« ...
صفحه اصلی
بفرماييد مجله زنان ! »
كافهكتاب (1)
چند وقتي است كه ميخواهم درباره دو جلد از كتابهايي كه اين اواخر خواندهام بنويسم و فرصت دست نميدهد.اولياش چوبخط محسن فرجي است كه سه سال پيش منتشر شده و من هنوز نخوانده بودمش و دومياش هم كافهپيانو فرهاد جعفري كه همين اواخر نشر چشمه منتشرش كرد و توانست موجي در بازار نشر به وجود بياورد.
درباره داستانهاي همكار و دوست خوبم ، محسن فرجي همين اول كار بگويم كه من شعرهايش را ترجيح ميدهم هر چند خودش ممكن است «ور» شاعرانه خودش را زياد جدي نگيرد و شعرهايش را تفنن بداند اما من واقعا تمام شعرهايي را كه تا به حال از او خواندهام دوست داشتهام.البته در داستانها هم گاه رد پايي از همان محسن فرجي شاعر ديده ميشود اما يك جوري «سرراستي» و «راحتخواني» توي همه اين داستانها هست كه اگرچه حتي ممكن است نقطه قوت كار و نشانه تسلط نويسنده باشد اما براي مخاطبي كه من باشم «خستهكننده» است.
راستش من دلم ميخواهد با خواندن يك داستان محتواي عاطفي و ذهنيام دست كم كمي تغيير كند، چيزي را تجربه كرده باشم و مهمتر از اينها تلاشي كرده باشم براي درك آنچه خواندهام.نميدانم، شايد شما بگوييد خواننده « خودآزاري » هستم اما داستانهاي سرراست و روشن كه برشي از زندگي را در يك توالي زماني مشخص به تصوير ميكشند زياد درگيرم نميكنند چون اين داستانها درك خواننده از واقعيات معقول و مرتب اطرافش را زير پا نميگذارند.
داستانهاي «چوبخط» - دستكم براي من – پر از تجربههاي خيلي مشترك و عادي است كه اين حس را به آدم نميدهند كه چيز تازهاي را تجربه كرده است.اما از اين نظر خاص ، استثناهايي هم هستند مثل داستان « قولهاي منتشر در ولايت كلهبزيها »كه به كلي تجربه جديدي است؛ چه از نظر درونمايه و چه از نظر ساختار ارائه داستان.
شكل داستانگويي فرجي در اين داستان بخصوص از كليگويي و حالت « مطلق » بيرون آمده و وجود چند راوي سبب شده تا داستان ابعاد و زاويههاي بيشتري پيدا كند.«روزگار برزخي آقاي درچهپياز» يكي ديگر از داستانهاي خوب اين مجموعه است كه من دوستش داشتم.ايده «چكه كردن از سقف» محشر بود البته در اين داستان هم نويسنده اگرچه در كلام و تصويرسازي همچنان «مقتصد» باقي ميماند اما گاه پرانتزهاي توضيحياي باز ميكند كه آدم دلش نميخواهد آنها را بخواند.
من دلم نميخواهد نويسنده مستقيما بخواهد من را شيرفهم كند كه پدربزرگش از روي « تصغير » و نه « تحبيب » او را «چسفيل» صدا ميكرده، دلم نميخواهد نويسنده وقتي ميگويد موهاي نارنجي سريع يادآوري كند كه (اثرات حنا).
اينها را دلم ميخواهد خودم با خواندن داستان بفهمم.
از طرفي گاه توصيفهاي نويسنده به شكل دلچسبي « سورئال» ميشود : « صداي مصطفي همه حياط را پر كرد.صداش از پلهها بالا رفت.پايين آمد.دور حوض چرخي.روي گلدانهاي شاهپسند چرخي زد، بعد بچههاي فاميل را تنها گذاشت، دويد سمت اتاق و با صداي افتادن شمعداني نقره يكي شد...» از اين تصاوير ناب تا دلتان بخواهد لابهلاي داستانها وجود دارد.اما همكناري و تكرار اين تصاوير پراكنده نتوانسته به «سبك» ي براي نويسنده تبديل شود.
اين را هم بگويم كه از ايده تكثير « ركسانا» و «مصطفي» در داستانها خيلي خوشم آمد و البته داستان محبوبم در مجموعه «چوب خط » يك داستان خيلي تلخ ، خيلي خشن ، خيلي سياه و خيلي زيركانه است : « از خاطرات يك سرباز عراقي» .
موضوع جنگ است و خواننده اگر حواسش به داستان باشد ميفهمد كه اين سربازهاي خسته عراقي نيستند، ايرانياند كه جنگ زندگيشان را به تباهي كشيده .
به هر حال خواندن «چوبخط» تجربه خوبي بود و اميدوارم مجموعه داستانهاي بعدي محسن فرجي هر روز بهتر از ديروز باشند.
خب ديگر انگار به « كافه پيانو» نميرسم.بماند براي فرصتي ديگر.

Comments
سلام.خیلی خیلی ممنونم.
mohsen | August 23, 2008 11:41 AM
mage mohsen faragi dastannevis hast? nemidanestam.mamnoun ke neveshtid.
alireza | August 23, 2008 09:59 PM
ارادت دارم و هميشه به وبلاگ دوستان و همكارانم سر مي زنم از جمله شما . حالا هم وبلاگ شما
رالينك مي دهم . موفق باشيد
فرامرز سيدآقايي | August 24, 2008 09:34 AM
جنس این رنج را فقط شماها می فهمید.... اینکه باید برای تاراج عزیزترین گوشه ی زندگیت فریادی رسا داشته باشی.....
hajar | August 24, 2008 03:33 PM
مرسی.مرابردیدبه دوسال قبل،چهقدر خوش گذشت با این کتاب به ما! آخی.الان هوس کردم برم خونه و دوباره بخونمش.باز هم مرسی..
aran-z | August 24, 2008 07:20 PM
http://zaminonline.com/1387/05/27/mahdi/
tars | August 24, 2008 09:13 PM