« October 2008 Main December 2008 »

November 23, 2008

هزار فنجان قهوه تلخ

چقدر هوا خوب بود امید...چقدر پاییز بود امید؛ وقتی که تو را گذاشتیم توی زمین و به خاک سرد نمناک پاییز ‏سپردیمت...چقدر آسمان ابر بود، چقدر کلاغ‌ها قارقار می‌کردند امید.مرگ در کنارمان ایستاده بود و بدن ‏کوچک‌شده تو را می‌دید که می‌رفتی...تو را سپردیم به دل زمین.گلوهامان هنوز هم از بغض آتش می‌گیرد و تو ‏آنجا تنها مانده‌ای.ما سوار ماشین شدیم و گریه‌کنان برگشتیم به شهر و تو ماندی، برای همیشه ماندی.از من «پلو» ‏خواسته بودی ، همین هفته پیش ؛ «مرصع‌پلو»، «زرشک‌پلو»...گفته‌بودم این « مرصع‌پلو » نیست، « عدس‌پلو » ‏است.گفته بودی : « عدس‌پلو با این همه مخلفات می‌شود مرصع‌پلو...» و ما خندیده بودیم.همه می‌خندیدیم، همه با ‏هم ، هر وقت که تو بودی ، همه بودند فقط می‌خندیدیم.مهمانی با تو «جشن » می شد ، «طنز » می شد.سالن پر ‏می شد از دود « قلیان » و تو ، امید تپل دوست‌داشتنی، تو پسر نازنین 28 ساله همین‌جا ، روی یکی از همین ‏مبل‌های راحتی می‌نشستی و به زمین و زمان می‌خندیدی...تو را گذاشتیم زیر خاک ، با رشته کوهی از خاطره‌ها ‏برگشتیم...حالا من نشسته‌ام در روزنامه و دارم خبر می‌نویسم اما دلم مانده همان‌جا، در همان باغ خزانی قطعه ‏هنرمندان بهشت‌زهرا و خیلی کار سختی است که جلو این همه اشک را بگیرم...دلمان برایت یک ذره می‌شود ‏امید...‏

permalink 04:21 PM


November 19, 2008

روزهای جدید ؛ روزنامه جدید



خب این بخشی است از کار همه ما؛ گروهی جوان و باانگیزه – البته جوان که می‌گویم نه به آن معنای رایج که ‏از آن کم‌تجربگی برمی‌آید، چون هر کدام از همکارانمان خوشبختانه در کار و حوزه خودشان واقعا درجه‌یک ‏هستند : ) – که در طول یک ماه گذشته به شکل جدی مشغول کار فرساینده پیش‌تولید بوده.سه‌شنبه شب برای اولین ‏بار چهار صفحه از روزنامه را فرستادیم به چاپخانه تا تستی زده باشیم.رنگ ولعاب  روزنامه دستمان بیاید،شکل ‏گرافیکی‌اش را روی کاغذ ببینیم و لی‌اوت کلی صفحات را بسنجیم.پیشنهادهایی هم مطرح شد که اولین نمونه ‏آزمایشی‌مان را بفرستیم نمایشگاه مطبوعات که فرستادیم و خیلی خیلی خوشحالم که این همه بازتاب و بازخورد ‏داشتیم. خیلی‌ها دیده بودند نمونه آزمایشی را و تماس گرفتند و مهربانی کردند و اظهار نظر کردند و حرف زدند و ‏نظر دادند و دلگرممان کردند. خوشحالم که بخصوص محتوای کار را اکثرا پسندیده بودند و می‌گفتند مطابق با ‏انتظاری بوده که از این تیم می‌رفته.حالا روی سر و شکل گرافیکی و ظاهری کار البته هنوز خودمان هم بحث‌های ‏زیادی داریم و در حال مشورت و تبادل فکر و ایده هستیم.‏
   راستش این است که من شخصا از کار کردن در تحریریه‌های بی‌انگیزه خسته شده‌ام. تحریریه‌هایی که همه چیز ‏در آن رو‌به‌راه است و اوضاع هم ظاهرا بد نیست اما فضا فضای بی‌انگیزه‌ای است.برای همین هم و شاید به خاطر ‏مرضی که برای کار کردن و زحمت کشیدن دارم و دلم می‌خواهد با انگیزه ای جدی کار کنم ، خوشحالم که یک ‏گروه جوان دست به دست هم داده‌اند و دل به دل هم و با وجود همه حاشیه‌ها، همه منفی بافی‌ها ، همه تنگ‌نظری‌ها ‏و همه بدجنسی‌ها می‌خواهند یک کار جدی و جدید انجام بدهند.روزنامه « فرهنگ آشتی» در دور جدید انتشارش ‏با رویکرد صرفا فرهنگی – اجتماعی روی کیوسک خواهد رفت و می‌خواهد خارج از نفوذ شدید و غلیظ و ‏ویرانگر « سیاست » که همه روزنامه‌ها را فلج کرده، کمی هم به خواننده‌اش خوراک فکری و فرهنگی بدهد و ‏جدی‌تر جامعه و حوزه فرهنگ را رصد کند.تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ؟ ‏
   خیلی طبیعی است که ایده‌آل نهایی ما نه در همان گام اول که به تدریج و کم‌کم شکل بگیرد و برای همین هم هست ‏که از نظر همه کسانی که نظری دارند استقبال می‌کنیم و اساسا به فضای همفکری در تحریریه هم عادت ‏داریم.وسواس سردبیر روزنامه در کار حرفه‌ای واقعا خارج از انتظار اولیه ما بود. شناسنامه روزنامه هم که ‏روشن است و در اختیار همه.این طوری است که همه با هم داریم مشق دموکراسی می‌کنیم و می‌خواهیم یاد بگیریم ‏که با وجود اختلاف سلیقه‌هایی که ممکن است با هم داشته باشیم چطور در کنار هم بمانیم و چطور محصول خوبی ‏ارائه کنیم.کار سختی است البته در میان جماعت پرمدعای مطبوعات ما.همه‌مان یک پا فالاچی هستیم و دیدید که ‏هیچ کس هم هیچ کس را قبول ندارد.‏سایت روزنامه هم همین یکی دوروزه قرار است راه بیفتد.عجالتا این هم آدرس اش : www.farhangdaily.com.



November 11, 2008

...

دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم از دور
با هزار نیرنگ
به هزار رنگ درمی آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم.
لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده عشقبازی می کنم
از دور
تو به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را در سکوت آتش خواهم زد.

شاعر : الیاس علوی - شاعر افغان - از کتاب « من گرگ خیالبافی هستم »

permalink 02:19 PM


November 10, 2008

وصف حال 3

پرندگانی سرگردانیم
گم شده در نام و نان
به تنگ آمده ،
از خانه و خیابان
و این همه عمر ریخته
به خاطر بالی است که
می زنیم.
گاهی چنان
از پرواز می افتی
که در صفِ ساده ترین پرنده هم
جایی نداری !

شاعر : کریم رجب زاده،از کتاب شعر «اردی یهشت و این همه برف. »

permalink 06:51 PM


November 05, 2008

شهروند توقيف شد

1.خب ، خيلي متاسف شدم از توقيف هفته‌نامه شهروند امروز.خبر ناراحت‌كننده‌اي بود جدا كه البته ديگر تعجب چنداني را برنمي‌انگيزد.معمولي شده ديگر.هر چيزي هم حدي دارد، قرار نيست كه مطبوعات عمر نوح داشته باشند.صبر آقايان هم كه صبر ايوب نيست.پس تا اطلاع ثانوي همين آش است و همين كاسه.حالا هر كسي هم يك چيزي مي‌گويد.فارس فرموده دليل توقيف، انتشار مطالب غيرمرتبط بوده و تابناك عرض كرده كه معرفي نكردن مديرمسئول بوده....من هم مي‌گويم اصلا مهم نيست « دليل » چه بوده چون آنچه مهم است در چنين مواقعي « بهانه » است نه « دليل » .

2.تصاوير شور و شادي مردم آمريكا را كه مي‌بينم براي پيروزي اوباما دلم به حال خودمان مي‌سوزد. ما همه كارمان مناسك عزاداري دارد.انتخاباتمان هم غمگين است. مي‌رويم راي مي‌دهيم و مي‌آييم خانه و چند روز بعد خيلي خشك و خالي مي‌شنويم كه بله فلان حضرت آقا شده‌اند پرزيدنت.براي بازي فوتبال احساسات ملي‌مان بيشتر تحريك مي شود تا براي نتيجه انتخابات رياست‌جمهوري.



November 04, 2008

امروز

1.صبحي كه با استيضاح رقت‌بار و تاسف‌آور بالاترين مقام اجرايي كشور پس از رئيس‌جمهور در مجلس نمايندگان آغاز شود، صبح به يادماندني‌اي خواهد شد.جالب است برايم و راستش هر روز بيش از ديروز احساس منحصر به فرد بودن در اين جهان بهم دست مي‌دهد.ما واقعا همه چيزمان منحصر به خودمان است.گمان نمي‌كنم در هيچ كجاي دنيا يك عضو كابينه دولت اين‌طور آشكارا و تا آخرين لحظه ممكن بر دروغ‌گويي و جعل و فريب افكار عمومي و نه تنها افكار عمومي كه حتي نمايندگان مجلس و مسئولان كشور اصرار ورزد و آنقدر به اصرار خود ادامه دهد تا كار به پخش صداي ضبط‌شده‌اش در حال دروغ‌گويي در صحن علني مجلس بكشد !!
آقاي وزير كشور سابق حتي در دفاع از دروغ‌گويي‌هاي خود هم دست از دروغ‌پردازي نمي‌كشد و متوسل مي‌شود به اينكه خب حالا اگر هم ماجرا لو رفته ، شما فرض كنيد من فريب خورده‌ام و به اين ترتيب عذر بدتر از گناه مي‌تراشد تا نمايندگان هم بپرسند شما كه حتي در دريافت مدرك تحصيلي خودتان به اين سادگي فريب مي‌خوريد ، چطور قرار است امور داخلي و خارجي كشوري را اداره كنيد و چطور قرار است مردم به شما اعتماد كنند و راي‌شان را به كيسه‌اي كه شما برايشان دوخته‌ايد بريزند ؟
آخر برادر من ، پدر من ، يك چيزي بگو كه بگنجد.با مظلوم‌نمايي و كشيدن پاي زن و بچه وسط كارزار استيضاح و سوء‌استفاده از احساسات عمومي كه نمي‌شود از اتهام بزرگي در اين سطح دفاع كرد.
اينجا و در اين مرحله كه ديگر جاي شوخي و سفسطه نيست.من نمي‌دانم آخر اين آقايان چطور سياستمداراني هستند كه مسائلي تا اين حد ابتدايي و ساده را هم درك نمي‌كنند.آيا مسخره‌تر ازاين مي‌شود كه نمايندگان مجلس دارند آقاي كردان را استيضاح مي‌كنند و ايشان در دفاع از خود مي‌گويد : «امريكا بايد محاكمه بشود !! » يا اصرار دارد كه « اينها جنگ رواني استكبار است !» آخر امريكا و اسرائيل چه ربطي به مدرك تحصيلي جعلي شما دارند ؟ آنقدر استكبار و استثمار و استعمار و اين‌حرف‌ها در جلسه امروز تكرار شد كه حتي خود رئيس مجلس هم در رد يكي از تذكرها آشكارا گفت : « لازم نيست تذكر بدهيد...مي‌خواهيد درباره همين استكبار و اينها بگوييد ديگر....»
از اينها كه بگذريم اما من اين يكي را ديگر اصلا نمي‌فهمم كه آقاي وزير كشور سابق بيايد پشت تريبون مجلس بايستد و در دفاع از خود بگويد : « خانمم بيماري سختي دارد كه از بيان آن در اين تريبون معذورم !! » و بعد حرف را بكشد به مظلوميت زينب و معصوميت زهرا و « باز اين چه شورش است..» القصه ، حالا كه آقاي كردان بركنار شد و با دفاعيه عوامانه‌اش هم نشان داد كه واقعا همان‌طور كه خودش تاكيد دارد هنوز فرق «وزارت» را با «جاروكشي» نمي‌داند ، اما خودمانيم شما اين استيضاح و اين دفاعيه را مقايسه كنيد با استيضاح و سخنان شيوا و پخته مهاجراني در دفاع از خودش و همين‌طوري پيش خودتان ببينيد چه نتيجه‌اي مي‌گيريد.
به هر حال در آستانه انتخابات ،اين استيضاح و اين بركناري وزير مجري انتخابات ، نتيجه‌اش هر چه باشد به نفع جريان شكست‌خورده دولت اصولگرايان نخواهد بود.مخصوصا كه ظاهرا اين قصه سر دراز دارد.

2.انتخابات رياست‌جمهوري امريكا - كه يكي از سيستماتيك‌ترين و جالب‌ترين انتخابات‌هاي سراسر جهان است - در همين لحظه همچنان در جريان است و من خيلي خيلي دوست‌مي‌دارم كه باراك اوباماي سياه‌پوست ، نوانديش و خوش‌سخن به رياست‌جمهوري امريكا انتخاب شود و يك جورهايي مطمئن هم هستم كه اين اتفاق مي‌افتد.به هر حال اوباما نماينده تفكر جديد در جهان است و ما براي اين برادر متعهد آرزوي موفقيت و سربلندي داريم.

3.رها كنيد همه اين حرف‌ها را.ببينيد گروس عبدالملكيان چه مي‌گويد :
«پيله‌هاي بسياري ديده‌ام
آويزان از درختي
در جنگل‌هاي دور
افتاده بر لبه پنجره
رها در جوب‌هاي خيابان.
هرچه فكر مي‌كنم اما
يك پروانه بيشتر در خاطرم نيست.
مگر چند بار به دنيا آمده‌ايم
كه اين همه مي‌ميريم؟
چند اسكناس مچاله
چند نخ شكسته‌ي‌ سيگار
آه ، بليت يك‌طرفه !
چيزي غمگين‌تر از تو
در جيب‌هاي دنيا پيدا نكرده‌ام
.
...»

پی نوشت : این یادداشت را خیلی توصیه می کنم.
دیدگاه متفاوتی دارد و اشارات قابل تاملی.



November 03, 2008

حس خوب2

واي خدايا ! مرسي بابت پاييز
مرسي بابت پاييز تهران
مرسي بابت اتفاقي به نام باران.

permalink 07:35 PM


November 01, 2008

حس خوب

چه حس خوبي است وقتي با يكي از استادهاي قديمي و خيلي عزيزت تماس مي‌گيري و خودت را خيلي مختصر معرفي مي‌كني تا بدون اينكه زياد وقتش را تلف كني بروي سر اصل مطلب ، اما او مكثي مي‌كند و نام كاملت را مي‌پرسد و فروتنانه و با يك دنيا مهر و صداقت ابراز خوشحالي مي‌كند از شنيدن صدايت و تشري استادانه هم – به سبك خودش - مي‌آيد كه « دختر جان چرا اين‌قدر محكم و خشك خودت را معرفي مي‌كني ؟ مگر تو شاگرد من نبودي ؟ »
حس خيلي خوبي است.
اما تو همچنان حق را به خودت مي‌دهي.آخر استادت شاگردهايي مثل تو فراوان داشته و تو با خودت فكر مي‌كني زياده‌خواهي است اگر انتظار داشته باشي تو را در خاطره‌اش حفظ كرده باشد. معلوم است كه تو جلسه به جلسه كلاس‌هايت را به ياد داري و هنوز و همچنان به يادداشت‌هايي كه از حرف‌هاي او برداشته‌اي مراجعه مي‌كني و تازه مي‌شوي، درست است كه در لحظه نوشتن همين چند سطر ، با آن قد بلند و موهاي فرفري و عينك درشت و صورت مهربانش در يادت جان مي‌گيرد و در حالي كه با انگشت‌هاي بلندش بازي مي‌كند ، درس مي‌گويد و آخرش هم به عادت هميشه تكرار مي‌كند : « و ، و ، و....» اما او براي تو « يكي » بوده و و تو براي او « اين همه ».فريدون صديقي براي تو تكرار نشده اما تو و تكثير تاسف‌بارت براي او تكراري‌تر از اين حرف‌ها بايد باشيد.
تو به خودت حق مي‌دهي اما با وجود اين انگار باز هم در برابر استادت « خام‌دستي » كرده‌اي و يادت رفته كه حافظه درخشانش نمي‌گذارد از چيزي يا كسي سرسري بگذرد. « خام‌دستي »ات را ناديده مي‌گيرد و چند جمله از آن همه حرف‌هاي خوبش را برايت رو مي‌كند. مي‌گويد : « حيف است كه توريست باشي.» مي‌گويد : « بعضي‌ها دنياديده‌اند و بعضي‌ها جهان‌ديده...فرق است ميان اينها » و از تومي‌خواهد كه جهان‌ديده باشي تا از ميان ديده‌هايت به بينش و تحليل خاص خودت برسي.مي‌گويد :‌« وبلاگت را مي‌خوانم و مطالبت را پيگيري مي‌كنم. »
مي‌گويد : « آدم‌هايي مثل تو چالاك، هوشيار ، ماجراجو و پويا هستند و سر پردردي دارند .بسيار خوب باشيد.خيلي هم خوب است اما يادتان باشد من به خاطر يك صندلي يك اتاق را از دست نمي‌دهم.»
مثل هميشه پر است از حرف‌هاي تازه ، حرف‌هاي زيبا . مثل هميشه با افكارش تو را محاصره مي‌كند و مثل هميشه تو را به ياد چيزهاي خوب زندگي مي‌اندازد.مي‌گويي : « استاد قدم بلند شد با اين همه لطف و تعريف شما.» مي‌گويد : « با كفش پاشنه بلند و عمل جراحي هم مي‌توان قد كشيد . اتفاق اصلي موقع كشف درون آدم‌ها مي‌افتد.»
محترم و ساده و فروتن خداحافظي مي‌كند و مي‌گويد : « سلام من را به همه كساني كه مي‌شناسندم برسانيد و از طرف من عرض ادب كنيد.» و تو پاسخي براي اين همه فروتني و مهرباني نداري.
به نسل جديد روزنامه‌نگاري فكر مي‌كني ، نسلي كه هر روز در تيراژ بالا منتشر مي‌شود و به گمانش هيچ كس نيست كه جسارت كند و او را نشناسد. نسل متوسطي كه محصول اعلايي مثل فريدون صديقي نداشته.نسلي كه مي‌شود تند خواندش و زود هم فراموشش كرد.به ياد مي‌آوري كه جايي خوانده بودي : «كتابي را كه بشود تند خواند ، بهتر است آدم نخواند.».فريدون صديقي را - برخلاف ما - نمي‌شود تند تند خواند.نمي‌توان فراموشش كرد.