« حق شماست كه نگذاريد لايحه خانواده تصويب شود
صفحه اصلی
خبر خوب : تولد يك وبلاگ درجهيك »
حاشيه غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
من يك سوال خيلي روشن و مشخص دارم : چرا «استادي دانشگاه» نبايد بازنشستگي داشته باشد؟ اين امر مطلق بديهي و اين «نبايد» بزرگ از كجا آمده ؟ به نظر من اتفاقا «استادي دانشگاه» يكي از اولين مشاغلي است كه «بايد» بازنشستگي داشته باشد و البته اين بستگي دارد به تعريف و تلقياي كه اساسا ما از دانشگاه داريم.اگر دانشگاه را «محل توليد علم و انديشه» بدانيم و نه چنانچه همين الان هست «محل جزوهخواني استادان و يادداشتبرداري دانشجويان» آن وقت است كه نياز به روزآمدي در آن را درك خواهيم كرد.
قبول دارم كه اين روزآمدي الزاما به معناي جايگزيني استادان جوانتر با استادان قديمي نيست اما ميخواهم چند نمونه بياورم كه همكلاسهاي سابق و همدورههاي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران حتما ميتوانند درباره صحت آن شهادت بدهند.
دكتر شفيعي كدكني ، يكي از نامهايي است كه ممكن است هر علاقهمند به ادبياتي را به دانشگاه تهران بكشاند.طبيعتا من هم از اين قاعده مستثني نبودم و در آن دورهاي كه دارم حرفش را ميزنم دكتر شفيعي هنوز ليسانس هم تدريس ميكردند.خب ما هم واحدي به نام ايشان گرفتيم.بعد هم آقاي دكتر تنها دو جلسه آمدند سر كلاس و ما شنيديم استادمان عوض شده و ايشان براي تدريس به ژاپن رفتهاند!! اين از دكتر شفيعي.دكتر مظاهر مصفاي خيلي عزيز هم استاد ما بودند اما ما واقعا بدشانس بوديم چون در دورهاي شاگرد ايشان بوديم كه ديگر توان نداشتند سر غزلهاي حافظ با ما سر و كله بزنند و در عوض خوابشان ميآمد.سر كلاس دكتر رادمنش كه در دورهاي رئيس گروه هم بودند واقعا سكوت را رعايت ميكرديم چون استادمان كه چيزي حدود 70 سال داشتند سر كلاس خواب بودند ! دكتر جليل تجليل هم بنده خدا آنقدر با كليد روي ميز زده و گفته بود :« بلبلي بر / فاعلاتن / گ گلي خوش / فاعلاتن/رنگ در من/ فاعلاتن/قار داشت / فعلن.... كه صدا و دستهايش هميشه ميلرزيد.
همينطور ميشود ادامه داد و رسيد به دكتر خسرو فرشيدورد نازنين و بقيه و بقيه و نتيجه گرفت كه سن دانشكده ادبيات دانشگاه تهران – به تنهايي – به چيزي حدود چهارصد – پانصد سال ميرسد!
خب اين استادها قرار است در دانشگاه چه كنند؟ اگر قرار است رودكي و منوچهري يا مسعودسعد و سعدي را گزيده و تجديد چاپ كنند و سر كلاس هم گزيدههايشان را بيحال و بيرمق براي دانشجويان روخواني كنند، دانشجو هم بيايد سر كلاس و چهار تا كلمه از چهار بيت شعر را معني كند، حق با شماست. تا هزار سال ديگر هم همين استادها بايد بر سر همان كرسيها بنشينند.اما اگر قرار است دانشگاه فكر تازه توليد كند، محصولي داشته باشد، تغييري ايجاد كند ، چيزي براي ارائه داشته باشد، نظريه صادر كند و فعاليتش «تاثيري» - نه در جهان – حتي در همين جامعه اطرافش داشته باشد، خب اينجاست كه ديگر نميتوان براي استادي بازنشستگي قائل نشد.بله ، هستند معدود استاداني كه در 90 سالگي هم همچنان ذهن جوان و پوياي لازم براي تدريس را دارند اما وقتي يك استاد بنده خدا به سني رسيده كه ديگر توان آموزشي – دقت كنيد كه منظورم توان علمي نيست و تنها بر توان آموزشي تاكيد دارم – ندارد، چرا نبايد بازنشسته شود و برود به خانهاش و استراحت كند و در خلال آرامش و رفاهي كه دولتها موظفاند برايش فراهم كنند تحقيق و پژوهش كند تا ما هم از نتايج يك عمر كار و تجربه او استفاده كنيم؟
چرا اين استاد تا جان در بدن دارد بايد تدريس كند؟ براي اينكه نه خودش لذتي از اين تدريس ببرد و نه دانشجوي بختبرگشته چيزي از او ياد بگيرد و كارايي دانشگاههايمان هم اين طور به حداقل ممكن برسد؟
به نظر من در چنين موردي اصلا موضوع اصلي اين نيست كه چرا استادان بازنشسته ميشوند بلكه موضوع اين است كه چه كساني قرار است جايگزين اين استادان محترم بشوند؟ موضوع اين نيست كه استادي بازنشستگي ندارد موضوع اين است كه آيا ميخواهيم به جاي استادان قديمي ، فكر تازهنفس، نگاه تازهتر ، توان و انرژي بيشتر و استاداني با تخصص و توانايي استاندارد را جايگزين كنيم يا نه قرار است از اين استاد كيلوييهايي كه بر اساس روابط و سوابقشان دكتري گرفتهاند بياوريم بنشانيم جاي آنها ؟
اما از آنجا كه همه ما و از جمله مطبوعات اصلاحطلبمان تا مغز استخوان « سياسي » شدهايم و البته «جوگير» ، به جاي آنكه اتفاقات را از ديدگاه منطق و فكر بررسي كنيم، تا ميشنويم كه استادان دارند بازنشسته ميشوند، موضوع را ربط ميدهيم به هزار و يك چيز بيربط.دل ما از دولت احمدينژاد پر است.اين قبول اما من ميخواهم بپرسم كدام يك از اين استادان محترمي كه صحبت بازنشستگيشان مطرح است تا به حال «اپوزيسيون دولت » بودهاند ؟ كدامشان حتي يك بار نقدي جدي و اساسي به وضعيت سياسي مملكت داشتهاند؟ اتفاقا اكثريت قريب به اتفاق اين استادان عزيز به هر دليل به معناي واقعي كلمه محافظهكار بوده و حتي روابط خوبي با دولت داشتهاند!
اما ما انگار با اين حرفها كار نداريم و ميخواهيم به هر قيمتي شده هر موضوع سادهاي را محل كشمكش و جنجال كنيم؟ از خودمان هم نميپرسيم آخر اصلا معنا دارد كه استاد دانشگاه تا آخرين لحظه عمرش همچنان تدريس كند؟ اگر ميگوييد اصلا دولت نبايد در امور دانشگاه و از جمله در اخراج يا استخدام استادان دخالت كند صد در صد با شما موافقم و اين موضوع ديگري است كه طرح آن هم شكل ديگري دارد اما اگر تيتر ميزنيد و سر و صدا به پا ميكنيد كه دولت احمدينژاد چنين و چنان است چون استادان را بازنشسته ميكند من ميگويم دلايل خيلي منطقي تري هم براي اثبات ناكارايي اين دولت در دست هست، لازم نيست اين طور آسمان و ريسمان به هم ببافيم.از طرفي نميخواهم بگويم دولت اصولگرا از بازنشستگي استادان مطلقا اهداف سياسي نداشته و نميخواهم بگويم اصلا عجيب نيست كه استادان بازنشسته اغلب از استادان رشتههاي علومانساني بودهاند، همه اينها درست.
من فقط ميخواهم بگويم اينقدر جوگير نباشيم و اينقدر از مشاغل ساده و البته مفيدي مثل استادي دانشگاه كه مدام هم بايد «روزآمد» شوند، «بلندمرتبهسازي» نكنيم و اينقدر همه و همه و همه چيز را تنها از زاويه ديد سياسي نبينيم. خود «علم» يك پديده نسبي نامطلق است كه «بازنشسته» ميشود و دقيقا به همين دليل هم هست كه ارزش «علم» بودن را دارد ؛ استاد دانشگاه كه ديگر جاي خود دارد.

Comments
حرفت خیلی درست بود. واقعا همینه که میگی
kowsar | August 15, 2008 07:17 PM
این استادان بلاخره باید دو سه سالی این طرف آن طرف بازنشسته می شدند و چه بهتر برای این دولت که در زمان تصدی او این اتفاق بیافتد .
Anonymous | August 15, 2008 10:01 PM
سلام
متاسفانه اینهم یکی دیگر از چراهای ملت و جامعه ماست
من | August 16, 2008 01:21 AM
سلام دوست عزیز
هر چند سر نمی زنی و لینک نمی کنی ... ولی من میام و سر می زنم ...
موفق باشی دوست عزیز
مرتضی - ح | August 16, 2008 03:16 AM
کاملا موافقم.من در عجبم چرا این استادها نباید بازنشسته شوند.در داستانی که نوشتم و دادم به ناشر و مثل مجموعه ی قبلی داستانم رد شد هر چند به گفته ی بررس قلم خوبی داشت اما جزو آن داستان هایی است که وزارت ارشاد مجوزش را نمی دهد ،من راجع خاطراتم از این استادها چند سطری نوشته ام که بی مناسبت ندیدم که اینجا بیاید .احتمال دارد این را هم مثل مجموعه داستانم بدهند چاپ اینترنتی بکنند نوشته ی من به توصیف چند استادی که نام بردی پرداخته .
برای استادهامان بنا بر حالات و سکنات و افعال شان اسم گذاشته بودم. استاد عربی مان که پزی می داد به قول جلال آل احمد به فنارسه گفتنش ، و هیچ چیز در جلسات دفاعیه بیش از این دیگر استادان را نمی رنجانید، را می گفتم سعدی چون یک خوره ای داشت برای سجع حرف زدن مثلا می گفت در راه می رفتم ،رسیدم به دکانی، دیدم شاطری،نشسته بود بر راهی....
حال من یکی گرفته می شد بانو ، گاهی جمله هایش اصلا به هم ربط نداشت اما او برای خودش و مخ ما سجع می بافت و می بافت و نُچ نُچ های ما برای بستن ذهن ِ خلاق ِ سجع ریس او قدرتی نداشت. او سعدی بود شیفته ی سجع. آن دوسال در کلاس او آرزو به دل ماندیم معلقات سبعه را بخوانیم اما مکاشفات مبتدایی و خبری او از تک تک کلمات عربی ِ جواهر الادب رهامان نکرد.
استادی داشتیم که داماد یکی از غول های ادبی قرن پیش بود.یک بار که عصا به دست و لرزان از در وارد سالن شد وقتی در را بست باد از پشت به پس کله اش هجوم آورد و موهای پشتش جور خنده داری راست ایستاد و جنی شد و برق گرفته. یک حالت نزار وپریشانی هم در صورتش بود جسما سالم بود اما به دلیل کهولت همیشه نزار بود. آن روز من تو راه پله ی بالا ، خیلی خندیدم. وقتی سر کلاس جدی به ما صناعات ادبی درس می داد و من یاد آن قیافه اش می افتادم از خنده ریسه می رفتم و گاهی از خنده ای که نمی توانستم کنترل کنم دوستان هم خنده شان می گرفت آخر دوستم مجبور می شد قضیه را در صحبت استاد که می گفت: محسنی بگو ما هم بخندیم، ماس مالی کند.
او فردوسی بود بانو، خیلی جنتلمن بود. هرچند شنیده بودم که گفته بود "بعد از دختر لر فیلم ندیده ام". ظاهر و کردارش مثل فردوسی با آن شاهنامه ای که به دست دارد در میدان فردوسی یک طمطراق شکوهمند داشت.
استاد نظربازمان گوته بود یک بار هم گفتمش گفت: حالا چرا گوته؟ گفتم: آخر به خیلی ها دل می بست. خندید بلند خندید گفت: می دانی تو مثل چه هستی ؟ گفتم: نه. گفت: تو بادام تلخی تا حالا درخت بادام بو کرده ای؟ گفتم:نه . گفت:بوی اش تلخ است اما من دوست دارم.آخر سر هم بی پروا گفت: یک روز با عصایم یک فصل کتکت می زنم . من هم بی پروا گفتم :از مادر زاییده نشده. باز غش غش خندید.
مدعی بود هفتادو دوساله است اما بعدها فهمیدم متولد اواسط قرن قمری پیش بود چند سال کمتر از سن واقعی اعلام می کرد. آخر ساعت های هفت پیکر یا مثنوی چرتش می گرفت. گاهی که به خود می آمد انگار ورد بخواند صدایش چنان آهسته و زمزمه وار می شد که ما ترجیح دادیم کتابش را برای نوشتن حاشیه ها امانت بگیریم . خواندن خطش مکافات دیگری بود و روزی که بچه ها تک تک از نوشتن حاشیه ی کتابش منصرف شدند من تا چند روز با خطش دست و پنجه نرم کردم و توانستم خطش را بخوانم وبچه ها با استقبال از روی نوشته های من کپی گرفتند وقتی کتابش را پس دادم گفتم:استاد خط تان مثل خط دعا نویسان است. آنقدر خندید که به سرفه افتاد.
جدا نویسی این استاد مشهور عام وخاص بود.
استادی داشتیم که من کمی از شکل و شمایلش می ترسیدم. زال بود. از آن ها که بچه بودند هم سفیدند و مویشان سفید. درباره ی مویش که در بچگی سفید بوده است زیاد مطمئن نیستم بانو.دماغ درازی داشت و موهای سفید کوتاهش همیشه روبه بالا شانه می شد. ترسناک بود و مرا یاد دیو می انداخت و تصور می کردم ما همگی برایش بوی آدمیزاد می دادیم بوی گوشت و غذای چرب. انگشتش را هم توی بینی زیاد می چرخاند. سر کلاس او من خیلی مودب بودم .شیطنت را به کل کنار می گذاشتم و آنقدر سوال های علمی از او می پرسیدم که کلی خر کیف می شد .دستور داشتیم با او .
همیشه می گفت :خانم محسنی از اینکه این سوال را پرسیدید خیلی خوشحالم جای امیدواری است که در این کلاس هنوز چنین دانشجوهایی وجود دارند.
وجبی نمره می داد و مدت امتحانش سه گاهی چهار ساعت زمان می برد.عصا قورت داده صحبت می کرد،خیلی ادبی اما در جلسات دفاعیه دیده بودم پرتقال را با دست پوست گرفت و آبش از لب ولوچه اش روان شد.
آنقدر کیف می کرد چند تا سوال را با هم پیچیده می کردی و می پرسیدی و بیشتر از این کیف می کرد که اول قیافه ی نادان به خود می دادی بعد جوابت را که به طور مشروح گاهی کل ساعت و حتی زنگ استراحت ، می داد حالت آدم مجهول را معلوم یافته که می گرفتی مثل بچه ذوق می کرد. من سر کلاس او خودم را به کلی به خریّت می زدم بعد که چند سوال پیچیده و از پیش برنامه ریزی شده از او می پرسیدم و طوری نشان می دادم که این نفهم در کلاس شما عالم شده ، خیلی خوشش می آمد.
حساسیت فوق العاده ای به "می باشد" داشت آنقدر که اگر در پایان نامه ای استفاده می شد و او استاد راهنما یا مشاور بود روی آن پایان نامه قلم می کشید و اهمیتی نمی داد که دانشجو چقدر برای تایپ و دیگر کارها هزینه کرده است .
او ناصرخسرو بود که همه را نفهم می پنداشت و در دیوانش کلی با کلمه خر ونفهم مواجهی. او همان، صعبی و خشونت ناصرخسرو را داشت.
خانم دکتر بانویی بود به تمام معنا خودساخته و اصیل و همراه و خوش ظاهر. او به هیچ کس جز خودش شبیه نبود.آرزو داشتم وقتی مسن شدم یکی باشم مثل او. علاوه بر آنکه استادمان بود دوست هم رازمان نیز بود. می شود گفت حرکت وافعال غیر معمولی که خیلی از استادها داشتند، نداشت. با وجود خانواده ی پرآوازه آغوش گشاده اش برای همه نوع دانشجو باز بود .حالت رضامند و همیشه متواضع و صبور او دانشجوها را مجذوب می کرد.
در کلاس او آزادی بیان فراوان داشتیم و می توانستیم نظراتمان را راحت وبی دغدغه بگوییم تعصبی به هیچ کدام از ادیبان و شاعران پیشین نداشت بر عکس ِ استادهایی که چشم و گوش بسته مجبورمان می کردند مثل آن ها به حافظ یا مولوی یا دیگران نگاه کنیم او انتقادهای ما را درباره ی شاخه نبات و کیمیا و دیگران بی تعصب می شنید و حتی گاهی می پذیرفت.
کلاس او برای من مامن گرم آغوش مادر بود.
استادی داشتیم که انگلیسی درس مان می داد . من موهای قوس وقزحی اش را طنزوارِ هجو می کردم و به بچه ها می گفتم: حالا که می ترسیم یا رُومان نمی شود بیایید کتبا از او بپرسیم موهایش را کجا رنگ می کند .آقا جان پرسیدن که عیب نیست . نگذارید نادان از دنیا برویم.
ترم که تمام شد وسوسه شدیم به آدرس دفترش بروشور رنگ ها را بفرستیم اما کامله دانشجویی منصرف مان کرد.
او که یک طرف سرش بنفش بود و طرفی دیگر گُلبهی و پشتش شرابی show man بود .عجیب به قول استادها "خودستا" بود و در جمع دیگر استادها اگر یک کلمه انگلیسی نمی گفت به گمانم تصور می کرد حُناق گرفته است. دربین استادها جوان ترین آن ها بود اما خیلی تلاش می کرد برف موهایش شبقی بزند.
پرتغالی حافظ بود با تمام شکل شمایلی که عکس ِ حافظ ِ روی جلدها بود. می توان گفت باسواد ترین استاد ما بود و همان قدر که خانم دکتر وجدان کاری داشت او نیز داشت و سر کلاسش وقتمان هرز نمی گذشت .
گوته گاهی تمام ساعت را به خاطره گویی اختصاص می داد و البته ما هم راضی بودیم .
گمان می کنم از روزی که دانشگاه و دانشجو در ایران اختراع شد ناف دانشجو را این طور زدند که از بیکاری لذت ببرد و بعضی وقت ها استادها را بپیچاند اما وقتی امتحان مان را می دادیم بد و بیراه ها شروع می شد که" د ِ آخه فسیل تو که سر کلاس فقط چرت زدی کی باب دوم را درس دادی که از آن سوال طرح کردی؟" سر امتحان فکّ مان می چسبید به زمین اما یادمان می رفت از وقت کشی تو کلاس چه لذت می بردیم.
نسرین مدنی | August 16, 2008 10:45 PM
درود!
از قدیم گفتهاند حرف حساب جواب ندارد!! حرفتان حساب است خانم خضرحیدری! اتفاقن چند روز پیش من هم با دوستانام همین بحث را داشتم و آنان این مسئله را سیاسی میدیدند و دقیقن من مثل شما معتقدم که کدامیک از این عزیزان جزو «اپوزیسیون» دولت بودهاند؟ هر چند بر این اعتقادیم که مسلمن جناب «باستانی پاریزی» آنچه که از تاریخ روایت میکند با آنچه که دگران روایت میکنند و تحلیل دارند از زمین تا آسمان فرق دارد و یا دگران!!
شاد زی
Anonymous | August 17, 2008 12:10 AM
درود!
از قدیم گفتهاند حرف حساب جواب ندارد!! حرفتان حساب است خانم خضرحیدری! اتفاقن چند روز پیش من هم با دوستانام همین بحث را داشتم و آنان این مسئله را سیاسی میدیدند و دقیقن من مثل شما معتقدم که کدامیک از این عزیزان جزو «اپوزیسیون» دولت بودهاند؟ هر چند بر این اعتقادیم که مسلمن جناب «باستانی پاریزی» آنچه که از تاریخ روایت میکند با آنچه که دگران روایت میکنند و تحلیل دارند از زمین تا آسمان فرق دارد و یا دگران!!
شاد زی
محمود | August 17, 2008 12:12 AM
فهیمه جان سلام
من در مورد این پست قبلی سوال داشتم، کجا بپرسم ؟!
فهيمه : عزيزم بپرس.من در خدمتم.
هاجر | August 17, 2008 12:47 PM
می دونی مسئله اینه که کی قراره جای اینارو بگیره. توی این دوره قحط الرجال شاید بودن اینها از نبودنش بهتر باشه؟ نیست؟
neda | August 17, 2008 02:27 PM
تا ايمن بلا سر خودت نياد نميفهمي كنار گذاشتن انسانها يعني چي.
faramarz | August 17, 2008 06:53 PM