« راي دادن؛ آري يا نه ؟
صفحه اصلی
ما و اين همه خوشبختي ؟ محاله ! »
شعربازي !
وقتي صدا از ته چاهي بيكبوتر
بيرون ميآيد
تازه ميفهميم
فرق راه و چاه را.
اشراف نوبرانه ما اما
ربطي به كار دنيا ندارد
يعني آفتاب هر قدر هم كه عمود بتابد، طناب نميشود
نه ميتوان بالا رفت از آن
نه به كار دار ميآيد
اصلا داري كه راه به جايي نبرد
خيالبافي پادرهوايي بيش نيست !
عباس صفاري، مجموعه شعر خيلي خوب كبريت خيس، از شعر درباره فرق راه و چاه
ديگر چه باشي چه نباشي
تنها كتاب باليني من شدهاي
در اين اتاق پر از كتابهاي ناخوانده.
همان شاعر و همان كتاب از شعر آسمانلرزه.
سعيميكنه بالاخره يه چيزايي
از مردجماعت درآره
كه البته نميتونه.
چون اون 15 درصد ديگه زيبايي كم داره !
ريچاردبراتيگان، ترجمه يگانه وصالي، مجموعه شعر دري لولاشده به فراموشي از شعر 15 درصد.
اگه واسم بميري
منم واست ميميرم و
قبراي ما كنار هم ميشن مثه دو تا عاشق كه
لباساشونو با هم ميبرن بشورن.
اون وقت
اگه تو صابون بياري
منم پودر سفيدكننده ميآرم.
همان شاعر و همان كتاب، از شعر رمئو و ژوليت.
بگو چگونه جمع كنم اين همه پريشاني را
از خاطرات تو
تا ميان اين همه « تلخ »
« شيرين » تو باشم ؟
قدسيقاضينور، مجموعه شعر هر چه نزديكتر به تو آسمان آبيتر.
كارتپستالي با بوسه يك زن و مرد
با پوزهبند
كه زيرش نوشته « ايدز » فرستاد
نوشت : در اين زمان عجيب تو عشق را چگونه ميبيني ؟
نوشتم : مثل نوك زدن دو پرنده به هم ، بيبند ، بيپوزهبند.
همان شاعر و همان مجموعه شعر.

Comments
صب زود
وقتي كه باد
تو كوچه صداش در مياد
ميرم و فوري درو وا ميكنم،
داد ميزنم:
- آي نسيم سحري
يه دل پاره دارم، چن ميخري؟
دفتر شعر ايستگاه بين راه- عمران صلاحي
ميثم | March 15, 2008 11:53 PM
بايد کمی بخوابم
----------------------------------------------------------
آغازم از شنیدن بود،
با گوشهای خودآگاهی:
آغازه ام
موسیقی ی صبورِ همین گندزار بود:
شبخوانی ی گروهی ی غوکانش را می گویم،
که تک نوازه های ویژه ی خود را هم داشت:
خرناسه های فردی ی خوکانش را می گویم.
و چشمه سارِ کوچکِ من
از گوهرِ زلالِ خودش بر می آمد،
تا جانبِ زلال روان باشد؛
و، تا چنین کند،
می بایست
بر بسترِ محال روان باشد.
در آبهای سربالا رفتن،
پس،
با پای سر
راهِ درازِ ناممکن را
سوی نگاهِ ماه پیمودم:
راهی که، در مخافتِ بی منطقش،
تا هست،
پایین تر از فرود و
بالاتر از فراز می مانَد:
راهی که،
همچنان
و تا به پایان،
انگار،
در کجایی از آغاز می مانَد:
و این که در کجاشی این دم،
یا در کجاش بودی پیرارسال،
یا در کجاش خواهی بود پس فردا،
تا جاودانه، در خود، یک راز می ماند.
اما من از نهادِ زمینم بر می جوشیدم
که پاک بود،
زیرا که خاک بود؛
و ز هیچ چیز،
در جهانِ مادرانه ی زهدانِ او،
نبود
که پیرامونم،
مانندِ اندرونه ی خوکان،
ناپاک بود.
اما، هنوز برنیامده از خویش،
دیواره های لوش ِ هزاران هزاره بود که
از چارسو
بر من
سدّ می بست
و غلغل ِ جوانِ گلوگاهم را
در خود
می شکست.
بایست،
تا به گوهرِ خود بازآیم،
یکچند می گسستم از مادرم زمین.
بایست
در چشمِ ماه بدوزم نگاه:
تا چاهِ خاستگاهی
در راهم
بدل نشود
به ایستگاهِ فرجامین.
بایست
از جهیدنِ غوکان
بی بال و پرپریدن می آموختم.
و،
تا آفتاب گواهی باشد بر بی گناهی ی من،
می بایست
در تابه های تبخیر
می سوختم.
از تخته بندِ گیرافتادگی
در لایه های ماندن و گندیدن
تا باز می توانستم بستانم آب بودنِ خود را،
بایست از آنِ خویش می کردم،
دیگرباره،
ناب بودنِ خود را.
بایست تا بپالایم خود را
از هر چه بود و
پالودم.
وقتی که سنگ
دستِ درنگ بر سرِ افشانه های نازکِ من می فشرد،
می بایست
فوّاره وار باشم و
بودم.
باری،
من یک سرود بودم،
تا بودم:
هم وقت ها که،
در خیزش،
رفتارِ جانِ پرفریادم
فوّاره وار بود؛
هم وقت ها که،
باران وار،
در ریزش،
سر تا به پای پیکرم ایثار بود.
من یک سرود بودم،
آری:
سیلابی از هجا و رفتن و سرشاری:
هم آن هزاران باری
کز هزارچمِ تکرار بود
که می بایست بگذرم؛
هم آن یگانه هر بار
که دیداری داشتم
با آن یگانگی ی بی واژه:
دم ها که، سینه خیز، به کوهی از اندوه
بر می کشیدم خود را:
در زیرِ آسمانی گریان،
شلاقِ آذرخشانم
بر بندبندِ پیکرِ عریان؛
نیز
دم ها که
از ستیغِ شادی
سر ریز می شدم:
در آبشارِ رقصانی
از لذّتِ زلالِ خودافشانی:
شولای زرکشی م
از آفتاب
بر دوش و
بر گردنم
شالِ بهاربافته ی تیراژه.
کوتاه تر از آهی چون آرزو دراز
بگویم،
پس:
من،
تا بوده ام،
به گوهر،
فوّاره ـ آبشارِ خودافشانی از تبارِ سرودن بوده ام؛
و، ماندگار و فرّار،
چون انفجاری از شعر،
آمیزه ی نبودن و بودن بوده ام.
و رفتنم هماره به خود بازآمدن
بوده ست:
چندان که نیستن را
دیگر
از زیستن نشناسم باز:
و یکی شده است در من
آرامشِ شکسته پری در فرود و
رامش پرواز بر فراز.
و پرسشی ندارم و دلشوره ای
کاین آستانِ پایان است
یا عنفوانِ آغاز.
بیدرکجای ناچار
نگذاشت،
می پذیرم،
نگذاشت،
نگذاشت گاهواره ی دریا گورم باشد.
و از شکستگی ست،
می دانم،
از خستگی ست که،
نابودن وار،
آن سوی هر فراز و فرودم.
باشد.
اما سراب نیز نبود
آن هر چه ای که از دریا دورم کرد.
خورشید بود،
خیره شدن در زلالی ی خورشید بود،
که کورم کرد:
و بر رهم گرفت مشعلِ نورانی ی جنون؛
و رهنمونم گشت
تا ناکجای اکنون.
اکنون،
در این گشادگی ی هموار،
بر صیقلِ تفیده ی این شنزار،
تنها هزارپای یکی رودم:
و روزنی به سوی مغاکی می جویم
در خاک:
تا در گُمای ایمنِ آن سر فرو برم
و گُم شوم،
دوباره،
به زهدانِ مادرم.
شاید فقط به دریا نیست:
شاید که آبِ ناب
در خاکِ پاک
نیز
به آرامش می رسد؟
شاید
بیهوده نیست که خوابم می آید.
شاید
باید کمی بخوابم،
تا،
دیگر بار،
فوّاره وار
از دلِ خود
سر برآورم.
اسماعيل خويی
روزی | March 18, 2008 04:19 AM
چند هموطن ِ وطن پرستِ بعضاً عصبی،
برمن برآشفتند که : چرا این ملت بزرگِ باستانی را تحقیرکرده ام ؟
من گفته ام که ما با تفکر فرن بیستم و نوزدهم و هجدهم بیگانه مانده ایم. حالاهم که انقلاب نومِریک (شماره اي، نمره اي؟) به دانش آن سه قرن که ما هنوز نفهمیده ایم پشت کرده است، و آفاق عجیبی جلوی رو دارد که ما از فهم آن عاجزیم. پس این رجزخوانی های" ماشرقی– شماغربی " و "آينده از آن ماست" احمقانه است. همین.
وقتی نمی گذارند فکر کنیم چطور می توانیم تفکر آنها را بیاموزیم ؟ نه تنها در ایران، درهیچیک از قدرت های حاکم شرق، تفکر بی افسار نیست. هرچقدرهم متفکران شرق آزاد باشند بالاخره یک جائی هست که حکومت ها به آن افسارمی زنند. درحالیکه دانش و تکنولوژی به تفکر ِبی افسار احتیاج دارد . پیش ما که نفس کشیدن هم حساب و کتاب دارد .
يداله رؤيايی
روزی | March 19, 2008 06:57 PM