« گفتوگو با مجید تفرشی درباره اسناد انقلاب ایران
صفحه اصلی
آقای جلالی عزیز.... »
هراس از تجربه امر ناشناخته
مجتبي پورمحسن اخیرا در روزنامه فرهيختگان گفتگویی با یکی از نویسندگان محبوب من – و حتما خیلی از شماها- آقای رضا قاسمي منتشر کرده بود که خواندنش کلی چسبید. رمان رضا قاسمی « همنوایی شبانه ارکستر چوبها»، همین آذرماه گذشته از سوی منتقدان مطبوعات به عنوان بهترين رمان دهه انتخاب شد و این گفتوگو هم ظاهرا به همین مناسبت انجام شده.
گفتوگو برخلاف نمونههای مشابهش که مشحوناند از سوال و جوابهای تکراری و حوصلهسربر که مصاحبهشوندهها و مصاحبهکنندهها به شکل عجیبی خسته نمیشوند از طرحشان، بسیار زنده و پویا و سرشار است از نکات ظریف، حرفهای «فکر» و «زندگیشده» و پرسش و پاسخهای هستیشناسانه.
یعنی یک جورهایی جوابهایی که رضا قاسمی به پرسشهای پورمحسن میدهد، به ما میگویند که این نویسنده، آدمی است که خیلی فکر کرده، خیلی با خودش خلوت کرده، خیلی چالش داشته در درون خودش و اساسا آدم «مسئلهدار» ی است. من هم که کلا شیفته آدمهایی هستم که همین طوری الکی نیستند بلکه «مسئله» دارند و هستند.
مثلا یک جایی در بحث از اینکه نویسنده از کسانی تاثیر گرفته یا نه، رضا قاسمی میگوید:
« نويسنده در هيچ کجاي دنيا از زير بته بيرون نميآيد. همهي داستاننويسان قبل از من و حتا داستان نويسان بعد از من بر من تاثير گذشتهاند. اين خاصيت زبان است. کلمات حامل ژنهايي هستند که ميراث ادبي نويسندگان را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميکنند. من ميخواهم پا را فراتر از اين بگذارم و بگويم اصلاَ لازم نيست آدم مثلاَ بکت خوانده باشد تا تحت تاثير او قرار بگيرد. خب بکت هم آدمهايش را از همين اجتماع ميگرفت. کافيست شما در خيابان بر بخوريد به يک شخصيت بکتي تا تحت تاثير بکت قرار بگيريد. اين را روزي فهميدم که در يکي از ايستگاههاي مترو برخوردم به پيرمرد لاغروي قدبلند مغمومي که ارهاي را گذاشته بود لاي زانوانش و با کشيدن آرشه به پشت اره نغمههاي دلخراشي از آن بيرون ميکشيد. بي هيچ تکان يا نگاه به اطراف. دلخراش شايد کلمه دقيقي نباشد. نغمه نبود. نوعي ناله بود. نغمهاي آخرالزماني. چقدر هم شبيه خود بکت بود. خب اين پيرمرد بالاخره روزي از يک جاي کار من سر بيرون ميآورد. آنوقت من هرچه از او بنويسم خواه ناخواه بکتي خواهد بود.»
یک جای خیلی خیلی خوب و عمیق دیگر از گفت و گو هم وقتی پورمحسن سوال خیلی خوبی میپرسد درباره اینکه شما چرا بر خلاف بقیه نویسندگان خارج از ایران، توی آثارتان غم غربت و نوستالژی ندارید، پاسخ رضا قاسمی واقعا از آن پاسخهای زندگی و فکرشده است.
او میگوید:
«شخصاَ فرار از نوستالژي را مديون آشنائيام با اخلاق فرانسويها ميدانم. در اين بيست و سه سالي که از اقامتم در فرانسه ميگذرد هرگز نديدهام وقتي چشمشان ميافتد مثلاَ به شکل نامانوس بوراني يا خورشت فسنجان يا، از آن بدتر، زرشک پلو، ترديد کنند يا با بددلي غذا را به دهن ببرند. آنها از هر تجربه تازهاي استقبال ميکنند. در حالي که بسياري از هموطنان گرامي هنوز که هنوز است مسافت زيادي را با مترو ميروند تا همان پنير ليقوان يا پنير بلغاري را که در ايران مصرف ميکردهاند بخرند. از نظر آنها هر چيز وطن عطر و طعمش بهتر از نوع فرانسوي آن است، حتا اگر اين چيز پنير بلغار باشد! من نميدانم آدم چطور ميتواند انگور موسکا را بخورد و باز دلش تنگ بشود براي انگور عسگري يا ياقوتي. بله پنير ليقوان خوشمزه است اما راکفور و گروير هم خوشمزهاند. به گمانم اين يک مسئله فرهنگيست. يا اجازه بدهيد بگويم يک مسئله ملي.
ما به سختي دل ميکنيم از چيزهايي که به آنها انس گرفتهايم. حتا اگر اين چيز توسري خوردن باشد. ما هراس داريم از تجربه کردن امر ناشناخته. شايد بشود گفت ما ملتي هستيم عميقاَ محافظهکار. و شايد يکي از نکات کليدي مشکلات امروزمان در مواجههي سنت و مدرنيته همين محافظهکاريمان باشد. خودم هم شخصاَ آدم محافظهکاري هستم. اما به نهيب عقل است که دائم ميکوشم دست به خطر بزنم و استقبال کنم از هر ماجراي تازه. نکته ديگري که به نوستالژيک بودن ما ايرانيها دامن ميزند بازهم مربوط ميشود به يکي ديگر از بيماريهاي ملي ما: پذيرفتن نقش قرباني.
وقتي ميگوييم کوههاي ما زيباترين کوههاي جهان است، هواي کشورمان دلپذيرترين هواي جهان و طعم ميوههاي خوشگوارش را هيچ کجاي ديگر نميتوان پيدا کرد، در واقع داريم به حال خودمان دل ميسوزانيم. يعني ببين که از چه بهشتي رانده شديم. جالب است که وقتي بحث ريشه و تبار پيش ميآيد با چه لحن پر طمطراقي ميگوئيم ما از نژاد هندواروپائي هستيم که قرنها پيش اجدادمان از اروپا کوچ کردهاند به فلات آسيا. اگر اينطور است که خب تو حالا تازه برگشتهاي به همان وطن اصليات! ديگر چرا مينالي؟ اما واقعيت اين است که وطن هرکس فقط همان شهري است که در آن زاده شده و ذره ذرهي خاطرات کودکياش لاي جرز ديوارهاي آن مدفون است. دلتنگي ما براي آن کودکيي از دست رفته است. آن جهان سرخوشيها و بي خياليها که آدمي گمان ميکند از ازل تا به ابد فرصت اوست. نه مرگ را ميشناسد نه بيماري و نه مسئوليت را. فقط در غياب نوستالژيست که آدم ميتواند به وطن مفهومي متعالي بدهد: احساس وظيفه در قبال مردمي که در کنار آنها نفس زدهاي و در خوشي و ناخوشي همسرنوشت آنها بودهاي.»

Comments
به نظر میرسد آدم متفاوت و جالبی باشد! بدجوری وسوسه شدم کتابش را بخوانم..
فهيمه : اگر تا به حال اين كتاب را نخواندهايد، توصيه اكيد ميكنم كه بشتابيد.رمان بسيار خوبي است.
آزاده | January 15, 2010 03:09 PM
آها!
وطن گمشده ما انگار همون سرخوشی زنده کودکی است که مرگ را نمی شناسد و زندگی را با تمام ریه هایش تنفس میکند نه از روزنه هایش
انگار/سلام
رویا | January 16, 2010 11:30 AM
... و اكنون مفتخريم تا وب سايت تحليلي سوران بلاگ دات كام را به شما معرفي نماييم.
http://soranblog.com
soranblog | January 22, 2010 04:14 PM
ba salam
lotfan agar emkan darad
ye davatname balatarin vase man befrestid
mamnoonet misham ye omr
hamedkhashm@yahoo.com
hamed khashm = hkh
jalebe!
hamed | January 28, 2010 01:26 AM
البته خو گرفتن هميشه همم بد نيست و لذت بردن از چيزي که به آن خو گرفته ايم، اما اينکه چشم و گوشکان را ببندد و درها را براي ورود به محيط ها و تجربه هاي جديد بر ما ببندد قطعا نامطلوب است.
نميدانم اين را محافظه کاري ناميدن صحيح است يا نه اما مفهومي جدي و حاضر در جامعه ماست.
anddisheh | January 28, 2010 01:50 AM