« شعر تازه : سقوط
صفحه اصلی
... »
برای بچههای شوش که هر روز گم میشوند!
این گزارش و گفتوگو حاصل چند روزی است که با دوستان خیلی زحمتکش و خوب خانهی کودک شوش در کوچه پسکوچههای این محله گشتیم و از این خانه به آن خانه رفتیم. پروندهی کوچکی است دربارهی افزایش خیلی نگرانکنندهی کودکربایی در جنوب تهران. همراهش یادداشتی است از فریده غیرت، وکیل دادگستری و مهتاب کرامتی، سفیر صلح که امروز در ضمیمهی اعتماد چاپ شده.

Comments
سرکار خانم فهمیه خضر حیدری
سلام
وب لاگ شما با افتخار به جمع دوستان سایت جایزه ی ادبی ایران اضافه شد . اهالی جایزه ی ادبی ایران که یک جایزه ی ادبی مستقل و بزرگ در کشور است به حضور شما در جمعشان افتخار می کنند . باشد که روزهای خوبی را در آینده ی ادبی مان با هم ورق بزنیم .
فهيمه : سپاس از لطف شما قربان.به اميد روزهاي بهتر .
جایزه ی ادبی ایران | November 9, 2009 09:19 PM
سلام مطلب مفصل و حامع و مبتنی بر فاکت های مرتبط شما را در در روزنامه اعتماد امروز خواند و شوکه شد با وجودی که کم و بیش اخبار اجتماعی را دنبال می کند و می داند خبرهای ناخوشایند دراین زمینه مثل بسیاری زمینه های دیگر کم نیست . واقعا با این همه نابسامانی و بحران اقتصادی و اجتماعی که زمینه ساز نا امنی زندگی بسیاری از کودکان بدون حمایت و تامین اجتماعی می شوده فاجعه ای درد ناک که تنها با حس همدردی درمان نمی شود
فهيمه : بله. همدردي آخرين چيزي است كه ممكن است به اين بچهها كمك كندپيش از آن به اقدام فوريتري از جمله به رسيدگي قانوني به اين وضع نياز است..
شهروز اقبال زاده | November 9, 2009 10:57 PM
دست مریزاد و خسته نباشید. این جور مواقع یک پرسش اساسی گریبان آدم رو می گیره که بالخره می خواد چی بشه؟ بیخ گوش ما فقر و نکبت و کثافت ریشه دوونده اونوقت ما دم از تغییر و اصلاح جهان می زنیم. قباحت داره والله.
فهيمه : اشارهي خوبي كردين.داعيهي مديريت جهان ديگه اين وسط ماجرا رو به طنز تبديل ميكنه واقعا.
یک همکار | November 9, 2009 11:42 PM
سلام به خانم خضر حیدری
بعد از خسته نباشید و دست شما درد نکنه و ...
ما یک اسباب کشی مجازی داشتیم خوشحال می شویم در خانه جدید میزبان شما باشیم.اگر هم ما را در وبلاگتان معرفی کنید سپاسگزار می شویم
فهيمه : چشم سينا جان.قدم شما اينجا بر روي چشم است دوست عزيز.
سینا قنبرپور | November 10, 2009 12:33 AM
مصاحبه آخر متن منو ترسونده خیلی/ترسونده از بی خردی/به قول فردوسی:به یزدان اگر ما خرد داشتیم...
فهيمه : بله.حرفهاي تكاندهندهاي ميزند اين مادر.البته من با خود بچه هم گفت و گو كردم كه متاسفانه در روزنامه اين بخش حذف شده.بايد بگويم كه آن گفت و گو به مراتب تكاندهندهتر هم هست.شايد روزي گذاشتمش اينجا كه شما بخوانيد.
191 | November 10, 2009 08:48 AM
شعر سقوط خیلی بود
فهيمه : ممنون از اينكه خوانديد.
نوبت عاشقی | November 10, 2009 09:04 AM
سلام
گزارشتون رو خوندم و از تعهد حرفه ای که در کارتون دارید واقعا ممنون و سپاسگزارم. امیدوارم هر کدوم از ما در موقعیتی که قرار داریم بتونیم برای کودکان سرزمین زخمی مون کاری انجام بدیم. چون دیر یا زود فرهنگ ما باید باور کنه که ما "جهان رو از پدران و مادرانمان به ارث نبردیم بلکه از کودکانمان به امانت گرفته ایم."
سربلند باشید
فهيمه : از لطف شما ممنونم اگرچه فكر نميكنم و اين اميد روندارم كه بشه شرايط اين بچهها رو با كارهايي كه ما ميكنيم تغيير داد...اما به هر حال اينها هم تلاش است ديگر...نميدانم ارزش ديگري دارد يا نه ؟
فرهاد مرادی | November 10, 2009 11:47 AM
خوندم؛ خوندم و حرص خوردم و افسوس ... امیدوارم... راستی میشه امید داشت؟!؟! این کسانی که حنجره پاره می کنند کجان؟
فهيمه : ممنون كه خواندين و توجه كردين.اون آقايون هم اگر قرار بود كاري بكنند كه حنجره پاره نميكردند !
عادل | November 10, 2009 02:36 PM
من مقاله شما رو دیروز توی اعتماد خوندم، عالی بود، تا حالا چیزی از شما توی ضمیمه اعتماد نخونده بودم
اگه وقتشو دارید بیشتر بنویسید
سبز باشید
فهيمه : ممنون كه خوانديد.بعد از اعتماد ملي به هر حال اعتماد آخرين روزنامهي باقي مانده است و من هم چشم، بنا دارم كه جديتر با اين روزنامه همكاري كنم.به هر حال از پيگيري شما مرسي.
Eshraq | November 10, 2009 03:10 PM
فهیمه سلام . نمی دونم اصلا منو یادت هست یا نه؛ به هر حال مفهوم عدالت یه جا این وسط ها بین همین خانه کودک شوش وگوشه گوشه شهر و دیارمون گمشده شاید همین گزارش ها و گفت وگوها تکانه ی 100ریشدری باشه برای وجدان عدالت
شاد و سربلند باشی
دوسستت عفت
فهيمه : اگر شما همان عفت خانم همكلاسي دانشكدهي ادبيات دانشگاه تهران باشيد كه قطعا خانم فراموشنشدنياي هستين :) اگر هم عفت ديگري تشريف دارين، لطفا منو راهنمايي كنين تا يادم بياد.بابت كامنت ممنون.
عفت | November 10, 2009 04:16 PM
بر جنگل بی بهار می شکفند ...بر درختان بی ریشه میوه می آرند ...بچه های اعماق فهیمه جان سلام . خیلی گزارش جالبی بود. ممنون
فهيمه : مرسي عزيزم و من اين شعر را خيلي دوست دارم.
nazfar | November 10, 2009 06:51 PM
خودشم مطمئن باش .مخلص شماییم دوست جون همون دانشکده
فهيمه : عفت ؟ واقعا كه !! آخه چرا من بايد تو رو فراموش كنم ؟ ضمنا يه نشاني از خودت بگذار. چند وقت پيش خيلي دنبالت گشتم براي يك كار اما شمارهات رو گم كرده بودم.قربان تو.
عفت | November 11, 2009 12:43 AM
كوچ ابدي
مرا به حال خود وا گذاريد
كه خواهم رفت ،
همين روزها
از كنار شما
به ديارعدم
جائي كه
نرسد
دستهايتان
به تنهائي من
جائي كه
قناري ها در قفس نيستند
و مي ميرند از عشق هم
براي هم
ودركنارهم
جائي كه همه چيز سبز است و آبي
سبزِ زمين و آبيِ آسمان
جائي كه همه شاعرند
و عاشق هنر
هاي
هاي
نمي دانم نمي دانم
شماها به چه مي انديشيد
اما
مرا
مرابه حال خود واگذاريد
فهيمه : ممنون از شعر.اميدوارم در « حال خود » به شما خوش بگذره.
amir ranjbar | November 11, 2009 03:25 PM
...
سلام خانم حیدری بسیار عزیز من .
بابا دمتان گرم . کی آمدید شوش؟ امروز خانه کودک بودم و مقاله تان را در برد دفتر حمید فراهانی دیدم کلی هیجان زده شدم که بچه ها این فهمیمه خضرحیدری کی آمد خانه کودک؟ کاش آن روز آنجا بودم و شما را می دیدم و شما این هیرگاموس ساده دل را می دیدید .
عکس تان را هم برای اولین بار دیدم.
من از داوطلب های نسبتا قدیمی خانه کودک م و الان فقط چهارشنبه ها وقت می کنم و می روم آنجا . مسئول کتابخانه م . که بعد اثاث کشی و آمدن به دروازه غار چند ماهی ست کلاس های قصه خوانی م تعطیل شده تا دوباره سر و سامان بگیریم . البته الان سر و وضع آنجا مرتب شده و کارگاه ها و کلاس ها هم کم کم داره شروع می شود.
بهرحال خیلی برایم غیرمنتظره بود و کلی با مقاله تان حال کردم . البته خانه کودک هم پر است از اختلاف سلیقه و عقیده که گاه به جدل می رسد اما بهرحال هدف تقریبا همه ی رفقای صادق چپ اندیش و راست اندیش تغییر وضع موجود این کودکان ست که به تغییر وضع خودمان می انجامد.
امیدوارم یک روز آنجا ببینم تان.
همین
فهيمه : خيلي خوشحالم كه شما هم اونجا مشغولين و كارگاه كتابخواني و قصه داريد براي بچهها.اين خيلي اتفاق خوبي است.اميدوارم زودتر كلاسهاي قصهخواني رو دوباره سر و سامان بدين . من هم قراره به زودي به دوستان سر بزنم و جاسهاي با آقايان مرادي و بيخيله داشته باشم.اگر شد كه شما رو هم ببينيم كه چه بهتر...خسته نباشيد و همين طور پيش بريد.باز هم ممنون.
هیرگاموس | November 11, 2009 07:51 PM
من خودم رو خواهم کشت اگر بر سر من این بلا گونه بیاید.
یا بر سر کسان من
ما به کجا می رویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
,وطندوست | November 13, 2009 11:02 PM
کلی اشک مارو درآوردبن.به امید فردایی بهتر برای همه مردم دوست داشتنی مون.
behnam | November 15, 2009 11:32 PM
با درود
قبل از هر چيز از اينكه زنده ايد و زندگي مي كنيد و مي نويسيد خوشحالم. مثل هميشه و قديم ها، سخت كوش،پرتلاش و با اراده و پر انرژي. مطالب قشنگت را مي خوانم. اميدوارم روزي ديداري داشته باشيم و گپ بزنيم. مثل قديم ها! راستي! چرا اين قديم ها هميشه قشنگ تر است! 09362528801
فخرالدين احمدي سوادكوهي | November 16, 2009 12:53 AM