« كمي آفتاب ، كتاب و سينما
صفحه اصلی
مسئله مهم مكانيابي«بيني» ! »
از اين روزها كه ميگذرد...
مدت زيادي است كه درباره كارم ترديد دارم و پنجشنبه كه با نسترن به ديدن جواد مجابي رفتيم ، در لابهلاي گپهاي شيرينمان باز چيزي كه رشد ميكرد و بزرگ ميشد ؛ همان ترديد قديمي بود.ترديد قديمي در پاسخ به اين پرسش فرساينده كه اگر در سرت روياي نوشتن – نه در روزنامه نوشتن – را داري ، آيا با روزنامهنگاري داري از مسيرت دور ميشوي يا نه چندان هم بيراهه نرفتهاي ؟ ديدار با جواد مجابي خيلي خوب بود.موضوع اصلي بحثمان « روشنفكري ايراني » بود كه بنا دارم پروندهاي درباره آن در كافه منتشر كنم اما حرف كه شاخ و برگ پيدا كرد و رسيد به روزنامهنگاري و نويسندگي و لوازم و اسبابشان ؛ همشهري دوستداشتنيام شروع كرد به گفتن از تجربههاي خودش از روزنامهنگاري.مجابي از اواخر دهه چهل تا سال 1357 در روزنامه اطلاعات مينوشت و دبير سرويس فرهنگي بود اما بعد ناگهان كارش را در روزنامه كنار گذاشت و اعلام كرد كه روزنامهنگاري مانع از كار اصلياش كه همانا شعر و داستان بود، ميشود.با همين پسزمينه است كه امروز وقتي از او درباره – به قول آقاي مطهري ؟ – «خدمات متقابل» روزنامهنگاري و نويسندگي ميپرسي ؛ قاطعانه و بيدرنگ جواب ميدهد :« روزنامهنگاري حتما و قطعا به كار نويسندگي شما كمك ميكند اما اگر دغدغهتان نويسندگي باشد و بيش از چهار پنج سال در اين حرفه بمانيد، كمكم نه تنها از هدف اصليتان دور ميشويد بلكه تبديل ميشويد به موجودي پرهياهو و توخالي ! چرا كه روزنامهنگاري يك كار تمام وقت است كه تمام ذهن شما را اشغال ميكند نه تنها بخشهايي از آن را و در نتيجه با كار مستمر و تمام وقت ديگري مثل نويسندگي جور درنميآيد. » و خب راستش اين حرف خيلي من را به فكر واميدارد.مجابي از جذابيتهاي كار روزنامهنگاري هم البته غافل نيست.خودش از طريق عموي بزرگش علاقهمند به اين حرفه شده.خانوادهاش در قزوين دو شاخه بودهاند؛ يك شاخه روزنامهنگار و يك شاخه آخوند !! خودش ميگويد : « عموي بزرگم هر روز چيزي مينوشت و ميبرد چاپ ميكرد و كارش به نظرم خيلي جالب ميآمد. از طرفي شاخه ديگري از خانواده من آخوند بودند.» مجابي آخوندها را « روزنامهنگاران شفاهي » توصيف ميكند و روزنامهنويسان و نويسندگان را روزنامهنگاران كتبي ميداند ! از اين منظر شايد به نظر برسد همه ما از زير عباي آقايان آخوندها بيرون آمدهايم؛ با تاسي از روسها كه همه از زير شنل گوگول بيرون آمدهاند....در هر حال اين بخشي از ترديدهاي اين روزهايم است.
2. آشنايي با زبان فرانسه –به نظر من - يكي از بهترين اتفاقهايي است كه ممكن است در زندگي هر كسي بيافتد.فرانسه زبان بسيار سختي است اما زيبايي و موسيقياش به نظرم همه چيز را جبران ميكند و مخصوصا وقتي كه مينشينيد و شعرهاي ژاك پرهور (Jacqes Prevert ) را ميخوانيد و احساس ميكنيد ميفهميد چه گفته ؛ سختيهاي كار يادتان ميرود.مثل همين شعر زيبا كه محمدرضاپارسايار «كوتاهترين ترانه» ترجمهاش كرده؛ Le chant le plus court.پارسايار البته به نظرم چندان استعدادي در بازآفريني شعر ندارد اما هر چه هست سادگي ، غم و خشونت اين شعر را دوست دارم : «آن پرنده كه ميخواند در سر من / و مدام ميگويد كه دوستم داري / و مدام ميگويد كه دوستت دارم / من آن پرنده پرگوي پرملال را / صبح فردا خواهم كشت.»
3.آقاي سعدي ميفرمايند : « با مردم زمانه سلامي و والسلام / تا گفتهاي غلامتم، ميفروشندت » . اين روزها دارم تمرين ميكنم براي عمل به اين پند خيلي واقعبينانه شيخ. راستي فيلم جنونآميز و خيلي دوستداشتني LOVE ACTUALY را هم توصيه ميكنم.يك آقاي نخستوزير خيلي جذاب دارد و يك خواننده راكاندرول ديوانه ديوانه ديوانه و كلي آدم كه درگير ماجراي عشقاند و من همهشان را خيلي دوست دارم...حالا كه اين همه حرف زدم اين را هم بگويم كه وبلاگ دوست خيلي عزيزم، نيلوفر رستمي مدتي است راه افتاده. نيلوفر از معدود كساني است كه قلمش را خيلي دوست دارم و اميدوارم تنبلي را كنار بگذارد و وبلاگ نوشتن را جدي بگيرد تا ما مطالب خوب بيشتري براي خواندن داشته باشيم...

Comments
بابا فرانسه دون!!!! بابا روشنفکر!!! بابا روزنامه نگار!!! این روزها که می گذرد شادی؟؟؟
محمد جواد شکری | May 25, 2008 12:50 PM
خانم خضرحیدری عزیز! هرچند این یک یادداشت شخصی است اما در این یادداشتتان جوری روزنامهنگاری و نویسندگی را کنار هم گذاشته و مقایسه کرده و حسرت این را خوردهاید که اینروزها بیشتر دارد روزنامهنگاری میکنید تا نویسندگی، که من ِ مخاطبتان حس میکنم روزنامهنگاری را در مقایسه با نویسندگی، تحقیر کردهاید! این نگاه، مرا اذیت میکند؛ البته شاید چون آنقدر که روزنامهنگاری بلدم، نویسندگی بلد نیستم... اما روزنامهنگاری هم برای خودش حرفهای است؛ مستقل از مقایسه با نویسندگی و هر شغل فرهیخته دیگری. تو را به خدا اینقدر بهاش به شکل یک حرفه موقتی و طفیلی نگاه نکنید
فهيمه : خيلي از نظرتان ممنونم.همين كه دارم كارم را ادامه ميدهم و مسئولانه هم كار ميكنم تاييد نگاه شماست اما خب اگر هم بخواهم صادق باشم بايد بگويم كه راستش اين نگاه تقليلي را دارم.كارياش هم نميتوانم بكنم :)
هادی نیلی | May 25, 2008 02:10 PM
یاشار یادت میاد؟
فهيمه : بببببببله. آدم كه همسفرهاشو فراموش نميكنه :)
Anonymous | May 25, 2008 07:32 PM
درود!
آقای مجابی حالا یه چیزی گفت! شما جدی نگیر! آقای بهنود مگر نویسنده و روزنامه نگار جفتش نیست؟ در هر دو هم به نظرم موفق و خوب می نویسه
شاد زی
محمود | May 27, 2008 12:13 AM
سلام خانم خضر حیدری
مدتیست که هوای روزنامه نگاری بدجوری مشغولم کرده.حرفه ای که از صمیم قلب دوستش دارم ولی شاید تا هم اکنون آنچنان فرصتی برایم مهیا نگردیده که به کار ژورنالیستی بپردازم .اما راستش بعد از خواندن مطلب شما که از ارادتمندان همیشگی خود و مطالبتان هستم به فکر فرو رفتم.من به شخصه روزنامه نگاری را امری با جایگاه والا می دانم و طرز گفتار شما را در این مورد نمی پسندم.
خوشحال می شم که به کلبه ی حقیرانه ام تشریف بیارید.
شاد و پیروز تا همیشه
علی | July 10, 2008 09:10 PM