« January 2009 Main March 2009 »

February 20, 2009

سه گانه

1.در عالم مطبوعات- شما بخوانید عالم چیپ و درپیت مطبوعات - این روزها خبرهایی هست که در تحلیل آنها هیچ چیز نمی توانم بگویم جز اینکه مثلا «چوب خدا صدا ندارد» یا اینکه «از هر دست بدهی از آن دست می گیری» یا اینکه چه می دانم.... اما نه بهترین حرف را مولانا زده :« این جهان کوه است و فعل ما ندا...» بله؛ فعل ما نداست.این طوری هم می تواند باشد.

2.شاعران افغان را خیلی دوست دارم...شعرهاشان را و واژه های رنگارنگشان را.الیاس علوی با مجموعه شعر « من گرگ خیالبافی هستم »یکی از این شاعران است.با این وجود گاه فقط بخش هایی از شعرهایش را دوست دارم و گاه طرح های کوتاهش را دوست تر؛ مثلا وقتی که می گوید : « از بهار تقویم می ماند، از من ، استخوان هایی که تو را دوست داشتند.» یا وقتی در شعر «امید» می گوید:« زیباترین پسرانمان در اتاق های پنج دری بنگ می کشند و از دخترانمان فاحشه های ده دیناری ساخته اند...» یا هنگامی که برایمان تعریف می کند: « چشم های زیبایی داشت / که پیرمردهای محله آرزو می کردند / کاش دیرتر به دنیا می آمدند...»...خلاصه خوش می گذرد با شعر.

3.و دست آخر اینکه به قول میلان کوندرا موریانه های تقلیل همه چیز را می جوند.زندگی آدمی را می جوند.بزرگ ترین عشق سرانجام به مجموعه ای از خاطرات بی فروغ تقلیل می یابد.زندگی انسان به نقش اجتماعی او تقلیل پیدا می کند، تاریخ یک قوم به چند حادثه بازگردانده می شود...زندگی اجتماعی به مبارزه سیاسی و مبارزه فقط به رویارویی دو قدرت بزرگ جهانی تقلیل داده می شود...انسان در گرداب حقیقی « تقلیل » گرفتار شده است.



February 16, 2009

...

تلویزیون قتل را به داخل خانه‌ها برگرداند، یعنی جایی که به آن تعلق دارد.

آلفرد هیچکاک

permalink 10:18 PM


February 14, 2009

بدون شرح !!

resized-fu552146.jpg



February 11, 2009

روز

آدم بايد هر روز مقداری موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشی قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه هم بگويد.

ولفگانگ گوته

permalink 09:51 AM


February 10, 2009

درباره جشنواره فیلم امسال

وقتی همه چیز تا بن استخوان سیاسی است، هیئت داوران ‏جشنواره فیلم هم به خودش خیلی راحت اجازه می‌دهد که ‏با تبانی‌ها و برنامه‌ریزی‌ها و مصلحت‌اندیشی‌های از ‏پیش‌تکلیف‌شده، بهترین فیلم جشنواره را کنار بگذارد و ‏با چهار تا جایزه از سر بازش کند و جایزه بهترین ‏فیلمش را بدهد به فیلمی که اگرچه خودش و کارگردانش ‏خیلی قابل احترامند اما واقعا بهترین فیلم جشنواره ‏نیست!‏
یک بازیگر زن رفته جایی خارج از این مملکت، روسری اش را درآورده و عکس گرفته و فیلم بازی کرده...همین ! و به همین دلیل حاصل کار یک گروه فوق العاده عالی با این همه حاشیه و قر و اطوار وارد جشنواره می‌شود و آخرش هم همه می‌ترسند که به یکی از درخشان ترین فیلم‌های سینمای کشور جایزه بدهند...این همه ماجرا، این همه قصه به خاطر یک تکه روسری...تازه آن هم فرسنگ‌ها دورتر از اینجا !
‏«درباره الی» فیلم محشری‌است،یکی از تلخ‌ترین فیلم‌های ‏تاریخ سینمای ماست و در همین حال یکی از ‏واقع‌نماترین‌شان.برای من «درباره الی» در ضمن یادآور ‏‏«سیمای زنی در میان جمع» هاینریش بل است و شکل ‏ایرانیزه شده و البته متفاوت این رمان.همه آدم‌های ‏این فیلم،عجیب واقعی‌اند،عجیب وجود دارند و ‏زنده‌اند.تو آدم‌هایی را که در خیابان به رانندگی هم ‏اعتراض دارند،آدم‌هایی را که با هم سفر ‏می‌‌روند،شوخی‌هایشان را و سرخوشی‌شان را و بعد هم ‏دعواها و جدل‌هایشان را خیلی خوب می‌شناسی.ابهام فیلم ‏و فرارش از قضاوت قطعی،بر هولناکی پیچیده مفهومی به ‏نام «حقیقت» اضافه می‌کند و دست آخر هم هیچ چیز روشن ‏نیست.فیلم حتی با «آبروی از دست رفته کاترینا بلوم» ‏‏- شاهکار دیگر نویسنده محبوبم، هاینریش بل – هم ‏قابل قیاس است...هر قدر «سوپراستار» ریاکار و ‏متظاهر و دروغ‌پرداز و نصحیت‌کن و گنده‌گو است،«درباره ‏الی» راست و مستقیم توی چشم بیننده نگاه می‌کند و ‏بی‌هیچ تعارف و ملاحظه‌ای زندگی روزمره‌اش را که زندگی نیست «فرورفتن» است، «سقوط» است، برایش به تصویر ‏می‌کشد.
فقط کافی است نگاه کنید به تفاوت بازی « شهاب ‏حسینی » در «درباره الی» و «سوپراستار».شهاب حسینی ‏فیلم فرهادی خیلی دلنشین،خیلی قابل‌لمس و خیلی ‏انسانی است.اصلا خیلی خوب است اما همین آدم در ‏فیلم تهمینه میلانی چنان ریاکارانه و خام‌دستانه ‏پرداخته شده که حتی تحول از منفی به مثبتش هم حال ‏بیننده را می‌گیردو حتی وامی‌دارش که از سر تمسخر ‏به این همه ساده انگاری و پیش پا افتادگی بخندد.
البته «درباره الی» را می‌توان کلکسیون ‏بازی‌های خوب دانست.مریلا زارعی هم که هیچ جایزه‌ای ‏نگرفت در این فیلم واقعا درخشید...اما خب جایزه ‏می‌رسد به «تردید» واروژ کریم مسیحی که نسخه فارسی ‏هملت بود و به نظر من فیلمی متوسط...فیلم استاد ‏بیضایی هم « وقتي همه خوابيم » که انتظارات را ‏برآورده نکرد و اگرچه عمق محتوایی آن را دوست داشتم ‏اما کلا حوصله‌سربر و حاوی یک سری شگردهای کلیشه و ‏قدیمی برای اثبات حقانیت خود بود.پس از این جشنواره ‏دیگر چه می‌ماند؟ از من می‌پرسید،می‌گویم«صداها» اثر ‏فرزاد موتمن و «عیار14» پرویز شهبازی هم بد نبودند ‏و باقی از جمله «چهره به چهره»علي ژكان،«بي پولي» ‏حميد نعمت الله،«كلبه» جواد افشار،«زادبوم» ابوالحسن ‏داوودي و مخصوصا«صندلي خالي» استركي و«اخراجي‌های2» ‏مسعود ده‌نمكي اصلا نمی‌دانم واقعا چرا و بر اساس چه ‏معیاری در جشنواره پذیرفته شده بودند؟
درباره«اشكان ، انگشتر متبرك و چند داستان ديگر» ‏کار دوست نازنینمان،شهرام مكري هم که این‌طوری ‏نمی‌شود حرف زد...خودش پستی جداگانه است و یکی از ‏بهترین‌ها.یکی از آن فیلم‌ها که شوق سینما را در دل ‏شما بیدار می‌کند.‏

پي‌نوشت : سوالم از اين آقايوني كه كامنت مي‌گذارند و مي‌گويند منتشرش نكن و در عين حال جواب ما را هم بده؛ اين است كه واقعا چه‌جوري ؟



February 08, 2009

خاتمی آمد

بالاخره تشریف آوردند.عجب بامزه شده این جریان...

permalink 07:41 PM


February 04, 2009

آقاسراج

آقاسراج افغاني است.آقاسراج نمي‌داند چندساله است.سواد ندارد.شناسنامه‌اش را طالب‌ها گرفته‌اند، خانه‌اش را مجاهدها.حافظه‌اش پر است از صداي خمپاره و تفنگ.دستمال را مي‌بندد به سرش و مي‌افتد به جان خانه.اول بالكن كوچك را مي‌شويد، بعد پنجره‌ها را و كف سراميك را.حالا دارد مبل‌ها را شامپو مي‌كشد و بعد هم مي‌آيد توي آشپزخانه و به قول خودش مي‌شود «اندي‌وال»* من.
از چاي خوش‌رنگ و تازه‌اي كه با اصول حوصله و آرامش دم‌كرده‌ام مي‌ريزم توي ليوان‌هاي شفاف دسته‌دار و همين‌طور كه كرفس و تره‌فرنگي پاك مي‌كنم با آقاسراج گرم صحبت مي‌شويم.با خودش هميشه آوازهاي افغاني مي‌آورد.نوار كاست قديمي و رنگ و رو رفته را مي‌گذارد توي ضبط صوت و «احمد ظاهر» كه مي‌خواند، آقاسراج هم گهگاه آهي مي‌كشد و يادش مي‌افتد كه خواننده بيچاره را درجواني با چه بي‌رحمي‌اي كشتند.
اولين بار خيلي با احتياط پرسيد :« موزيك افغان دوست داريد شما ؟» و بعد از آن هر بار يك «موزيك افغان» جديد مي‌آورد با خودش و كلي موقع كار كردن بهمان خوش مي‌گذرد.آقاسراج سواد ندارد اما تاريخ سرش مي‌شود و حتي سياست.
برايش از نويسنده‌هاي افغان مي‌گويم و تعجب مي‌كند وقتي مي‌بيند با اين همه احترام و علاقه از نويسنده‌هاي كشورش - خودش مي‌گويد سرزمين هرز - مي‌گويم.مي‌پرسد :« همه اينها را خوانده‌اي؟»
سربه سرش مي‌گذارم :«كلكين* را باز كن ، سيگرتي* بكشيم.تو اين هوا مي‌چسبد.» تعجب كرده :«افغاني بلدي ؟» غش‌غش مي‌خندم :« نه بابا ! همين دوسه تا كلمه را از توي داستان‌ها ياد گرفته‌ام...خيلي قشنگ‌اند.»
دو و سه بعدازظهر ديگر همه جا تميز شده تقريبا.آقاسراج مي‌رود از قهوه‌خانه سر كوچه دو تا ديزي مشدي مي‌خرد و ناهار مي‌خوريم.آقاسراج خيلي شكسته و مظلوم است.پيش‌بيني‌اش اين است كه نهايتا تا ده سال ديگر بتواند اين‌طوري كار كند.كار سنگين؛ از اين خانه به آن خانه؛ از اين راه‌پله به آن راه‌پله.تا به حال چند بار گفته‌ام كه حاضرم سواد خواندن و نوشتن يادش بدهم اما هر بار فقط سكوت مي‌كند.جهان بيش از اين انگار چيزي براي آقاسراج ندارد.يك بار گفت :«دامادمان سواد داشت.جوان جوان بود.مجاهد‌ها كه ريختند خانه‌مان از ارسي* تيلا دادندش* پايين.جلو چشم بچه‌اش، زنش...»
چشم‌هايش پر است از كابوس جنگ.جيب‌هايش را بتكاني، تركش‌هاي جنگ مي‌ريزند.در قلبش انگار مين كار گذاشته‌اند.آقاسراج دلش براي سرزمينش تنگ نشده، از اينجا هم دل خوشي ندارد :« همسايه‌ها فهميدند ما افغان هستيم، نامه نوشتند به صاحبخانه كه اخراجمان كند.پول آب را را از ما بيشتر مي‌گيرند، مي‌گويند همين است، نمي‌خواهيد به هر كجا مي‌توانيد شكايت بريد.»
حرف را عوض مي‌كنم :« آقاسراج بمان، شب از اين قيمه محشري كه دارم مي‌پزم بخور...ببين زندگي يعني چي.» مين‌ها رهايش نمي‌كنند :« مرسي خواهر جان...غم قيمه ندارم.»
آقاسراج گوشت ديزي را مي‌كوبد و من قصه‌هايش را گوش مي‌دهم.احمدظاهر هنوز دارد مي‌خواند.پنجره پر از برف است....

پي‌نوشت :
*اندي وال : شريك، همراه
*كلكين : پنجره
*سيگرت : سيگار
*ارسي : پنجره
*تيلا دادن : پرت كردن



February 03, 2009

آقای وزیر «چند هزار نفر» یعنی «چند هزار نفر»؟

چند روز پیش وزير بهداشت کشور که طبیعتا با توجه به پست حساسش انتظار می‌رود، اگر هیچ چیز هم نداند،دست‌کم آمار و ارقام واضح و روشنی در حوزه مسئولیت خود در اختیار داشته باشد در گفت‌و‌گو با خبرگزاری فارس اعلام کرد «سالانه چند هزار بيمار خارجي براي درمان به ايران مي‌آيند». خب این خیلی خوب است و منظور آقای وزیر هم قطعا همین بوده که بگوید كشور ما در جذب بیماران خارجی و درمان آنها بسیار موفق بوده است. صرف‌نظر از صحت و سقم این ادعا که آیا واقعا ما در جذب بیماران جهان موفق بوده‌ایم یا نه آن‌چه که توجه شنونده این جمله آقای وزیر را، فراتر از پیامی که در آن نهفته است، جلب می‌کند وجود عنصر ناروشنی و شفاف نبودن اظهار نظر رسمی یک مقام مسئول است. اگر در یک شب‌نشینی خانوادگی با حضور بزرگان فامیل باشید و با عمو و عموزاده‌هایتان درباره پیشرفت‌های کشور بحث کنید و از دهان یکی از آنها بشنوید که بله سالانه «چندهزار» بیمار خارجی به ایران می‌آیند،ممکن است خیلی راحت از کنار این جمله و مفهوم ضمنی و ناروشن آن بگذرید. می‌پرسید چرا؟ می‌گویم برای اینکه ما ایرانی‌ها به شنیدن حرف‌های نامستند درباره همه چیز و همه کس در میان خودمان عادت داریم. همه درباره همه چیز اظهار نظر می‌کنند و گاه حتی نظریات خودشان را به عنوان اخبار اعلام‌شده به همسخنان خود قالب می‌کنند. از داخل تاکسی گرفته تا گوشه خیابان، از مهمانی خانوادگی گرفته تا جمع دوستانه، همه جا ما ایرانی‌هایِ غیرمستندِ آمارساز کار خودمان را می‌کنیم و از آنجا که «همه‌چیزدان» هم هستیم از هر دری ، سخنی می‌گويیم تا دور هم‌خوش باشیم و به هر حال حرفی زده باشیم. اما وقتی همین فضای ناروشن غیرقابل اعتماد و استناد به مجموعه دولت هم گسترش پیدا می‌کند، آن وقت است که اهمیت موضوع بیشتر می‌شود. شاید بخواهید استدلال کنید که اصلا این دولت همه کارش به همین منوال است. مدام آمارسازی می‌کند و آمارهای دروغ و در بهترین حالت مبهم در اختیار افکار عمومی قرار می‌دهد و اصلا این وزرا هم وزیر بشو نیستند. اما اگر قرار باشد این نظر استدلالی شما را دقایقی کنار بگذاریم و آنچنان که بزرگان عرفان هم سفارش کرده‌اند، کمی هم در خودمان دقیق شویم،وجه مهم‌تر و جدی‌تر و عمیق‌تر موضوع هم درخور توجه می‌شود و همزمان پرسش‌های تازه‌ای هم شکل می‌گیرند:

1. تفاوت آقای وزیر با عمو و عموزاده ما که در جمع‌های دوستانه و خانوادگی با عبارات مبهم و نامستدل بحث می‌کنند چیست؟ آیا کسی که در راس یکی از مهم‌ترین وزراتخانه‌های کشور ایستاده هم باید با عبارتی مانند «چندهزار» آمار رسمی کشور را اعلام کند و عموی بنده و شما هم با همین عبارات در بحث‌های خانوادگی شرکت کنند؟

2. عمو و عموزاده بنده و جنابعالی ارزش و نقش مهم آمار و اعداد را نمی‌دانند و اساسا مسئولیت مشخصی هم درباره صحت و سقم و روشنی و ناروشنی آمار متوجهشان نیست،آیا جناب آقای دکتر وزیر هم از ارزش ارقامی که اعلام می‌کند بی‌خبراست؟

3. مهم‌تر از دو پرسش طرح شده و شاید حتی پرسش اصلی و کانونی ما این باشد که مگر آقای وزیر از کجا می‌آید؟ از جایی خارج از این جامعه و يا از میان همین مردم؟ مسلم است که وزیر بهداشت ما هم یکی از خود ماست یا دست‌کم برآیندی است از خود ما و اگر هیچکدام از اینها هم نباشد بخشی از ما را که نمایندگی می‌کند. پس از ماست که برماست. آقای وزیر هم اگرچه به خاطر منسبی که در اختیار دارد و منسب هم طبعا مسئولیت آور است،باید از نظر علمی و دانش فنی با عمو و عموزاده بنده و شما تفاوت‌های اساسی داشته باشد اما به لحاظ زیست اجتماعی و تجربه‌های زیسته‌اش احتمالا تفاوت چندانی با آنها نداشته باشد. او هم در همین جامعه زندگی کرده، رشد کرده و سرانجام وزیر شده.

4. پرسش مهم دیگری هم در این میان مطرح است و آن اینکه اساسا چرا آقای وزیر به خود اجازه می‌دهد با عبارتی مانند «چندهزار» آمار بیماران خارجی وارد شده به کشور را بیان کند؟ طبعا به این دلیل ساده و مبرهن که می‌داند هیچکدام از شنوندگان این آمار قرار نیست از او چون و چرا کنند و مثلا بپرسند: «آقای وزیر چند هزار نفر؟ سه هزار نفر؟ ده‌هزار نفر؟ صدهزارنفر؟ نه‌صدهزارنفر؟» آقای وزیر هم فرزند همین زمان و همین مکان است و خوب می‌داند نه تنها قرار نیست شنوندگان این آمارهای عجیب و غریب او را به چالش بکشند که تازه سخنانش را تیتر هم خواهند کرد،لینک هم خواهند داد و عموها و عموزاده‌ها از این پس در مهمانی‌های خانوادگی از آن نقل هم خواهند کرد !

فرهنگ آشتی، صفحه جامعه.

permalink 08:02 PM