« November 2008 Main January 2009 »

December 31, 2008

خبر

کارگزاران توقیف شد.

permalink 04:48 PM


December 30, 2008

....


مي خواهم تَركت كنم
من را به تختت ببند

permalink 09:28 PM


December 28, 2008

يادگار دوست

«يادگار دوست» شهرام ناظري مال خيلي وقت پيش است- مال همان وقت‌ها كه ناظري هنوز صداي مخصوص خودش را داشت و توي صدايش هم يك سوز محشري بود- حالا امروز از صبح زود كه دارم با همكاري «آقاسراج» همه جا را تميز مي‌كنم ، خانه پر شده از «يادگار دوست» و من بغضم گرفته.اما فقط صداي شهرام ناظري و شعرهاي ديوانه‌وار مولوي نيست، تلخ‌ترين تار و سه‌تار جهان را هم به نظرم «حميد متبسم» مي‌نوازد و آقاي عبدالله آقازاده هم خيلي خوب و درست شعر مي‌خواند : « بسيار فتاده بود هم در غم عشق / اما نه چنين زار / اما نه چنين زار / كه اين بار افتاد.... » . دلم مي‌خواهد آقا سراج برود ، دلم مي‌خواهد بمانم توي خانه و نروم روزنامه يا هر كجاي ديگر ، دلم مي‌خواهد شعر بخوانم و بنويسم؛ در زندگي رنج‌هايي هست كه حتي روح ‌آدم هم از آن خبردار نمي‌شود.

permalink 11:37 AM


December 25, 2008

...

آدمك برفي
مي‌دانم سردت است
همين حالا جلو بخاري خود گرمت مي‌كنم
اول دست ها بعد شانه ، شكم، پا
نمي‌دانم گرمت شده يا نه
كجايي آدمك‌ برفي
كجايي ؟

شمس لنگرودي

permalink 08:57 PM


December 24, 2008

افاغنه حتی حق ندارند تاکسی سوار شوند !

اینکه اجازه نمی دهیم افغان ها در کنکور شرکت کنند، اینکه نمی گذاریم بچه هایشان درس بخوانند، اینکه به آنها کار - حتی عملگی و بنایی و کارهای سخت و فرساینده دیگر - نمی دهیم، اینکه به آنها لقب « آواره » داده ایم و هر چه قتل و کشتار و فساد و کثافتکاری در جامعه مان هست به آنها نسبت می دهیم،اینکه نه تنها با آنها با حقوق « پناهندگی شان » برخورد نمی کنیم بلکه ابتدایی ترین حقوق و شئون انسانی را هم برایشان قائل نیستیم و هزار چیز دیگر را بگذارید کنار و من پیشنهاد می کنم فقط این یکی را بچسبید که در آخرین و جدیدترین اقدام، وزارت کشور تصمیم گرفته حتی جلو حمل و جابه جایی افاغنه با وسایل نقلیه را هم بگیرد !!!
معاون سیاسی و امنیتی استاندار کهکیلویه و بویراحمد که می دانید افغانی های زیادی آن طرف ها زندگی می کنند اعلام کرده است : « حمل و جابه جایی اتباع غیرمجاز بیگانه و بویژه افاغنه با وسایل نقلیه جرم محسوب می شود و در صورت مشاهده این مسئله ، وسیله نقلیه متخلف برای بار اول شش ماه و برای بار دوم یک سال توقیف خواهد شد ! »
حالا بماند که ایشان فرموده اند عقد اجاره منزل مسکونی هم با افغان ها جرم است و ممنوع.
من اما می خواهم بدانم چطور ممکن است که شما جمعیتی را به شدت در اقلیت قرار دهید ، همه حقوق انسانی اش را از او بگیرید،حتی حق داشتن یک سقف بالای سرش را هم به او ندهید و از همه اینها مسخره تر حتی اجازه ندهید که سوار تاکسی شود !! و آن وقتانتظار داشته باشید که از توی آن جمعیت ، جرم و خلاف بیرون نیاید ؟



شال‌گردن و كلاه و دستكش و زمستان

چقدر فصل زمستان خوب است...چقدر من آدم‌ها را در لباس زمستاني بيشتر دوست دارم.شال گردن و كلاه و دستكش ، يك چيز خوبي درشان هست.پالتو و باراني و چتر ، چقدر آدم را ياد روزهاي خوب زندگي مي‌اندازند.هر قدر تابستان «موذي» و «آب‌زيركاه» است ، زمستان «صريح» و «قاطع» است.زمستان بيخودي با كسي گرم نمي‌گيرد؛ سرد است و حوصله خونگرمي‌هاي بيجا را ندارد.زمستان اصلا همه چيزش خوب است.هر سال كه فصل سرما مي‌رسد، يكي از شوق‌هاي زندگي من بيرون كشيدن لباس‌هاي زمستاني ، دادنشان به خشك‌شويي و دوباره پوشيدنشان توي باران و برف است و هر سال موقع انجام اين مناسك زمستاني به خودم يادآوري مي‌كنم كه لباس‌هاي زمستان خيلي شيك‌تر و بافرهنگ‌تر از لباس‌هاي تابستان‌اند.خب ما زمستاني‌ها اين جوري‌ هستيم ديگر :)

permalink 12:28 AM


December 21, 2008

تجمیع مدارس و مساجد و منازل و ...

اینکه تالیف کتاب درسی مدارس را بسپریم به حوزه علمیه کافی نبود انگار ، حالا وزارتخانه فخیمه آموزش و پرورش تصمیم گرفته در حرکتی محیرالعقول مساجد و مدارس را هم با هم ادغام کند ! حرفی نیست ؛ اصلا سیاست کلی حاکم در جامعه ما بر تربیت مذهبی بچه ها تاکید دارد و ما هم درباره این روش آموزشی و پرورشی ، اصلا نه قضاوت می کنیم و نه ارزشگذاری.اما سوال من این است که چرا این شکلی ؟
چرا با توسل به روش هایی تا این حد « رو » ؟ چرا این جوری؟ چرا تا این حد غیرکارشناسی؟ در شرایطی که همه جهان دارند به سمت تخصصی شدن امور پیش می روند و هر روز بیش از دیروز بر ضرورت سپردن کار به دست کاردان تاکید می شود،چرا ما باید همه چیز را با هم قاطی کنیم ؟ آیا نمی توانیم در صورتی که حتی بر تربیت مذهبی هم تاکید داریم ، از فعالان حوزه علمیه به عنوان مشاور کمک بگیریم ؟ باید در اولین و فوری ترین اقدام ممکن ، مساجد و مدارس را با هم ادغام کنیم ؟ دیروز این خبر عجیب که آمد ، مریم موضوع را دنبال کرد و رسید به مشاور عالی آقای وزیر و نتیجه اش شد این گزارش.آقای مشاور هم اعلام کردند که قرار است فعلا به صورت آزمایشی 30 مدرسه مسجدی در دهه فجر امسال در 30 استان کشور کلنگ بخورد.آقایان که ضریب هوشی شان هم خیلی بالاست اظهار خوشحالی کرده اند که بله ، این طوری و با قرار گرفتن مساجد و مدارس در یک مکان ، در خیلی چیزها هم صرفه جویی می شود ، از جمله مثلا خدمه و کادر اداری کمتری نیاز خواهد بود !!
من در راستای همین طرح، پیشنهاد می کنم منازل را هم با مساجد و مدارس یکی کنیم و اسمش را بگذاریم « طرح تجمیع همه چیز با همه چیز ». این طوری در مصرف آب و برق و گاز هم صرفه جویی می شود و دیگر لازم نیست نگران تامین بخاری زغالی برای مدرسه ها باشیم و هر سال منتظر باشیم که حالا نوبت آتش سوزی در کدام مدرسه و سوختن چه تعداد از دانش آموزان است.باور کنید این طوری خیلی صرفه جویی می شود.باباهای خانه و باباهای مدرسه هم یکی می شوند.تازه مشکل ناوگان فرسوده حمل و نقل عمومی شهر هم حل می شود چون بچه ها دیگر نیازی ندارند که صبح به صبح در صف طولانی اتوبوس بایستند تا بلکه بتوانند وسیله ای پید کنند و بروند مدرسه ، ببخشید منظورم همان مسجد بود.
خلاصه با این تجمیعات، همه مشکلاتمان حل خواهد شد بحمدالله !



December 18, 2008

عشق و دوست‌داشتن يا خشونت و سركوب؟

خيلي وقت است كه مي‌خواهم اين را بنويسم.مي‌خواهم بنويسم «خشونت» فقط اين نيست كه آدم‌ها با هم كتك‌كاري كنند و به هم بد و بيراه بگويند.به اطرافتان كه دقت كنيد، در مناسبات آدم‌ها كه دقيق شويد، به ديگران و زندگي‌‌شان ، به عشق‌ها و باهم‌بودن‌هايشان و حتي به تفريح و شادي‌هايشان كه نگاه كنيد، ناگهان از اين همه «رابطه» مبتني و متكي بر خشونت كه احاطه‌تان كرده يكه مي‌خوريد.حالا لازم نيست اين آدم‌ها با هم برخورد فيزيكي كنند؛ همين كه شما مي‌بينيد درصد قابل‌توجهي از آدم‌هاي دور و اطرافتان به شكل غريبي و حتي شايد بدون آنكه خودشان هم متوجه باشند – مدام و مستمر – در حال «بازجويي» از هم هستند بايد بترسيد.واقعا هم ترس دارد.
آخر اينها آدم‌هايي هستند كه همديگر را دوست دارند،دوست‌پسر و دوست‌دختر هم هستند، به هم عشق مي‌ورزند، همسر هم هستند، پدر و فرزنداند، مادر و فرزنداند،بزرگ‌تر و كوچك‌تراند،دوست‌هاي چندين و چندساله‌اند...اينجا هم «زندان انفرادي» نيست، اسمش «خانه» است يا «كافه» يا «مهماني» يا «محل كار» يا «چت‌روم» يا «ياهومسنجر» يا هر جاي خوب يا معمولي ديگر... اما آدم‌ها انگار همه تربيت شده‌اند براي بازجويي ، براي تفتيش، براي ترديد، براي ناباوري ، براي پرسش‌هاي حقارت‌بار و براي فضولي‌ها و كاوش‌هاي حقارت‌بارتر در مناسبات و روابط يكديگر. همه اينها هم به نام نامي «دوست داشتن» انجام مي‌شود. در چنين فضاي سرشار از خشونتي اگر دو نفر جسارت كنند و يكديگر را دوست بدارند ، اين ديگر خود دوست داشتن و حسي كه در قلب خود براي هم دارند نيست كه اهميت دارد بلكه چك كردن تلفن‌ها و اس‌ام‌اس‌ها و رفت و آمدها و مكالمات و ايميل‌ها و افكار و دم و بازدم‌‌هاي همديگر است كه مهم مي‌شود.
اينها شده «مناسك» دوست داشتن.«كنترل» شده راهي براي بيان احساس.در اين «مدل» خيلي تحقيركننده و در عين حال خيلي شكننده از دوست داشتن، آدم‌ها دو روز كه از هم دور باشند و دوبار كه نتوانند تلفن همديگر را جواب بدهند ، «محبت» به «كينه» تبديل مي‌شود؛ به همين سادگي.
در اين روابط سرشار از خشونت و سركوبگري‌اي كه در اطرافم مي‌بينم، هر چه آدم‌ها بيشتر همديگر را دوست دارند، بيشتر به سمت تخريب دنياي خصوصي ، روابط شخصي و فرديت طرف مقابلشان هجوم مي‌برند.من زوج‌هاي جواني را مي‌بينم كه به نام دوست داشتن و در كمال صلح و صفا و خوشحالي ، با چنان سلطه‌اي «فرديت» يكديگر را به چارچوب مي‌كشند كه اگر قرار بود چاقو در شكم هم بكنند، به نظر سالم‌‌تر مي‌رسيدند.
جالب اينجاست كه همين آدم‌ها اگر فرصت پيدا كنند ، در اولين تاكسي‌اي كه جايي براي نشستن باشد، يا در يك مهماني روشنفكري دوستانه، يا در نوشته‌ها و اظهارنظرهايشان به شدت به «نصب دوربين‌هاي مداربسته شهري» انتقاد مي‌كنند و داد و قال مي‌كنند كه اي امان ، حقوق بشر بر باد رفت، حريم خصوصي نابود شد و چنين و چنان... و هيچ هم حواس‌شان به هزاران دوربين مداربسته‌اي كه خودشان با دست خودشان در زندگي همديگر كار گذاشته‌اند، نيست.



December 15, 2008

مجله‌‌هاي زنان؛مجله‌هاي مردان

دارم كتابي مي‌خو‌انم – شب‌ها و همين‌طوري؛ نه با دقت و فرصت هميشگي – كه پر است از نكته‌هاي ظريف جالب.يكي از اين نكته‌ها درباره انتشار مجله‌هاي زنان در سراسر جهان است و البته مقايسه مختصري كه بين اين مجله‌ها و مجله‌هاي مخصوص مردان شده. نتايج اين مقايسه برايم واقعا جالب است. بر اساس تاريخچه‌اي كه در اين كتاب آمده در اواخر دهه 1980 مجله‌هاي دختران و زنان كم‌كم از آن شكل بازنمايي سنتي خود كه بر پاسداري از «پنداشته‌هاي محافظه‌كارانه» درباره زنانگي اصرار دارد دور شدند و نشريه‌هاي جديدي روي كيوسك آمدند كه درصدد فاصله‌گرفتن از سنت‌هاي مجله‌هاي «خانگي» بودند. آقاي دكتر جامعه‌شناس جالبي هم اظهار نظر كرده كه اين مجله‌ها كه به انعكاس اعتماد به نفس و استقبال زنانه از جهان مي‌پرداختند ، پاسخي بودند به تغيير الگوهاي زنانگي در جهان و حتي ستاره‌هاي مذكر پاپ را برجسته مي‌كردند تا اين امكان را به وجود بياورند كه زنان هم بتوانند هواخواه ستاره‌هاي پاپ باشند ، بدون اينكه «سبك‌مغز» به نظر برسند...آقاي جامعه‌شناس جالب ديگري هم وسط اين ماجراها نوشته اين مجله‌ها خواهان بازتوليد نظم موجود در روابط جنسيتي در جامعه بودند و بر مسائل فمينيستي و تعريف‌هاي آزادانه‌تري درباره مسائل جنسي و سلامتي و اشتغال و... تمركز داشتند و كم‌كم توانستند «سياسي» بودن روابط سلطه جنسي را برملا كنند...جالب اينكه چندين سال پس از انتشار موفقيت‌آميز مجله‌هاي زنانه ، انتشار مجله‌هايي براي خوانندگان مذكر هم افزايش پيدا كرد و جالب‌تر اينكه اين دسته از نشريات – درست برعكس نشريات زنان كه از سلطه سنت‌ها فرار مي‌كردند- به سنت‌ها بازگشت داشتند و اتفاقا موفق‌ترين آنها و پرمشتري‌ترينشان در ميان مردان ، مجله‌هايي بودند كه ايدئولوژي «مرد نوين» دهه 1980 را نقض مي‌كردند و به قريحه و احساسات سنتي مردانه بازگشت داشتند...تفاوت نگاه جالبي است به نظرم.
نكته شخصي‌ترش هم اينكه اين مبحث از كتاب «فرهنگ و زندگي روزمره» من را ياد «مجله زنان» مي‌اندازد و آن هزاران مرتبه‌اي كه به آقايان مدعي – از روشنفكر گرفته تا خاموش‌فكر – درباره اهداف درآمدن چنين مجله‌اي پاسخ داده‌ام؛ وقتي كه مي‌پرسيدند و هنوز هم با پوزخند مي‌پرسند كه اي بابا، حالا مثلا مجله «مردان» نداريم مگر چه شده ؟ اصلا مجله «زنان» مي‌خواهيد چه‌كار؟



December 10, 2008

درباره تئاتر شهر و این همه ویرانی

این گزارشی است که درباره تخریب تئاتر شهر تهران و اظهارات جالب و عجیب وزیر ارشاد دولت آقای احمدی نژاد نوشتم و عکس و تیتر امروز فرهنگ آشتی بود.گزارش بر سیاسی شدن ماجرای تئاتر شهر تاکید دارد و بر اینکه آقایان دولت نهمی انگار یادشان رفته که در دوران آقای احمدی نژاد بود که کلنگ ویرانی تئاتر شهر خورد.یادداشت های بهروز غریب پور و مجید جعفری، مدیر سابق تئاتر شهر هم در کنار گزارش کار شده و با عکس خوبی که مسعود اکبری گرفته ، پکیج خوبی شده به نظرم.شما هم ببینید و بخوانید و نظر بدهید.

پی نوشت : ضمنا خیلی خیلی ممنونم از همه شمایی که نگران آپ نشدن این وبلاگ بودید و درباره دوست از دست رفته مان پرسیدید و خلاصه از این جور لطف های دوستانه کردید.من خوبم و اینجا را آپ خواهم کرد از این به بعد.


permalink 08:22 PM