« بهاريه صفحه اصلی رازهاي زنانه !! »

April 02, 2009

آقاي «مترسك» و روزنامه «فرهنگ آشتي»

هم دوستان و همكارانم و هم خوانندگان اين وبلاگ در طول دوهفته گذشته مدام از من درباره «فرهنگ آشتي» و آنچه در اين روزنامه گذشت، پرسيده‌اند و من در تمام اين مدت آنقدر خسته و بي‌حوصله بوده‌ام كه اغلب به پاسخ‌هاي كوتاه بسنده كرده‌ام.حالا هم اگر بخواهم مختصر و مفيد بنويسم، بايد برگردم به آذر ماه گذشته و روزهايي كه تازه «اعتمادملي» را كنار گذاشته بودم و واقعا ديگر دلم نمي‌خواست – دست كم تا مدتي – دست به كار مطبوعات شوم.رضا رشيدپور كه تماس گرفت و اصرار كرد براي ديدار و جلسه گذاشت و از اهداف چنين و چنانش گفت، شوق يك كار تازه، با گروهي تازه بار ديگر زنده شد.
همان موقع خيلي‌ها اشاره كردند به سوابق خراب آقاي رشيدپور در مجله «رويش » و برخورد غيراصولي و غيرحرفه‌اي‌اش با تيم آن نشريه، همان موقع خيلي‌ها گفتند و نوشتند كه ايشان شخصيت انجام كار بزرگي مثل انتشار يك روزنامه را ندارد و بعضي‌ها برحذرمان داشتند كه سابقه و اعتبار حرفه‌اي‌مان را براي «سردبير» شدن يك «شومن» تلويزيوني هزينه نكنيم.نمي‌گويم من و دوستان همراهم هم هيچ ترديدي نداشتيم.
البته كه داشتيم اما به هرحال همه ما دوست داشتيم كار كنيم؛ طرحي نو دراندازيم و حاصل تلاش صادقانه‌مان را ببينيم و در آن مقطع «فرهنگ آشتي» مي‌شد همان «جاي ديگري» باشد كه به جست‌وجويش بوديم.پس بر آن شديم كه از حاشيه‌ها دور بمانيم و با وجود اشكالات اساسي دل به انرژي خودمان و ايجاد تغييرات در آينده ببنديم.جلسات متعدد و پي‌درپي‌اي برگزار شد.عده‌اي از بهترين‌هاي مطبوعات به دعوت ما و از سر لطف و مناسباتي كه با ما داشتند به اين جلسات آمدند و رفتند.ما چيزي نداشتيم؛ جز اعتبار حرفه‌اي كه هر كدام با سال‌ها تلاش صادقانه به دست آورده بوديم ، چيزي نداشتيم جز تفكر ، تجربه و ايده و البته انگيزه و نيرويي سرشار براي نوشتن و براي توليد فضايي بهتر.
رضا رشيدپور هم كه خب در اين ميان از بدحادثه يك شبه شده بود آقاي سردبير؛ اگرچه حتي نمي‌توانست يك جمله بدون اشكالات فاحش دستوري بنويسد، اگرچه فرق «تيتر» و «روتيتر» و «سوتيتر» را نمي‌دانست – و تا همين اواخر هم درباره تفاوت اينها شيرفهم نشد- اما به هر حال در آغاز كار انگيزه و علاقه درخور توجهي از خودش نشان داد.يادم مي‌آيد در پاسخ به نگراني‌هاي ما براي تامين هزينه‌هاي فرساينده انتشار يك روزنامه سوئيچ اتومبيلش را در دست مي‌چرخاند و شوخي مي‌كرد كه : « اي بابا ، فوقش اين را مي‌فروشم!»...
بله ما اين نشانه‌ها را ديديم اما انگار حتي بيشتر از باراك اوباما به شعار «تغيير» ايمان داشتيم.كار شروع شد و به جرات مي‌توانم بگويم در زماني واقعا كوتاه ، زحمت شبانه‌روزي ما ، روزنامه «فرهنگ آشتي» را به يكي از بهترين و پرتوليدترين روزنامه‌هاي كشور تبديل كرد.برجسته‌ترين چهره‌هاي هر حوزه به درخواست ما و به اعتبار ما در روزنامه ستون ثابت گرفتند و بهترين‌ها در آن نوشتند.
همين جا بايد تشكر كنم از آقاي عباس عبدي و آقاي دكتر قاضيان، از آقاي بهنود،آقاي دكترتقي آزاد ارمكي، آقاي كريم ارغنده‌پور و از بسياري ديگر از چهره‌هاي مهم و موثري كه در حوزه كاري خود من – جامعه – از نظر و نقد و نگاه و مطالب برجسته‌شان استفاده كرديم و هيچ يك هم آقاي رضا رشيدپور را نمي‌شناختند، بلكه همراهان و دوستان ما بودند.

مرتبط : گفت‌و‌گوي ايلنا با بابك غفوري آذر؛ دبير تحريريه روزنامه مرحوم « فرهنگ آشتي »
لينك موضوع در جمهوريت.

بازتاب ماجراي ما و فرهنگ‌آشتي در روزنامه سرمايه.
گزارش خيلي جامع و حرفه‌اي علي‌رنجي‌پور،گزارش اول صفحه جامعه روزنامه اعتماد.
بازتاب مسئله فرهنگ آشتي در ايسنا .
خبر در راديوزمانه.
خبر در ياري‌نيوز.
بازتاب موضوع درسايت 30‌نما. با عذرخواهي از همكاران خوبمان در اين سايت.چون اين لينك در كامنت‌ها وجود داشت من ديگر آن را در اينجا نگذاشته بودم.اما اين يك اشتباه لپي بوده:) ببخشيد.

ما هر شب تا 12 نيمه‌شب در روزنامه‌اي كه آقاي سردبيرش تازه ساعت 7 بعدازظهر گريم‌كرده و خوشحال سري به آن مي‌زد جان مي‌كنديم و از نقص جدي و تاسف‌آور بخش فني روزنامه گرفته تا ساده‌ترين مباحث مالي و اداري و ستادي آن را بر دوش مي‌كشيديم و هر روز فرسوده‌تر و عصبي‌تر و خسته‌تر از ديروز مي‌شديم.
خود من به عنوان دبير سرويس جامعه روزنامه سه صفحه را مديريت مي‌كردم ، بابك غفوري آذر كه يكي از زحمت‌كش‌ترين و جدي‌ترين مطبوعاتي‌هاي ماست به عنوان دبير تحريريه و مهدي طاهباز به عنوان معاون او و دبير حوزه سينما و تلويزيون، از طراحي لي‌اوت صفحات – كه اساسا كار مدير هنري است نه دبير تحريريه – و ياد دادن صفحه‌بندي به آقاي مديرفني روزنامه !! و نمونه‌خواني به رفقاي نمونه‌خوان تا گذاشتن كلاس آموزشي براي آقاي رشيدپور كه آقاجان اصلا عكس خبري چيست و صفحه يك يعني چه را در شرح وظايف خود داشتند....بله ما همه اين كارها را كرديم، اما نشد.يعني نمي‌شد كار را با منطق « تحمل و اميد به تغييرات» پيش برد و ادامه داد...آخر فقط «مديرفني» و«عكاس» و «مديرمالي» و «مدير اداري» و «مديرهنري» و «منشي» و «ناظر چاپ» و «ناظر توزيع» و ....اينها نبودند كه از توي «لپ لپ » معروف آقاي رشيدپور بيرون آمده و مشتي آدم‌هاي «ناز» و عاشق و خوشحال و بي‌مسئوليت و بي‌كفايت بودند بلكه اساسا ساختار و روش و منش مديريتي مبتني بر چاپلوسي و نوچه‌پروري و ناكارآمدي بود كه مانع بود.نمي‌شد چند نفر روزنامه‌نگار در برابر اين ساختار تا ابد بايستند.اين ساختار غيرحرفه‌اي در برابر تغيير مقاومت مي‌كرد.
همه چيز مي‌لنگيد و در راس كار هم كسي ايستاده بود كه فقط «لاف» مي‌زد و «دروغ» به هم مي‌بافت...در حالي كه روز اول به ما وعده آغاز 15 هزار تيراژي و افزايش تيراژ در آينده داده شده بود، ناگهان متوجه شديم كه تيراژ روزنامه در تمام طول اين مدت تنها «4000» نسخه بوده و جناب «شومن» اين موضوع را از ما پنهان مي‌كرده.روزنامه روي هيچ دكه‌اي نبود و اعتراض‌هاي پي در پي ما به سيستم توزيع هم ثمري نداشت...
اينها خلاصه آن چيزي است كه در طول سه ماه انتشار روزنامه بر ما گذشت.اواخر اسفند ديگر مطمئن بوديم كه سال آينده با كسي كه تبديل به «سردبير» و شايد هم «مترسكي از يك سردبير» كرده بوديمش كار را ادامه نخواهيم داد، پس اين بار براي آخرين بار- چند بار هم پيش از آن قصد بريدن داشتيم و به اصرار رشيدپور ماندگار شده بوديم- اعلام استعفاي گروهي كرديم و در همان حال به خاطر تعهد به اصول كاري و اخلاقي خودمان هم كه شده يك هفته تمام براي انتشار سالنامه فرهنگ آشتي تا 3 و گاه تا 5 صبح در روزنامه مانديم و مطالب و گزارش‌هاي متعدد جمع‌آوري كرديم.روز آخر سي‌دي آماده،صفحه‌بندي و نمونه‌خواني‌شده سالنامه را به جناب « مترسك» تحويل داديم و عطاي روزنامه را به لقايش بخشيديم؛ در حالي كه هنوز هيچ يك از مطالبات مادي‌‌مان را هم نگرفته بوديم و در حالي كه هنوز پس از چهار ماه بيمه هم نشده بوديم و در حالي كه هيچ كس پاسخگوي اضافه‌كارهاي شب و نيمه‌شبمان نبود...اما حاصل آن همه زحمت چه شد ؟
برادر «مترسك» حتي كفايت آن را نداشتند كه يك عدد سي‌دي آماده را تحويل چاپخانه بدهند، پس به ما خبر رسيد كه سالنامه منتشر نشده است !!! آخر سال خيلي تلخي بود.درست تا روز 29 اسفند آقاي «مترسك» كه حالا پشت خطوط متعدد موبايل‌هايش «پنهان» شده بود ما را به دفتر خالي روزنامه كشاند و دست آخر هم حقوق‌مان را نپرداخت !! همه اينها در حالي است كه ما در چنين شرايط ناراحت‌كننده‌اي مبلغ حق‌التحرير همكارانمان را با هزار جور دعوا و مرافعه و كلك و در يك نيمه‌شب بسيار عصبي و پرتنش از ايشان به صورت چك دريافت كرده و بالاخره بعد از بارها مراجعه به بانك و رويارويي با حساب خالي !! با تهديد و جدال موفق به نقد كردن و رساندن آن به دست صاحبانش شده بوديم.
بعد از آن هم سال، نو شد و ما مانديم و سرخوردگي‌هاي كهنه...طبيعي بود كه خروج ما از روزنامه به معناي پايان عمر سردبيري مترسك‌وار آقاي رشيدپور بود.هفته‌اي بعد اعلام شد كه روزنامه ديگر منتشر نمي‌شود...انتظار ديگري هم نمي‌رفت.
از من اگر بپرسيد اما راستش پشيمان نيستم از چند ماه گذشته و از حضور در «فرهنگ آشتي».
ما يك گروه جوان حرفه‌اي پر از انگيزه بوديم كه خودمان را محك زديم و نشان داديم مي‌توانيم روزنامه‌اي در سطح حرفه‌اي و باارزش و محتوا روي دكه بفرستيم.پشيمان نيستم چون تجربه مهمي به گنجينه تجربياتم اضافه شد و از آن گروه از ناظران اجتماعي و فرهنگي و رسانه‌اي كه متر و معيارها را تعيين مي‌كنند، بهترين و دلگرم‌كننده‌ترين بازخوردها را گرفتيم.
پشيمان نيستم چون اساسا اهل پشيماني نيستم.امثال رضا رشيدپور،در حكم توريست‌هايي هستند كه چند هفته‌اي براي تفرج و شايد ارضاي حس كنجكاوي يا كسب پرستيژ مفت به سرزمين كوچك مطبوعات سفر مي‌كنند.اين گروه هيچ‌گاه «بومي» اين سرزمين نمي‌شوند.«بوميان» اين سرزمين ما هستيم؛ اينجا خانه پدري ماست؛ شايد از آن دلخور باشيم، شايد رفت و آمد توريست‌ها خسته‌مان كرده باشد اما هرچه هست چراغ ما در همين تحريريه‌ها مي‌سوزد...
من هم فعلا بنا دارم همراه ديگر همكارانم از طريق كميته حقوقي انجمن صنفي از رشيدپور شكايت كنم، تا پس از پرونده مشهور «رويش»، پرونده تخلفات تازه ايشان هم روي كار بيايد و بعدش هم مدتي از سرزميني كه خود را بومي آن مي‌دانم دور بمانم...
عجالتا همين كه كابوس مترسك تمام شده كفايت مي‌كند.

پي‌نوشت :
هر دم از اين باغ بري مي‌رسد...من ديده بودم كه جناب سردبير به مدت دو هفته آگهي چاپ و انتشار سالنامه را در صفحه اول روزنامه منتشر مي‌كنند.اما متوجه نشده بودم كه دارند از مردم پول هم مي‌گيرند و سالنامه‌اي را كه آخرش هم چاپش نكردند، پيش‌فروش مي‌كنند!!! حالا مي‌بينم كه عده‌اي به ما مراجعه مي‌كنند يا اينجا براي من كامنت مي‌گذارند كه ما براي سالنامه مبلغي پرداخته‌ايم و سالنامه‌اي هم دريافت نكرده‌ايم !! و راستش يك بار ديگر شوك شده‌ام از اين همه بي‌مسئوليتي اخلاقي در برابر مخاطب ...نمي‌دانم اين رفتار تا به حال در تاريخ مطبوعات ما سابقه داشته يا نه ؟ شما سالنامه را پيش فروش كنيد و بعد هم با خيال راحت و بدون اطلاع‌رساني به مخاطب چاپش نكنيد.تا حالا فكر مي‌كردم فقط اين ما روزنامه‌نگاران هستيم كه در برابر اين رفتارها بي‌دفاعيم، انگار مخاطب روزنامه‌خوان هم سرش بدجوري بي‌كلاه است...نمي‌دانم.فقط فكر كردم به سهم خودم از خوانندگاني كه به حساب اين آقا پول ريخته‌اند عذرخواهي كنم.


Comments

خانم خضرحيدري عزيز

تا جايي كه يادم هست جناب «بهنود»همه‌ي مطالب‌شان را در بلاگ‌شان مي‌گذارند. از فرهنگ آشتي چيزي نبود. ايشان در كدام شماره مطلب داشتند و كدام ستون؟

شاد باشي

متاسف شدم از خوانهدن این مطلب .همین!

سلام
اتفاقات تاسف برانگیزیه.
ولی واقعا دست مریزاد. چون نتیچه همین چند ماهی هم که نشریه منتشر شد، روزنامه‌ای با کیفیت و آینده دار بود اما به شرط آن‌که گرداننده نشریه در حد مدیریت آن باشد نه مترسکی بر سر خرمن.
خسته نباشید.

فهيمه : سپاس از لطف شما درباره روزنامه و همين‌ لطف‌هاست كه دلگرم‌كننده و شفابخش است.

خیلی خوبه که دارین شکایت رو پی‌گیری می‌کنین! کوتاه نیاین و اگه می‌تونین تا آخرش برین تا درسی بشه برای همه! امیدوارم این تیم حرفه‌ای جوان هم به زودی در جای دیگری فعال شود

فهيمه : امير جان ممنون از نظرت و ما شكايت از اين آقا را تا آخر پيگيري خواهيم كرد.

فهیمه عزیز،شاید کسی که بیشترین فشار رو توی اون تحریریه تحمل کرد تو بودی،با عهده دار بودن مسوولیت 3 صفحه،که خیلی ها معتقدند همان صفحه ها فرهنگ آشتی مرده رو دوباره زنده کرد.

فهيمه : لي لي عزيزم اين همه ما با هم بوديم كه براي زنده شدن دوباره اون روزنامه تلاش كرديم و كمك شماها اگر نبود، من به تنهايي در گروه جامعه كاري نمي تونستم بكنم.به هر حال خوشحالم كه حاصل كار همه ما چيز آبرومندي است.

سلام
فرهنگ آشتی می شد تبدیل بشه به ((شرق))
...ولی خب

فهيمه : كاش فرصت و همت بيشتري وجود داشت.

جالب بود این قضیه! راستش من تا وقتی ایران بودم این روزنامه هیجوقت به چشمم نیومد تا وقتی که از ایران اومدم بیرون از اینترنت دیدمش و بیشتر وقتی فهمیدم روزنامه خوبیه که مسعود بهنود تو بی بی سی ازش مطلب می خوند. به هر حال مساله اینجاست که موفقیت این روزنامه تحت الشعاع بدنامی سردبیرش هیچوقت تو قشر روشنفکر دیده نشد. در حالیکه روزنامه فوق العاده خوبی داشتید. همون بلایی که الان داره سر قوچانی هم میاد. موفق باشید

فهيمه : ممنون از حسن ظن شما و با شما موافقم كه متاسفانه بدنامي يك سردبير مي‌تونه در نتيجه كلي كار تاثير داشته باشه.

با حال قضیه اینجا بود که من کلی به برادرم سفارش کردم سالنامه روزنامه رو برام از ایران بخره و پست کنه! واقعا جای تاسف داره! امیدوارم شماها بتونید خودتون دور هم جمع شین و بدون مترسک یه روزنامه خوب بدین. ما همه امیدمون به شما روزنامه نگارای حرفه ایه. بازم براتون آرزوی موفقیت دارم

فهيمه : متاسفانه همون طور كه نوشتم سالنامه منتشر نشد...من هم مثل شما اميدوارم فضاي سالم‌تري در مطبوعات ايران براي كار به وجود بياد تا روزنامه‌نگاري حرفه‌اي جايي براي تنفس داشته باشد.

ممنون بابت توضیحات صادقانه و صریح تان.امیدوارم بتوانیم انگیزه هایمان را همچنان در این روزهای سیاه و مه گرفته مطبوعات حفظ کنیم. خصوصا با وجود مترسک‌های بی‌مسئولیتی که هر روز بر تعدادشان افزوده می شود.

فهيمه : بله دوست عزيز و همين حفظ اميد و انگيزه است كه واقعا در اين شرايط كار سختي است.

از خواندن آن چه بر شما گذشته، مخصوصاً در مورد سالنامه ی عید فرهنگ آشتی، متأسفم شدم. اما این داستان یک وجه مثبت هم دارد. فکر می کنم آدم ها در فشار کاری زیاد که قرار بگیرند پیشرفت بیشتری می کنند
راستی! خانه ی پدری اصطلاحی پدرسالارانه است
علی

فهيمه : اشاره ظريفي كرديد به مسئله پدرسالاري.من البته چنين برداشتي نداشتم از كاربرد اين كلمه و اصلا چنين معنايي مورد نظرم نبوده.از تذكرتون ممنونم.

امیدوارم تمام حق و حقوتان را بگیرد ولی سوالی که برای من مطرحه با تمام احترامی که برای شما و سایر دوستان روزنامه نگارم قائلم و نمی تونم پاسخی برای این سوال پیدا کنم که چطور به حرفهای رشیدپور اعتماد کردید

فهيمه : حق با شماست.راستش خيلي‌ها اين سوال را از من پرسيدند و حتي سرزنشم كردند به خاطر اين اعتماد...توضيحاتي در اين باره دارم البته، از جمله اينكه به هر حال شرايط عمومي و فضاي كلي و بيكاري و اين جور دردسرها هم موثر است در انتخاب‌هاي اشتباه آدم‌ها....اما در مجموع نكته شما را هم قبول دارم قربان.

متاسفم که فضای مطبوعات ایران این قدر بد شده که عالم و آدم را به جان هم می اندازد.

سلام
من هم نظری مثل نظر سایرین و خودتان دارم.(در مورد کیفیت روزنامه و اینکه به هر حال تجربه خیلی خوبی برای شما و همکارنتان بود).
مثل اینکه بی فرهنگی در حوزه فرهنگ آن هم توسط اشخاص معروف تبدیل به قاعده و قانون اجتماعی ما شده.
متاسفانه حضور متعدد نفراتی مثل شخص مزبور واقعا عرصه فرهنگ و هنر و علم را برخلاف نام نشریه ای اخیرشان-فرهنگ آشتی- به توحش قهرآمیز تبدیل کردند!

فهيمه : بله.حضور اين افراد آسيب‌هاي جدي به فضاي فرهنگي زده است.اما خوب است كه ما هم با اطلاع رساني مانع از جاافتادن چهره دروغين و نمايشي از اين آدم‌ها در افكار عمومي بشويم..

http://persian.azadarmaki.ir
وبلاگ دکتر آزاد
فهيمه : خيلي ممنون براي لينك :)

سرویس جامعه این روزنامه، یکی از بهترین‌ها بود با بهترین مطالب. خود من همیشه این روزنامه رو روی سایتش و روی دکه دنبال می‌کردم. حالا می‌تونم بفهمم با وجود اون‌همه مطلب خوب و دست‌اول، چرا قدرش دیده نشد... پس اساسا قرار نبوده که دیده شود!

امان از این توریست‌های بی‌کفایت و بدتر از آن روزنامه‌نگارهایی که حرفه‌شان را متاع تجارت خود کرده‌اند. حیف که این‌روزها جز این دو دسته، کمتر کسی را می‌توان در میان مدیران و سردبیران مطبوعات‌مان سراغ بگیریم

برای رشیدپور هم صرفا می‌توان متاسف بود. او می‌توانست همان در قامت یه شومن بماند و سعی کند موفق باشد. نامش را آتش زد

فهيمه : بله موافقم هادي جان...ايشان واقعا شومن موفقي است.بهتر بود در همان كار خودش باقي مي ماند.بابت نظرت درباره گروه جامعه هم ممنون.

فهيمه عزيز حقيقتا فرهنگ آشتي در اين چند ماهه عالي بود افسوس كه در زمانه اي زندگي مي كنيم كه انگار هيچ كس قدر كيفيت و كار خوب را نميفهمد به قول قديمي ها دوغ و دوشاب براي همه يكي شده است. در هر حال دوست خوبم اميدوارم موفق باشي و البته مطمئنا با اين توانايي و استعداد ي و علاقه اي كه داري بدون شك موفق تر و ماندگار خواهي شد.

فهيمه : ساناز جان از لطف تو ممنونم و من هم اميدوارم اوضاع مطبوعات در سال جديد دست كم كمي تغيير كند و به نفع كار حرفه‌اي پيش برود.عجالتا كه ترجيح مي‌دهم انزوا برگزينم :)

فهيمه جان
جاي اندوه است خانه به دوشي روزنامه نگاران خوب اين کشور که در کوره بحرانهاي مطبوعاتي ده سال اخير قلمشون رو در خون دلشون زدند و نام روزنامه نگاري رو حفظ کردند.
من به عنوان کوچک همه روزنامه نگاران خوب اين کشور نمي تونم اندوه خودم رو از اين اتفاقات پي در پي که براي شما مي افتد پنهان کنم. به هر حال اميدتان را زنده نگه داريد خدا بخواهد فردا از آن ما خواهد بود

فهيمه : آقاي سعيد شريعتي عزيز من هم مثل خيلي ديگر از روزنامه‌نگاران ايراني به جنابعالي ارادت دارم و بايد از شما هم تشكر كنم كه گهگاه لطف كرديد و مطالب ارزشمندي براي ما در اين روزنامه نوشتيد.ممنونم از هم حسي و مهرباني‌تان و مي‌كوشم به هر حال اميدوار باشم هنوز.

متاسفم...
یکی از فاجعه ها هم همان نکته درباره تیراژ بود، البته فقط یکی از آن همه فاجعه که بهش اشاره کردی...
متاسفم...

فهيمه : بله و اين يكي جدا فاجعه بود.

واقعا متاسفم براي آن دسته افرادي كه براي شهرت چه مي كنند!!!
اين شومن گذشته ي خوبي نداشت ،من در شگفتم كه چطور به او اعتماد كرديد؟؟؟
شما كه مي دانيد من تنها فرد تحريريه بودم از فرهنگ آشتي گذشته كه از من هم دعوت كردند،اما نيامدم چون ايشان از روي نوك دماغشان به دنيا مي نگرند و من از اين دسته آدمهاي مصنوعي بيزارم.

آنروزها كه بچه هاي آشتي مثل اين روزهاي شما بودند روزهاي بدي بود... اما به قول شما مطبوعات خانه ي پدري ماست و اين شومن ها مي آيند و مي روند...
آنروزها نوشتم خطاب به رشيدپور

چه مسرور
پس مانده هاي آشتي را ليس مي زند...
يادمان بماند:مترسك ها پوشالي اند

فکرنمی کنید به جای فحاشی به این وآن باید خودتان را سرزنش کنید؟

فهيمه : فحاشي انگار از نظر شما خيلي معناي گسترده‌اي دارد قربان :) فحاشي با افشاگري فرق دارد.من فحاشي نكرده‌ام...فقط شرح ماوقع را نوشته‌ام.

سلام خانم خضری
بد نیست از احوالات مدیر مسئول همین روزنامه که در دبی روزنامه همشهری امارات را توزیع میکند! گویا این داستان در همه جا شکلی یکسان دارد. بدترین بداخلاقی ها از آن همین به ظاهر خوش اخلاقهاست!

سلام خانم خضرحیدری
بد نیست از احوالات مدیر مسئول همین روزنامه که در دبی روزنامه همشهری امارات را توزیع میکند! هم بدانید. گویا این داستان در همه جا شکلی یکسان دارد. بدترین بداخلاقی ها از آن همین به ظاهر خوش اخلاقهاست!

و ما هزار بار با همین دشنه آخته از جهالت دریده شدیم.
و ما هزار بار دیگر هم می توانیم با این دشنه آخته به جهالت دریده می شویم

من فکر میکردم آقای محسن افشاری سردبیر هستند!

فهيمه : شايد منظورتان آقاي بهزاد افشاري باشد كه سردبير سابق اين روزنامه و از دوستان عزيز ما هستند.

یادمه وقتی آمدم روزنامه، جو رو دیدم ازت سوال کردم: واقعن این بابا(رشیدپور) می خواد حق التحریر ها رو بده و شما گفتید که بله، حتمن!
سوال من اینه از شما فهیمه: چرا نسبت به چیزی که خودت هم اطمینان نداشتی متعهد شدی.
تعارف ندارم باهات، چندتا خبرنگار درجه یک رو تو چندتا حوزه من و شما می شناسیم که به اعتبار شما(نه رشید پور) دعوت به کار شدن، به اعتبار چیزی که خودتم مطمئن نبودی... حالا هم ناراضی هستن. حالا نمی دونم این کامنت منو غرض ورزی فرض می کنی یا چی! ولی وقتی یه آدم دبیر سرویس میشه باید جوانب کارو در نظر بگیره.
همشم تقصیر رضا رشیدپور نبود... اون یه آدم به قول خودت شو من بود. شما چرا؟ شما که ادعای سابقه حرفه ای داری... رفقایی هستن که می گن و حتمن خودتم می دونی فهمیه خیلی از رشیدپور دفاع می کرد.
خود من یکبار ازت سوال کردم چطور آدمی؟ بهم گفتی آدم خوبیه، خیلی محترمه و دوست ندارم کسی مسخره ش کنه.
اگر شما یک خبرنگار بودی و این رنجنامه رو می نوشتی قابل درک بود. ولی شما خودت مناسباتت رو بیشتر از بالا چیده بودی.
امیدوارم این نوشته کوتاه دوستانه رو به حساب غرض ورزی نزاری.
همونطور که خودتم گفتی تو فقط اعتبار کاریت رو داری، خودتم می دونی وقتی چندنفر از آدم دل خوشی نداشته باشن زود می تونن اعتبار آدم رو خراب کنن و براش حاشیه درست کنن.
جای تو بودم جای فوش دادن به کسی که قبلن ازش طرفداری می کردم سریع می رفتم سراغ کسایی که به خاطر اون مدت کذایی از دستم دلگیر شدن.

فهيمه : اميرهادي جان من اساسا مسائل رو با هم قاطي نمي‌كنم.بنابراين در دوراني كه در اين روزنامه كار مي‌كردم بسيار بسيار در كارم جدي بودم و با كسي بر سر مسئله كار شوخي نداشتم و ندارم.دوستان عزيزي كه با من در گروه جامعه لطف كردند و همكاري كردند، همه مي تونن گواهي بدهند كه بر سر حقوق و حق التحرير تك تك‌شان ايستادم و دعوا هم كردم و بنا بر وظيفه‌اي كه داشتم اجازه ندادم حقي از اونها ضايع بشه...كمااينكه در شرايطي كه آقاي رشيدپور پول خود من رو نداده من حق التحرير بچه ها رو با جدال و دعوا هم كه شده از اين آقا گرفتم و به دستشان رسوندم.پس حسابي از اين نظر با بچه ها ندارم...در همين حال، اصرار داشتم و باز هم اگر هر جاي ديگري كار كنم اصرار دارم كه همه بچه ها - دوستي‌مان به جا - در كارشون جدي باشند.كار توليدي انجام بدن و خبرنگارهاي موثري باشند.خودم هم هر جايي به عنوان خبرنگار كار كردم و بعد از اين هم كه كار كنم همين روش را خواهم داشت.ممكنه تو منظورت به دوستي باشه كه دوست خودت هم هست و اساسا من نه ايشان را و نه كارشان و سبك تنبلي و كپي و پيست‌شان را اصلا قبول ندارم كه بخواهم باهاشون خوب هم تا كنم.چون من هم مثل تو اساسا با كسي رودربايستي ندارم عزيزم.درباره آقاي رشيدپور هم مسلما چه ايشان و چه هر كس ديگري كه من با او كار كنم سعي مي كنم كه احترام و شان ايشان حفظ شود و بخصوص مسائل داخلي هم تا حد ممكن به بيرون درز نكند.بنابراين من از آقاي رشيدپور در برابر تمام انتقادهايي كه مي شد حمايت مي‌كردم ، با وجود همه انتقاداتي كه به ايشان داشتم .بنابراين در آن دوره حفظ شان اين آقا حفظ شان كاري بود كه همه ما داشتيم برايش زحمت مي كشيديم.به هر حال از نظر تو هم ممنونم.

فرهنگ آشتی می توانست روزنامه ماندگاری بشود با روند رو به رشدی که داشت و مطمئنا این روند رو به رشد حاصل زحمت تحریریه آن بود بدون شک . اما متاسفانه ...نمی دونم بنویسم متاسفانه چی ! شما خودتون همه چی را نوشتین.

ممنون بابت زحماتت در روزنامه و ممنون بابت اینکه هر روز علیرغم افتضاح توزیع بالاخره حضور یک قلم پر از دغدغه تو صفحات رخ نمایی میکرد..خواننده اینو میگه و مابقی که قصه عروس هزار چهره است تکراری و البته بی اهمیت است.همین رفیق

فهيمه : مرسي مسعود جان از نظر لطفت.حق با توست.باقي اين قصه در اين سال‌ها بدجوري تكراري شده.

این که چیزی نیست این آقا تو صدا و سیما هم یک شاهکارهایی دارن باید تو جلسات سازمان
ومیبودید و میدید که چه طور از فرزاد حسنی جلوی دوربین به عنوان دوست یاد میکنه و پشتش چه کارهایی که نمیکنه مدیران هم خوب آقا رو شناختند .

فهیمه جان،متن رو که تا انتها خوندم راستش رو بخواهی دلم هری ریخت پایین.می دونی چرا؟چون نوشته ای می خواهی مدتی دور بمانی از سرزمین بومی ات.دردناک است واقعا.دردناک است چون تجربه و توانایی شما و دوستانتان اینگونه مورد ناسپاسی قرار گرفت.درک می کنم آنچه را که "سردبیر یک شبه"بر سر شما و همکاران نازنینتان و همه ما آورده. من هم که تازه داشتم لذت روزنامه نگاری و تجربه همکاران حرفه ایی مانند شما را کسب می کردم خیلی حالم گرفته شده.از سال 1378 تا کنون در مطبوعات محلی و سراسری در حال کار کردن هستم اما تجربه سه ماه فرهنگ آشتی،به من امید و انگیزه داد.تجربه ای که هیچ جای دیگر به دست نیاورده بودم،چون دوستانی مانند شما داشتم.به هر حال متاسفم از این وضعیت و آرزو می کنم هرگاه که خواستید به سرزمین بومی ات برگردی، مرا هم فراموش نکنی.

فهيمه : آقاي نسب عبداللهي عزيز همراهاني مثل شما فراموش شدني نيستند.

فهیمه جان،متن رو که تا انتها خوندم راستش رو بخواهی دلم هری ریخت پایین.می دونی چرا؟چون نوشته ای می خواهی مدتی دور بمانی از سرزمین بومی ات.دردناک است واقعا.دردناک است چون تجربه و توانایی شما و دوستانتان اینگونه مورد ناسپاسی قرار گرفت.درک می کنم آنچه را که "سردبیر یک شبه"بر سر شما و همکاران نازنینتان و همه ما آورده. من هم که تازه داشتم لذت روزنامه نگاری و تجربه همکاران حرفه ایی مانند شما را کسب می کردم خیلی حالم گرفته شده.از سال 1378 تا کنون در مطبوعات محلی و سراسری در حال کار کردن هستم اما تجربه سه ماه فرهنگ آشتی،به من امید و انگیزه داد.تجربه ای که هیچ جای دیگر به دست نیاورده بودم،چون دوستانی مانند شما داشتم.به هر حال متاسفم از این وضعیت و آرزو می کنم هرگاه که خواستی به سرزمین بومی ات برگردی، مرا هم فراموش نکنی.

در همین ابتدای سال 88 دو اتفاق بد افتاد....بیکاری عده ای روزنامه نگار در خورشید و فرهنگ آشتی. این موضوع خیلی دردآور است.

فهيمه : بله.متاسفانه عده‌اي ديگر هم در خورشيد بيكار شده‌اند آن هم با دليلي خنده دار و توجيهي كه بيشتر طنز به نظر مي‌رسد تا جدي.

سلام فهیمه جان. من هم متاسفم. نوشته شما توی سایت 30نما انعکاس پیدا کرد. البته با اجازه ... ضمنا این نوشته رو تایید نکن... ایشالا موقعیت های بهتر برای کار کردن

http://30nema.com/news/news.asp?id=93

این هم لینک اش

خب حالا سالنامه رو که به صورت چاپ نشده روي سي دي داريد
اشکال حقوقي داره منتشرش کنيد؟

فهيمه : قطعا اشكال حقوقي كه نداره اما بايد ديد به لحاظ مالي امكانش هست يا نه .ضمن اينكه دوست عزيز معمولا مطالبي كه براي سالنامه ها نوشته مي‌شوند تاريخ مصرف مشخصي دارند.با وجود اين براي چاپ برخي از مطالب سالنامه برنامه هايي داريم كه بعدا اعلام خواهم كرد.

من فرهنگ آشتی رو مشتی می دونم که نمونه خرواره. این روزنامه، و آدمهای "خوشحالش" نمونه ای از جامعه ما هستن و ما دلمون همچنان به اقلیت خوشه. اقلیتی که دغدغه های والاتری داره.هر روز هم انگار قراره این اقلیت، "اقلیت تر" بشه.

تماشاي برنامه شب شيشه اي يا خواندن مصاحبه ايشان با ماهنامه فيلم خيلي زودتر از اينها مترسك بودن اين شازده را نشانمان داد

راستش را بخواهيد روزنامه بي ربطي بود. هيچيش سرجاش نبود. چند بار هم كه عناوين صفحات عوض شدند و از حالت روزنامه فرهنگي به يك روزنامه معمولي تبديل شد.

فهيمه : نقد شما را از برخي جهات قبول دارم و اين هم بخشي از مشكلات بود به هر حال.

این پول ویژنامه مارا خوردید ؟؟قرار بود 3تا برامن بفرستید ؟؟؟؟؟/عجب مملکتی؟؟؟؟؟؟؟؟/

فهيمه : ببخشيد ؟ ؟

فهیمه جان من به عنوان خواننده ی روزنامه تان نظر می دهم .پیش از نشر روزنامه چقدر شوق داشتی و امید و یک دنیا آرزو و من که مطالبت را خواندم وعده کردم روزنامه را بخوانم گفتی زود قضاوت نکن نسرین اول ببین روزنامه چطور است. .روز اول تو سعادت آباد و شهرک غرب را راستش دکه ای نبود که نگشته باشم روزنامه را نداشتند ،به خواهرم سفارش کردم تو سمت محل کارش روزنامه را برایم بگیرد گفتم شاید تو جاهای شلوغ باشد .برایم خرید .راستش خیلی خوشحال شدم .فکر می کنم وقتی آدم با کتاب زیاد سرو کار داشته باشد نوشته ها را خوب می تواند دسته بندی کند.نوشته ی آقای رشید پور را که خواندم بیشتر به نظرم چاپلوسانه آمد نمی دانم اما دربرابر نوشته ی دیگر مقالات به نظر سخیف می آمد همان نوشته ی اولش را می گویم خیلی آماتورانه بود.این باعث نشد من وقت و بی وقت روزنامه نخرم. من همان موقع کامنت دادم که فهیمه جان خیلی از دکه ها روزنامه ی شما را ندارند؟ منتشر نشد کامنتم .صحبتم م در باب تیراژ است .با ذکاوتی که در تو سراغ دارم کاش بررسی می کردی .همان موقع ها هم می شد دست آقا رو شود.
به هر حال گذشت و از انصاف نگذریم مطالبش خصوصا در زمینه ادبی اش چقدر پربار بود .زحمت تان خسته نباشید دارد فهمیمه جان.دستی بکشی به نوشته های غبار گرفته ات بد نیست.
دوستدار تو نسرین

فهيمه : نسرين عزيزم درباره منتشر نشدن كامنتت معذرت مي‌خوام.گاهي پيش آمده كه بعضي كامنت‌ها به اشتباه حذف شده‌اند.از اينكه در اين بحث شركت كردي هم ممنونم...به هر حال آدم ها اسم اشتباهاتشان را مي‌گذارند تجربه؛ اين هم تجربه‌اي بود :)

سلام خانم خضر حیدری
امیدورام که امسال برای شما و همه دوستان زحمتکش ومحترم تان سال دیگری باشد و خالی از آدم های کوچک و خالی از نیازمندان به ابراز وجود...

با اینکه خیلی وقت هست که مخاطب شما و مطالبتان در روزنامه ها و وبلاگ هستم، اولین بار هست که رو به شما مینویسم. راستش اول فکر کردم صاحب آن کامنتی که شکایت کرده بود که چرا سالنامه را نفرستادید عجب بیفکر بوده که اینجا و در این شرایط به دنبال پولش آمده بعد که جواب شما را خواندم فهمیدم که باید از او تشکر هم بکنم که باعث شد همه ببینند که روزنامه نگار ایرانی از ابتدا در یک حرکت انتحاری و خودسوزی قرار میگیرد ...خودسوزی ققنوس وار که با مسئولیت پذیری و دل سوزی ، تلاش و زحمت بدون کمترین چشم داشت هدفش فقط آگاهی ست و حتی پاسخگوی بی وجودی مدیر نا لایقش هم هست...
واقعن دلم سوخت که جواب داده بودید : ببخشید.

امیدوارم روزی باشد که شما بدون ترس از هر لحظه توقیف ، بدون فکر به سانسور ،و بدون اینجور شومن ها به علاقه و رسالت خودتان بپردازید.
"کاین عمر طی نمودیم اندر امیدوراری"

فهيمه : راستش اين حس صادقانه و مهربان شما خيلي من را تحت تاثير قرار داد...و در اين روزهايي كه اساسا اميدي به روزنامه نگاري ديگر نمانده ، برايم تسكيني بود.اما درباره سالنامه انگار اتفاقاتي بوده كه بايد به صورت پي‌نوشت درباره آنها هم بنويسم...خرابكاري‌هاي اين آقاي سردبير انگار تمامي ندارد...تازه فهميده‌ام كه انگار از عده‌اي پول گرفته و سالنامه پيش فروش كرده !!!!!!!!!!!

فرهنگ آشتي در همان مدت كوتاه به لطف نگاه نو و همت تحريريه اش نويد داد كه مي شود روزنامه اي جدي با نگاه غالب فرهنگي داشت و مخاطب پيدا كرد به نظرم شما و دوستانتان كار خود را كرده ايد و بايد از اين بابت راضي باشيد موفقيت هاي فرهنگ آشتي را به پاي شما مي نويسند نه ديگران

فهيمه : ممنونم از نظر لطف شما نسبت به من و همكارانم...بله.قبول دارم. مخاطب حرفه‌اي خودش همه چيز را درمي‌يابد.

سلام.....
اولش بگم كه من اصلاً از شخصيت سردبيرتان خوشم نمي‌آيد و از آدمهاي همه‌كاره و هيچ‌كاره حس منفي بهم دست ميده....
دومش بگم كه دوست دارم دفاعيات اين دوست پريشان حال را هم اگر داشت، در وبلاگتان قرار بديد.
سومش اينكه گفتم پريشان براي اينكه ايشون نميدونه از اين دنيا چه ميخواد؛ بازيگره، سردبيره، شومنه، منتقده يا چه ....
ببخشيد يك خورده يا گندكاريهاي ايشان در برنامه‌هاي شيشه‌اي‌شون افتادم و كمي عصباني شدم. از لحنم عذر ميخوام.

فهيمه : حتما.اگر ايشان دفاعياتي داشت براي شما خوانندگان اين وبلاگ در همين جا منعكس‌اش خواهم كرد.تا به حال كه ايشان پشت خطوط متعدد موبايل‌هايشان پنهان شده‌اند و طبق معمول از برخورد منطقي و ارائه پاسخ درباره رفتار غيرمسئولانه‌شان ناتوان بوده‌اند.

salam
man reza rashipuro az rooyesh shenakhtam
ama faghat chan shomareye avalesh khoob bood
az adami ke be yekbare tasmim be bozorgkardane sayze majale be bahooneye bozorg shodan migire
che entezari darid?
yani che entezari dashtid?

فهيمه : انتظارات بي‌جا : )

salam
man reza rashipuro az rooyesh shenakhtam
ama faghat chan shomareye avalesh khoob bood
az adami ke be yekbare tasmim be bozorgkardane sayze majale be bahooneye bozorg shodan migire
che entezari darid?
yani che entezari dashtid?

از بابت اتفاق روزنامه و این جریان ای مشابه در عالم روزنامه نگاری باید متاسف بود اتفاقاتی که دل
اینکه خیلی از ما آدم ها سرجایی که باید نیستیم
اما این حواشی اخیر که برای روزنامه به راه افتاده را نمی پسندم
شاید گاهی لازم است و بهتر است برخی ناگفته ها ناگفته بماند.
برات ارزوی موفقیت می کنم. می بینمت به زودی

فهيمه : شيده جان منظورت را از حواشي نمي‌فهمم و اساسا اين راهكار سنتي را كه پرده پوشي كنيم و پس پرده هم هر كس هر كاري دلش خواست بكند نمي‌پسندم.به گمانم ما كه روزنامه‌نگاريم و در صف مقدم دفاع از حقوق گروه‌هاي مختلف مردم، اتفاقا بايد درباره حقوقمان و آنچه كه بر سرمان مي‌آيد بايستيم و از قضا افشاگري هم بكنيم.قربان تو و به اميد ديدار.

براي يادداشتت نه از براي خودت:انكه اينگونه ترا به خشم اورده نغمه خود سر داده و نقش خود بازي ميكندولي ايانقش و نغمه تو هماني است كه نگاشته اي !گاه انكه ما را به حقيقت ميرساند خود از ان عاري است زيرا كه تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد!ارام باش و كمي از اينكه ياگوي هملت نيستي لذت ببر

فهيمه : نفهميدم منظورتان چيست اما به هر حال ممنون.

سلام
من شخصاً به خاطر همکاران و دوستانی مثل سرکار با فرهنگ آشتی کار کردم. به طور کلی نسبت به محریان تلویزیون حساسیتی کهیر‌برانگیز دارم:) اگر فراموش نکرده باشین همیشه جمله‌‌ی اون کارگردان سوئدی رو به یادتون میاوردم که می‌گه مجریان تلویزیونی رو باید به عنوان جانیان علیه بشریت محاکمه کرد. اما با این‌همه، و با وجود مسؤولیت مستقیم آقای رشیدپور، و در واقع بی‌مسؤولیتی کامل ایشان، لحن شما رو که توهین‌آمیز به نظر می‌رسه، نمی‌پسندم، چسارتاً البته.

فهيمه : ممنون از لطف شما و نظرتون آقاي قاضيان عزيز.اينكه شما لحن اين پست را نمي‌پسنديد مانع از ارتباط برقرار كردن ما و درك همديگر در اين مورد نيست.شما حق داريد و من هم حق دارم و اساسا به قول ملانصرالدين همه حق دارند.بنابراين براي نظرتون احترام قائلم و در همان حال از لحن نوشته‌ام هم دفاع مي‌كنم و تازه فكر مي‌كنم خيلي هم ملايم است نسبت به آنچه بر ما گذشت : )

فهیمه جانم
چیزی که توی این نوشته من رو ناراحت می‌کنه دسته‌بندی کردن «طبقاتی» رسانه‌هاست البته منظورم تفاوت ذاتی رسانه‌ها نیست چرا که همه‌ی ما می‌دونیم مدیوم رادیو و تلویزیون با روزنامه متفاوته، اما چرا باید کار کردن در روزنامه به نسبت کار در رادیو و تلویزیون باعث تفاخر و برتری باشه؟ (لحن این نوشته و کامنت‌هاش همچین حسی در من ایجاد می‌کنه)
همون‌طور که «شومن» و ژورنالیست های تلویزیونی و رادیویی خوب یا بد داریم روزنامه‌نگار خوب یا بد هم داریم.
به‌گمونم کار غیرحرفه‌ای آقای رشیدپور به تنهایی می‌تونه مورد داوری قرار بگیره و شایسته نیست که اون رو با سابقه‌ی رادیویی و تلویزیونی‌اش قضاوت کرد.
فهيمه : عزيزم كاملا با حرف تو موافقم.اما اين قضاوت در شرايطي مي‌تونه معياري مثل معيار مورد نظر تو رو داشته باشه كه رسانه‌اي مثل راديو و تلويزيون مثل همه جاي ديگر دنيا رسانه‌اي آزاد باشه ، با معيارهاي آزاد نه رسانه‌اي كه صبح تا شب در حال مجيزگويي دولت و امر مسلط و قلب حقيقته.اين هست كه ارزش كار - آن هم كار خبري و داراي وجهه منتقدانه در رسانه‌اي مثل تلويزيون جمهوري اسلامي ايران را در برابر روزنامه‌ها كه به هر حال مشي منتقدانه‌اي دارند تا حدودي كاهش مي‌ده و رشيدپورها هم در حد همان شومن‌هايي كه دستشان با بالادستي‌ها در يك كاسه است باقي مي‌مانند.واگر نه اگر ما تلويزيون آزاد داشتيم من خودم اولين نفري بودم كه مي رفتم و تقاضاي كار در آن را مي‌دادم.

صفحات جامعه روزنامه تون را می خواندم
واقعاً و به دور از تعارف روند صعودی حرفه ای در فرهنگ آشتی محسوس بود
از توقف انتشار روزنامه تاسف خوردم
امیدوارم روزی در یک فضای حرفه ای و آزاد روزنامه نگارانی مانند شما توانایی خود در عرصه روزنامه نگاری را به کار گیرند.

فهيمه : سپاس از نظر لطف و دعاي خير شما.

فهیمه جان، دقیقا همین نامساوی بودن شرایطه که قضاوت بین این رسانه‌ها رو بی‌معنی می‌کنه.
یه مطلب دیگه هم اینه که در این پست‌ات صحبت بر سر «ارزش کار خبری و مشی منتقدانه‌»ی رسانه‌ها نیست بلکه دو فیلد کاملا متفاوت کاری یک فرد مشخص داره قضاوت می‌شه و کار غیر حرفه‌ای این فرد به ارزش‌گذاری رسانه‌ها تعمیم داده شده.

فهيمه : نمي‌دانم رهاي عزيزم...از اين منظر كه تو مي‌گي هم مي‌شه به ماجرا نگريست قطعا.من فقط كلا و حالا فارغ از اين قضيه بدبين هستم به كار زير لواي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران و كسب اعتبار پوشالي از طريق اين تريبون و ستاره تلويزيوني شدن و بعد هم از مخاطب ميليوني اين تريبون سوء استفاده كردن و رشيدپور شدن ... اما اگر حرف از ارزشگذاري هم باشه شخصا ارزشي براي رسانه تلويزيون دروغ‌پرداز جمهوري اسلامي ايران قائل نيستم.

ايا در حوزه روزنامه نگاري رشيدپور ديگري سراغ نداري ايا نميداني دغدغه معاش دليل ان شدتا روزنامه نگاران ما به جاي هديه دادن اگاهي به مردم تحفه پذير روابط عمومي ها/ورزشكاران/سينماپيشه گان/سياستمداران/و ياحتي اگهي دهندگان شوند شما نيك ميداني سرداران كاغذي اين روزهاي مطبوعات چه رنگها كه در اين سالها عوض نكرده اند و هر از گاهي از زير پرچم ديگري سر بيرون نياورده اند و عده اي مردم محجوب و بي الايش را با ادرسهاي غلط به ناكجاابادنكشانيده اند وكثيري خرده خبرنگار عاشق را نيزهمواره سياهي لشگر خود داشته و خواهند داشت من برايت نوشتم به خاطر قريبي از نوشته هايت كه بوي ادمي منتشر و نغمه همراهي داشت تا علت رنجي كه ميبري را در عملكرد كوتاه مدت رشيدپورها جستجو نكني وبه فكر التيام ان مباشي چون بعد از ان باز خواهي ديداحوال خوبي بر تو حاكم نخواهد شد دوست من ارامشي كه در جستجوي اني در عرصه روزنامه نگاري ما برايت حاصل نميشود چون حرفه ما به بهاي ارزاني سالهاست كه فاقد شناسنامه است و در اين بازار مشوش تحفه پذيري كيميايي ناياب و گرانمايه همچون ارام دلي يافت نميشود هواي بوم تو سمي است عطري كه تو طلب ميكني در ان نيست/ لطفا اين مطلب را منتشر نكن از تنهايي مگريز/به تنهايي بگريز / گاه ان را بجوي و تحمل كن/ و به ارامش خاطر مجالي ده!هر چند ادم بده پولتو دزيده اما تو ميتوني ارامشي برهم زده خودتو ازش پس بگيري/

فهيمه : خب البته شما هم همگي را با يك چوب رانده‌ايد و به گمانم اين هم راهكار منطقي‌اي نمي‌رسد...تا حدودي با شما موافقم.از ماست كه بر ماست.اما به هر حال توجه داشته باشيد كه روزنامه‌نگاران هم فرزندان همين جامعه و همين شرايط هستند و اساسا اين كليت است كه از پاي‌بست ويران است.از نظر شما ممنونم.

نشريه خوبي بود و حيف...
راستي چرا كلا همه چي اينجوريه و هيشكي سرجاي خودش نيست؟
از همه اين حرفا كه بگذريم واسه من شخصا جالب بود توضيحات كار روزنامه‌نگاري به عنوان كسي كه خب هميشه به دور از ماجرا نگاه مي‌كرده و آشنايي به جريانات نداشته...

فهيمه : پاسخ اين پرسش شما - كه پرسش خود من هم هست و مسلما جواب‌هاي شخصي‌اي هم برايش دارم- پيش بنده نيست قربان.آقايا جامعه‌شناس و فيلسوف و سياستمدار و خلاصه آنها كه صدها برابر من مي‌دانند هنوز در پاسخ به اين پرسش مانده‌اند؛ آنقدر كه مهم است و آنقدر كه پاسخ‌اش گسترده بايد باشد احتمالا.

رشيدپور پيش از اين هم مشكلاتي از همين جنس با تيم تحريريه رويش داشته است. بخوانيد دراين باره تا با بيشتر با آقاي مترسك آشنا شويد:
http://arashafshar.blogfa.com
/post-25.aspx

رشيدپور پيش از اين هم مشكلاتي از همين جنس با تيم تحريريه رويش داشته است. بخوانيد دراين باره تا بيشتر با آقاي مترسك آشنا شويد:
http://arashafshar.blogfa.com
/post-25.aspx

فهيمه : بله.در جريان هستم قربان.

در مملكتى كه دانشمندان اتمى اش كمتر از 25 سال دارند و كسانى هم كه ادعاهاى گنده گنده در باب روزنامه نگارى دارند 40-50 نفرى هستند در همين سن وسال كه وقتى هم مى بينى شان از سوابق كارى 8 يا 10 ساله صحبت مى كنند رفتن يك زن وشوهر از يك روزنامه به روزنامه ديگر بايد هم چيز مهمى باشد!و نه اينكه خودشان شومن و شو وومن
نيستند ،و از سر قابليت و سواد به اينجا رسيده اند، شومن بودن رشيدپور خيلى كار بدى است!

فهيمه : با بقيه اظهار نظرتان كاري ندارم.به هر حال نظر شماست.اما درباره سن و سال با شما موافق نيستم.خيلي وقت است كه اين ديگر يكي از آخرين و احمقانه‌ترين ابزارها و ملاك‌هاي سنجش است.

سلام. سال نو مبارک. من اصلا مذهبی نیستم اما گفته جالبی خواندم از حضرت امیر : خیانتکار در امانتی که به او سپرده اید خیانت نکرده این شما هستید که امانت را به دست خیانتکار سپرده اید. دوست ِ نادیده ، در کشوری که کردانیسم در همه سطوح حاکم است به هیچ کارگزاری نباید اعتماد کرد.

فهيمه : پس من هم يكي از جمله‌هاي مهم زندگي‌مو براتون بگم : «آن كس كه اعتماد مي‌كند ، خيانت مي‌بيند.آن كس كه اعتماد نمي‌كند خود ، خيانتكار است.»

ey baba man dar in roozname kar mikardam o khoda midanad ke che masaeli ra didam....
inke yek shoman sar dabir mishavad
inke yek ..... modir honari mishavad
inke yek peyk motorie albate mohtaram dabir aks mishavad
inke dabir aks noche mishavad
inke....

سلامشما منو نمی شناسید ولی من شما خانم خضری رو می شناسم.ارادت هم دارم خدمتتونبه زودی مطلبی رو در مورد رویش و اتفاقات می زنم تا این فرد مترسک و بهتر بشناسید..
ارادتمندشما

البته که اگه در جریان باشید باید بدانید که این روزنامه طبق اعلام سردبیر با قدرت به کار خود ادامه میدهد.
ضمنا بسیار متاسفم برای آقا یا خانمی کا کامنت قبل را ارسال کرده اند .
چرا که علی رغم اتفاقات عجیبی که در این مجموعه رخ میداد هیچ یک از این مسایل که ایشان می فرمایند صحت نداشت.
موفق باشید.

برای خودم متاسفم که و برای شما که ای کاش انسانها کمی وجدان داشتند .............

فهيمه : به‌به ! به‌به ! اين يكي خيلي جالب بود. خنديديم : )

اتفاقا همشون متاسفانه صحت دارد..

خانم محترم خوشحالم شما هم زود به ماهيت اين لولوي سر خرمن پي بريدن، بچه هاي رويش هم مثل شما و شايد هم بيشتر از شما از اين مردك ضربه خوردند، كاش آن موقع كه آرش افشار (http://www.arashafshar.com/cat-5.aspx)
از سر دلتنگي چيزهايي نوشت، جامعه مطبوعاتي كشور به جاي بي تفاوتي و سكوت، كمي نگران وجود چنين آدمي در حوزه مروبط به خودشان مي شدند... اما افسوس

منظور من حرفهای آن دوستی است که انگلیسی تایپ کرده اند نگویید حقیقت دارد که آنوقت شخصیت تمام انانی که با این مجموعه همکار بوده اند زیر یک علامت سوال قرار می گیرد

فهيمه : اگر آن كامنتي مورد نظر شماست كه درباره عكاس بودن پيك موتوري حرف مي‌زد من هم آن را به عنوان يك حقيقت دردناك تاييد مي‌كنم.

خانم حیدری خبرنگارها چشم و گوش هشیاری هر جامعه ای هستند و وقتی خبرنگاترها یاد نداشته باشند که با آرامش قضاوت کنند و با آرامش حرف بزنند و با آرامش مطلب بنویسند . قضاوت های دقیقی به بدنه جامعه پیرامونشان منتقل نمی کنند . چرا بر احساسات خود لگام نمی زنی و قدری حرفه ای تر با موضوع برخورد نمی کنید . این جور وقت ها یاد اوریانا فالاچی و آقای بهنود می افتم که همیشه پرنسیپ روزنامه نگارانه حرفه ای شان را حفظ می کنند و از کوره در نمی روند

فهيمه : دوست عزيز من از كوره در نرفته‌ام و نه اوريانافالاچي هستم و نه مسعود بهنود !!! من فقط خيلي شفاف و روشن و صادقانه آنچه را كه در يك روزنامه گذشته نوشته‌‌ام. حالا اگر در تعاريف شما اين يعني از كوره در رفتن اصراري ندارم كه حتما طور ديگري فكر كنيد. از نظر شما ممنونم.

خانم خضری عزیز ک
من روزنامه شما را نخواندم خیلی هم اتفاقی به این جا سر زدم . مرا ببخشید مثل اینکه شما اصلا در این مملکت زندگی نکردید.به عنوان یک خبر نگار از حوزه کاریتان بیرون بیایید و ببینید که چقدر همدرد مثل خودتان در شغل های مختلف اجتماع با تحصیلات عالی از دانشگاههای معتبر این کشور پیدا می کنید . اگر می خواهید به عنوان یک خبر نگار برای این کشور کار کنید باید با دردهای این جامعه اشنا باشید . شما فقط قطرهای کوچک از این اقیانوس بی عدالتیها در جامعه خودتان را شاهد بودید .این متر سک اگر پولی از شما گر فت لاقل به شما این فرصت را داد تا لاقل در شغل مورد علاقه خودتان ، خودتان را به مدت سه ماه محک بزنید .
ببینید بقیه هموطناتان در این ادارات وشرکتها و کارخانه های دولتی و غیر دولتی با چه وضعی به کار ادامه می دهند . شما برای رفتن حق و حقوقتان به کجا مراجعه می کنید .به سازمانهای بی عدالتی!!!
مرا ببخشید ولی یک چیزی که هست برهر ملتی دولتی حکومت می کند که لایق آن ملت باشد.
پس برای داشتن یک جامعه بهتر بالد احوال خودمان را تغییر دهیم.نه احوال دیگران .چرا که این مترسک به زور شما را وادار به این همه کار نکردبلکه شما خود این راه راانتخاب کردید.

سلام به روزنامه نگاری که صد در صد کامنتهایش چاپلوسی از خودش است .به شما درود می فرستم چون با افتخار تمام از مسعود بهنود یاد میکنید ! بهنود قبل از بی بی سی سمبل مبارزه بود ولی ... آخه میدونی روزنامه نگار جوان این انگلیسیها همیشه خدا به فکر ملت ایران بوده اند و حتما بزرگترهایت می دانند که این رسانه (بی بی سی ) چه بلاهایی از بدو شروع بر سر ایرانی آورده ؟آبشخور شما این رسانه روباه صفت است . بگذریم.روده درازی نمیکنم میشه خواهش کنم که کامنت بنده حقیر را حذف نکنید؟ میدونم که عاشق دموکراسی هستید و مطلب من حذف نمی شود . در پایان نظر شما را به سایت فرارو که جوابیه ای برای شما دارد جلب میکنم . با سپاس

فهيمه : من كامنت شما را حذف نمي‌كنم.اما منظورتان را هم نفهميدم...تاريخچه بي‌بي‌سي و ربطش با مطلب من !! خب جالب بود البته...

با سلام مجدد. روزنامه نگار جوان منظورم از بی بی سی اینه که مسعود بهنود دوست شما و آقای غفوری آذر است . امیدوارم که مطلب سایت فرارو را مطالعه کرده باشید , که توسط مانلی فخریان نوشته شده است . به نظر من منصفانه است که شما نقطه نظرات خود تان را در موردش بنویسید.واگرنه شما اشتباه کرده اید

فهيمه : روزنامه‌نگار پير ، باز هم ربط دوستي من و بابك با آقاي بهنود را با وضعيت روزنامه فرهنگ آشتي نمي‌فهمم.اساسا حرف‌هاي بي‌ربط و فاقد منبع شفاف و مستدل هم برايم اهميتي ندارد.از جمله مزخرفاتي كه در سايت فرارو منتشر شده...از سوي كسي كه اصلا در آن تحريريه وجود نداشت !!!! و اسمش را هم در طول همه اين سال‌ها براي اولين بار است كه مي‌شنويم :) شما هم زياد به خودتان فشار نياوريد.خوب مي‌شويد ان‌شاء‌الله.

منظورتان را در مورد ویژه نامه نوروز نفهمیدم . آیا متوجه شدید که چندین مجله و روزنامه ویژه نامه نوروز چاپ نکردند؟فرهنگ هم یکی از آنها !ضمنا ادبیات شما در مورد آقای رشیدپور در شان دبیر سرویس اجتماعی نیست .شما هم عقیده دارید که ایشان باید با ریخت و قیافه درهم و برهم سر کار حاضر میشد؟با اینکه مدیریت آقای رشید پور ضعیف بود ولی به شما این اطمینان را میدهم که دیگر همچین سابقه درخشانی در جای دیگر ی نخواهید داشت . من قبلا با مطالب شما آشنا بودم ,بالاخره این روزنامه را آقای رشید پور ارنج میکرد . این گوی و این میدان . اگر شما بسیار حرفه ای باشید ظرف یک ماه باید در یک روزنامه دیگر مشغول بکار شوید.یک سوال دیگر اینکه آیا رشید پور به قصد ندادن حق الزحمه شما این روزنامه را راه انداخت ؟ مسلما خیر . چرا دستمزد همه پرداخت شده بجز تیم شما ؟ چون شما نحوه برخوردتان در سطح یک انسان غیر فرهنگی است

فهيمه : شما را نمي‌شناسم اما از حرف زدنتان پيداست كه زياد كار در مطبوعات را نمي‌شناسيد و براي همين هم با عرض معذرت حوصله ندارم درباره اصول اوليه كار در يك روزنامه اينجا براي شما كلاس بگذارم.اگر يك مخاطب دورادور هستيد، همين حد از آگاهي هم به نظرم برايتان كافي است.درباره سر و شكل مرتب هم بنده حرفي ندارم.مسئله اينجاست كه سردبيري يك روزنامه با گريم روزانه تناسب ندارد.جاي هر كدام از اينها جدا از هم است.ضمنا اگر ناراحتتان مي‌كند عرض كنم به خدمت شما كه همين الان از ميان همه پيشنهادها در روزنامه اعتماد ملي به عنوان مسئول صفحه زنان و در هفته‌نامه چلچراغ به عنوان دبير گروه جامعه مشغول به كار هستم.سلام ما را هم به آقاي رشيدپور برسانيد :)

mitooni be arshive mahe bahman va esfand sar bezani ta kasi ro ke migi nadidi beshnasi

فهيمه : مرسي از توصيه‌تون اما راستش اين روزها حوصله آشنايي‌هاي تازه با آدم‌هاي تازه كار رو ندارم : ) مخصوصا اگر از خيل كساني باشند كه با دو تا خبر نوشتن احساس روزنامه‌نگاري بهشون دست مي‌ده.

فهیمه خانم
راستش اولین شماره های دوره جدید فرهنگ آشتی که درآمد من تعجب کردم چطور شما روزنامه نگاران حاضر شدید رشیدپور را به عنوان سردبیر بپذیرید ناراحت نشوید از اول نباید این را قبول می کردید

فهيمه : حق با شماست.

dobare aghaye rashid pooro tanha gir avordid???!!?

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)