« June 2008 Main August 2008 »

July 28, 2008

...

آليس گفت : مقصودم اينه كه يه نفر نمي‌تونه بزرگ نشه.
هامپتي‌دامپتي گفت : يه نفر شايد نتونه ، اما دو نفر مي‌تونن.
اگه كسي درست بهت كمك مي‌كرد مي‌تونستي هفت‌ساله بموني.

لوييس كارول

permalink 12:57 PM


July 27, 2008

عباس كيارستمي و پوپوليسم هنري

انگار جريان پاچه‌خواري براي آقاي كيارستمي - آ ن هم در مطبوعات كه طبعا بهتر است رويكرد منتقدانه داشته باشند نه جوگيرانه - تمامي ندارد.همين چند روز پيش آقاي احمد ميراحسان كه از مقربين درگاه آقاي كيارستمي هستند در يادداشت مفصلي كه در روزنامه اعتماد ملي منتشر كرده مدعي شد كه عباس كيارستمي افق‌هايي تازه در دنياي ارتباطات سايبرنتيك را درنورديده !! و البته ديدگاه‌هاي محافظه‌كاري هم هستند كه تنها سطحي‌ترين تفسير را از فعاليت كيارستمي مباح مي‌شمرند! نويسنده به شكل خنده‌داري استدلال‌هايش را ادامه داده كه : « من سعدي از خويشتن فرياد را يك تجربه ديجيتالي سايبرنتيك و ميني‌مال متناسب با نگاه آبستن كيارستمي مي‌دانم كه آبستن آينده، نوآوري و آوانگارديسم است » حالا همه اين آسمان و ريسمان بافتن‌ها براي دفاع از يك پروژه شكست‌خورده بماند اما آيا واقعا اين يكي اظهار فضل را مي‌توان خواند و حرص نخورد ؟
آقاي ميراحسان كه بي‌خبر و بي‌درنگ سعدي‌شناس هم شده‌ ، فرموده‌اند كه سعدي دچار درازگويي و مبتلا به جمود فكري بوده و باز دم عباس آقا گرم كه بعد از اين همه سال از راه رسيده‌اند و غزل‌هاي ناب و رنگارنگ و بديع و خارق‌العاده جناب سعدي را از اين جمود و بيهودگي و درازبافي نجات داده‌اند.واي خداي من ! حالا هزار سال ادب فارسي واقعا چطور مي‌خواهد از شرمندگي آقاي كيارستمي بيرون بيايد ؟
ميراحسان مي‌نويسد : « عملا‌ كيارستمي نشان مي‌دهد چگونه حتي بزرگ‌ترين شاعران ما غالبا بنا به محدوديت و بسته بودن جمود تجربه شكلي، ناگزير به زياده‌گويي نالا‌زم بوده‌اند. » و آدم مي‌ماند كه ديگر چه بگويد ؟ هنوز از اين حيرت بيرون نيامده كه مي‌خواند : « تك‌تك گزينش‌هاي كيارستمي گواهي صحت داوري او در قابليت كنار نهادن زوائد گفتاري بنا به فرمانفرمايي قالب دگم و مستبد و نوعي آزادي‌بخشي شعر از <ناشعر> در غزل پارسي است»
جل‌الخالق !! پاچه‌خواري و خودشيريني چه‌ها كه نمي‌كند ! هنرمند خوش‌فكر و مدرن و متفاوت ما هم كه ظاهرا بدش نمي‌آيد از اين هجوم بادنجان‌هاي دور قاب‌چين . اگر دقت كنيد مي‌بينيد كه عباس كيارستمي تا به حال تنها و تنها گفت و گوي مطبوعاتي با كساني را پذيرفته كه از تمجيدگويانش بوده‌اند.يادم هست كه در ويژه‌نامه‌اي هم كه شهروند درآورده بود درباره « سعدي از خويشتن فرياد » باز مريد پاكباخته ديگري - اميد روحاني - نشسته بود پاي حرف‌هاي آقاي كيارستمي و خيلي راحت جشنواره «كن» را تنها به اين دليل كه آخرين اثر هنري استاد را نپذيرفته است داراي رويكردي ابلهانه توصيف كرده بود ! حالا جالب اينجاست كه همين جشنواره كن عباس كيارستمي را عباس كيارستمي كرد و آن موقع كه به ايشان نخل طلا مي‌داد به هيچ وجه ابله نبود.
آقاي گلمكاني هم كه يادداشتي احساساتي و عجولانه و جوگيرانه نوشته و همه منتقدان آثار فاخر ادبي عباس آقا را يك‌سره حسود قلمداد كرده بود كه البته در شماره ديگري از شهروند ناگزير شد موضع خودش را كمي تعديل كند
تنها كسي كه در اين مدت يك يادداشت « سالم » از او خواندم درباره كيارستمي ، سعيد قطبي‌زاده بود كه در يادداشتي در مجله « فيلم » با واقع‌بيني و خونسردي يك ژورناليست معمولي كارهاي ادبي كيارستمي را تحليل كرده و از هوشنگ گلمكاني پرسيده بود كه اگر قرار است همه منتقدان به كيارستمي حسودي كنند، خب چرا به بدترين كارش دارند حسوي مي‌كنند و چرا به فيلم‌هاي درجه‌يكي مثل « گزارش » يا « خانه دوست كجاست ؟ » كسي حسودي نكرد ؟ قطبي‌زاده خيلي حرف‌هاي خوب و حسابي و خارج از جو ديگري هم نوشته بود كه متاسفانه از آنجا كه مجله فيلم سايت ندارد نمي‌توانم لينكش را بگذارم اما توصيه مي‌كنم خودتان اگر گذارتان به شماره‌هاي دو سه ماه اخير مجله فيلم افتاد حتما بخوانيدش.
خلاصه كه هنرمندان و روشنفكران و مطبوعاتي‌هامان تا اين حد جوگيرند، واي به حال توده كه تازه از آنها مي‌خواهيم جوگير هم نباشند و جذب پوپوليسم هم نشوند. به نظر من كه انتظار بيجايي‌است وقتي كه گروه « اليت » يك جامعه هنوز خودشان تا اين حد درگير پوپوليسم هنري و فرهنگي هستند و هيچ كس تحمل شنيدن يك كلمه نقد را هم ندارد !

پي‌نوشت : در ميان كامنت‌ها لينك سايتي به نام آدم‌برفي‌ها را برايم گذاشته‌اند كه ويژه‌نامه‌اي درباره حافظ و سعدي كيارستمي منتشر كرده. اين سايت و ويژه‌نامه‌اش را ديدم اما راستش كمي برايم عجيب بود؛ بخصوص يادداشت هوشنگ گلمكاني‌اش خيلي غريب بود. چون هيچ شباهتي به نوشته‌هاي ايشان نداشت.من قلم آقاي گلمكاني را مي‌شناسم و چون خيلي نثرش را دوست دارم در طول سال‌ها كه نوشته‌هايش را خوانده‌ام احساس مي‌كنم گاهي حتي بدون اسم هم مي‌توانم حدس بزنم كاري كه مي‌خوانم مال ايشان هست يا نه ؟ راستش اين يكي زياد شباهتي به ادبيات و نثر آقاي گلمكاني نداشت ! حالا خودتان هم بخوانيد و اگر نظر ديگري داريد بگوييد.

پي‌نوشت دوم : ببخشيد كه كامنت‌ها را دير منتشر كردم.مشكل اتصالاتي داشتم :)



July 23, 2008

...

يك جايي - يادم نيست كجا - اين جمله را خواندم و حالا ذهنم پر شده از آن :
اگر لازم شد، همه چیز را ول کن و برو به جایی که بتوانی خودت را از صفر اختراع کنی !

permalink 12:16 AM


July 22, 2008

قصه‌هاي نيمه‌شب

ديشب براي نوشتن مطلبي تا سه‌ونيم نيمه‌شب بيدار بودم و چقدر خوب كه بيدار بودم چون توانستم حسابي حيرت كنم و از اتفاقات پنهان شبانه خبردار شوم.خودم هم باورم نمي‌شود اما انگار اين برنامه هر شب است و من نمي‌دانستم.داشتم مي‌نوشتم كه ناگهان همه جا تاريك و طبعا كامپيوتر هم خاموش شد. خب تا اينجاي داستان كه خيلي معمولي است.معلوم است ديگر؛ برق قطع شده بود. خوشبختانه نوشته‌هايم را « سيو » كرده بودم. خوابم نمي‌آمد اما به ناچار بلند شدم كه بروم به رخت‌خواب. درست در همين لحظه – در حالي كه تنها پنج دقيقه از قطع برق مي‌گذشت – چراغ‌ها روشن شد و سر و صداي كامپيوتر و يخچال و بقيه وسايل برقي درآمد.خب، من هم دوباره نشستم به نوشتن و هنوز يك پاراگراف ننوشته بودم كه دوباره برق رفت ! باورتان مي‌شود كه اين اتفاق سه بار ديگر هم در فاصله‌هاي زماني پنج دقيقه‌اي افتاد ؟! ساعت سه نيمه‌شب ، واقعا چرا بايد پنج بار در عرض بيست دقيقه برق شهري قطع و وصل شود ؟ باشد، قبول. خشكسالي بوده، نيروهاي غيبي مدد نكرده‌اند، دست‌هاي‌ پنهان خرابكاري كرده‌اند و خلاصه به هزار و يك دليل فرامنطقي ديگر ما برگشته‌ايم به دهه شصت و دوران جنگ و هر روز خاموشي و بي‌برقي مي‌كشيم. اما آيا قطع و وصل اين‌چنيني برق ، آن هم در نيمه‌شب ، وقتي ما همه خوابيم هم به همه اين دلايل ربط دارد ؟ يعني چون بارش باران و برف كم بوده يا چون مخالفان دولت كارشكني كرده‌اند شبانه چنين اتفاق مسخره‌اي مي‌افتد؟ مثلا اگر من بيدار نبودم و يخچال و فريزر و تلويزيون و مايكروفر را از برق نمي‌كشيدم ، دولت فخيمه اصلا ككش مي‌گزيد كه خسارت ميليوني سوختن وسايل برقي خانه‌مان را از چه كسي بايد بگيريم ؟ خب معلوم است كه نه مراجعه به وزارت نيرو سودي خواهد داشت و نه نامه دادن دست برادر احمدي‌نژاد.مملكت هزار تا مشكل دارد و خيلي طبيعي است كه آقايان وقت ندارند سرشان را بخارانند چه برسد به اينكه يك لحظه فكر كنند به اينكه مردم بيچاره كه با هزار نقص و كمبود مي‌سازند‌، ديگر حقشان نيست كه نصفه شبي و بي‌خبر و پنهاني – در حالي كه دو نوبت هم در طول روز قطعي برق داشته‌اند – برق خانه‌هايشان قطع و وصل شود! اي بابا ! من هم چه حرف‌ها مي‌زنم. دل خوش سيري چند ؟



July 18, 2008

هامون مرد !

صبح امروز خبر آمد كه خسرو شكيبايي بر اثر سكته قلبي در خانه‌اش فوت كرده است.اين هم از « حميد هامون ».
خبر را در ايسنا هم مي‌توانيد بخوانيد.
اين هم بازيگر محبوب ما در ويكي‌پديا.

permalink 10:59 AM


July 17, 2008

از اين تابستان گرم بيهوده !

واقعا يعني چيزي منحوس‌تر و گندتر از فصل تابستان هم وجود دارد؟ من كه مي‌گويم ندارد. گرماي اين‌روزها را با روزي دو سه بار دوش‌گرفتن هم نمي‌شود از تن بيرون كرد.آدم همه‌اش كلافه است از گرما و مطلقا آرامش ندارد. من كه اصلا عصبي هستم تو اين هوا.نمي‌فهمم يعني نمي‌شد مثل خيلي چيزهاي ديگري كه نداريم « چهار فصل » هم نداشته باشيم.نمي‌شد سه فصل داشته باشيم و يك فصل هم تكرار شود؟ اگر مي‌شد؛ منو من حتما اين‌طوري بود : « پاييز ، زمستان ، بهار، پاييز »
واقعا دلم مي‌خواهد از اين نظام قانونمند و دقيق طبيعت بپرسم مثلا اگر تابستان وجود نداشت چه مي‌شد و حالا كه وجود دارد چه خوشي‌هايي را از ما گرفته ؟ آخر ديگر از اين ساده‌تر و دم‌دستي‌تر كه در اين فصل زشت داغ بيهوده حتي « چاي » هم نمي‌چسبد ؟ نوشيدني‌اي كه معتادش هستي توي اين هوا بدتر حالت را خراب مي‌كند، داغي‌اش نمي‌چسبد و آرامت نمي‌كند. اصلا چاي تابستان معجزه رفع خستگي را به كلي ندارد.حتي سيگار هم همين‌طور.پياده‌روي هم و خيابان‌گردي هم و اصلا هيچ چيز در اين تابستان مزخرف طولاني آن‌طور كه بايد نيست.كاش زودتر تمام شود.خيلي مانده تا پاييز ؟ تقويم روميزي «اردشير رستمي» كه از 66 روز داغ آفتابي ديگر خبر مي‌دهد و من از حالا به سبك آقاي قاليباف ، روزشمار گذاشته‌ام روي پروژه پايان اين تابستان گرم بلند بي‌مزه. اميدوارم سرنوشت پروژه‌ام مثل سرنوشت برج ميلاد نباشد!



July 14, 2008

درباره مرگ تدريجي يك رويا

اين يادداشتي بود كه من براي روزنامه خودمان ، يا بهتر بگويم كافه خودمان نوشتم درباره سريال « مرگ تدريجي يك رويا » كار فريدون جيراني .بعد ديدم كه اين يادداشت كوچك چقدر بازتاب داشته و انگار دل خيلي‌ها خون بوده درباره اولين سريال آقاي جيراني. چون كلي اس‌ام‌اس و ايميل داشتم و همه هم درباره سريال.دوستي هم ايميل داد و برايم چند تا لينك فرستاد با موضوع بررسي همين سريال.توي تحريريه هم بحث درباره فيلمنامه اين مجموعه تلويزيوني مفصل شد.به هر حال سريالي كه نويسنده كله‌گنده و مطرح داستانش را در هيبت سركرده باند مافيا تصوير مي‌كند قطعا واكنش‌برانگيز مي‌شود ديگر ! خلاصه همه اينها باعث شد كه لينك يادداشت خودم را و لينك مطالب ديگري را كه برايم فرستاده‌اند اينجا و براي مخاطب احتمالي اين وبلاگ هم بگذارم.
آقاي جيراني عذرخواهي كنيد ! مطلب وبلاگ چشم‌ها.
نيمه پنهان آقاي فريدون جيراني. مطلب مجتبا پورمحسن.
آیا این تصویر حقیقتاً مخدوش و غیرواقعی است؟ مطلب يك بشقاب اسپاگتي.
جيراني به خودش توهين مي‌كند.مطلب وبلاگ روشنگري.

permalink 03:19 PM


July 13, 2008

ماهند عاشقان

چه زشتخويند آنان كه دوست نمي‌دارند
من اين را در چهره دژخيمان ديده‌ام
چه تابانند آنان كه دوست مي‌دارند
من اين را در سيماي ماه كهنسال ديده‌ام
كه دلبستگي خود به زمين را
در چرخشي تابان
دايره‌اي بسته مي‌كند.
يك شاخه گُلﺳﺮﺥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﻯِ‌ﺗﻮ ﺁﻭﺭﺩ
ديدم چه خوشبو، چه شكوفايند
آنان كه دوست مي‌دارند.
دريا شيفتگانش را چنان در خود فرو مي‌كشد
كه بودنِ ِ‌ ﺗﻮ، ﻣﺮا
آب‌بُرده‌گان، ﺩریا ﺭﺍ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ
دلداگي من ، تو را .
چه سرشارند آنان كه دوست مي‌دارند.
آنان كه دوست نمي‌دارند ، چه خالي‌اند.
پلاﺭﻩﻫﺎﻯ ِ‌ﺍﻧﮕﻮﺭ
شیدایانِ گمشده ﺭﺍ ﺩﺭﺧﻮﺩ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
به انگور سوگند
كه شيدايي ، مرا نرماي لبخند تو مي‌كند !
چه شادابند ، آنان كه دوست مي‌دارند
روزي نامت را به من دادي
روزي دستت را .
روزي دلم را ربودي
روزي ديگر واژگانم را.
چه دهشمندند آنان كه دوست مي‌دارند
آنان كه دوست نمي‌دارند
چه بي‌بروبارند!
ابريشم ماه كه بر زمين مي‌لغزد
از ماه مي‌خواهم
مرا به چهاردهمين روز دلسپري ببرد
سوگند به انگور كه ماهند عاشقان
و ماه من تويي
كه با هر دانه انگور به دهانم مي‌آيي !

شعري از ميرزا آقا عسگري

permalink 11:58 PM


July 11, 2008

براي «كدام» جنبش‌ زنان ايراني ؟

آدم نمي‌تواند خوشحالي‌اش را پنهان كند از اينكه جنبش زنان ايران کاندیدای دريافت جایزه حقوق بشر سازمان ملل متحد سال 2008شده .انجمن پژوهش‌گران ایران، جنبش زنان ایران را نامزد جایزه حقوق بشر سازمان ملل متحد کرده است. خب اين اتفاق خيلي خوب و فرخنده‌اي است و حرفي هم در آن نيست.به هر حال هيچ چيز كه نباشد زنان ايران يك صد سالي هست كه دارند براي برابري و حقوق انساني تلاش مي‌كنند و از فعال‌ترين و پيشروترين گروه‌هاي فعال مدني بوده‌اند اما من يك سوالاتي هم درباره اين كانديداتوري ناگهاني دارم.يعني يك جاهايي از ماجرا هنوز برايم مفهوم نيست راستش.اولا كه انجمن پژوهشگران ايران اعلام كرده تنها جنبش زنان « در » ايران مد نظرش نيست و جنبش زناني كه مي‌گويد - يعني آن را قبول دارد - همه زنان فعال و پشتيبانان آنها ، حتي در ديگر كشورها را هم در بر مي‌گيرد كه خب اينجا من اولين سوالم را مي‌پرسم : يعني كه چي ؟ اين كه ديگر كانديداتوري جنبش زنان ايران نيست ! زنان و مرداني كه خارج از ايران زندگي مي‌كنند و - دمشان هم گرم - حالا به فكر حقوق زنان ايراني هم هستند چه پيوند و نسبتي با جنبش زناني دارند كه داخل كشور زندگي مي‌كنند و با پذيرفتن هزينه‌هاي احتمالي براي تحقق اهدافشان مي‌جنگند ؟ خب اگر قرار باشد گوشه عافيت بگزينيم و بنشينيم در جزاير قناري يا جنوب فرانسه و همان‌طور كه آب‌ميوه‌مان را مي‌نوشيم چهار كلمه هم درباره وضعيت زنان ايراني افاضات بفرماييم كه نمي‌شويم فعال جنبش زنان ايراني ؟ حالا گيريم كه هرازگاهي هم سر و كله‌ شنيون‌شده‌مان در « وي او اي » پيدا شود و آنجا هم چيزهاي بي‌ربطي بگوييم.آيا اين مي‌شود جنبش زنان ؟ من نمي‌دانم. شما هر چه كه مي‌خواهيد بگوييد اما من اين حرف‌ها توي كتم نمي‌رود.
چهل و دو سال پيش مجمع عمومی سازمان ملل تصمیم گرفت که یک جایزه بین‌المللی به وجود بیاورد براي ارج نهادن به دستاوردهای مدافعان حقوق بشر در سراسر جهان. اولین دفعه‌ای که این جایزه داده شد، دهم دسامبر ۱۹۶۸ بود كه يك زن ايراني ، خانم دکتر مهرانگیز منوچهریان برنده آن شد.مهرانگيز خانم هم وکیل بود و هم اولین زن سناتور ایران بود.جايزه هم نوش جانش.بعدها هم گروه‌هاي موثري مثل «عفو بين‌الملل » يا «صليب سرخ » برنده جايزه بوده‌اند.حالا هم جاي خوشحالي است كه چنين توجه جهاني‌اي به تلاش‌هاي زنان ايراني شده اما اگر ناراحت نمي‌شويد من يك سوال ديگر هم دارم.با همه احترامي كه براي دوستان فعالم دارم راستش خيلي خيلي دلم مي‌خواهد بدانم اين جايزه قرار است ان‌شاء‌الله ، به سلامتي به « كدام » جنبش زنان ايراني داده شود ؟ حالا بگذريم كه خيلي از صاحب‌نظران اصلا منكر وجود چيزي به معني « جنبش » در مورد فعاليت‌هاي زنان هستند و از اطلاق اين كلمه حذر دارند . آيا ما واقعا جنبش زنان داريم ؟ آيا فعاليت‌هاي ما واجد شرايط « جنبش » بودن است ؟ من هيچ ترديدي ندارم كه زنان در صف اول جامعه مدني ايستاده‌اند و تلاش‌هايشان چهره روزگار ما را عوض كرده است و عوض‌تر هم مي‌كند اما آيا اين يعني جنبش ؟ بعد هم فعالان در حوزه حقوق زنان در طول سال‌ها به چندين و چند گروه و حلقه تبديل شده‌اند.كدام اينها « جنبش زنان ايران » هستند ؟ آنها كه در هفت‌تير جمع مي‌شوند يا آنها كه با اقدامات هفت‌تيري مخالف‌اند ؟ طرفداران كنوانسيون يا مخالفان آن ؟ منشورنويسان يا منشورستيزان ؟ وبلاگي‌ها يا روزنامه‌هايي‌ها ؟ يك ميليون امضايي‌ها يا آنها كه به كار كمپيني‌ها اعتقاد ندارند و همه هم به سهم خود دارند « مي‌جنبشند » ؟ ما هنوز خودمان نمي‌دانيم كه وقتي مي‌گوييم جنبش زنان دقيقا از چه حرف مي‌زنيم؛ چه برسد به آنها كه مي‌خواهند بهمان جايزه بدهند. ما هنوز خودمان نشده كه پشت يك ميز مشترك بنشينيم و به توافق بر سر آنچه هستيم و آنچه مي‌خواهيم برسيم، حالا ديگر چه برسد به پرتقال‌فروش !! اگر هم قرار است هر گروه از فعالان جداگانه خودشان را نامزد كنند كه خب باز هم اين نمي‌شود جنبش زنان !
به هر حال بنده شخصا به عنوان يك زن ايراني مفتخرم از اين توجهي كه جهان به حال و روز ما دارد.دمشان گرم.بنده‌نوازي كرده‌اند اما به نظر من بد‌بين كج‌خيال اين جور كارها يك كمي زيادي پرهياهو و توخالي است.



July 09, 2008

...

چمدانت را بستي
مرگ
ايستاده بود
و نفس‌هايم را مي‌شمرد.

از ملاح‌خيابان‌هاي شمس لنگرودي.

permalink 05:33 PM


July 06, 2008

درباره فريبا وفي و «رازي در كوچه‌ها»

مدتي است كه مي‌خواهم اينجا بنويسم و نمي‌شود و حالا كه مي‌خواهم بنويسم كلي حرف هست كه بايد از خير گفتن‌شان بگذرم. بنابراين مي‌روم سراغ اصل مطلب.خيلي سال پيش يادم هست كه جمله‌اي خواندم در يك جايي كه الان يادم نيست كجا بود اما نقل به مضمون جمله مي‌شود اينكه : « چيزي به نام نبوغ وجود ندارد؛ هر چه هست تنها پشتكار است و بس. » براي من « فريبا وفي » مصداق روشن اين مفهوم است.از همان اولين مجموعه داستانش ، « حتي وقتي مي‌خنديم » و بعد از آن هم كه « پرنده من » منتشر شد فريبا وفي نمونه زن نويسنده ‌اي بود كه هيچ كس به اندازه او به نظرم جدي نمي‌آمد.همان سال هم تقريبا همه جوايز ادبي رسيد به خانم وفي ؛ از جايز گلشيري ومهرگان گرفته تا يلدا و جايزه ادبي اصفهان.چند سال بعد كه « ترلان» درآمد و بعدترش كه « روياي تبت » ديگر ترديدي نداشتم كه وفي از جدي‌ترين و پيگيرترين نويسندگان زن ماست. جديت وفي در دنبال كردن كارش موقعي روشن‌تر مي‌شد كه چاپ داستان‌هاي كوتاهش در مجلات ادبي‌اي مثل « آدينه » را هم به خاطر بياوريم؛ وقتي كه هنوز كتابي منتشر نكرده بود اما همچنان در كارش جدي به نظر مي‌رسيد.باوجود اين وفي نمونه محض نويسندگاني است كه چيزي به نام « جنون » را در نوشته‌هايشان كم دارند.داستان‌هاي وفي بي‌مايه و كم‌رمق و كم‌عمق است؛ اين آخري كه ديگر هيچ ! « رازي در كوچه‌ها » را مي‌گويم كه به تازگي نشر مركز منتشر كرده.با اين توضيح كه من اصلا از ادبيات سياه بدم نمي‌آيد بايد بگويم شخصيت‌هاي وفي بيش از حد ممكن سياه و ناراحت‌كننده‌اند.
حميرا شخصيت اصلي داستان كه راوي داناي كل هم هست – البته حتي از داناي كل هم داناتر است - پس از مدت ها به شهر زادگاه خود برگشته تا پدرش « عبو» را در بستر بيماري ملاقات كند.در يكي دو جمله مختصر خواننده بايد بفهمد كه اين سفر به تشويق همسر حميراخانم انجام شده تا بلكه از شر کابوس هايش رها شود، البته تا آخر داستان هم معلوم نمي‌شود كه اصلا اين كابوس‌ها چه هستند ؟ فكر كنم نويسنده در گير و دار وارد كردن شخصيت‌هاي متعدد به داستان اصلا ماجراي كابوس‌هاي راوي را فراموش كرده است. خب تا اينجا كه تصديق مي‌كنيد با داستاني از جنس و با مقدمه كليشه‌اي سريال‌هاي تلويزيوني رو به رو هستيم و من اين نويد را مي‌دهم كه از اينجا به بعد هم لازم نيست منتظر چيز تازه‌اي باشيد.ماجرا كاملا به سبك سريال‌هاي آبكي تلويزيوني پيش مي‌رود. راوي‌اي كه به شهر و محله كودكي‌اش برگشته خاطرات قديمي و روزگار خانه پدري را به خاطر مي‌آورد.شايد نويسندگان بزرگي مثل «يوسا » هم از «بازگشت » براي نقل داستان‌هاي خود استفاده كرده باشند اما نوع پرداخت ابتدايي و خام‌دستانه‌اي كه وفي در كار جديد خود پيش گرفته ، مانع از اين مقايسه خيلي تعيين‌كنند خواهد بود.
نويسنده انگار شهوت «تعريف كردن » دارد.تند و تند و در كوتاه‌ترين جملات ممكن ، جوري كه ايجاز را هم از چشم آدم مي‌اندازد تعريف مي‌كند.شايد اين يك سليقه شخصي باشد اما به هر حال من ترجيح مي‌دهم به جاي رو به رو شدن با چنين نويسنده‌اي ، داستان‌نويسي را پيش رو داشته باشم كه « شخصيت » بسازد و اجازه بدهد شخصيت‌هايش خودشان از خودشان بگويند.دلش را داشته باشد كه خواننده و شخصيت‌اش را به حال خودشان رها كند تا همديگر را پيدا كنند.اما وفي اين توانايي و اين شهامت را ندارد؛ پس وقتي از «ماهرخ » مي‌نويسد، او را اين طوري تعريف مي‌كند : « ماهرخ از خاطره كم نمي‌آورد.همبازي‌ها و معلم‌هاي كلاس اول يادش بود.با برادرهايش يك عالم ماجرا داشت.از بچگي مسعود و مستانه هم داستان‌ها تعريف مي‌كرد.....» خب اينها همه تعريفي است كه نويسنده از ماهرخ به من خواننده مي‌دهد در حالي كه نويسنده مي‌توانست به جاي اين همه تعاريف شتابزده و در عين حال مفصل از شخصيت‌هايش ماهرخ را در موقعيت‌ تعريف خاطره يا نوستالژي‌بازي قرار دهد و اجازه بدهد كه مخاطب خودش او را با رفتارها و عادت‌ها و روحياتش بشناسد .
زنان وفي هم در اين داستان اغلب زناني به درد نخور، بدبخت ، تحقيرشده و به شكل سورئالي از صبح تا شب در حال شستن و تميزكردن هستند.پوست دست اين زنان نازك شده،دست‌هاشان «داغون » است.در اين ميان ماهرخ و آذر دو شخصيتي هستند از سوي نويسنده برجسته شدند و مثلا زنان عصيانگر داستان هستند اما اين هم چيزي است كه نويسنده سعي در تحميل آن به خواننده دارد واگر نه خود خواننده هيچ تفاوتي ميان اين دو زن با بقيه زنان نمي‌بيند.اينها هم كتك مي‌خورند و اينها هم انگار مثل بقيه زنان وفي اصلا كمي مريض‌اند. حتي زني مثل «منير» هم كه آشكارا جرات بيشتري براي خود بودن دارد ، سرانجام خواننده را نااميد مي‌كند و عقده دل مي‌گشايد كه اگر مردي بود كه شلاقش مي‌زد:« اقلا آن وقت مي‌فهميدم زن هستم.مثل بقيه زن‌ها.مردي هم توي خانه است.يك مرد....» يا : «كاش آنقدر عرضه داشت كه يك سيلي مي‌زد توي گوشم.مي‌پرسيد چرا دير آمدي؟ چرا به فلان مرد نگاه كردي؟ »
از طرفي روابط همسايه‌ها هم اگرچه بد از كار درنيامده اما همه شخصيت‌ها انگار قرباني اند.البته ايراد كار اين نيست بلكه ايراد كار اين است كه نويسنده منبع ديگري جز خاطرات و تجربيات شخصي‌اش براي وصف اين آدم‌ها و زندگي‌شان در اختيار نداشته و در نتيجه كارش خيلي سطحي و آبكي شده. همين موضوع حتي فصل شاهكار داستان ، يعني فصل به آتش كشيده شدن آذر – را هم تحت تاثير خود قرار داده و رمانتيسيم تزريقي نويسنده حتي اين فصل خوب را هم خراب كرده است. اين طوري است كه فريبا وفي نويسنده‌اي مي‌شود كه در طول سال‌ها در قالب خودساخته‌اش مانده و اگرچه جدي و پيگير بوده اما بررسي نمودار حركتي‌اش ، پيشرفتي را نشان نمي‌دهد؛ طوري كه اگر خواننده جدي آثار ادبي باشيد، شايد بتوانيد شخصيت‌هاي داستان بعدي‌اش را از همين حالا حدس بزنيد!




July 02, 2008

امان از فهم كج !

آقايان ، خانم‌ها ، آدم‌ها
من نه همجنس‌گرا هستم و نه از همجنس‌گرايي دفاع مي‌كنم و نه از همجنس‌گرايي خوشم مي‌آيد.خوشم كه نمي‌آيد هيچ نسبت به آن احساس «چندش» هم دارم و قبلا هم گفته بودم كه از همجنس‌گرايي « بدم» مي‌آيد.اصلا موضوع من همجنس‌گرايي يا همجنس‌ناگرايي نيست.موضوع مورد نظر من در پستي كه مورد غرض‌ورزي كيهان قرار گرفت اصلا چيز ديگري بود.من از « خود بودن » با همه نواقص و بدي‌ها و خوبي‌ها و عيب‌ها و كژي‌ها و راستي‌ها و بهنجاري‌ها و ناهنجاري‌هاي « خود » حرف زده بودم .اين كجا و آنچه كه همكاران و ناهمفكران ما در كيهان مدتي است به تحميل آن به افكار عمومي پيله كرده‌اند، كجا ؟ من البته جوابيه‌اي هم براي كيهان و به اسم آقاي شريعتمداري فرستادم و ديگر هم نمي‌خواستم درباره اين مزخرفات بنويسم و وقتم را تلف چرندنويسي درباره اين ماجراها بكنم اما انگار وقت و بي‌وقت و مربوط و نامربوط قرار است ماها طعمه اهداف سياسي آقايان بشويم.من نمي‌دانم مگر بنده عقل توي كله‌ام نيست يا از ارزش‌ها و عقايد و اصول جامعه‌اي كه هر چه هست ، دوستش دارم ، به آن تعلق دارم و دارم در آن زندگي مي‌كنم خبر ندارم كه بيايم و خواستار آزادي فلان گروه يا فعاليت بهمان گروه « مردود » بشوم ؟ مگر اين فقط شما هستيد كه مي‌دانيد در دين اسلام همجنس‌خواهي نهي شده و عرف و شرع و همه‌چيز همجنس‌خواهان را زير سوال مي‌برد ؟ نخير بنده هم اينها را مي‌دانم و اگر بيشتر از شما قرآن و متون ديني را نخوانده باشم كمتر از شما هم نخوانده‌ام! نمي‌دانم چه كسي گفته و از كجا اين حكم صادر شده كه حقيقت محض تنها همان است كه شما برداشت مي‌كنيد و بس ؟ بنده هم دفاعي از جماعت همجنس‌گرا نكرده‌ام ، اگرچه فكر مي‌كنم به اين گروه هم بايد كمك كرد تا راه خود را پيدا كنند.اصولا از نگاه من در جامعه انساني ، انسان‌ها مي‌توانند به هم كمك كنند، به ساخته شدن هم ، به رفع مشكلات هم و امروز علم پزشكي هم در مورد همجنس‌گرايان به همين نتيجه رسيده و در تلاش براي حل مشكلات اين گروه است.
حالا شما بنشينيد و در تحريريه‌تان به زمين و زمان فحش بدهيد و همه را متهم كنيد.بالاخره مسلمان كه هستيد و به قيامت كه اعتقاد داريد.شايد در دنياي ديگر جوابتان را گرفتيد.

اين هم جوابيه‌اي است كه براي كيهان نوشته‌ام و بخشي از آن را به كيهان هم فرستادم كه البته تنها دو كلمه‌اش چاپ شد !!:
جناب آقاي حسين شريعتمداري
مديرمسئول محترم روزنامه كيهان
اخيرا و پس از انتشار مصاحبه‌اي در روزنامه اعتماد ملي كه با واكنش‌هاي تند روزنامه تحت مديريت جنابعالي رو به رو شد متاسفانه گزيده‌اي از مطالب اينجانب در روزنامه اعتماد ملي و وبلاگ شخصي‌ام در كيهان به چاپ رسيد و مورد انتقاد شديد شما قرار گرفت. اكنون كه بر مسند خطير « قضاوت » نشسته‌ايد ، گمان مي‌كنم دست‌كم حق پرسيدن چند پرسش ساده را از جنابعالي داشته باشم.

1. آيا منصفانه‌تر نبود اگر به جاي پس و پيش كردن جملات و گزينش سليقه‌اي مطالب بنده شكل كامل مطلبي را كه در وبلاگ شخصي خود يا گزارشي را كه در روزنامه اعتماد ملي نوشته بودم منتشر مي‌كرديد و به اين ترتيب علاوه بر رعايت اصول « بازي جوانمردانه » فرصت قضاوت عادلانه‌تري را براي خوانندگان خود نيز فراهم مي‌آورديد ؟ آيا از آنجا كه در شريعت مقدس اسلام هم مومنان به امانتداري در نقل و رعايت جانب انصاف دعوت مي‌شوند، بهترنيست كيهان‌نويسان محترم پيش از بيرون كشيدن تار موي دلخواه خود از ماست كم‌چرب و فقيرانه مطالب روزنامه‌نگاران به ميزان امانتداري خود در نقل و چينش مطالب رجوع كنند ؟ شك ندارم كه خود نويسندگان محترم كيهان بهتر از هر كس ديگري مي‌دانند كه اگر به جاي انتخاب غرض‌ورزانه بخش‌هايي از مطلب من و تحريف آشكار آن ،تمام مطلب را منتشر مي‌كردند،قطعا برداشت صادقانه و واقعي‌تري از آن ممكن مي‌شد كمااينكه در هيچ كجاي مطلب مورد اشاره كيهان مطلقا دفاعي از همجنس‌خواهي و تقاضايي براي آزادي اين گروه در كشور نشده است و حتي نويسنده به وضوح اعلام كرده كه « به شدت از همجنس‌خواهي بدش مي‌آيد. » و به عنوان يك فعال اجتماعي بر رنج‌آور بودن زندگي مبتلايان به همجنس‌خواهي تاكيد كرده است. منتها روشن است كه نويسنده اين سطور خود را در جايگاه و موضع تكفير يا لعن و نفرين هيچ فرد يا گروهي نمي‌داند حتي اگر شما چنين جايگاه و شاني براي خود قائل باشيد وظاهرا تفاوت نگاه « ما » و « شما » هم در همين مسئله ساده است.

2. به نظر مي‌رسد كه كيهان در دعواي سياسي خود با حرب و روزنامه اعتماد ملي سهل‌ترين راه را انتخاب كرده و آن هم حمله به روزنامه‌نگاري است كه اتفاقا چندان اهل ورود به مباحث سياسي نيست .اگر چنين باشد آيا راهي جز ابراز تاسف از اينكه كيهان يك روزنامه‌نگار را وجه تسويه خود با يك جريان فكري قرار داده و با زير پا گذاشتن اصول « بازي جوانمردانه » و نقل تقطيعي و تفسير به راي نوشته‌هاي او اغراض ديگري را دنبال مي‌كند باقي خواهد ماند؟ همكاران محترم ما در روزنامه كيهان خودشان هم مي‌دانند كه مسئله‌شان خانم « ف. خ » نيست و مسئله‌شان حتي تحريريه معلوم‌الحال (!) روزنامه اعتماد ملي هم نيست.

3. اينكه امتياز روزنامه اعتماد ملي از آن يك روحاني معتقد و بلندپايه است كه نسبت به مسائل ديني و مذهبي هم حساسيت ويژه دارد با هيچ منطقي نمي‌تواند سبب شود تا نويسندگان كيهان بر سر هر مسئله‌اي مربوط و نامربوط پاي ايشان را وسط بكشند و با تحريريه و روزنامه‌اش دربيافتند.چنين تداخل موضوعي‌اي گذشته از آنكه فاقد پايه‌هاي اصولي و منطقي است سودي هم به حال جريده محترم كيهان ندارد .گيريم كه آقاي كروبي كه كيهان تا اين حد براي ايشان و آينده‌شان دل مي‌سوزاند اصلا بنده را از تحريريه روزنامه موسوم به حزبشان اخراج كنند ، پرسش اينجاست كه روزنامه كيهان چه عايدي در اين ميان خواهد داشت ؟ يك روزنامه‌نگاركه تنها روزنامه‌نگار است و بس و اساسا علاقه‌ و تخصصي هم در مناقشات سياسي ندارد ، در محيط كار خود تحت فشار قرار گرفته و نهايتا خانه نشين مي‌شود.نگراني بابت آينده آقاي كروبي و اينكه ايشان با انتشار روزنامه اعتماد ملي به كجا مي‌رود هم اگرچه از اساس بي‌پايه است و مسلما حجت‌الاسلام كروبي راه خودشان را مي‌شناسند اما تا حدودي مرتفع خواهد شد.
با سپاس از توجه شما
ف.خ

permalink 12:35 PM