« پارتی بازی
صفحه اصلی
برای بچههای شوش که هر روز گم میشوند! »
شعر تازه : سقوط
چمدانت را بستهاي و من
دكمهي پيراهنت هم نيستم حتا.
ميروي و
رؤيا، رؤيا
پوك ميشود استخوانهايم.
با رفتنت از اين شهر چه ميبري
كه
از هماكنون
اين همه خالي است؟
خوبياش اين است كه فردا
در ساعتِ اين شعر
هيچ كدام اينجا نيستيم
هواپيماي تو خواهد پريد
و من
براي هميشه
سقوط خواهم كرد !
