« ...
صفحه اصلی
واژه، زيبايي و آيين مراجعه »
دیالوگهای تاکسی - یک
راننده تاکسی از توی آینه گفت: من صبحها که از خونه میزنم بیرون، میبینم زنها دارن میرن سر کار؛ غروبها هم که دیگه تعطیل میکنم، باز میبینم زنها دارن از سر کار برمیگردن خونه ! خیلی وقته اصلا مردی نمیبینم که از سر کار برگرده ! عجیب نیست؟
غروب بود و ما چهار زن بودیم که به خانه برمیگشتیم. گفتم : «جمله جالبی بود، آقای راننده ! اینو حتما یه جایی مینویسمش.»

Comments
خوب این روزها کمتر مردی حاضر می شه با وسیله عمومی سفر کنه آن هاهمون وسیله شخصی هان که به خاطر این که زناشون مثلا اعصاب رانندگی!!! ندارند این مصیبت را به جون خریدن و ....
فهیمه : خب این هم تحلیلی است...چه عرض کنم :)
نرگس | November 18, 2009 12:03 PM
من فکر کنم این صحبت از یک تفکر قدیمیه که کار و بیرون خونه اومدن برای آقایونه و زن یعنی به زبون خود صاحبان تفکر بگم ضعیفه باید بوی مطبخ بده؛ در حالیکه به نظر من در دنیای مدرن زن و مرد باید برابر با هم کار کنند حالا کمی کفه ترازوی آقایون سنگین تر ...
این راننده تاکسی هم به سالیان دور عادت داره که فضای جامعه خیلی مردونه تر بود و داره کم کم به تعادل میرسه.
فهیمه : البته با شما موافقم عادل خان و این هم بخشی از ماجراست.اما بخش پنهان تری هم توی این حرف آقای راننده تاکسی هست که کاش به اون هم توجه کنیم و اون بار سنگین بر دوش زنان در جوامعی مثل جامعه ماست که البته جای بحث جداگانه داره.
عادل | November 18, 2009 01:08 PM
سلام به ما درباره بازداشت غير قانوني دوست خبرنگارمان مزدك علي نظري ياري دهيد...با سپاس
freemazdak.blogfa.com
فهيمه : اميدوارم آقاي علي نظري هر چه زودتر از چنگال اين حضرات نجات پيدا كند و چشم در خدمتتان هستم.
يك دوست | November 18, 2009 06:34 PM
خوب این از اثرات صنعتی شدن جامعه هست که زنها رو به سوی کار بیرون از خانه سوق داده و تبلیغ هم می کنه که به بهانه برابری زنهای بیشتری رو به سمت خودش بکشونه تا از انسانهای بیشتری بهره ببره.
اینکه آیا همه زنها دوست دارند و باید وارد کار در بیرون از خانه بشوند باید در موردش تحقیق بشود.
جالب اینکه اینجا این تفکر که زنها هم باید برابر مردها باشند آنقدر قویست که وقتی همین استدلالها را سر کلاس دانشگاه کردم به من خندیدند
فهيمه : درباره اينكه بايد در اين مورد تحقيق بشه البته من موافقم اما درباره اينكه اين مسئله را به استدلالي براي منطقي بودن نابرابري موجود ميان زن و مرد تبديل كنيم، كاملا مخالفم.
Mehrnaz | November 18, 2009 07:25 PM
شاید یک علتش این باشد که ما بیشتر از انها مجبوریم برای استقلالمان با شرایط مبارزه کنیم... به ابن خاطر که همان نگاه جنسیتی جامعه خودش یک مانع بزرگ است ... واقعاً نمیشود گفت چقدر طول خواهد کشید تا این باورهای کهنه ای که سالها توی مغز این جماعت رسوب کرده، بیرنگ شود...
یعنی به نظر من باز اگر این کار و تلاشی که زنانمان دارند در یک محیط عادلانه و برابر بود اینقدر قضیه آدم را اذیت نمی کرد! اما نیست..اصلاً نیست
فهیمه : به نظرم به نکته بسیار خوبی اشاره کردید.ما برای رسیدن به کوچک ترین خواسته هامون همیشه ناگزیر بودیم بجنگیم و به فتوحات بریم.برای همین کار برامون سخت تر بوده و انرژی مضاعف لازم داشته.
آزاده | November 21, 2009 03:40 AM
به اميد فردايي بهتر
باد صبا | November 24, 2009 08:35 AM
و من
سالهاست
به دنبال آفتابم
با دشنه ای در کف
تا بگیرم
همه انتقام
عشاق تاریخ را
amir | November 26, 2009 09:31 AM
و من
سالهاست
به دنبال آفتابم
با دشنه ای در کف
تا بگیرم
همه انتقام
عشاق تاریخ را
amir | November 26, 2009 09:33 AM
سلام فهیمه جان
من قلمت رو خیلی دوست دارم چقدر دیر به دیر مینویسی:(
فهيمه : مرسي خانم از لطف شما.چشم از اين به بعد سعي ميكنم مرتبتر بنويسم.
ثمانه | December 1, 2009 02:19 PM
اینبار می خواهم غدیر را به گونه ای دیگر به شما تبریک گویم
فرید صلواتی | December 5, 2009 06:47 PM
سلام لطفا مطلب زیر را به دست آقای احمد غلامی برسانید ممنون
« کی گفته ما از دروغ خسته ایم»
اپیزود یک
1. چند سالته؟ سرم را گرفتم بالا و گفتم «11 سال» یک نگاه به دور و برش انداخت و سرش رو آورد پائین تر و گفت: « برو یه شناسنامه پیدا کن که سنش به 15 سال برسه» و رفت. جلوی در پادگان هوا سرد بود. زیپ کاپشن را کشیدم بالا و کلاه سرم رو کمی کشیدم پائین سرم را گرفتم بالا و رفتم تو. شناسنامه را گذاشتم روی میز، برداشت یک نگاهی به من و یک نگاهی به شناسنامه کرد. قند را زد به چای اش که بخارش درآمده بود. گفت « پسرم برو درست رو بخون اگه این جنگ 4 سال دیگه ادامه پیدا کرد بیا»و یک سال بعد جنگ تمام شد.
2. مادر از روزهای سخت قبل از انقلاب می گفت گه پدر شب ها خانه نمی آمد و هر روز در راهپیمایی. و پدر بعدها بعضی وقت ها که صحنه های جلوی دانشگاه تهران را در روزهای دهه فجر پخش می کرد با چشمانی ذوق زده نگاه می کرد و یک کلمه می گفت ما هم آنجا بودیم. پدر به دنبال کارگری رفت و به قول خودش یک لقمه نان حلال با چند سر عائله. برادر کوچکتر روزی بر سر مادر فریاد زد که «اینهمه بابا می ره گل بازی می کنه چرا یه تلویزیون نمی خره؟» و مادر شب به شوخی و خنده به پدر گفته بود این جمله را و پدر سرش را انداخته بود پائین ، او هنوز هم در سرما و گرما گل بازی می کند.
3. خواندیم و معلمهای تاریخ مان گفتند و در تلویزیون 2 شبکه بیشتر نداشت دیدیم که همه آدمهای دولتی و حکومتی قبل از انقلاب چه آدمهای بدی بودند و خون مردم را کرده بودند در شیشه و هرکس دم می زد کارش با شکنجه های ساواک بود. قبل از انقلاب یعنی شکنجه یعنی اعتیاد، یعنی بیکاری، یعنی تجمل گرایی یعنی فساد اداری یعنی رشوه و یعنی دروغ و ما چقدر بدمان می آمد از دروغ.
4. معلمهای ادبیات می گفتند نویسنده ای بود به نام هدایت که خیلی از جوانها با خواندن آثارش خودکشی کردند در همین حد بدانید و ما هم ترسیدیم از او، و فکر کردیم شاعر و نویسنده ها هم همه خلاصه می شود در قرن 7 و 8 هجری و ادبیات دیگر زیاد چیز مهمی نیست.
5. گفتند انقلاب خلاصه شده در چند نفر. تلویزیون 22 بهمن که می شد سریالهایی نمایش می داد. در جعبه جادویی زمانه ما، سخنرانی ها و نقش امثال دکتر شریعتی جایگاهی نداشت و باور کرده بودیم که تمام دنیا چشم دوخته اند به سرزمین ما، و همه در فکر بریدن گوش این گربه ملوس هستند همه کشورها به غیر از روسیه.
6. روزنامه را که گشتیم دیدیم اسممان در قبولی های دانشگاه نیست کنار پیاده رو انقلاب نشستیم و اولین سیگار را روشن کردیم گفت «فکر سربازی باش» گفتم« اینهایی که قبول می شن واقعاً مخن اینهمه خوندیم هیچی».
7. نوشتند بنویسید خاتمی بخوانید ناطق و ما نوشتیم خاتمی و خواندیم خاتمی و گفتیم دیدید همه چیز درست سرجای خودش است!!!
اپیزود دو
1. چاپ نشریات اصلاح طلب به کابوس نسل ما تبدیل شد. هر روز با ترس و لرز به سمت دکه می رفتیم و صفحات را تورق می کردیم و بعضی روزها سرخوش از اینکه خبر جدیدی نیست می گفتیم خدا رو شکر ولی هنوز شب نشده زیدی زنگ می زد و می گفت صفحه.... نشریه.... را دیدی می گفتم چطور مگه؟ می گفت نوشته تعداد شهدای واقعه 7 تیر بیشتر از 72 نفر بوده ولی برای برخی شبیه سازی ها آن زمان به دروغ گفته اند 72 نفر و من می گفتم فردا تکذیبش می کنند حتماً و هنوز هم منتظر....
2. با این نشریات فهمیدیم شب های شعر کانون نویسندگان، شعرهای احمد شاملو، سخنرانی های دکتر شریعتی و ... در این انقلاب نقش داشته اند. فهمیدیم همان موقع که ما شب تا صبح درس می خواندیم برخی با خیال راحت خوابیده اند و اسمشان در روزنامه چاپ شده است، فهمیدیم ما هم می شد 2 سال سربازی نرویم و بعد یا می خریدیم یا بعد از یک مدت معاف می شدیم....
3. فیلمسازان پیشرو ایران مثل کیمیایی با قیصرش، مهرجویی با گاوش، بیضایی و نویسندگانی مثل گلشیری، دولت آبادی، بهرام صادقی، احمد محمود و ... بخش مهمی از بدنه تاریخ هنری ما محسوب می شوند.نشناختن اینها ما را در یک برهه ای به سمت رمانهای عاشقانه ر. اعتمادی و ... کشاند. فهمیدیم نقد و بررسی بوف کور تز دکترای یک دانشجو در فرانسه بوده است. فهمیدیم هنوز نفهمیده ایم سایه سنگین امثال هدایت را در عرصه ادبیات داستانی ایران، فهمیدیم مولانا را فقط اسمش، تاریخ تولد، فوتش و نام آثارش را حفظ کرده ایم.
4. سمت ونک در خانه ایی سالگرد دکتر شریعتی را گرفته بودند، با دوستی رفتیم. مجید شریف که برای اولین و آخرین بار دیدیمش شعری خواند با عنوان خدای من و خدای شما و مضمون شعر این بود که خدای من طالب صلح و آزادیست و بخشنده و مهربان و رئوف است و خدای شما خدای انتقام گیر و سخت گیراست و چند وقت بعد نام او هم در لیست قربانیان قتلهای زنجیره ای بود.
اپیزود سوم
1. اتحاد جماهیر شوروی تقسیم شده بود و پنج کشور در ساحل دریای خزر تشکیل، که هر کدام از این دریا سهمی می خواستند و ما باورمان نمی شد که قرارداد ترکمنچای دیگری در حال شکل گیری است. ما می گفتیم اگر خدای ناکرده شمال ایران تقسیم شده و مثلاً 4 یا 5 کشور مستقل شود آیا روسها می پذیرند که به هرکدام سهم مساوی برسد و کل دریا تقسیم بر 10 بشود. آیا این منطقی است؟ آیا مگر نباید به قراردادهای بین المللی پایبند بود؟ چرا به این راحتی از منافع ملی باید گذشت.
2. خرداد 88 و مناظره ها شور و هیجان بسیاری در نسل ما پدید آورد، نسلی که به همه چیز دیگر شک داشت، داشت می رفت تا دوباره بین خود و باورهایش پیوندی برقرار کند ازاین شفاف سازی ها خوشش آمده بود، می خواست طرفین هرچه دارند بریزند روی دایره، آمارهای رنگین با واقعیات جامعه همخوانی نداشت و ما ناراحت نبودیم چرا که می گفتیم مردم خیلی آگاه شده اند و تصمیم درست خواهند گرفت. انتخابات تمام شد و فردایش رئیس جمهورمان رفت روسیه. آخر هم نفهمیدیم چرا؟ آمد ما را خس و خاشاک نامید.
3. هر شب باید ده دقیقه صفحات روزنامه اعتماد را برای پسرم بخوانم و تازگی ها که چند حرف را آموخته گیر می دهد تا تیترهای اصلی را خودش بخواند و سؤال همیشگی اش این است بابا موسوی کجاست؟ خدا نکند یک عکس از 4 کاندیدا باشد مخصوصاً موسوی و کروبی، در این صورت آن خبر را باید تا آخر برایش بخوانم، معمولاً به ویژه نامه های اعتماد زیاد گیر نمی دهد ولی نمی دانم چرا این دفعه آمد بست نشست که باید برام بخوانی و من هم تند تند ورق زدم و رسیدیم به مقاله "خسته ایم از دروغ"، تیتر را خواندم و رد شدم که گفت «بابا معلممون می گه دروغگو دشمن خداست.»
اپیزود آخر
صبح شنبه که فکر می کردیم چون وسط تعطیلی جمعه و یکشنبه هست تهران خلوت شده و اکثراً به مسافرت رفته باشند راه افتادیم رفتیم توچال. صف طولانی مشتاقان طبیعت که مثل مار پیچ خورده بود خلاف ادعای ما را ثابت کرد، مثل بچه آدم رفتیم ته صف. بعد از چند دقیقه متوجه شدیم نفرات جلویی ما دو آقا و یک خانم خارجی هستند و نصف بقیه اسکیت به دست. نیم ساعت که گذشت پسرم گفت «بابا به نظر من اینهایی که می رن اسکی باید جدا برن» گفتم « نه بابا همه جا به نوبت. همه باید تو یه صف وایسن.»
یک ساعت بود که تو صف بودیم طبق صفی که آروم جلو می رفت پیش بینی می کردیم که یک ساعت دیگر باید منتظر بمونیم یکدفعه یک آقا و خانم جوان ایرانی آمدند به سمت این خارجی ها که جلوی ما بودند و با تیپ های خیلی ساده، کم حرف می زدند، شروع کردند به اصرار که این خارجی ها با آنها بروند جلو و اینها ظاهراً دوست نداشتند ولی بالأخره با آنها رفتند و ما سریع رفتیم جلو و خوشحال که سه نفر کم شده اند. من که داشتم تو ذهنم برآورد می کردم ساعت چند نوبت ما می شه یکدفعه با صدای پسرم به خودم آمدم که گفت «بابا اون خارجی ها رفتن اول صف» و کسایی که جلوی ما بودند به همدیگر نگاه کردند کلاهش را کشیدم پائین تر و نشستم و گفتم «بابا ما ایرانیها مهمان نوازیم، زشته یه خارجی بیاد 2 ساعت تو صف وایسه». نزدیک های ظهر بود و 10 نفر مونده بود که نوبت ما بشه رفته بودیم تو میله ها و دیگه خیالمون راحت تر که صف تو یه ردیف شده که ناگهان یه آقایی اومد از وسط میله ها یک راهی را باز کرد و داد زد« هرکی اسکی داره بیاد باجه 2» نصف صف پشت سر ما رفتند باجه 2 و وقتی از کنار ما رد می شدند یک نیشخند بود که تحویل ما می شد. و من شروع کردم به آسمان نگاه کردن و لحظه ای که چشمانم به صورت پسرم افتاد از چهره اش ترسم گرفت. شده بود مثل روزی که نشستیم روی جدول خیابان انقلاب و اولین سیگار را آتش زدیم...
امیر بازرانیwww.khabarnegariran.blogfa.com
amir | December 8, 2009 08:02 AM
علی رغم سرکوب بی سابقه ی رسانه های آزاد،جنبش سبز به حرکت خود ادامه خواهد داد...
soranblog.blogfa.com | December 15, 2009 02:56 AM