« اصلاح‌طلبان «تا اطلاع ثانوی» اخراجند صفحه اصلی شعر تازه : براي ماه »

June 12, 2008

مشاهدات خودماني

1.دوست خيلي نازنيني ، وقتي كه با هم گپ مي‌زديم و من شكايت مي‌كردم از اوضاع به هم ريخته و بي‌شكل روزهايم، پيشنهاد داد يكي از جمله‌هايي را كه خودم در ميان آن حرف‌ها گفته بودم، يك جايي يادداشت كنم.او داشت من را به برنامه‌ريزي و كمي پيروي از نظم در استفاده از زمان تشويق مي‌كرد و نظرش اين بود كه كمترين حسني كه اين كار دارد اين است كه وقتي آدم طبق برنامه به كارهايش نمي‌رسد، دست كم « عذاب وجدان » مي‌گيرد و شايد همين عذاب وجدان باعث شود كه برنامه‌ريزي‌اش را جدي‌تر بگيرد.آن وقت بود كه من ناگهان – بدون آنكه از قبل درباره‌اش فكري كرده باشم – آن جمله را به زبان آوردم. به دوستم گفتم : « تجربه به من ثابت كرده كه آدم‌هاي تنبل ، وجدانشان هم تنبل است و خيلي زود عذاب دادن را فراموش مي‌كند.» بعد هم كلي به اين جمله من خنديديم و قرار شد يك روزي، يك جايي بنويسمش اما حتي اين نوشتن هم دردي از من دوا نمي‌كند.
بيهودگي مثل هوايي كه تنفس مي‌كنيم اطرافم را پر كرده.شايد ديده نشود اما واقعا وجود دارد و حتي گاهي كه حال خوشي دارد ، شكلك هم برايم درمي‌آورد.حالم از حضور مداومش به هم مي‌خورد و هيچ كاري هم براي اينكه گورش را گم كند نمي‌كنم.شايد هم اصلا قرار نيست گورش را گم كند.شايد بايد خودم گورم را گم كنم.نمي‌دانم. واقعا عقلم بيش از اين كمكي از دستش برنمي‌آيد.آيا مثلا پزشكي ، متخصصي ، چيزي نيست كه آدم به او مراجعه كند و بگويد : « من را شفا بده ، يك كاري بكن كه آدم بشوم» ؟ خب ، بله .البته روان‌شناسي و روانپزشكي و روانكاوي و از اين جور تخصص‌ها كه مي‌دانم وجود دارد اما من به اينها نياز ندارم.من نه از زندگي بيزارم، نه مي‌خواهم خودكشي كنم، نه حتي افسرده‌ام. فقط احساس مي‌كنم زمان خيلي خيلي خيلي كم است و اين كاري كه من هر روز انجام مي‌دهم شباهتي به زندگي ندارد.خودم و خيلي‌هاي ديگر را دوست دارم و مي‌دانم كه اين حس خيلي مهم و لازمي است اما از خودم مي‌پرسم : « آخر تو چه هستي ؟ »
و جواب مي‌دهم : « يك تنبل بي‌مصرف به معناي واقعي، بدون ‌برنامه ، بدون ‌توليد ، باري به هر جهت ، بيهوده، با باتري‌اي كه ته كشيده و روزها و شب‌هايي كه همين‌طور مي‌گذرند.هر روز ديرتر از ديروز از رختخواب بيرون مي‌آيي.مي‌روي روزنامه،مي‌آيي خانه،كتاب مي‌خواني، فيلم مي‌بيني، ورزشكي مي‌كني، بدون زمان و لذت كافي آشپزي مي‌كني، از وسواس خودت كه همه جا بايد تميز و مرتب باشد خسته مي‌شوي،از هيچ چيز لذت نمي‌بري و تنهايي‌ات به هزار شكل درمي‌آيد؛ گاهي حتي به شكل يك پذيرايي خيلي مهربانانه از چند دوست عزيز….مفيدترين كار زندگي‌ات شايد اين باشد كه هفته‌اي يك بار مي‌روي كلاس زبان فرانسه ! چه فاجعه‌اي هستي.اين زندگي تو را به هيچ جا نمي‌رساند.هيچ چيز نمي‌شوي.هر استعدادي هم كه داشتي با اين روش احمقانه و كاهلانه زندگي تا به حال مثل تكه ناني كه كسي روي قفسه‌اي فراموشش كرده باشد،خشك شده…» و اينجاست كه ديگر نمي‌دانم فرق من به عنوان آدميزاد مثلا با بوته فلفل يا درخت سيب چيست ؟ بگذريم.زمان حتي از بقراط هم حكيم‌تر است؛ خودش همه جور چيزي را درمان مي‌كند.

2. اين روزهايم با موراكامي مي‌گذرد، با « كافكا در كرانه »، ترجمه مهدي غبرايي است و ترجمه چندان خوبي هم نيست ‌( بعدا دلايلش را مي‌نويسم ). حالا فقط مي‌خواهم اين قسمت را كه خيلي دوست داشتم براي شما هم بگذارم.البته به تلخيص :
اوشيما : كوله‌پشتي مثل نماد آزادي توست.
كافكا : گمانم همين‌طور است.
اوشيما : داشتن چيزي كه نماد آزادي باشد، آدم را خوشحال‌تر از رسيدن به آزادي‌اي مي‌كند كه آن چيز نماد آن است….شايد بيشتر آدم‌‌هاي دنيا سعي نمي‌كنند آزاد باشند.فقط فكر مي‌كنند كه آزادند.همه‌اش توهم است.بيشتر آدم‌هاي دنيا اگر آزادشان بگذاري، بدجوري تو هچل مي‌افتند.بهتر است يادت باشد.مردم عملا ترجيح مي‌دهند آزاد نباشند.
كافكا : خودت هم همين‌طور ؟
اوشيما : آره. خودم هم ترجيح مي‌دهم آزاد نباشم.ژان ژاك روسو مي‌گويد تمدن از وقتي شروع شد كه مردم نرده‌ها را ساختند…همه تمدن محصول فقدان آزادي است كه دورش نرده كشيده‌اند….پس من مي‌خواهم احتياط كنم.آنهايي كه نرده‌هاي بلند و محكم مي‌سازند، بهتر باقي مي‌مانند.اگر اين واقعيت را انكار كني، خودت را در معرض خطر رانده شدن به بيابان گذاشته‌اي…»


Comments

سلام
اتفاقا روزهاي من هم داره با اين كتاب ميگذره و اتفاقا با ترجمش مشكل دارم اگرچه كشش و رووني داستان باعث ميشه آدم اين دست اندازهاي تو ترجمه رو هم رد كنه. اتفاقا من هم ميخواستم يه پس در اين باره بزارم ولي وقت نمي كنم. اگه دربارش نوشتيد بگيد مشكلاتشو: مثلا اونچيزي كه غبرايي به « كته مشته» ترجمه كرده رو ميشه خيلي راحت گفت «كوفته برنجي»! و چندين كلمه و عبارات ديگه كه من بيسواد در امر ترجمه به راحتي مي تونم تشخيص بدم كه اشتباهه!

چه می شود گفت جز جانا سخن از زبان ما می گویی

شاید بهتر باشد کمی چشم اندازهایت را تغییر بدهی.

wow !

همذات پنداری شدیدی داشتم با قسمت اول پستتون و از قسمت دوم هم که هوشمندانه انتخاب کرده بودین لذت بردم !...

بازم از این متنهای " اینجوری " بنویسید !..

( چشمک )



بخش دوم و پایانی:

«در شخص من دو شخص هست؛ یکی مفرد که می‌نویسد
و دیگری جمع که می‌خواند، و در لحظه‌ی خوانش ما سه شخصیم.»
رویایی
---
همیشه ایران به روز گذر کرد.
http://hamisheiran.blogfa.com

به گمانم زندگی لذت بردن از همین چیزهای ساده‌ست، نه بیشتر! نباید انتظار زیادی ازش داشت...

حس بیهودگی هم خودت خوب می‌دانی که بی‌جاست کاملاً!

...
فهیمه خانم خضر حیدری این مرض همه است. مرض همه است و بازهم تاکید می کنم مرض همه ی کسانی است که توی شهرهای خراب شده مثل تهران و یا هر جای دیگه فهمیدند یک جای کار می لنگه.صبح تا شب بدنبال خوشی و شادی و آرامش دائمی هستی اما پیدایش نمی کنی. و فکر کنم تا آخرم پیداش نکنی. نه تنها تو خواهرم که همه ی امثال تو من جمله من.و هرکسی به شیوه یی در پی درمان اش و اغلب ناموفق. ملال سر صبح شروع این درد است بلند می شوی بازهم می خواهی بخوابی. گاهی شبها گریه می کنی که کاش در خواب بمیری. من عینیت مفلوک این درد ام.یک سال و اندی از عمرم در اعتیاد شدید گذشت. و دو سال و اندی هم در افسردگی لامصبی که بهترین لحظات اش وقتی بود که تیغ را روی دست راست ام می کشیدم و یا 30 تا ترامادول می خوردم و دو شب در لقمان می خوابیدم و بدترین لحظات اش وقتی که بهوش می آمدم و می دیدم هستم.حالا چی؟ هیچی خبری نیست پذیرفتم نباید زیاد خودخواه باشم و دل دیگران را بلرزانم برای آرامش خودم. دیگر با ملال سر صبح هم کنار آمدم پذیرفتم که من نه قرار است نویسنده یی بزرگ باشم و نه نابغه ی ریاضی. و تنهایی هم تاابد با من هست. عیبی ندارد کسی عاشق من نیست و من هم عاشق هیچ کس نیستم حافظ الاغ شراب اش سر جاش بود و شکمم سیر که آن بیت چرند را درباره ی امثال من گفت. می بینی تمام امید ها ی واهی را ریختم دور و خودم را انداختم در دل واقعیت حالا حتی وقتی گریه می کنم هم داد نمی زنم.و زندگی با من و بی من می رود.پس بهتر است خودم را جر ندهم و زنده گی کنم دلم را الکی خوش کنم کتابم را بنویسم و بگویم همین است و سر موقع هم تمام می شوم و می روم اون ور..
هیچ کس تو را کمک نمی کند خواهرم نه راونپزشک نه روان کاو اگرچه تسکین موقت هستند خودت خودت را کمک کن و من شک ندارم دراین مرض هر راهی که طرف خودش انتخاب کند بهترین راه است..
همین.

جمله با مزه ای گفتی! اما من راهکار دوستت را خیلی وقت است که پیش گرفته ام به نظرم بازم بهتر از هیچیه ...
اما حالا این عذاب وجدانه که داره منو می کشه ها :p

سلام و سکوت بدرود

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)