« February 2009
Main
April 2009 »
بهاريه
در روز اول تقويم،
زني - از ميان همه- سرش را كمي
فقط كمي بالاتر گرفته است؛
خوراك تازه جراحان
تا تنش را بشكافند
و رويايش را مثل يك كليه از كارافتاده بيرون آورند.
نه،اين شهر ديگر با هيچ فصلي از خواب برنميخيزد
نه سبد ميوههاي بهار
نه لباس نو مهمانها
و نه حتي همه برگهايي كه شهرداري از خيابان برد،
فصل اين پنجرهها را عوض نكرد.
بهار سر ساعت هميشگي بازگشت
اما نشاني ما عوض شده بود
ما مستاجر بوديم
و فصلها اين را نميدانستند.
در روز اول تقويم
پنجره را باز كرديم و
با چشمان خود ديديم
چگونه پرندهاي كه از كوچ آمده بود
خود را به شاخههاي بهار دار زده است.
permalink
09:00 PM
و حالا ناشربازي...
احسان عابدي دعوت كرده كه از ناشران برگزيدهمان بنويسيم.يك هفتهاي البته از دعوتش گذشته اما خب گرفتاريهاي روزهاي پاياني سال است ديگر و البته درگيريهاي ديگري كه شايد بعدا دربارهشان نوشتم.به هر حال احسان جان؛ دير نوشتن بهتر از هرگز ننوشتن است به گمانم.
اگر حافظهام درست ياري كند چيزي حدود 8800 ناشر به شكل كاملا رسمي و قانوني در ايران «ثبت نام» شدهاند؛ تاكيد دارم كه « ثبت نام » شدهاند چون واقعا بخش بزرگي از اين «نامها» نه تنها در چرخه نشر كشور حضور ندارند بلكه هيچ فعاليتي هم نميكنند.اينها فقط يك سري اسم هستند كه در اين آشفتهاحوال فرهنگي امتيازي ثبت كردهاند و از امتيازات ناچيز كار نشر هم بهره ميبرند...حالا البته موضوع بحث ما – پست ما – اين حرفها نيست.اينها را فقط گفتم كه بگويم ناشران برگزيده ايراني كه طبعا هر اهل كتابي با آنها آشناست، اتفاقا خيلي شسته و رفته و مشخص و كاملا منطبق بر تعداد انگشتان دست هستند.آن عدد 8800 ناشر هم يك جايي براي خودش دارد هواي خوش اسفندماه را استنشاق مينمايد !
اين طوري است كه ميمانند چند تا ناشر مشخص كه در نوشتهها و اظهار نظرهاي همهمان تكرار خواهند شد و من هم بدون ترتيب خاصي از آنها ياد ميكنم.همه مان نشر چشمه را دوست داريم؛ حالا ممكن است عدهاي آقاي حسن كيائيان را نپسندند – از جمله خود من كه بخش چپ ايشان به نظرم زيادي متعهدانه ميآيد- اما نشر چشمه را نميشود دوست نداشت؛ آن همه مجموعههاي خوب داستان و شعر، آن همه ترجمهها و ويرايشهاي درخشان و پاكيزه و كتابفروشي كوچكي كه پيشترها كافهكتاب «سيما سعيدي» را هم داشت....همه اينها مجموعه خيلي دلپذيري از چشمه ساخته و موقعيت منحصر بهفردي در نشر ايران به اين ناشر-كتابفروش داده.فراتر از همه اينها اما براي من وجود مرد جوان مهربان و خيلي دوست داشتني و فروتن و شايستهاي است در اين فضا به نام «كاوه كياييان» كه خيلي خيلي مغتنم است.وجودش سنگيني نشر چشمه است و من به اين وجود خيلي احترام ميگذارم
تولدبازي
واي چقدر امسال توي فيس بوك به من خوش گذشت روز تولدم.از يك روز قبل همينطور مهرباني و تبريك و شادباش بود كه در اين خانه مجازي برايم ميآمد.مرسي از همه دوستان خوبم كه اين همه مهرباناند.راستش من تا همين چند وقت پيش از اين جوامع مجازي زياد خوشم نميآمد اما مريم كه برايم خانه فيسبوكي راه انداخت كلي از دوستان قديميام را پيدا كردم و البته راه تازهاي براي پيوستن به يك شبكه از احساسات و همدليها و گپ و گفتها...خلاصه كه امروز يك بار ديگر به دنيا آمدهام و روز، روز ساكت غمناك خوبي است.از آن روزهاي واقعي اسفندماهي كه نه زمستاناند و نه بهار و يك اسفندماهي واقعي دلش ميخواهد همينطور ول بگردد.اين خانم دوستداشتني هم كه يك اسفندي راستين است درست يك روز قبل به دنيا آمده.نيلوفرجانم تولد تو هم مبارك رفيق.اين هم شعري كه حس تولد دارد؛ براي خودم و براي تو :
ای اشتیاق به زیستن
مرا دریاب و به خانه او ببر
به حقارت این سبد پاره
نگاه نکن
موسايي حمل می کند.
شمس لنگرودي
...
ما كارهايي رو ميكنيم كه ازشون متنفريم چون ميخواهيم با پولش چيزهايي رو بخريم كه بهشون احتياج نداريم.
اين را نقل كردم از يكي از محبوبترين فيلمهاي زندگيام - fight club- كه بعدش بگويم ما دستهجمعي از فرهنگ آشتي آمديم بيرون.
در شرح دلايلش بايد حال و حوصله نوشتن يك پست را داشته باشم كه فعلا موجود نيست.فعلا كمي بيكاري ميزنيم به بدن؛ تا بعد.
12:29 PM
ادبیات برتر از نفت است
وقتی خبرهای آمد و رفت کلهگندههای ادبیات جهان به فستیوال ادبی دبی را میخواندم؛ خیلی دلم میخواست یک چیزی بنویسم و مراتب تاسف خودم را بابت این حاشیهنشینی تحمیلی ادبیات ایران در جهان اعلام کنم...اما دوست و همکار عزیزم ، محسن فرجی چنان حق مطلب را در سرمقالهای که برای روزنامه نوشت ادا کرد که دیگر جای نوشتن برای من نمیماند.پس به قول قدما بر آن شدم که خواننده احتمالی این وبلاگ را به یادداشت خیلی درجهیک ایشان رهنمون شوم که دو روز پیش سرمقاله فرهنگ آشتی بود.بعد هم فکر کردم اصلا کل یادداشت را بگذارم اینجا که راحتتر بخوانیدش :
ادبیات برتر از نفت است
امروز صبح مارگارت آتوود، بانوی بزرگ ادبیات جهان آرام آرام از خواب بر میخیزد. حالا خستگی سفری پنج روزه را از تن بیرون کرده است و میتواند همراه با نوشیدن قهوهاش،به یاد بیاورد و مرور کند جشن کلمات و ادبیات را که تا شب گذشته در امارات متحده عربی ادامه داشت؛جشنی با نام «دوبی فستیوال سیتی» که 66 چهره ادبی را از 22 کشور جهان، گرد هم آورده بود تا آنها از دانشگاهها و مدارس دوبی بازدید کنند و در آنجاها در جلسات خوانش داستان، کارگاههای ادبی و فن نویسندگی شرکت کنند.
همان لحظاتی که نویسنده نامدار کانادایی خاطراتش را از جشن باشکوه اعراب و دیدارش با داستاننویسان سرشناس جهان مرور میکند، فرصت مغتنمی است که ما هم چیزهایی را به یاد بیاوریم؛ به یاد بیاوریم که این اتفاق بزرگ در امارات متحده عربی روی داده است که هنوز 40 سال از تاسیسش نمیگذرد.
همان امارات متحده عربی که هیچ نویسنده و شاعر مطرحی ندارد و حتی مصر نیست که نجیب محفوظ دارد. حتی فلسطین نیست که محمود درویش دارد. فقط امارات متحده عربیست؛ مجموعهای از چند شیخنشین که سال 1971 استقلال یافته و کمتر از 5 میلیون جمعیت دارد و ساکنانش همان اعرابی هستند که همیشه خودخواهانه با تحقیرآمیزترین صفات، از آنها یاد کردهایم.
حالا امارات متحده عربی، مارگارت آتوود را و آنتونی هوروویتس را که از محبوبترین و پرکارترین نویسندگان انگلیس است دعوت میکند تا نشان دهد که فهمیده است ادبیات برتر از نفت است. همراه این دو نویسنده بزرگ، چهرههای برجسته دیگری هم بودهاند مثل ویلبور اسمیت که برای ما ساکنان «جزیره» ایران، تنها یک نام است و بس.حالا به یاد بیاوریم که کشور ما سرزمین عطار و فردوسی و مولاناست و سابقه تمدنی دیرین را یدک میکشد، اما در دقیقه اکنون، سالیان سال است که پای هیچ نویسنده نامداری به این کشور باز نشده است مگر استثنائاتی چون پائولو کوئلیو که احترام قلمش واجب است اما مقایسه او با نویسنده و شاعری مانند آتوود که جایزه پرنسآستوریاس را در کارنامه معتبرش دارد قیاس معالفارق است.
همه این سالها که گذشته است و میگذرد، نه تنها هیچ قصهنویس بزرگی را میهمان سرزمین خود نکردهایم، بلکه آنها را مزدور آمریکا، حریص جایزه نوبل و ... نامیدهایم. حتی به این هم اکتفا نکردهایم. اجازه ندادهایم که حاصل عرقریزان روح آنها و خون دل خوردنهای مترجمان آثارشان، به بار بنشیند؛ چرا که سد محکم ممیزی، به پارهای از قصههای آنها فرمان ایست داده و یا با «سالمسازی» به دست مخاطب فارسی زبان رسانده است.
حالا به یاد بیاوریم که امارات متحده عربی کجای جغرافیای فرهنگ جهان ایستاده است و ما کجا ایستادهایم.
08:21 PM
دردناک است
در آخرین اظهارات سردار احمدي مقدم که مثل همیشه درباره بگیر و ببند و اعدام و زندان و مصادیق بدپوششی و اعمال منافی عفت و از این حرفها بود، نکته خیلی دردناکی هم وجود داشت.جناب سردار گفته « برخي افراد از جمله معتادان و بيخانمانها در آستانه فصل زمستان تخلف ميكنند تا زمستان را در زندان سپري كنند.» و از این نوع زندان به عنوان نوعي تشويق یاد کرده است....خیلی دردناک است که آدمهایی از فرط سیهروزی تخلف کنند تا شبهای سرد زمستان سرپناهی داشته باشند؛ حتی اگر زندان باشد.راستش من یک جور عجیبی همیشه نسبت به معتادهایی که توی کوچه و خیاباناند احساس عمیقا دردناکی دارم...خیلیهاشان میآیند پشت شیشه ماشین و تقاضای کمی پول میکنند و همیشه وقتی میخواهم پولی بدهم بهشان با انتقاد خیلی شدید اطرافیان روبهرو میشوم که : « چرا به اینها پول میدی...اینا معتادن» یا : « خب حالا پول دادی که چی؟ دودش میکنه میره هوا»
اما من خودم هم این را میدانم.بله میدانم با این همه هیچ وقت، هرگز نفهمیدم که چرا یادمان میرود کسی که الان معتاد است هم برای خودش زندگی داشته،زندگی کرده،حق زندگی دارد و این تنها و تنها خودش نبوده که خودش را به اینجا رسانده...نمیخواهم نقش مهم و مرکزی آدمها را در شکل دادن زندگیشان نادیده بگیرم و اساسا هم خیلی «انسانمحور» فکر میکنم اما این را هم میدانم که این آدمها اغلب خیلی حساس، خیلی باهوش و البته خیلی ضعیفاند و در برابر تودرتوی پیچیده هولناکی به نام زندگی کم میآورند...شاید دارم خودم را قانع میکنم، خودم را توجیه میکنم و خوب میدانم اگر یک نفر در دنیا باشد که آدم باید او را توجیه کند آن هم خود آدم است...نمیدانم...میخواستم بگویم دردناک است،نه چیز دیگری.
