پشت صحنه گفت و گو با آيتالله صانعي
من تا به حال به قم نرفته بودم و تصويري كه از اين شهر داشتم فقط محدود ميشد به آن چيزي كه از حضور ملت هميشه در صحنه قم در تلويزيون ديده بودم و طبيعتا نقش روحانيت در تكميل اين صحنه را نميتوانم ناديده بگيرم.وقتي براي گفت و گو با آيتالله صانعي به اتفاق همكارانم ، حجت سپهوند و آقاي قربانچه راهي قم شديم ، خيليها توصيه اكيد داشتند كه حتما با چادر بروم ! اما خب من اولا كه اصلا چادر سر كردن بلد نيستم و بعد هم واقعا اعتقادي به اين كار نداشتم كه مجبورم با نوع خاصي از لباس و پوشش به شهر قم بروم و همين قدر كه مثل هر شهروند ديگري پوشش قانوني عمومي را رعايت ميكنم هم براي خودم و هم براي هفت پشتم بس است ! از طرفي آيتالله صانعي هم پيش از اين هميشه تاكيد كرده بودند كه اسلام ، نوع خاصي از پوشش از جمله چادر را توصيه نكرده است.خلاصه اين طوري شد كه با سر كردن يك فقره مقنعه راهي بيت آيتالله شدم.قم به نظر من - كه به دليل كار كردن در حوزه شهر معمولا به ساختار و بافت فيزيكي و دروني شهرها خيلي توجه دارم - شهر غمگين و دلمردهاي آمد ، حتي غمگينتر از خيلي از شهرستانهاي كوچكتري كه پيشتر ديده بودم.راستش قم را دوست نداشتم اما تصور قبلياي هم كه از اين شهر داشتم به نظرم چندان درست نبود.در قم هم ميتوان خانمهايي با روسريهاي رنگي و بدون چادر ديد و درست است كه هيچ كوچه و خياباني نيست كه از حضور روحانيون و طلبهها خالي باشد اما زنان ساكن اين شهر حتي براي دوچرخهسواري به بوستان « نرگس » هم ميروند.حالا اينجا جاي اين بحث نيست كه اساسا خود اين بوستانهاي زنانه ، عامل تشديد فضاسازي جنسيتي در شهرهاست اما خب در شهري مثل قم همين كه براي دوچرخهسواري زنان ، فضايي در نظر گرفته شود به نظرم مهم و تعيينكننده است.
و اما بيت آيتالله . راستش خود آيتالله صانعي به نظرم از اطرافيانش خيلي منعطفتر بود.من مدت زيادي بود كه ميخواستم براي مصاحبه با ايشان بروم و خب طلبيده نميشدم : ) براي همين هم كلي سوال داشتم كه همه را روي هم جمع كرده بودم اما آيتالله بدون اينكه خم بر ابرو بياورد و با چهره گشاده به همه سوالات جواب داد.البته خيلي از سوالات من هم بيجواب ماند چون از آنها تعبير سياسي ميشد و آيتالله « بنا بر احتياط واجب » اينگونه سوالات را بيپاسخ ميگذاشت.اگر هم خودش ميخواست به چندتايي از اين جور سوالات جواب بدهد ، اطرافيان با سرفه و اهم و اوهوم جريان گفت و گو را قطع ميكردند.گاهي هم كه خيلي راحت و خودماني تذكر ميدادند به من كه اين سوالات را ادامه ندهيد !! جالب تر اينكه اول كار اصلا بنا را بر اين گذاشتند كه شما حق نداريد گفت و گو را ضبط كنيد.ما خودمان ضبط ميكنيم و در اختيار شما قرار ميدهيم متن گفت و گو را ! جللالخالق ! اين جورياش را البته من تا قبل از اين گفت و گو نديده بودم و البته زير بارش هم نرفتم.
اما در مجموع فضاي گفت و گوي ما بسيار صميمانه و حتي فراتر از انتظار من بود.آيتالله صانعي خيلي خوشخلق و شوخطبع بود و - اميدوارم چشمش نزنم - خيلي باانرژي حرف ميزد و مباحث را دنبال ميكرد.اين را هم بگويم كه اولش اصلا به من نگاه نميكرد و در پاسخ به سوالات من به صورت آقايان همراهم نگاه ميكرد و جواب ميداد اما من آنقدر حرف زدم و حرف زدم كه سرانجام حضرت آيتالله - بخصوص در زمانهايي كه از سوالاتم كلافه ميشد - دست از نگاه نكردن به اينجانب برداشت.در طول زمان دوساعته گفت و گو هم مدام برگههايي كه احتمالا نذورات و زكات و اين حرفها بود را ميدادند دست آقاي صانعي و ايشان هم همان طور كه جواب ميداد مهري ميزد و تمام .در قسمتي از گفت و گو هم وقتي داشت درباره آيتالله خميني صحبت ميكرد اشاره كرد به اينكه « مرجعيت براي خيليها يعني سيل پول » !
از اينها كه بگذريم متاسفانه بعد از مصاحبه ، قسمت قابل توجهي از حرفهاي آيتالله و يا حتي شوخيها و واكنشهايش نسبت به سوالات را مشاوران ايشان از متن نهايي بيرون كشيدند.مثلا درمورد « غيبت كردن » آقاي صانعي حرفهاي جالبي داشت.بحث غيبت كه شد ايشان گفتند : « اصلا غيبت ها همهاش جايز است . غيبتهاي حرام ، حرام است. غيبت اين است كه شما آبروي كسي را ببري يا از كسي انتقاد كني براي غرض شخصي. اما مثلا كسي به من ظلم كرده، من نگويم به من ظلم شده ؟ پستي را گرفته و دارد خلاف ميكند. من نگويم ؟ من كه نميخواهم پستي بگيرم. من پست داشتهام رها كردهام.بيست و چند مورد غيبت هست كه استثنا شده است . ريشه غيبت حسادت است كه شما ميخواهي خودت را جاي كس ديگري بگذاري اما درباره گرفتاري خودمان و جامعه حرف بزنيم كه غيبت نيست . مردم دارند از سرما ميلرزند. ما نگوييم ؟ البته ما كه نميلرزيم...»
يا مثلا درباره آواز خواندن زنان موضوعات ديگري از اين دست هم حرفهايي داشتيم كه متاسفانه منتشر نشد.با وجود اين انتشار همين حد از گفت و گو هم به نظرم اتفاق مهمي بود و بخصوص درباره سنگسار و ساير حدود حرفهاي ايشان ميتواند واقعا راهگشا باشد.بازتابهاي خوبي هم از گفت و گو گرفتم و بجز لطف دوستانم و مديران روزنامه تقريبا در تمام سايتهاي خبري و تحليلي مهم لينكش را ديدم .
تجربه خوبي بود اين گفت و گو .راستي اين را هم بگويم كه در همان سفر به بيت آيتالله جناتي هم سر زديم و با ايشان هم گفت و گوي خوبي داشتيم كه به زودي آن را هم منتشر خواهم كرد.
سوهان سفارشياي هم كه خريديم از قم واقعا خوشمزه بودآخر من خيلي سوهان دوست ندارم اما تاكيد ميكنم كه اين يكي واقعا فرق ميكرد...سفر كوتاه ما به قم به خوشي گذشت اما نقطه پايانش خيلي خيلي تلخ بود...در راه بازگشت به تهران بوديم كه زنگهاي موبايل از طرف همكارانم در مجله زنان شروع شد كه : « كجايي ؟ پاشو بيا ... مجله را تعطيل كردند ! »
03:22 PM
درباره دايره زنگي
ديشب با تني چند از دوستان راهي آخرين سانس تنها سينماي محلهمان شديم و بالاخره « دايره زنگي » را ديديم ، فيلمي كه در اكران نوروزي هم صدرنشين بود و تا به حال با فروش 500 ميليوني حتي از « مجنون ليلي » هم كه محمدرضا گلزار را به مثابه دفتر چاپ اسكناس بانك مركزي در زمينش دارد، بيشتر فروخته.خب اين البته از نظر من نشانه خوبي است و دستكم نشانه اين است كه حتي در ژانر فيلمهاي مفرح هم مردم از فيلمنامه و پرداخت خوب و آبرومند استقبال ميكنند و آنقدر هم كه آقايان سينماگر ميگويند چشم و گوش بسته و سادهپسند نيستند. به نظرمن نقطه قوت « دايره زنگي » فيلمنامه اصغرفرهادي است. پريسا خانم بختآور كه پيش از اين مجموعههای تلويزيوني مثل "من یک مستأجرم"، "یادداشتهای کودکی"، "پشت کنکوریها" و"افزونهخواه کوچک" را ساخته بود در اولين تجربه سينمايياش اين شانس را داشته كه همسر اصغر آقاي فرهادي باشد و از فيلمنامه خوب او و تجربيات درخشانش در كارهاي خيلي خوبي مثل "رقص در غبار"، "شهر زیبا" و "چهارشنبه سوری" استفاده كند. – قابل توجه آنهايي كه ميگويند ازدواج فرقوني چند ؟ - به هر حال براي مني كه خيلي به طرح دغدغههای اجتماعی در سينما و ادبيات علاقهمندم ،
« دايره زنگي » نمونه نسبتا خوبي است كه برعكس اكثر توليدات سينماييمان در طرح مسئله اجتماعي شعارگونه و تصنعي هم برخورد نميكند و ساده و سرراست حرفش را ميزند.البته آدمهاي « دايره زنگي » هم مثل نود و نه درصد آدمهاي سينماي ما – و البته جامعه ما – متاسفانه از هرگونه دغدغه اخلاقي و درگيري دروني با خودشان عميقا خلاصاند! و براي همين هم براي شخص من آدمهاي چندان جذابي نيستند.اگر هم درگيري و كشمكش اخلاقياي در اين ميان وجود دارد بيشتر شامل درگيريهاي سطحي مذهبي
است.
پينوشت : اين يادداشت را هم بخوانيد درباره « دايره زنگي » . طرف انگار خيلي پاستوريزه بوده كه با تماشاي فيلمي مثل« دايره زنگي » كه تازه نصفش هم سانسور شده تمام مدت بدنش ميلرزيده : )
پرسشهاي خودماني
آيينهاي كهن ايراني و تاريخ و فرهنگ غرورآفرين هزاران ساله آريايي كه ما ايرانيها هر جا به بنبست ميرسيم يا به اصطلاح رايج ميان جوانترها <كم ميآوريم> از آن <غبارروبي> ميكنيم، هزاران سال است كه همچنان بر سر جاي خود است؛ جايي نه خيلي دور و نه خيلي نزديك به زندگي و روزگار ما. جايي كه هر از چندگاهي به مناسبتي مثلا تغيير نام <خليج فارس> به <خليج عربي> در گوگل يا مدعي شدن همسايگانمان نسبت به <اروندرود> و <دريايخزر> به ياد آن ميافتيم و به خاطر ميآوريم كه ميتوان به اين پيشينه ديرينه و باستاني مباهات كرد و دلخوش بود و حتي كاركردهايي امروزي براي آن برتراشيد اما اين با حفظ آيينهاي كهن و زنده نگاه داشتن جشنها و رسوم زيباي اجداد آريايي تفاوتهايي اساسي و قابل تامل دارد.
براي همه ما پيش آمده كه در كتابهاي تاريخ، لابهلاي متون كهن و از زبان استادان باستانشناس و مورخ بارها و بارها بشنويم كه ايرانيان همان ملت بزرگ و پيشگامي هستند كه آتش و مس را كشف كردند و اولين مردماني بودند كه در جهان سكه ضرب كردند. ملتي كه داريوش كبيرش اولين راههاي شوسه را ساخت و كوروش كبيرش منشور حقوق بشر نوشت و حتي ديوار چين تقليدي است ناشيانه از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت.
اما كسي به اين پرسش اساسي و تعيين كننده پاسخ نداده است كه از اين همه شكوه و جلال و اعتبار، امروز چه باقي مانده و اصلا نشانهها و آثاري كه ايراني تحريم شدهي قرن بيست و يك را به ايراني ابرقدرت هزاران سال پيش مربوط و متصل ميكند چيست و در كجاي نقشه جغرافيايي كه در گذر زمان كوچك و كوچكتر شده است قرار دارد؟
از سوي ديگر حتي بر فرض ضرورت حفظ نشانهها و يادگارهاي گذشته تاريخي راهكارهاي ما براي اين اقدام عظيم و چندبعدي فرهنگي چيست؟ آيا همين كه <دشمنان> فرهنگي و هنريمان آن سوي جهان <سيصد> بسازند و با استفاده از آن چهرهاي غيرانساني و غيرواقعي از ايرانيان به نمايش بگذارند و ما هم اين سوي جهان - در جزيره خودمان - داد و فرياد كنيم كه اينان <دشمناند، دشمناند، خلقان را دشمناند> براي صيانت از هزاران سال تاريخ و تمدن كافي است؟ آنچه مسلم است پاسخ به اين پرسش ابتدايي و ساده در هيچ شرايطي نميتواند مثبت باشد. اگر واقعا قرار است ما ملتي باشيم كه با مباهات به گذشته تاريخي خود دلخوش باشيم و روزگار بگذرانيم بايد دست كم در اين مورد دست از تنبلي و سخن سرايي برداريم و راههايي عمليتر، امروزيتر و موثرتر از راهپيمايي در برابر سفارتخانههاي كشورهاي ديگر و يا تغيير نام شيريني و تنقلات بجوييم. نمونه عيني اين كاهلي فرهنگي در دفاع از آنچه به عنوان < ايرانيت > به آن ميباليم - و فقط ميباليم - تاخر و تعللي است كه در فاصله ساخت دو فيلم <سيصد> و <فتنه> از خود نشان داديم. آيا كشوري كه مدعي تغيير مديريت جهان است، سرمايه اقتصادي و فني و هنري توليد يك محصول سينمايي واقعبينانه و منطقي و منصفانه از آنچه < بوده> و آنچه <هست> و ارائه آن به جهانيان را ندارد؟
پاسخ روشن است. يا ما اين توانايي را داريم و يا نداريم. اگر امروز در عصر تكنولوژي و انرژي هستهاي، توانايي ساخت حتي يك فيلم درست و حسابي از هويت هزاران سالهاي را كه به آن مباهات ميكنيم نداريم، پس چندان جايي براي افتخار و مباهات به آنچه هزاران سال پيش بودهايم برايمان باقي نميماند. اگر هم اين توانايي و سرمايه را داريم و از آن استفاده نميكنيم بايد اعتراف كنيم گزافه و زيادهگويي است كه هنوز و همچنان معتقد باشيم <هنر نزد ايرانيان است و بس> و نژاد پاك آريايي چنين بوده و چنان بوده.
اگر سرمايه و دانش ما پس از عمر جهاني كه بر ما گذشته و خودمان دست كم مدعي هفت هزار سالش هستيم در حد حتي توليد يك محصول درباره خودمان نيست، چيزي براي افتخار و <خودشيدايي> در اختيارمان نيست و اگر هم اين سرمايه و دانش در دستمان است و كاهلي و سستي تاريخي مانع از به كار بستن آن، بايد همچنان و هميشه منتظر بمانيم تا پيشگامان واقعي جهان امروز <چهره> ما را <توليد> و <بازتوليد> كنند و ما هم بهعنوان بخشي از مصرف كنندگان اين توليدات، نقش ملتي هميشه نالان و غرغرو را بازي كنيم كه در طول سالهاي گذشته بيش از هر كار ديگري غرزدهايم، رنجنوعي <خودبزرگبيني تاريخي> را بر دوش كشيدهايم و هيچ كاري هم از پيش نبردهايم.
پينوشت : اين يادداشت دزدي است. امروز در كافه اعتماد ملي چاپ شده.
11:56 AM
از خانه تو تا خانه من
از خانه تو تا خانه من شهر كش ميآيد
رشد ميكند
كشوري ميشود با آسمان كمي تا قسمتي ابري و
كوههاي صعبالعبور.
اينجا تهران است و ما آجرهاي قرمز را با سيمان پوشاندهايم
قديم معنا ندارد
و تا توفان نوح
هنوز به اندازه يك ديدار سراسيمه
در تلخترين كافه اين حوالي فرصت باقي است.
ساعت يك ربع بعد از اولين باران بهاري است
دلم سنگي فرسوده است
تو را ويار ميكنم و شعر
كودكي است كه بر دستهايم جان ميسپارد.
اين شهر براي عشق ما كوچك است
در خيابانهايش پرندگان سرخشده ميفروشند
و ساكنانش سرنوشت خود را مثل اديپ پذيرفتهاند.
من اما راز تو را
با خود از تمام چراغهاي قرمز اين شهر
عبور ميدهم
و به خانه ميبرم.
كفشهاي امروز را كنار كفشهاي قديمي گذاشتهام
تا برايشان از ديدار كافه تلخ بگويند.
به آشپزخانه ميروم
هيچ كس نميداند اشكهايم از سر دلتنگي است
يا فقط به خاطر پوست كردن اين پياز بزرگ بيهوده!
پينوشت : بالاخره اولين شعر سال تازه ، آمد !
تقويم شخصي
تقويمها از ثانيههاي سرشار سخني نميگويند
و نميدانند كه سال من از نخستين بوسههاي تو آغاز ميشود
تقويمها دروغاند
نديدم در متني كوچك
روز بزرگ آشنايي ما را
با خط قرمز نوشته باشند
يا غروب جاودان جدايي ما را
در حاشيهاي
حتي به خطي سياه.
تلخيص آزاد از شعري از حميد اديب
10:09 PM
IN A LONLEY PLACE
همفري بوگارت صبح معشوقهاش را از خواب بيدار ميكند.حالا در آشپزخانه ايستاده و دارد يك گريپفروت بزرگ را براي صبحانه دونفره آماده ميكند.
- رومسرويس الآن آماده ميشه
-فيلمنامهات رو خوندم.از صحنه عاشقانهاش خيلي خوشم اومد.به خاطر اينكه اونا هيچ وقت به همديگه نگفتن چقدر همديگرو دوست دارن.
-اوهوم...يه صحنه عاشقانه خوب بايد درباره چيزي غير از عشق باشه.مثل الآن.من دارم گريپ فروت درست ميكنم و تو اونجا نشستي ، گيج و خوابآلود. هر كس ما رو ببينه ميفهمه عاشق همديگه هستيم.
پينوشت : دو نفري كه هر كس آنها را ببيند ميفهمد عاشق هم هستند خيلي برايم جذاب و قابلاحتراماند.
دروغ سيزده
من بهترين آش رشته اين حوالي را درست ميكنم.هر كس باور ندارد يك سفر با من بيايد فشند.
پينوشت : فشند مملكتي است در اطراف ولايت تهران !
01:19 PM
