« امان از فهم كج !
صفحه اصلی
... »
درباره فريبا وفي و «رازي در كوچهها»
مدتي است كه ميخواهم اينجا بنويسم و نميشود و حالا كه ميخواهم بنويسم كلي حرف هست كه بايد از خير گفتنشان بگذرم. بنابراين ميروم سراغ اصل مطلب.خيلي سال پيش يادم هست كه جملهاي خواندم در يك جايي كه الان يادم نيست كجا بود اما نقل به مضمون جمله ميشود اينكه : « چيزي به نام نبوغ وجود ندارد؛ هر چه هست تنها پشتكار است و بس. » براي من « فريبا وفي » مصداق روشن اين مفهوم است.از همان اولين مجموعه داستانش ، « حتي وقتي ميخنديم » و بعد از آن هم كه « پرنده من » منتشر شد فريبا وفي نمونه زن نويسنده اي بود كه هيچ كس به اندازه او به نظرم جدي نميآمد.همان سال هم تقريبا همه جوايز ادبي رسيد به خانم وفي ؛ از جايز گلشيري ومهرگان گرفته تا يلدا و جايزه ادبي اصفهان.چند سال بعد كه « ترلان» درآمد و بعدترش كه « روياي تبت » ديگر ترديدي نداشتم كه وفي از جديترين و پيگيرترين نويسندگان زن ماست. جديت وفي در دنبال كردن كارش موقعي روشنتر ميشد كه چاپ داستانهاي كوتاهش در مجلات ادبياي مثل « آدينه » را هم به خاطر بياوريم؛ وقتي كه هنوز كتابي منتشر نكرده بود اما همچنان در كارش جدي به نظر ميرسيد.باوجود اين وفي نمونه محض نويسندگاني است كه چيزي به نام « جنون » را در نوشتههايشان كم دارند.داستانهاي وفي بيمايه و كمرمق و كمعمق است؛ اين آخري كه ديگر هيچ ! « رازي در كوچهها » را ميگويم كه به تازگي نشر مركز منتشر كرده.با اين توضيح كه من اصلا از ادبيات سياه بدم نميآيد بايد بگويم شخصيتهاي وفي بيش از حد ممكن سياه و ناراحتكنندهاند.
حميرا شخصيت اصلي داستان كه راوي داناي كل هم هست – البته حتي از داناي كل هم داناتر است - پس از مدت ها به شهر زادگاه خود برگشته تا پدرش « عبو» را در بستر بيماري ملاقات كند.در يكي دو جمله مختصر خواننده بايد بفهمد كه اين سفر به تشويق همسر حميراخانم انجام شده تا بلكه از شر کابوس هايش رها شود، البته تا آخر داستان هم معلوم نميشود كه اصلا اين كابوسها چه هستند ؟ فكر كنم نويسنده در گير و دار وارد كردن شخصيتهاي متعدد به داستان اصلا ماجراي كابوسهاي راوي را فراموش كرده است. خب تا اينجا كه تصديق ميكنيد با داستاني از جنس و با مقدمه كليشهاي سريالهاي تلويزيوني رو به رو هستيم و من اين نويد را ميدهم كه از اينجا به بعد هم لازم نيست منتظر چيز تازهاي باشيد.ماجرا كاملا به سبك سريالهاي آبكي تلويزيوني پيش ميرود. راوياي كه به شهر و محله كودكياش برگشته خاطرات قديمي و روزگار خانه پدري را به خاطر ميآورد.شايد نويسندگان بزرگي مثل «يوسا » هم از «بازگشت » براي نقل داستانهاي خود استفاده كرده باشند اما نوع پرداخت ابتدايي و خامدستانهاي كه وفي در كار جديد خود پيش گرفته ، مانع از اين مقايسه خيلي تعيينكنند خواهد بود.
نويسنده انگار شهوت «تعريف كردن » دارد.تند و تند و در كوتاهترين جملات ممكن ، جوري كه ايجاز را هم از چشم آدم مياندازد تعريف ميكند.شايد اين يك سليقه شخصي باشد اما به هر حال من ترجيح ميدهم به جاي رو به رو شدن با چنين نويسندهاي ، داستاننويسي را پيش رو داشته باشم كه « شخصيت » بسازد و اجازه بدهد شخصيتهايش خودشان از خودشان بگويند.دلش را داشته باشد كه خواننده و شخصيتاش را به حال خودشان رها كند تا همديگر را پيدا كنند.اما وفي اين توانايي و اين شهامت را ندارد؛ پس وقتي از «ماهرخ » مينويسد، او را اين طوري تعريف ميكند : « ماهرخ از خاطره كم نميآورد.همبازيها و معلمهاي كلاس اول يادش بود.با برادرهايش يك عالم ماجرا داشت.از بچگي مسعود و مستانه هم داستانها تعريف ميكرد.....» خب اينها همه تعريفي است كه نويسنده از ماهرخ به من خواننده ميدهد در حالي كه نويسنده ميتوانست به جاي اين همه تعاريف شتابزده و در عين حال مفصل از شخصيتهايش ماهرخ را در موقعيت تعريف خاطره يا نوستالژيبازي قرار دهد و اجازه بدهد كه مخاطب خودش او را با رفتارها و عادتها و روحياتش بشناسد .
زنان وفي هم در اين داستان اغلب زناني به درد نخور، بدبخت ، تحقيرشده و به شكل سورئالي از صبح تا شب در حال شستن و تميزكردن هستند.پوست دست اين زنان نازك شده،دستهاشان «داغون » است.در اين ميان ماهرخ و آذر دو شخصيتي هستند از سوي نويسنده برجسته شدند و مثلا زنان عصيانگر داستان هستند اما اين هم چيزي است كه نويسنده سعي در تحميل آن به خواننده دارد واگر نه خود خواننده هيچ تفاوتي ميان اين دو زن با بقيه زنان نميبيند.اينها هم كتك ميخورند و اينها هم انگار مثل بقيه زنان وفي اصلا كمي مريضاند. حتي زني مثل «منير» هم كه آشكارا جرات بيشتري براي خود بودن دارد ، سرانجام خواننده را نااميد ميكند و عقده دل ميگشايد كه اگر مردي بود كه شلاقش ميزد:« اقلا آن وقت ميفهميدم زن هستم.مثل بقيه زنها.مردي هم توي خانه است.يك مرد....» يا : «كاش آنقدر عرضه داشت كه يك سيلي ميزد توي گوشم.ميپرسيد چرا دير آمدي؟ چرا به فلان مرد نگاه كردي؟ »
از طرفي روابط همسايهها هم اگرچه بد از كار درنيامده اما همه شخصيتها انگار قرباني اند.البته ايراد كار اين نيست بلكه ايراد كار اين است كه نويسنده منبع ديگري جز خاطرات و تجربيات شخصياش براي وصف اين آدمها و زندگيشان در اختيار نداشته و در نتيجه كارش خيلي سطحي و آبكي شده. همين موضوع حتي فصل شاهكار داستان ، يعني فصل به آتش كشيده شدن آذر – را هم تحت تاثير خود قرار داده و رمانتيسيم تزريقي نويسنده حتي اين فصل خوب را هم خراب كرده است. اين طوري است كه فريبا وفي نويسندهاي ميشود كه در طول سالها در قالب خودساختهاش مانده و اگرچه جدي و پيگير بوده اما بررسي نمودار حركتياش ، پيشرفتي را نشان نميدهد؛ طوري كه اگر خواننده جدي آثار ادبي باشيد، شايد بتوانيد شخصيتهاي داستان بعدياش را از همين حالا حدس بزنيد!

Comments
تا نفس هست،
رخوت و سکوت زندگی نیست. سرکشی کن، در هر جا و هر موردی که خواستی.
---
کِیت هرینگ
سرکش و گسیخته، معترض به نژادپرستی، جامعه مصرفی،...
-
همیشه ایران به روز گذر کرد.
http://hamisheiran.blogfa.com
همیشه ایران | July 6, 2008 09:52 PM
ممنون از اين يادداشت. من اين كتاب را با خودم آورده بودم سفر و يك بيست صفحهای هم خوانده بودم و خوشم نيامده بود. حالا با وجدان راحت میتوانم بیخيال خواندن بقيهاش شوم.
ata | July 7, 2008 03:11 AM
فقط بلدي نقد بكني. تازه اينكار را هم كه بلد نيستي! تو هم خبرنگاري هم مثل همه زنها حسود كه چشم ندارند موفقيت ديگران را ببينند مخصوصا اگر طرف زن باشه. كاش يه جو همت داشتي تا جاي نقدهاي بيخود خودت چيزي چاپ ميكردي ولي الان پشت ميزت نشستي و زير باد كولر با همكارات چاي مي خوري و زحمات ديگران را نقد مي كني و مي خندي و بابت اين كارت هم پول مي گيري
فهيمه : شما انگار خيلي عصباني هستيد :) چشم.سعي ميكنم به جاي نقد چيزهاي بهتري بنويسم.ممنون از توصيهتان.
bamdad | July 7, 2008 11:42 AM
ای کاش یک نفر به آقای بامداد_ که احیانا در باغ رسانه ها نیست_بگوید که بابت«این کار» (نقد نوشتن در سایت شخصی) به کسی پول نمی دهند .ضمنن ایشان بفرمایند که خندیدن منتقد در هنگام نوشتن نقد را از کجا دیده
اند یا متوجه شده اند!؟نکته ی جالب این جاست که به نظر می رسد خانم وفی ،کاسه های داغ تر از آش در اطرافشان دارند.چون یک بار من منتقد کتاب ترلان بودم و ایشان با بزرگواری کمیابی، اکثر انتقادات من را پذیرفت؛اما در همان جلسه دو سه نفر از حواریون ایشان بودند که حتا به خود وفی هم معترض بودند و می گفتند چرا ایرادهای کارت را می پذیری!!؟
mohsen | July 7, 2008 12:19 PM
من از همان کتابهای اولی که خواندم به نظرم رسید که دارد خیلی تکراری می شود ، همه چیز مثل داستانها قبلی است. اما راستش تا به حال اینقدر دقیق توجه نکرده بودم و راستش معنی این جدی و پیگیر را در متن شما متوجه نمی شوم...
Mehdi | July 7, 2008 12:44 PM
پانزدهمین شماره ماهنامه رونا با موضوع نفت در ایران(دولت رانتیر_ملت رانتیر) با آثار و گفتاری از دکترمسعود کوهستانی نژاد معاون پژوهشی بنیاد تاریخ ،دکتر سعید میر ترابی مولف کتاب مسائل نفت ایران ، دکتر حیدر پوریان سردبیر ماهنامه اقتصاد ایران ، دکتر حسین آفریده رئیس کمیسیون انرژی مجلس ششم ، مهندس حسینی معاون وزیر نفت در دولتهای سازندگی و اصلاحات و مبدع قراردادهای نفتی بیع متقابل ، مهندس کمال دانشیار رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم ، دکتر صادق زیباکلام ، دکتر شمس اردکانی سفیر اسبق ایران در کویت و طراح اولیه خط لوله صلح ، مهندس عباس عبدی روزنامه نگار ، دکتر نرسی قربان مدیر عامل شرکت بین المللی نارکنگان ، مهندس معین فر وزیر نفت دولت بازرگان ، دکتر فرشاد مومنی ،مهندس لطف ا... میثمی مدیر مسئول ماهنامه چشم انداز ایران ، مهندس علی هاشمی رفسنجانی معاون وزیر نفت دولت سازندگی و... منتشر شد.
رونا | July 8, 2008 12:16 AM
I am a big fan of this website and I read it regularly. Keep up the excellent work!
Albert Nabarrete | April 14, 2010 04:05 AM