« September 2008
Main
November 2008 »
استدلال شخصي
يك سكانسي هست در فيلم خيلي خوب lord of war كه نيكلاس كيج در نقش يكي از سلطانهاي قاچاق اسلحه و يك تاجر خيلي بانفوذ «مرگ» ، به برادر جوانش ميگويد :«مگر سيگارفروشها يا فروشندگان اتومبيل از شغلشان حرف ميزنند كه من بزنم ؟ سيگارفروشها و ماشينفروشها هم با شغلشان باعث مرگ ميليونها نفر ميشوند اما عذاب وجداني ندارند....من چرا بايد داشته باشم ؟ »
استدلال شخصي ! باور كنيد استدلال شخصي خيلي مهم است.هيچ كتافتكارياي در جهان نيست كه با استدلالهاي شخصي توجيه نشود.
permalink
08:31 PM
اينجا همه آدمها اينجورياند ! *
ديدين ؟ تاكسي كه سوار ميشويد همه دارند فحش ميدهند، همه شاكياند، همه انتقاد دارند.به رانندگاني كه قوانين راهنمايي و رانندگي را رعايت نميكنند فحش ميدهند كه چرا مثلا موقع پيچيدن ، از چراغ راهنما استفاده نميكنند.به عابران پيادهاي كه منتظر سبز شدن چراغ عابر براي عبور از خيابان نميمانند انتقاد ميكنند كه چه شهروندان مزخرفي هستند و حتي نميدانند كه بايد از روي خطوط عبور كنند و از اين حرفها. كساني كه آشغال ميريزند توي خيابانها را نفرين ميكنند.به گوينده خبر راديو پيام فحش بيناموسي ميدهند كه چرا دارد توي روز روشن دروغ ميگويد و شرايط كشور را وارونه جلوه ميدهد و بعد حرف ميكشد به راديو و تلويزيون و اينكه اصلا كارشان ترويج فساد و رياكاري در جامعه است.به شهرداري تهران فحش ميدهند.به رفتار ترافيكي مردم انتقاد ميكنند. به امريكا فحش ميدهند، به حزبالله لبنان ، به انگليسها ، به روسها.به داخليها بد و بيراه ميگويند. احمدينژاد را مسخره ميكنند و دستهجمعي ميخندند و حالش را ميبرند.آخرش هم سر كرايه تاكسي دعوا ميكنند و پياده ميشوند و در ماشين را محكم ميكوبند. همه شاكياند، همه منتقداند، همه از اين وضعيت خسته شدهاند، همه ديگر جانشان به لبشان رسيده، همه معتقدند ايراني جماعت درستبشو نيست ، همه هم متفقا همين چند دقيقه پيش قرار فالودهخوريشان را با مرحوم شاه كنسل كردهاند. از تاكسي كه پياده ميشوي از خودت ميپرسي : «پس اين همه دروغ را چه كساني ميگويند ؟ اين همه آشغال را كي ميريزد ؟ اين همه رياكاري از كجا ميآيد ؟ اين همه ..... ملت كه همه شاكياند، پس چرا اينجا اينجوري است ؟ »
* پينوشت : نام مجموعه داستاني به ترجمه مژده دقيقي عزيز.
متلك
ضميمه روزانهاي كه احمد غلامي براي روزنامه اعتماد منتشر ميكند در طول انتشارش و در همين مدت كوتاه هر روز ببيشتر از ديروز جاافتاده و اينروزها درصدد است كه بخش اجتماعي را هم جديتر بگيرد.پروندهاي در باب « متلكپراني » به زنان و در بررسي چگونگي و چرايي اين پديده اجتماعي ، پنجشنبه گذشته براي اين ضميمه درآوردم كه مختصر است و جاي كار بيشتري داشت اما براي شروع بخش جامعه در اين ضميمه و آغاز همكاري با آقاي غلامي ، خوب است به نظرم.
پرونده يك گفتوگوي خيلي خواندني و مثل هميشه پرمغز هم با دكتر حسين قاضيان دارد كه الان در سفر هستند و متاسفانه نسخهاي كه به نظر ايشان كاملتر بود كمي بعد از بسته شدن صفحات روزنامه به دست من رسيد.فكر كنم در آينده نزديك گفتوگوي كاملتر را ايشان در دال بگذارند .من فعلا به لينك مطالب منتشر شده بسنده ميكنم.
07:10 PM
تكانه
واي ... اين قسمت از يك شعر حديث ، روح آدم را ميلرزاند :
من زنی هستم
که هیچ کجای دنیا را ندیده
و جهانی در او زندگی می کند!
11:24 AM
ملت هميشه در صحنه و «شترمرغپارتي»
ما ايرانيها جدا آدمهاي جالبي هستيم.حتما از افتضاح شرمآوري كه ملت بر سر ثبت بزرگترين ساندويچ جهان در پارك ملت به نام خود ثبت كردند خبر داريد.- اگر خبر نداريد ايراني جالبتري هستيد به نظرم : ) – القصه ، بزرگترین ساندویچ جهان هفته پيش در پارك ملت تهران پخته شد تا ركورد جهاني را كه در اختيار ايتاليا بود بزند و «رکوردهای جهانی گینس» را عوض كند- حالا بماند كه من نميفهمم خود اين ركورد به چه درد ما ميخورد و بر كدام بخش از افتخارات هزارانساله چيزي اضافه ميكند - اما مسئله اين نيست. مسئله اين است كه هجوم مردم ( شما بخوانيد حمله وحشيانه قوم متمدن آريايي ) به ساندويچ 1500 متري و بلعيدن ناگهاني 700 كيلوگرم گوشت شترمرغ – ايول اشتها - باعث شد كه كارشناسان گينس و مقامات بينالمللياي كه سر اين صحنه رقتبار حاضر بودند نتوانند ساندويچ را اندازهگيري كنند !! باورتان ميشود ؟ شهروندان محترم به سمت ساندويچ بيزبان حملهور شده در يك اقدام ضربتي – به سبك طرحهاي آقاي قاليباف – دخل آن را آوردند.نمايندگان گينس هم همينطور هاج و واج و البته ترسخورده و احتمالا هيجانزده ، حضور ملت هميشه در صحنه ايران را در حافظهشان ثبت ميكردند.
خلاصه از آن جايي كه به قول داييجان ناپلئون « چيزي كه حد و مرزي نداره خريته...» مراسم رسمي و جهاني طبخ بزرگترين ساندويچ جهان كه از گوشت شترمرغ هم تهيه شده بود به يك نوع « اكسپارتي » ايراني تبديل شد.ظاهرا گوشت اين شترمرغ مادرمرده اثرات تخديري هم دارد و ما نميدانستيم ، شايد هم ملت خوشحال ما نزده مستاند...
نميدانم اما از شما ميپرسم آخر يك ملت سالم ، يك عده شهروند معمولي كه مخشان صداي نامربوطي از خودش درنميآورد، ممكن است چنين اقدام مهوعي بكنند ؟ از شما ميپرسم آيا اين ملت شايستگي چيزي بيش از طرح زلزله اقتصادي دولت نهم يا قطعنامههاي پنج +يك را دارد ؟
يكي از شترمرغپزان آگاه كه ظاهرا هنوز اميدهايي به آينده اين ملت دارد گفته است :
«فیلمهای گرفتهشده از این رویداد را برای مقامات «گینس» خواهیم فرستاد. ما هنوز فکر میکنیم آنها با درنظرگرفتن مدارک و فیلمهایی که خواهیم فرستاد، این رویداد را تأیید و ثبت خواهند کرد». ميبينيد ما چقدر باحاليم ؟ از توحش خودمان فيلم هم ميگيريم و تازه فيلم را در كمال اعتماد به نفس براي اين اروپاييهاي چشمسفيد موبور كه چشم ندارند فرهنگ و تاريخ هزاران ساله ايرانيها را ببينند هم ميفرستيم تا حسابي بساط تفريحشان را جور كرده باشيم.اينطوري هم ما به حقمان ميرسيم و هم آنها ديگر از ساختن فيلمهايي مثل « سيصد » خلاص ميشوند.« سيصد » فرقوني چند ؟ اصلا آن ورژن قديمي شده ! فيلم جديدمان درآمده. اين روزها دستفروشهاي مترو لندن دارند مثل باقلوا ميفروشندش، اگر هم شما باور نميكنيد به خاطر ضعف هويت مليتان است به ما ربطي ندارد.
پينوشت : تازه بهمان بر هم خورده و از اين تيتر كيهانيها هم زدهايم . خيلي جالبيم ما به خدا.
نگاه محسن فرجي به رانده شدن روزنامهنگاران
درباره « رانده شدن » از جريده فخيمه « اعتماد ملي » خيلي حرفها هست كه بايد بگويم و خواهم گفت اما پيش از آن ، اين پست همكار عزيز « محسن فرجي » را خواندم كه درباره همين « رانده شدن » هاست.محسن فرجي البته درباره من لطف به خرج داده اما نوشتهاش را ميفهمم و ميدانم كه درد مشترك است در جامعهاي كه اساسا به « كوتولهپروري» و «تنگنظري» آنچنان خو كرده كه انتظار ديگري از آن نميتوان داشت.پست آقاي فرجي را لينك ميدهم و البته اين توضيح را هم ميدهم كه به نظر من اين راندهشدنها به « هرز رفتن » قطعي استعدادها نميانجامد و شايد فرصتي باشد براي عميقتر شدن ، بيشتر خواندن ، بيشتر ديدن و بررسي مجدد همه چيز.فرصتي براي انجام كارهاي جديتر و فراتر از حد « جاهلاني كه سرور شدستند و نعيم »
12:18 PM
تعارف يا دعوت ؟
وقتي فيلمسازي كه تمام عمرش درباره جهان مردانه فيلم ساخته ، فيلمسازي كه زنان، غايبان بزرگ ماجراهاي قهرمانياش بودهاند و جنگش ، جنگ مردان بوده ، ناگهان تصميم ميگيرد كه زنانهترين فيلم ممكن را بسازد؛ حاصلش ميشود همين آش شلهقلمكاري كه آقاي حاتميكيا به نام «دعوت» به خورد مخاطب سينما داده است.
« دعوت» فيلم صميمانهاي نيست.كارگردان و قصهنويس و شخصيتپرداز اين فيلم آدم صميمياي نيست چون پيش از هر چيز اين خودش است كه با سوژهاي كه انتخاب كرده احساس صميميت نميكند. بنابراين يكي از « آوانگاردترين» سوژههاي اجتماعي را انتخاب و « محافظهكارترين» برخورد ممكن را با آن ميكند.
حاتميكيا از جنس سوژهاي كه انتخاب كرده نيست، با آن احساس نزديكي و صميميت و همدلي ندارد.درواقع براي «سردار سينماي جنگ ايران» ورود به حوزه زنان ، آن هم با موضوع «سقط جنين »، يك اتفاق « تحميلي» به حساب ميآيد.ظاهرا ضرورتهاي جامعه، تغييرات مهمي كه در ذوق و خواست مخاطب ايراني سينما به وجود آمده و به طور كلي اهميتي كه موضوع « زنان » - به حق – در سالهاي اخير پيدا كرده، راه ديگري پيش پاي آقاي حاتميكيا نگذاشته است.اشكالي هم ندارد.تازه خيلي هم خوب است اما اشكال كار اينجاست كه حاتميكيا آنطور كه حاجكاظمها و سيدها و سربازهاي جبهه را ميشناسد، زنان را نميشناسدفيلمهايي كه حاتميكيا درباره جنگ ساخته هر ايراد و اشكالي هم داشته باشند و حتي اگر ايدئولوژيك هم باشند اما يك حسن بزرگ دارند و آن اينكه صميمي هستند.
حاتميكيا جنگ و جبهه و شهادت را خيلي خوب ميفهمد اما زنانگي را و يكي از مهمترين انتخابهاي هر زن در زندگي يعني « بارداري » را با فيلم « دعوت » نشان داد كه ابدا نميشناسد.به بيان ديگر حاتميكيا اين بار نتوانسته « باردار » موضوع مهمي كه براي كار انتخاب كرده بشود.
حالا كاري ندارم كه اصلا نتوانسته از بازيگرانش بازي بگيرد و همه بازيها خيلي بد و در مواردي مثل فروتن حتي افتضاحاند.
براي من مهمتر از نكات فني « تاثيري» است كه فيلمساز نميتواند بگذارد و « ترديد » عميقي است كه دارد.همينها سبب شده تا حتي يك ديالوگ درست و درمان هم در فيلم نباشد.همينها باعث شده كه فيلم درباره سقط جنين باشد اما به شكل مهوعي حتي يك جنين هم در آن سقط نشود.همينها باعث شده كه شخصيتهاي فيلم رودرروي مخاطب بايستند و به او دروغ بگويند؛ همه زنان تا مطب خانم دكتر قاتل بيرحم كه معلوم نيست چطوري تا اين حد آزادانه و شيك در كشوري كه سقط در آن ممنوع است به كار كشت و كشتار جنين مشغول است، ميروند و هيچ كدامشان هم سقط نميكنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام ميشود و فيلمساز هم موفق ميشود « فرشته كوچولو ديگري را به جهان بازگرداند! »
آقاي حاتميكيا ميخواهم بپرسم اگر ماجرا اين طوري است كه شما ديدهايد پس اصلا چرا از سقط جنين به عنوان يك معضل اجتماعي ياد ميكنيد و درباره آن فيلم ميسازيد؟ خب هيچ زني كه سقط نميكند، ديگر فيلم شما ،كه حكيم آموزگار اخلاق هستيد، اصلا به چه درد ميخورد ؟
نه آقاي حاتمي كيا ، سقط جنين اين چيزي نيست كه شما در فيلم بيصداقتتان نشان دادهايد.خيلي از زنان در فيلم شما غايباند.مطبي كه در فيلمتان نشان ميدهيد هيچ ربطي به زيرزمينهاي نمور و تاريك و وحشتناكي ندارد كه در آن ماماهاي آماتور سقط ميكنند.
سقط جنين اينطور كه شما نشان دادهايد « مهربان » و « عاقبتبه خير » نيست؛ تلختر از اين حرفهاست و جديتر از اين اپيزودهاي لوكس و فانتزي شما.فيلم شما بيشتر شايد براي تذكر دادن درباره اهميت روشهاي پيشگيري از بارداري مناسب باشد.
براي ديدن فيلمي درباره سقط جنين به ببينده علاقهمند « دعوت » را توصيه نميكنم، فيلم بيادعاتر و فروتنتري را توصيه ميكنم كه جايزه «كن» را هم برده : « چهار ماه و سه هفته و دو روز »
اين قصه سر دراز دارد
انتخابات رياستجمهوري پيش روست و من ميخواهم جسارت كنم و با نظر آقاي قاضيان عزيز كه در گفتوگوي خيلي خوب و خواندنيشان با « شهروند امروز » از پايان عصر اصلاحطلبان 76 خبر داده بودند، مخالفت كنم. با خيلي از حرفهايي كه در اين گفتوگو آقاي قاضيان مطرح كردهاند موافقم اما ايده « پايان عصر اصلاحطلبان 76 » را نميفهمم. شايد هم اشتباه ميكنم اما به نظرم اصلاحات و اصلاحطلبي صرفا يك «پروژه» نيست كه بر اساس برنامهاي آغاز شود و تمام و كمال براساس آن ادامه پيدا كند و بنابر چارچوبهاي از پيش برنامهريزي شده هم به پايان مطلوب برسد. نه اين طور نيست . اصلاحات بيشتر يك «پروسه» است تا يك «پروژه» . فرآيندي است كه بايد طي شود، دنبال شود، شكست بخورد، تجربه كسب كند، زمين زده شود و دوباره و سه باره بلند شود و گام به گام و سال به سال فضاي مطلوب را «مهندسي» كند.با اين باوراست كه ميگويم با مسئله
« پايان » مخالفم و به نظرم همه كساني كه انجام اصلاحات را دنبال ميكنند هنوز راه طولانياي پيش رو دارند.
پينوشت : به نظرم بحث خوبي راه افتاده كه در نهايت نتايج مفيدي براي ما خواهد داشت. آقاي قاضيان عزيز لطف كردهاند و در « دال » پستي نوشتهاند درباره نوشته من و توضيحات راهگشايي دادهاند كه به نظرم بايد حتما آن را خواند. ضمنا ايشان به گفتوگويي كه پيش از اين با سايت باران داشتهاند هم لينك دادهاند كه به فهم بيشتر ماجرا كمك ميكند. اساسا آن گفت و گو خيلي گفتوگوي خوبي است به نظرم. به هر حال از آقاي قاضيان ممنونم.اين بحث شايد يكي از نشانههاي دلتنگي ما باشد براي جلسات نقد و گفتوگويي كه داشتيم در مجله زنان و آقاي قاضيان هميشه محور اصلي اين جلسات بود.
از سفر و بقيه قضايا
نميدانم اينكه آدم از سفري مفصل و خيلي مفيد و هيجانانگيز برگردد و چندان حوصلهاي براي نوشتن درباره تجربهاش نداشته باشد يعني چه ؟ شايد مثلا شما هنوز زيادي سرشار از تجربه تازهتان باشيد يا به هر حال دلايل ديگري دست در كار باشند اما هر چه كه هست نوشتن از تجربه درخشان « هند » برايم كار سختي است. با دو سه تا از دوستان خيلي خوبم، دو هفتهاي را هند بوديم .سفر« ارزنده » و در عين حال « مايوسكنندهاي» بود. به اين معني كه اگر شما جزو آن دسته از روزنامهنگاران يا فعالان مدني ايراني باشيد كه دلتان از اعمال اين همه محدوديت در حوزه كارتان خون باشد ، با ديدن سازوكار توسعهيافته ، آزاد و پابرجاي NGOها در هند احساس سرخوردگي ، ياس يا افسردگي خواهيد كرد. آخر ما داريم درباره هند حرف مي زنيم نه درباره اروپا . ما داريم درباره هندي كه دست كم 600 سال پيشينه زباني مشترك با ما دارد و اشتراكات فرهنگيمان هم كم نيست حرف ميزنيم اما در همين هند ميبينيم مثلا NGO اي وجود دارد كه بيست سال قبل از استقلال هند – يعني نزديك به 100 سال پيش – تاسيس شده و هنوز هم دارد با خيال راحت و به صورت موثر كارش را انجام ميدهد ! ولي در اينجا ما حتي به تعداد انگشتان يك دستمان هم نهاد مردمي نداريم كه مثلا 15 سال عمر داشته باشند ! القصه تازه از سفر برگشتهام و هنوز سرشار از آن همه شكلهاي متنوع و متكثر« حقيقت» هستم كه به مسالمتآميزترين شكل ممكن در كنار و به موازات هم امكان حيات داشتند.
بلافاصله هم كه رسيدم «جشننامه كارل پوپر» در «شهروند» را ديدم و مجموعه شعر تازه احمدرضا احمدي را كه هر دو كلي چسبيد. پرونده «پوپر» شهرونديها ، بخصوص مطلبي كه از يوسا ترجمه شده بود واقعا حرف نداشت و كلي « پوپر » خونمان را بالا برد و كيفمان را كوك كرد.مجموعه شعر احمدرضا احمدي هم كه ديگر نگو : « عاشقي بود كه صبحگاه دير به مسافرخانه آمده بود » . در شبهاي سفر هم كتاب «گفتوگوي شمس لنگرودي» را خواندم كه اين اواخر نشر ثالث منتشر كرده است. حرفها و نگاه شمس لنگرودي كه مثل هميشه بسيار پخته ، فكرشده و دلچسب بود اما نحوه تنظيم گفتوگو و اساسا گفتوگوكننده ، به قول رفقا ، خيلي روي اعصاب بود.كتاب پر از غلط تايپي بود و خيلي بيسليقه و شلخته به نظرم آمد اما اين همه «آماتوريسم» در انتشار آن ، چيزي از لطف حرفهاي شمس لنگرودي برايم كم نكرد.قبلا با او مصاحبههاي مفصلي داشتهام و ميدانستم كه خيلي انديشيده حرف ميزند.در اين كتاب هم از زندگي و كودكي و پروسه رشد و تغييراتش گفته و مهمتر از هر چيز ديگر – دستكم براي من – اين است كه در بيان زندگي و تحولات روحي و حسياش بسيار بسيار صادق است...به هر حال برنامههايي در سر دارم و روزگار تازهاي آغاز شده كه دربارهاش خواهم نوشت.
