« November 2009
Main
January 2010 »
...
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانهی میدان مین
به جستوجوی شاخه گلی ست.
شعري از گروس عبدالملكيان.
11:04 PM
هر آزادانديشي امروز عزاي آيتالله منتظري را دارد
آيتالله منتظري شايد تنها روحانياي باشد كه لازم نيست مردم را به خاطر درگذشتش با روضه و نوحهخواني و به مدد تبليغات بيست و چهارساعته تلويزيون جمهوري اسلامي به گريه و اندوهگذاري وادارند.آيتالله منتظري براي ملتي كه بيش از صد سال است براي آزادي و دستيابي به آرمان حقوق انساني ميجنگند، پدري معنوي و به معناي كامل كلمه، فداكار بود. كدام فداكاري از اين بيشتر كه به خاطر بيان عقايد بشردوستانهات ، به خاطر دلسوزيات به حال زندانيان و به خاطر وفاداريات به ارزشها و اصولي كه داري حاضر باشي از قدرت و همه مواهب و امتيازات پيرامونش بگذري و در خانهات بماني يا در خانهات بنشانند؟
آيتالله منتظري براي ملتي كه روزهاي تلخ دهه 60 را هنوز به ياد دارند، شايد تنها خاطره شيرين و تنها يار ديرين باشد.آيتالله منتظري براي مردمي كه سنگسار را دوست نميدارند، از معدود روحانيون روشنفكر مترقي است كه او هم روا نداشت كه انسان با سنگ به جان انسان بيفتد.
آيتالله منتظري براي همه ما روحاني متفكري است كه «حقوق انسان» را بر «حقوق مومن» مقدم ميدارد و براي چنين روحاني مستحكم و فداكار و دلسوز و حقطلبي، رواست اگر همه ما عزادار باشيم.براي چنين روحاني حقيقتجويي رواست اگر هر آزادانديش مسلمان يا غيرمسلمان و ديندار يا بيديني افسوس بخورد.
يادم هست براي مصاحبه با آيتالله صانعي كه به قم رفته بودم، از آتجا كه بيت اين دو مرجع نزديك همديگر است و من البته تا آن زمان نميدانستم، از ديدن سربازهايي كه از سر كوچه تا كنار بيت ايشان ايستاده بودند، تعجب كردم.اطرافيان گفتند سربازها به خاطر بيت آيتالله منتظري ايستادهاند.همان جا با خودم گفتم، بايد وقت بگيرم و يك روز از اين سد بگذرم و براي مصاحبه با آيتالله منتظري بروم اما خب بعدتر ديگر فرصت دست نداد.
حالا آيتالله منتظري درگذشته و وقاحت خبرگزاريهاي هوادار دولت تا حدي علني شده كه ايرنا و فارس تيتر ميزنند :حسينعلي منتظري در سن 87 سالگي در گذشت و حتي از آوردن واژه آيتالله هم نميدانم يا ميترسند و يا ابا دارند. به هر حال بعضي آدمها هستند كه مخالفانشان حتي از مردهشان هم ميترسند. ياد و خاطره آيتالله منتظري زنده باد.
و اين افسانهاي است با عبرت بسيار...
و حسنك را سوي دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبي كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد، هيچ كس دست به سنگ نميكرد و همه زار زار ميگريستند، خاصه نشابوريان. پس، مشتي رند را سيم دادند كه سنگ زنند و مرد، خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افگنده بود و خبه كرده. اين است حسنك و روزگارش....او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند، رحمهالله عليهم. و اين افسانهاي است با عبرت بسيار.
وضع آوردن حسنك به پاي دار، تاريخ بيهقي، جلد اول.
آزادي مطبوعات !!
براي من خيلي جالب و البته ديگر اين روزها بديهي است كه در اين مملكت انگار اصلا مهم نيست شما چه ميگوييد، بلكه مهم اين است كه شما كجا، و با حمايت كدام لابي، حرف ميزنيد.نمونهاش همين خزئبلاتي است كه هر روز به اسم «جوك» و «گلخند» و «ستون ويژه» و از اين جور چيزها در مطبوعات دولتي منتشر ميشود. انگار هر گونه كثافتكاري و چرت و پرتگويي، هر جلفبازي و هر جور شوخي مبتذل، اين روزها ديگر در روزنامههاي دولتي يا وابسته به دولت، آزاد اعلام شده.آزادي مطبوعات كه ميگويند لابد، همين !
اين طوري است كه روزنامه «سخيف» وطنامروز در «روزخند» ويژهاش اين اراجيف را مينويسد و به هيچ كجاي آقايان هم برنميخورد و هيچ خطري هم اسلام را تهديد نميكند و هيچ مشكلي هم براي اخلاقيات و هنجارهاي سفت و سخت اجتماعيمان پيش نميآيد :
گفتوگوی 2 مرد باحجاب !
دیروز حوالی غروب 2 فروند از عناصر نهضت مردان باحجاب (هواداران جدید فرقه موسوی) با یکدیگر دقایقی اختلاط کردند که نظر به اهمیت موضوع، مشروح این مصاحبه که میان كامبيز و اشكان صورت پذیرفته در زیر میآید.
كامبيز: رژ لب داری؟
اشكان: دارم اما اکلیل داره، میزنی؟
كامبيز: نه، بهم نمییاد اشكان.
اشكان: به من بگو نيكيجون. ببینم، تو برای خودت اسم انتخاب کردی؟
كامبيز: آره اسم من هیلاریه اما کاندولیزا صدام میکنن.
اشكان: خط چشمم خوب شده؟
كامبيز: نه نيكي، اصلا به سیبیلات نمییاد. من چی؟
اشكان: ماتیکت خیلی رنگش خوبه. با مانتوتم سته!
كامبيز: نيكيجون، چرا دیروز تجمع نیومدی؟
اشكان: کاندولیزا! راستش یه مشکل داشتم.
كامبيز: یعنی چی نيكي؟
اشكان: مشکل داشتم دیگه.
كامبيز: ایش!
اشكان: توکار «پراید» بودم، میفهمی؟
كامبيز: آهان!
اشكان: موهاتو بکن تو، کاندولیزا.
كامبيز: تو سبیلاتو با چی میزنی؟
اشكان: قبلا با تیغ میزدم الان با کرم!
كامبيز: اپیلاسیون کنی بهتره!
اشكان: چیچی لاسیون گفتی، کاندولیزا؟!
كامبيز: ایش! با اپیلیدی، اپیلاسیون کن، اصلا درنمییاد!
اشكان: فردا، تجمع میای؟
كامبيز: نه، وقت آرایشگاه دارم. میخوام موهامو
مش کنم.
اشكان: فدات شم، کی بشه بری سونوگرافی.
كامبيز: تو طبیعی دوست داری یا سزارین؟
اشكان: ایبابا! کو شوهر؟
كامبيز: تو مهریهات را چند تا سکه میاندازی؟
اشكان: تو به فکر مهریهای، من تو فکر جهیزیهام.
كامبيز: اتفاقاً یه خواستگار برام اومده، موقعیت خوبیه.
اشكان: جنبش سبزیه؟
كامبيز: نه، طرفدار چيزه!... اُخ، روسریم افتاد!
اشكان: موها تو که پسرونه زدی!
كامبيز: چیه موی بلند؛ هر روز باید بری حموم اِ ! امروز لاک نزدی؟
اشكان: نه بابا! دیشب با «اَستون» پاک کردم. یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
كامبيز: نه!
اشكان: با مانتو و روسری، شدی عینهو شیرین عبادی!
كامبيز: من اگر مثل تو دنبال بزک دوزک بودم، تا الان رفته بودم. من به فکر جنبش سبزم. خون من سبزه! سر همین جواب آزمایشم مثبت شد.
اشكان: وا! کدوم آزمایش؟!
كامبيز: با همون پسره که طرفدار چیز بود. اون خونش AB مثبت بود، من چون خونم سبز بود، دکترها گفتند اگر ازدواج کنیم بچهمون «سندروم داون»
در مییاد!!
اشكان: خب دیگه، بریم تجمع.
كامبيز: امروز شعارا چیه؟
اشكان: «ما زنیم، ما زنیم، ماتیک به لب میزنیم»، «برادر مانتویی، قهرمان من تویی»، «خطی که در چشم ماست، ساخت دست آمریکاست»، «ماتیکزن واقعی، تاچر بود و هیلاری»، «چشای من نازداره، با اوباما رازداره»، «اپیلاسیون، اپوزیسیون،
پیوندتان مبارک».
مرتبط :
پیام شیرین عبادی برای مردانی که زن بودن را ننگ نمی دانند.
عذرخواهي : از خوانندگان اين وبلاگ معذرت ميخواهم كه واژه «خزعبلات» را در اين پست به اشتباه «خزئبلات» نوشتهام و از دوستاني كه با كامنتهاي خصوصي و عمومي اشتباهم را تذكر دادند ممنونم؛ مخصوصا از يكي از عزيزترينشان، خانم نازنيني كه خوشحالم اينجا را ميخواند.
