي به آرمان حقوق انساني مي‌جنگند، پدري معنوي و به معناي كامل كلمه، فداكار بود. كدام فداكاري از اين بيشتر كه به خاطر بيان عقايد بشردوستانه‌ات ، به خاطر دلسوزي‌ات به حال زندانيان و به خاطر وفاداري‌ات به ارزش‌ها و اصولي كه داري حاضر باشي از قدرت و همه مواهب و امتيازات پيرامونش بگذري و در خانه‌ات بماني يا در خانه‌ات بنشانند؟  <br />
آيت‌الله منتظري براي ملتي كه روزهاي تلخ دهه 60 را هنوز به ياد دارند،  شايد تنها خاطره شيرين و تنها يار ديرين باشد.آيت‌الله منتظري براي مردمي كه سنگسار را دوست نمي‌دارند، از معدود روحانيون روشنفكر مترقي است كه او  هم روا نداشت كه  انسان با سنگ به جان انسان بيفتد.<br />
آيت‌الله منتظري براي همه ما روحاني متفكري است كه «حقوق انسان» را بر «حقوق مومن» مقدم مي‌دارد و براي چنين روحاني مستحكم و فداكار و دلسوز و حق‌طلبي، رواست اگر همه ما عزادار باشيم.براي چنين روحاني‌ حقيقت‌جويي رواست اگر هر آزادانديش مسلمان يا غيرمسلمان و ديندار يا بي‌ديني افسوس بخورد.<br />
يادم هست براي مصاحبه با آيت‌الله صانعي كه به قم رفته بودم، از آتجا كه بيت اين دو مرجع نزديك همديگر است و من البته تا آن زمان نمي‌دانستم، از ديدن سربازهايي كه از سر كوچه تا كنار بيت ايشان ايستاده بودند، تعجب كردم.اطرافيان گفتند سربازها به خاطر بيت آيت‌الله منتظري ايستاده‌اند.همان جا با خودم گفتم، بايد وقت بگيرم و يك روز از اين سد بگذرم و براي مصاحبه با آيت‌الله منتظري بروم اما خب بعدتر ديگر فرصت دست نداد.<br />
حالا آيت‌الله منتظري درگذشته و وقاحت خبرگزاري‌هاي هوادار دولت تا حدي علني شده كه ايرنا و فارس تيتر مي‌زنند :<a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809290230">حسينعلي منتظري در سن 87 سالگي در گذشت </a>و حتي از آوردن واژه <strong>آيت‌الله </strong>هم نمي‌دانم يا مي‌ترسند و يا ابا دارند. به هر حال بعضي آدم‌ها هستند كه مخالفان‌شان حتي از مرده‌‌شان هم مي‌ترسند. ياد و خاطره آيت‌الله منتظري زنده باد.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>و اين افسانه‌اي است با عبرت بسيار...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.fahimehkh.com/2009/12/1137.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.fahimehkh.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=1137" title="و اين افسانه‌اي است با عبرت بسيار..." />
    <id>tag:www.fahimehkh.com,2009://1.1137</id>
    
    <published>2009-12-19T17:55:59Z</published>
    <updated>2009-12-19T18:06:46Z</updated>
    
    <summary>و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچ كس دست به سنگ نمي‌كرد و همه زار...</summary>
    <author>
        <name>Fahimeh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.fahimehkh.com/">
        <![CDATA[<p>و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن‌ها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچ كس دست به سنگ نمي‌كرد و همه زار زار مي‌گريستند، خاصه نشابوريان. پس، مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند و مرد، خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش....او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند، رحمه‌الله عليهم. و اين افسانه‌اي است با عبرت بسيار.</p>

<p><strong>وضع آوردن حسنك به پاي دار، <em>تاريخ بيهقي</em>، جلد اول</strong>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

