« July 2008
Main
September 2008 »
چند نكته
1. عرضم به حضور انور تمام كساني كه به هر دليل - از جمله تنبلي يا راه دور يا قطعي برق ! - نتوانستند روز دوشنبه به دفتر مجله زنان مراجعه كنند، اين است كه به دنبال افزايش تقاضاهاي شما عزيزان و صد و سيوچهار هزار و پانصد و بيست و دو اس ام اسي كه به ما ارسال كرديد ( اين تكه الهامگرفته از ادبيات مجريهاي تلويزيوني بود ) قرار بر اين شد كه وقت مراجعه به دفتر مجله و خريد مجلدات زنان تمديد شود.بنابراين شما ميتوانيد روز چهارشنبه هم از ساعت 10 صبح به بعد به همان آدرسي كه در پست قبلي گفتم مراجعه فرماييد و ديگر بقيهاش را خود دانيد.ضمنا هينجا اعلام ميكنم، يعني استدعا ميكنم كه لطف كنيد و بنده و دوستانم را از سفارشهاي تلگرافيتان معذور بداريد.خودتان قدم رنجه بفرماييد و هر چه خواستيد ببريد. ما چاكر شما هم هستيم اما به خدا من وانت ندارم و هر جور حساب ميكنم واقعا نميتوانم به جاي همه شما عزيزان دل برادر مجله بردارم و اصلا جايي هم براي نگهداري اين همه اوردرهاي شما وجود ندارد.پس اين گوي و اين ميدان.ضمنا اين هم حساب جاري مجله زنان است كه ميتواند به همهمان كمك كند : ۱۹۷۰ بانک ملی، شعبه سمیه، كد ۵۲۹ به نام مجله زنان .
پينوشت : اين ماجراي گرفتن مجلدات زنان تا چهارشنبه همين هفته ادامه دارد.
2.از اين آقاي ساسي مانكن انصافا نميشود غافل شد؛ پديدهاي است براي خودش و به نظرم عميقا جاي مطالعه دارد.آخر شما اين تكه از ترانهاش را بخوانيد و اگر شد بشنويد :
تو چشات خوشگله، خودت میدونی خوراک آتلیه عکسه
وقتی کنارمی، انگار Julia Roberts پیشم نشسته
داره بارون میاد، چهقدر بهت میاد، وای چه بلایی تو کاپشن
تو Gf خودمی و میخرم برات یه Camery full option
آره، بیا Baby، بی Epilady، تو تو بدنت خوشگل و صافه
پر پیچ و خمه حالت شکمت، آره پر انعطافه
سن، سن بالا میزنی، من بچهتم، بدو نینیتو بغل کن
نه هیچ مشکلی نداری تو گلم، فقط بینیتو عمل کن»
3.داشتم « شهروند امروز » جديد را ميخواندم امشب.ناگهان دلم خواست رودربايستي را بگذارم كنار و دستكم اينجا و از شما كاربر حتما محترم بپرسم نظرتان درباره رواج « روزنامهنگاري كتابي » يا روزنامهنگاري به سبك « تخليه كتابي » در مطبوعات چيست ؟ جالب است ؛ نه ؟ كي به كيست ؟ اي بابا، اصلا مگر كسي هم هست كه بنشيند اين مطالب را از سر تا ته بخواند تا حالا تطبيقش هم بدهد با كتابهاي منتشرشده در سالهاي دور و نزديك؟ اگر هم چنين فرد عجيب و غريبي پيدا ميشود ، من به شما ميگويم ايراد از خودش است.خب نيمي از مطالبي كه ما بايد بنويسم مربوط به زندگينامه اين و آن است؛ زندگينامه ملت را هم كه نميتوانيم از جيبمان درآوريم ؛ بالاخره كتاب هم در اين مملكت بايد به يك دردي بخورد ديگر !!
permalink
12:47 AM
در همين نزديكي
به يك آقاي خيلي محترم و معروف و دانشمند گفتم : مطلب رو براتون ايميل كنم ؟
گفت : ايميل چيه ؟
گفتم : منظورم اينه كه براتون به صورت اينترنتي بفرستمش ؟
گفت : آخه ما فكسمون خرابه !!
بفرماييد مجله زنان !
متاسفم كه اين پست را مينويسم اما فعلا دفتر مجله زنان تخليه ميشود.شهلا شركت 26 سال سابقه روزنامهنگارياش را كه 16 سال آن با دغدغه فرساينده انتشار مجله زنان گذشت ، برميدارد و دفتر مجلهاش را تخليه ميكند و تحويل ميدهد.همه ما هم نشستهايم و از دور دستي بر آتش داريم و خشكيدهايم از ناتواني خويش.
نميخواهم غر بزنم چون هميشه فردا روز ديگري است و ما هم كه يك عمر است الاف فرداييم.فقط ميخواهم بگويم در دفتر مجله زنان بجز همه خاطرهها و شاديها و غمها و روزگاري كه قابل انتقال به غير نيست؛ يك سري از مجلدات مجله وزين زنان هم هست كه براي فروش يا حتي هديه به علاقهمندان گذاشته شده است.شهلا شركت امروز داشت پشت تلفن ميگفت:« بهتر از اين است كه مجلههامان را خمير كنند.» و من قلبم آتش ميگرفت...
حالا هر كس خواست فقط و فقط روز دوشنبه اين هفته از ساعت 10 صبح به بعد ميتواند برود به دفتر مجله زنان در خيابان قائم مقام فراهاني ، چهارراهمشاهير ، كوچه زيبا ، در برابر پلاك 27 بايستد، - بد نيست كمي هم تامل كند – و بعد زنگ دوم را بفشارد، نرم و آهسته از ميان خاطرات پراكنده جمعي كه به كارشان عشق ميورزيدند بالا برود و يك دوره از مجلهها را براي خودش بردارد... تابستان رو به پاييز است و شايد درختهاي بلند حياط هم حرفي برايتان داشته باشند، شايد بخواهند بگويند : « ما نيز روزگاري...»
04:37 PM
كافهكتاب (1)
چند وقتي است كه ميخواهم درباره دو جلد از كتابهايي كه اين اواخر خواندهام بنويسم و فرصت دست نميدهد.اولياش چوبخط محسن فرجي است كه سه سال پيش منتشر شده و من هنوز نخوانده بودمش و دومياش هم كافهپيانو فرهاد جعفري كه همين اواخر نشر چشمه منتشرش كرد و توانست موجي در بازار نشر به وجود بياورد.
درباره داستانهاي همكار و دوست خوبم ، محسن فرجي همين اول كار بگويم كه من شعرهايش را ترجيح ميدهم هر چند خودش ممكن است «ور» شاعرانه خودش را زياد جدي نگيرد و شعرهايش را تفنن بداند اما من واقعا تمام شعرهايي را كه تا به حال از او خواندهام دوست داشتهام.البته در داستانها هم گاه رد پايي از همان محسن فرجي شاعر ديده ميشود اما يك جوري «سرراستي» و «راحتخواني» توي همه اين داستانها هست كه اگرچه حتي ممكن است نقطه قوت كار و نشانه تسلط نويسنده باشد اما براي مخاطبي كه من باشم «خستهكننده» است.
راستش من دلم ميخواهد با خواندن يك داستان محتواي عاطفي و ذهنيام دست كم كمي تغيير كند، چيزي را تجربه كرده باشم و مهمتر از اينها تلاشي كرده باشم براي درك آنچه خواندهام.نميدانم، شايد شما بگوييد خواننده « خودآزاري » هستم اما داستانهاي سرراست و روشن كه برشي از زندگي را در يك توالي زماني مشخص به تصوير ميكشند زياد درگيرم نميكنند چون اين داستانها درك خواننده از واقعيات معقول و مرتب اطرافش را زير پا نميگذارند.
داستانهاي «چوبخط» - دستكم براي من – پر از تجربههاي خيلي مشترك و عادي است كه اين حس را به آدم نميدهند كه چيز تازهاي را تجربه كرده است.اما از اين نظر خاص ، استثناهايي هم هستند مثل داستان « قولهاي منتشر در ولايت كلهبزيها »كه به كلي تجربه جديدي است؛ چه از نظر درونمايه و چه از نظر ساختار ارائه داستان.
شكل داستانگويي فرجي در اين داستان بخصوص از كليگويي و حالت « مطلق » بيرون آمده و وجود چند راوي سبب شده تا داستان ابعاد و زاويههاي بيشتري پيدا كند.«روزگار برزخي آقاي درچهپياز» يكي ديگر از داستانهاي خوب اين مجموعه است كه من دوستش داشتم.ايده «چكه كردن از سقف» محشر بود البته در اين داستان هم نويسنده اگرچه در كلام و تصويرسازي همچنان «مقتصد» باقي ميماند اما گاه پرانتزهاي توضيحياي باز ميكند كه آدم دلش نميخواهد آنها را بخواند.
من دلم نميخواهد نويسنده مستقيما بخواهد من را شيرفهم كند كه پدربزرگش از روي « تصغير » و نه « تحبيب » او را «چسفيل» صدا ميكرده، دلم نميخواهد نويسنده وقتي ميگويد موهاي نارنجي سريع يادآوري كند كه (اثرات حنا).
اينها را دلم ميخواهد خودم با خواندن داستان بفهمم.
از طرفي گاه توصيفهاي نويسنده به شكل دلچسبي « سورئال» ميشود : « صداي مصطفي همه حياط را پر كرد.صداش از پلهها بالا رفت.پايين آمد.دور حوض چرخي.روي گلدانهاي شاهپسند چرخي زد، بعد بچههاي فاميل را تنها گذاشت، دويد سمت اتاق و با صداي افتادن شمعداني نقره يكي شد...» از اين تصاوير ناب تا دلتان بخواهد لابهلاي داستانها وجود دارد.اما همكناري و تكرار اين تصاوير پراكنده نتوانسته به «سبك» ي براي نويسنده تبديل شود.
اين را هم بگويم كه از ايده تكثير « ركسانا» و «مصطفي» در داستانها خيلي خوشم آمد و البته داستان محبوبم در مجموعه «چوب خط » يك داستان خيلي تلخ ، خيلي خشن ، خيلي سياه و خيلي زيركانه است : « از خاطرات يك سرباز عراقي» .
موضوع جنگ است و خواننده اگر حواسش به داستان باشد ميفهمد كه اين سربازهاي خسته عراقي نيستند، ايرانياند كه جنگ زندگيشان را به تباهي كشيده .
به هر حال خواندن «چوبخط» تجربه خوبي بود و اميدوارم مجموعه داستانهاي بعدي محسن فرجي هر روز بهتر از ديروز باشند.
خب ديگر انگار به « كافه پيانو» نميرسم.بماند براي فرصتي ديگر.
...
هيچ تنهايياي وحشتناكتر از تنهايي قدرتمندي نيست كه خود را محبوب همگان ميپندارد.
ذهن زمستاني ، رامين جهانبگلو
01:54 PM
يك مهماني كوچك براي سردبير مشقآفتاب
![Resize of agahi for nasim copy[1].jpg](http://www.fahimehkh.com/Resize%20of%20agahi%20for%20nasim%20copy%5B1%5D.jpg)
مشق آفتاب مدتي است كه به كيوسك مطبوعاتي ايراني اضافه شده و كمكم هم جاي خودش را ميان مجلهها بازكرده است.
دوست خوبم ، مينا اكبري كه سردبيري مجله را بر عهده دارد خيلي جدي و پيگير كارش را دنبال ميكند و شاهد آن هستم كه واقعا تلاش ميكند تا هر شماره كارش از شماره قبل بهتر باشد و البته روال مجله هم نشانهاي است از اين تلاش و جديت.در شماره جديد مشق آفتاب پروندهاي خواندني درباره گلشيفته فراهاني ميخوانيد و نوشتهاي از او كه تقديمش كرده به آنها كه دوستش ندارند ! اين روزها گلشيفته خانم در سيبل قرار دارد.به هر حال با آقاي راسل كرو و ديكاپريو كار كردن آن هم در فيلمي از رايدلي اسكات شوخي نيست !
علاوه بر پرونده گلي خانم ، دوهفتهنامه مشق آفتاب اين شماره مطالب خواندني ديگري هم دارد.اساسا بهتر است با شنيدن نام مينا اكبري سريع درباره سينمايي بودن اين ماهنامه تصميمگيري نكنيد؛ چون مشق آفتاب تنها سينمايي نيست و تم اجتماعي هم دارد.به هر حال كار مينا و همكارانش در مشق آفتاب هنوز تازه است و براي همين است كه خانم سردبير از همه علاقهمندان به مطبوعات و همه كساني كه نقد و نظري درباره مجلهاش دارند خيلي متمدنانه و باكلاس « دعوت » كرده كه با نظرهايشان همراهياش كنند. اميدوارم موفق باشد دوست خوبم و اميدوارم مجلهاش مثل صاايران ، هر روز بهتر از ديروز ، باشد. اين هم متن نوشته مينا كه امروز نويسنده مهمان و افتخاري حرفه؛خبرنگار است :
اين يك دعوت است
دعوت از همه كساني كه ميدانند، انتشار نشريهاي كه در لبه خط باريك جذابيت بايستد و به دره عميق خواستههاي سخيف سقوط نكند، كار سختي است. نياز به مراقبت و رياضت دارد. حوصله ميخواهد كه دقت از دست نرود و اميد ميخواهد كه از خودت عقب نيفتي. گوش ميخواهد كه بشنوي. دل ميخواهد كه بپذيري.اين كه يك دعوت است. دعوت به خواندن مجلهاي كه بزرگترين هدفش، برآوردن نياز معمولي طبقه متوسط به مطالعه نشريهاي با مضامين اجتماعي و فرهنگي و ورزشي است. نشريهاي كه عوام بخوانند و خواص بپسندند. حاصل ضرب آرمانهاي ما در تواناييهايمان. حاصل تقسيم نيازها بر شرايط موجود. حاصل جمع روزنامهنگاران جوان و با تجربهها. حاصل تفريق خواستهها از داشتهها.اين يك دعوت است.
از كساني كه هنوز دوست دارند، در اين آشفته بازار دكهها كه تا چشم كار ميكند خميازه است، چيزي براي دوست داشتن وجود داشته باشد. آخرين شماره مشق آفتاب روي دكه هاست. برداريد و ورق بزنيد. هر چه بين شما و دوست داشتن آن فاصله مياندازد موضوع اين دعوت است. نوشتن درباره كاستيهاي مشق آفتاب، مشق دوستي است. از آنچه بايد داشته باشد و ندارد. از آنچه بايد باشد و الان نيست. از رنگ و رويش بگوييد. از حال و روزش. از درون و بيرونش و از ظاهر و باطنش. سخت در انتظار حرف شمائيم و باور كنيد كه حرف شما تنها دلخوشي بزرگ اين كار كوچك است.
خبر خوب : تولد يك وبلاگ درجهيك
خبر خوب اينكه دكتر حسين قاضيان ، جامعهشناس خوشفكر ،خوشقلم و ايدهپردازي كه خيلي از دوستان و همفكران مطبوعاتيام، بخشي از داشتههاي ذهني و فكري و حرفهاي خود را وامدار ايشان ميدانند، از اين به بعد وبلاگ مينويسد.
دال را كه ديدم كلي خوشحال شدم و ميدانم كه خيلي از دوستان مطبوعاتي ديگر و اساسا خيلي از كساني كه دغدغه فرهنگ و روشنفكري و جامعه و نوانديشي را دارند هم با ديدن وبلاگ آقاي قاضيان خوشحال خواهند شد.به هر حال امكاني است تا راحتتر و بيواسطه رسانههاي سانسورچي جستارها و گفتارهاي ايشان را بخوانيم و بيشتر بياموزيم.رفقاي دستاندركار مجله زنان شايد در اين ميان بيش از ديگران مشتاق دال باشند.چون همه ما عادت داشتيم در جلسات هفتگي گروه گزارش مجله پاي صحبتها و نقد و نظرهاي آقاي قاضيان بنشينيم و هر بار پس از اين جلسهها - كه چقدر هم دلم برايشان تنگ شده - دفترچههامان پر باشد از حرفهاي تازه و اساسي و ايدهها و سوژههاي ناب...حالا از آن روزهاي سالم سرشار فاصله گرفتهايم اما دال فرصت جديدي است براي خواندن و دانستن و تامل.اميدوارم آقاي قاضيان نوشتن دال را با جديت دنبال كنند .با شناختي كه از ايشان دارم و با آن برنامهريزيها و جدولبنديهاي زماني و نظم و انضباطي كه دوستانم در مجله خوب ميدانند يعني چه ، مطمئنم كه يك وبلاگ جدي و پيگير و مرتب به دنياي مجازي ما اضافه شده است.
پينوشت : طاقت نياوردم نگويم كه چقدر دلم ميخواهد روزي شهلا شركت هم شروع كند به نوشتن در دنياي مجازي.حتما حرفهاي زيادي برايمان خواهد داشت.
06:30 PM
حاشيه غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
من يك سوال خيلي روشن و مشخص دارم : چرا «استادي دانشگاه» نبايد بازنشستگي داشته باشد؟ اين امر مطلق بديهي و اين «نبايد» بزرگ از كجا آمده ؟ به نظر من اتفاقا «استادي دانشگاه» يكي از اولين مشاغلي است كه «بايد» بازنشستگي داشته باشد و البته اين بستگي دارد به تعريف و تلقياي كه اساسا ما از دانشگاه داريم.اگر دانشگاه را «محل توليد علم و انديشه» بدانيم و نه چنانچه همين الان هست «محل جزوهخواني استادان و يادداشتبرداري دانشجويان» آن وقت است كه نياز به روزآمدي در آن را درك خواهيم كرد.
قبول دارم كه اين روزآمدي الزاما به معناي جايگزيني استادان جوانتر با استادان قديمي نيست اما ميخواهم چند نمونه بياورم كه همكلاسهاي سابق و همدورههاي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران حتما ميتوانند درباره صحت آن شهادت بدهند.
دكتر شفيعي كدكني ، يكي از نامهايي است كه ممكن است هر علاقهمند به ادبياتي را به دانشگاه تهران بكشاند.طبيعتا من هم از اين قاعده مستثني نبودم و در آن دورهاي كه دارم حرفش را ميزنم دكتر شفيعي هنوز ليسانس هم تدريس ميكردند.خب ما هم واحدي به نام ايشان گرفتيم.بعد هم آقاي دكتر تنها دو جلسه آمدند سر كلاس و ما شنيديم استادمان عوض شده و ايشان براي تدريس به ژاپن رفتهاند!! اين از دكتر شفيعي.دكتر مظاهر مصفاي خيلي عزيز هم استاد ما بودند اما ما واقعا بدشانس بوديم چون در دورهاي شاگرد ايشان بوديم كه ديگر توان نداشتند سر غزلهاي حافظ با ما سر و كله بزنند و در عوض خوابشان ميآمد.سر كلاس دكتر رادمنش كه در دورهاي رئيس گروه هم بودند واقعا سكوت را رعايت ميكرديم چون استادمان كه چيزي حدود 70 سال داشتند سر كلاس خواب بودند ! دكتر جليل تجليل هم بنده خدا آنقدر با كليد روي ميز زده و گفته بود :« بلبلي بر / فاعلاتن / گ گلي خوش / فاعلاتن/رنگ در من/ فاعلاتن/قار داشت / فعلن.... كه صدا و دستهايش هميشه ميلرزيد.
همينطور ميشود ادامه داد و رسيد به دكتر خسرو فرشيدورد نازنين و بقيه و بقيه و نتيجه گرفت كه سن دانشكده ادبيات دانشگاه تهران – به تنهايي – به چيزي حدود چهارصد – پانصد سال ميرسد!
خب اين استادها قرار است در دانشگاه چه كنند؟ اگر قرار است رودكي و منوچهري يا مسعودسعد و سعدي را گزيده و تجديد چاپ كنند و سر كلاس هم گزيدههايشان را بيحال و بيرمق براي دانشجويان روخواني كنند، دانشجو هم بيايد سر كلاس و چهار تا كلمه از چهار بيت شعر را معني كند، حق با شماست. تا هزار سال ديگر هم همين استادها بايد بر سر همان كرسيها بنشينند.اما اگر قرار است دانشگاه فكر تازه توليد كند، محصولي داشته باشد، تغييري ايجاد كند ، چيزي براي ارائه داشته باشد، نظريه صادر كند و فعاليتش «تاثيري» - نه در جهان – حتي در همين جامعه اطرافش داشته باشد، خب اينجاست كه ديگر نميتوان براي استادي بازنشستگي قائل نشد.بله ، هستند معدود استاداني كه در 90 سالگي هم همچنان ذهن جوان و پوياي لازم براي تدريس را دارند اما وقتي يك استاد بنده خدا به سني رسيده كه ديگر توان آموزشي – دقت كنيد كه منظورم توان علمي نيست و تنها بر توان آموزشي تاكيد دارم – ندارد، چرا نبايد بازنشسته شود و برود به خانهاش و استراحت كند و در خلال آرامش و رفاهي كه دولتها موظفاند برايش فراهم كنند تحقيق و پژوهش كند تا ما هم از نتايج يك عمر كار و تجربه او استفاده كنيم؟
چرا اين استاد تا جان در بدن دارد بايد تدريس كند؟ براي اينكه نه خودش لذتي از اين تدريس ببرد و نه دانشجوي بختبرگشته چيزي از او ياد بگيرد و كارايي دانشگاههايمان هم اين طور به حداقل ممكن برسد؟
به نظر من در چنين موردي اصلا موضوع اصلي اين نيست كه چرا استادان بازنشسته ميشوند بلكه موضوع اين است كه چه كساني قرار است جايگزين اين استادان محترم بشوند؟ موضوع اين نيست كه استادي بازنشستگي ندارد موضوع اين است كه آيا ميخواهيم به جاي استادان قديمي ، فكر تازهنفس، نگاه تازهتر ، توان و انرژي بيشتر و استاداني با تخصص و توانايي استاندارد را جايگزين كنيم يا نه قرار است از اين استاد كيلوييهايي كه بر اساس روابط و سوابقشان دكتري گرفتهاند بياوريم بنشانيم جاي آنها ؟
اما از آنجا كه همه ما و از جمله مطبوعات اصلاحطلبمان تا مغز استخوان « سياسي » شدهايم و البته «جوگير» ، به جاي آنكه اتفاقات را از ديدگاه منطق و فكر بررسي كنيم، تا ميشنويم كه استادان دارند بازنشسته ميشوند، موضوع را ربط ميدهيم به هزار و يك چيز بيربط.دل ما از دولت احمدينژاد پر است.اين قبول اما من ميخواهم بپرسم كدام يك از اين استادان محترمي كه صحبت بازنشستگيشان مطرح است تا به حال «اپوزيسيون دولت » بودهاند ؟ كدامشان حتي يك بار نقدي جدي و اساسي به وضعيت سياسي مملكت داشتهاند؟ اتفاقا اكثريت قريب به اتفاق اين استادان عزيز به هر دليل به معناي واقعي كلمه محافظهكار بوده و حتي روابط خوبي با دولت داشتهاند!
اما ما انگار با اين حرفها كار نداريم و ميخواهيم به هر قيمتي شده هر موضوع سادهاي را محل كشمكش و جنجال كنيم؟ از خودمان هم نميپرسيم آخر اصلا معنا دارد كه استاد دانشگاه تا آخرين لحظه عمرش همچنان تدريس كند؟ اگر ميگوييد اصلا دولت نبايد در امور دانشگاه و از جمله در اخراج يا استخدام استادان دخالت كند صد در صد با شما موافقم و اين موضوع ديگري است كه طرح آن هم شكل ديگري دارد اما اگر تيتر ميزنيد و سر و صدا به پا ميكنيد كه دولت احمدينژاد چنين و چنان است چون استادان را بازنشسته ميكند من ميگويم دلايل خيلي منطقي تري هم براي اثبات ناكارايي اين دولت در دست هست، لازم نيست اين طور آسمان و ريسمان به هم ببافيم.از طرفي نميخواهم بگويم دولت اصولگرا از بازنشستگي استادان مطلقا اهداف سياسي نداشته و نميخواهم بگويم اصلا عجيب نيست كه استادان بازنشسته اغلب از استادان رشتههاي علومانساني بودهاند، همه اينها درست.
من فقط ميخواهم بگويم اينقدر جوگير نباشيم و اينقدر از مشاغل ساده و البته مفيدي مثل استادي دانشگاه كه مدام هم بايد «روزآمد» شوند، «بلندمرتبهسازي» نكنيم و اينقدر همه و همه و همه چيز را تنها از زاويه ديد سياسي نبينيم. خود «علم» يك پديده نسبي نامطلق است كه «بازنشسته» ميشود و دقيقا به همين دليل هم هست كه ارزش «علم» بودن را دارد ؛ استاد دانشگاه كه ديگر جاي خود دارد.
حق شماست كه نگذاريد لايحه خانواده تصويب شود
لایحه اي كه دولت فخيمه نهم اسم آن را - احتمالا به طعنه - گذاشته لايحه حمایت از خانواده يكي از همين روزها ، حداكثر تا چهارشنبه به صحن علنی مجلس می رود براي بررسي و رايگيري.فراكسيون اقليت در حال تلاش براي كنار گذاشتن لايحه است اما لايحه براي همفكران اصولگراي دولت در مجلس انگار خيلي «سوكسه » دارد .فعالان زن و منتقدان لايحه اما همچنان اميدوارند كه با آگاهسازي مردم نسبت به مواد اين لايحه و عواقب تصويب آن در مجلس جلو اين فاجعه قانونگذاري را بگيرند. بروشوری تهيه شده كه اطلاعات لازم درباره لایحه را دارد. وبلاگي هم در مخالفت با لايحه به آدرس www.layehe.blogfa.comراهاندازي شده است.هركس ارادهاي براي جلوگيري از تصویب اين لایحه دارد ميتواند در توزيع اين بروشور اطلاعرساني كمك كند.ميتوانيد آن را در وبلاگهايتان منتشر كنيد و يا پرينتاش را ميان مردم پخش كنيد.ميتوانيد در خانواده و ميان فاميل اطلاعرساني كنيد و كساني را كه اطلاعي از عمق فاجعه ندارند آگاه كنيد و خلاصه ميشود مواد لايحه را نقد كرد، نوشت ، حرف زد و دستكم توليد آگاهي كرد.صنم هم در وبلاگش دعوت كرده از همه تا درباره لايحه بنويسند.ميشود به اين دعوت هم پاسخ داد و فضايي منطقي براي گفتوگو درباره اي لايحه فراهم آورد.چرا كه اظهارنظر در مورد «لايحه حمايت از خانواده» حق شهروندي تک تک ماست و خوب است كه از حقوق خودمان استفاده كنيم.
و اما متن بروشوري كه براي آگاهي درباره لايحه حمايت از خانواده تنظيم شده است :
آيا مي دانيد «لايحه حمايت از خانواده» _ لايحه پيشنهادي قوه قضاييه و هيات دولت _ قرار است به زودي در صحن علني مجلس طرح شود و تصويب آن عقب گردي بزرگ براي برقراري عدالت در خانواده هاي ايراني است؟
_ اگر اين لايحه تصويب شود، نه تنها برخي از حقوق اندک زنان در خانواده از دست مي رود، بلکه با تصويب آن مردان مي توانند بدون اجازه همسر اول شان زن دوم و سوم و چهارم بگيرند. تنها شرط ازدواج مجدد مردان در اين قانون داشتن تمکن مالي است و اين که به دادگاه تعهد دهند عدالت را بين همسران شان رعايت مي کنند. (ماده 23)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، همچنان راه براي ازدواج موقت مردان متاهل بازگذاشته مي شود. يعني مردان مي توانند همچون گذشته چندين زن صيغه اي بگيرند و الزامي هم به ثبت ازدواج شان ندارند. ( تبصره ماده 22)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک تر مي شود. در قانون مجازات فعلي ثبت نکردن ازدواج و طلاق براي مرد جرم محسوب مي شود و مجازاتش تا يک سال حبس تعزيري است. در صورتي که با توجه به اين لايحه، مردي که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند فقط بايد جريمه نقدي (از دو ميليون تا ده ميليون تومان) پرداخت کند.) ماده 44)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، حضانتي که با هزار مکافات به مادر تعلق مي گيرد نيز ضمانت اجرايي محکمي نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدري حاضر نشود فرزندي را که حضانتش به عهده مادر است به او بدهد، بر اساس اين لايحه فقط به جريمه نقدي محکوم مي شود در حالي که در قوانين فعلي چنين پدري به حبس محکوم مي شود. (ماده 48)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، زنان مانند گذشته، نه تنها حق طلاق ندارند بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولاني تر نيز مي شود. (فصل دوم)
_ اگر اين لايحه تصويب شود، تنها حق مالي زنان در ازدواج نيز محدود خواهد شد. زناني که مهريه هايشان بالاتر از حد متعارف باشد بايد هنگام عقد بابت مهريه نگرفته شان ماليات بدهند. حد متعارف بودن مهريه را دولت تعيين مي کند.(ماده 25)
- اين لايحه همچنان فقط بر قضاوت مردان در دادگاه هاي خانواده اصرار دارد. در حالي است که همه ما مي دانيم رياست مردان بر دادگاه هاي خانواده و نبود قضات زن، چه تبعاتی را در پی داشته است.(ماده دو )
و در مجموع لايحه «حمايت از خانواده»، نسبت به موقعيت حقوقي برابر زن و مرد در خانواده ساکت مانده است. زنان طبق اين لايحه همچنان از داشتن حق طلاق، حق سرپرستي فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه همسر و... محروم هستند و هيچ ممنوعيتي براي ازدواج دختران در سنين پايين قائل نشده است.
به خاطر همين ايرادات است که بسياري از زنان و مردان برابر طلب ايراني از زمان طرح اين لايحه با شيوه ها و عناوين مختلف كه در توان داشته اند مخالفت خود را نسبت به لايحه فروپاشي خانواده ابراز كرده اند.
اما متاسفانه با وجود همه مخالفت هايي كه حتي از سوي برخي مراجع تقليد به اين لايحه شده است؛ چند هفته پيش اين لايحه در كميسيون حقوقي و قضايي مجلس تصويب شد و زمان زيادي طول نخواهد كشيد كه براي تصويب نهايي به صحن علني مجلس برده شود.
در ادامه متن اين بروشور تاكيد شده است :
تصويب اين لايحه بر زندگي تک تک ما تاثيرگذار خواهد بود. همان طور که لغو قانون حمايت از خانواده مصوب 1353 پس از انقلاب زندگي ما زنان ايراني را با تلخي هاي فراواني رو به رو کرد، تصويب لايحه حمايت از خانواده کنوني اگر تغيير زيادي در شرايط قانوني ما نسبت به گذشته به وجود نياورد اما راه اصلاح و تغيير قوانين تبعيض آميز را سخت تر و ناممکن مي کند. مسئوليت اجتماعي تك تك ماست كه به هر شيوه اي كه موثر مي دانيم جلوي تصويب اين لايحه را بگيريم ، در غير اينصورت نسل آينده ما را نخواهد بخشيد.
هموطنان ايراني، اگر مي خواهيد مانع از تصويب اين لايحه شويد:
- با نمايندگان شهرتان در مجلس از طريق تلفن، فکس ، ايميل و يا ديدار حضوري ارتباط بگيريد و مخالفت خود را به عنوان يك شهروند با تصويب چنين لايحه اي بيان كنيد.
آدرس پستي مجلس شوراي اسلامي: تهران، ميدان بهارستان، کد پستي: 009821-39931
شماره تلفن مجلس : 39931 -021
شماره تلفن نمايندگان كميسيون حقوقي و قضايي مجلس:
موسي قرباني 09121121608
علي شاهرخي 09123988104
محمد محمدي 09121489045
ذاکر سليماني 0914401569
فرهاد تجلي 09181347995
4 - براي ارسال اعتراض خود به مجلس مي توانيد از طريق فرستادن ايميل به آدرس ايميل مجلس اقدام کنيد:
ايميل مجلس : info@majlis.ir
5 - مي توانيد با بخش گفتگوي مردم در صفحات روزنامه ها تماس بگيريد و نظرات خود را براي رساندن به گوش مسئولان از طريق روزنامه ها اعلام کنيد
روزنامه اعتماد 22860266
روزنامه اعتماد ملي 88321775
روزنامه كارگزاران 88674290
روزنامه جام جم 22262142
صدا و سيما 22058008
روزنامه كيهان 33916546
روزنامه جمهوري اسلامي 77644417
روزنامه ايران 88769075
روزنامه رسالت 88901969
6_ با تهيه کپي از اين بروشور و توزيع آن بين دوستان و همسايگان و فاميل؛ آنها را در جريان اين خبر بگذاريد و از آنان هم بخواهيد با توزيع اين بروشور و اطلاع رساني در اين زمينه به جلب مخالفت زنان و مردان با اين لايحه، کمک کنند.
12:57 PM
اينروزها همه Lost «ميخوانند» ؛شما چطور؟
![]()
قبلا هم درباره سريال معروف Lost گفته بودم كه ديدناش آدم را از كار و زندگي مياندازد و اساسا يكجورهاي خوبي اعتيادآور است.آنها كه Lost بين هستند ميدانند از چه چيزي حرف ميزنم و آنها كه هنوز اين سريال طولاني و مفصل امريكايي را نديدهاند، بهتر است كه زودتر دستبهكار شوند.البته جوي كه اطراف اين سريال به وجود آمده به هيچ وجه تنها مال ما ايرانيها نيست كه سريال خوب خيلي كم ديدهايم و تلويزيونمان در انحصار ايدئولوژي دولتي است.جو Lost خيلي فراتر از اين حرفهاست و علاوه بر مردم امريكا بسياري از اروپاييها را هم درگير كرده و اساسا آنقدر فيلمنامه درست و درمان و حسابشده و بازيها و شخصيتپردازيها و كارگرداني هوشمندانهاي دارد كه علماي فن ميگويند دنياي فيلمنامهنويسي براي سريال را به دو مقطع قبل و بعد از خودش تقسيم كرده است.براي خود من يكي از جذابترين و پركششترين امتيازهاي Lost شخصيتپردازيهاي دقيق ، واقعنما ، اصولي و به يادماندني آن است.ساراماگو جايي گفته بود شخصيتهاي يك داستان خوب به جمعيت كره زمين اضافه ميشوند و نويسندگان Lost دقيقا چنين سرنوشتي را براي شخصيتهاي داستان خوبشان رقم زدند.شما با اين آدمها – كه به معناي واقعي و خيلي راحت و ساده با تمام خوبيها و بديها و خطاهايشان « آدم » هستند، نه «قهرمان» - زندگي ميكنيد.شخصيتهاي محبوب و منفورتان عوض ميشوند.اول ممكن است «ساوير» را – كه چقدر هم اداهاي مارلونبراندويياش جذاب است - دوست نداشته باشيد اما همينطور كه داستان پيش ميرود حتما نظرتان عوض خواهد شد.ممكن است «جان لاك» را خيلي دوست بداريد – بخصوص حس و حال فلسفياش را- اما كمكم احساستان تغيير كند.گاهي از دست «جك»لجتان خواهد گرفت و گاهي از كارهاي «كيت» - كه خيلي هم زيبا و جسور است - سردرنخواهيد آورد و همه اينها نشانه آن است كه اين آدمها به زندگي و دنياي شما اضافه شدهاند.شما نگرانشان هستيد و در فاصله رسيدن ديويديهاي بعدي واقعا دلتنگشان ميشويد....خلاصه اين است Lost ؛ يك سوژه خيلي كليشه و قديمي شده دستمايه يك عده فيلمنامهنويس خلاق و باهوش و چنان حال و آينده و گذشته درست و بينقص به هم پيچيده كه بيننده با بازشدن هر گره داستان به نشانه حيرتي لذتبخش و به احترام اين همه هوش و پيچيدگي ذهني چند دقيقه سكوت ميكند!
Lost اين روزها آنقدر طرفدار پيدا كرده كه گشتي در جهان مجازي ممكن است شما را به تعجب وادارد.كلي سايت طرفداران و تئوريپردازان و پيشگويان Lost راه افتاده و قيامتي است.حالا همه اينها را گفتم كه بگويم اگر درگير جاذبه مقاومتناپذير اين سريال شدهايد و الان هم بيتاب هستيد كه از بقيه ماجراي «گمشدگان» سردربياوريد يك اتفاق خيلي خوب را از دست ندهيد.مجله «سينماخانواده» دور جديد فعاليتش را با انتشار ويژهنامهاي براي سريال Lost آغاز كرده.به اين ترتيب شما 48 صفحه تمامرنگي با كيفيت خوب و مطالب جالب درباره سريال محبوبتان داريد.علاوه بر خلاصه داستانهاي كامل چهار فصلي كه تا به حال پخش شده و معرفي شخصيتهاي داستان و بازيگران ميتوانيد گفتوگو با عوامل Lost را هم در همين ويژهنامه بخوانيد و از روند تهيه و توليد و هزينههاي شگفتآور ساخت اين سريال هم باخبر شويد.اما براي خود من جذابترين بخش ويژهنامه Lost «پيشبيني فصلهاي آينده» سريال است كه ترجمهاي است از نوشتههاي دكتر جف جانسون، نويسنده «اينترتينمت» و يكي از مهمترين نظريهپردازان سريال Lost.«سينماخانواده-ويژه سريال گمشده» را با قيمت 1000 تومان ميتوانيد از دكههاي روزنامهفروشي و از كتابفروشيهايي مثل چشمه،ثالث،ني،نيلوفر،سحر،شهركتاب كارنامه،ابنسينا ، ونك و... بخريد و حالش را ببريد تا فصل جديد پخش سريال شروع شود.
پينوشت : اين پست سينا هم درباره سريال lost است و به نكته جالبي اشاره كرده.اگر دوست داشتيد بخوانيد.
