« براي «كدام» جنبش زنان ايراني ؟
صفحه اصلی
درباره مرگ تدريجي يك رويا »
ماهند عاشقان
چه زشتخويند آنان كه دوست نميدارند
من اين را در چهره دژخيمان ديدهام
چه تابانند آنان كه دوست ميدارند
من اين را در سيماي ماه كهنسال ديدهام
كه دلبستگي خود به زمين را
در چرخشي تابان
دايرهاي بسته ميكند.
يك شاخه گُلﺳﺮﺥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯِﺗﻮ ﺁﻭﺭﺩ
ديدم چه خوشبو، چه شكوفايند
آنان كه دوست ميدارند.
دريا شيفتگانش را چنان در خود فرو ميكشد
كه بودنِ ِ ﺗﻮ، ﻣﺮا
آببُردهگان، ﺩریا ﺭﺍ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ
دلداگي من ، تو را .
چه سرشارند آنان كه دوست ميدارند.
آنان كه دوست نميدارند ، چه خالياند.
پلاﺭﻩﻫﺎﻯ ِﺍﻧﮕﻮﺭ
شیدایانِ گمشده ﺭﺍ ﺩﺭﺧﻮﺩ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
به انگور سوگند
كه شيدايي ، مرا نرماي لبخند تو ميكند !
چه شادابند ، آنان كه دوست ميدارند
روزي نامت را به من دادي
روزي دستت را .
روزي دلم را ربودي
روزي ديگر واژگانم را.
چه دهشمندند آنان كه دوست ميدارند
آنان كه دوست نميدارند
چه بيبروبارند!
ابريشم ماه كه بر زمين ميلغزد
از ماه ميخواهم
مرا به چهاردهمين روز دلسپري ببرد
سوگند به انگور كه ماهند عاشقان
و ماه من تويي
كه با هر دانه انگور به دهانم ميآيي !
شعري از ميرزا آقا عسگري
