« January 2008 Main March 2008 »

February 29, 2008

...

دروغ همیشه پذیرفتنی‌تر از واقعیت است و با عقل بیشتر جور در می‌آید٬ چون دروغگو این مزیت بزرگ را دارد که پیشاپیش می‌داند مخاطبان آرزومند یا منتظر شنیدن چه هستند ....حال آنکه واقعیت این خصلت اضطراب‌آور را دارد که ما را با چیزی غیرمنتظره روبه رو می‌کند که آماده‌اش نبوده‌ایم.»
فلسفه هانا آرنت، ترجمه خشایار دیهیمی٬ انتشارات طرح نو٬ ۱۳۸۵

permalink 07:15 PM


February 26, 2008

كارل پوپر و آقاي معززي‌نيا !

1.اين روزها حوصله و انگيزه وبلاگ‌نويسي موجود نيست اما خب گاهي به دلايلي كه شايد بر خود آدم هم نامكشوف و نامعلوم باشد :) يك وبلاگ‌نويس ناگهان انر‍‍ژي نوشتن پيدا مي‌كند؛ مثل همين حالاي من كه آمده‌ام بيخود و بي‌جهت از يكي از عشق‌هاي بزرگم در فلسفه بنويسم : كارل ريموند پوپر ؛ نويسنده يكي از محبوب‌ترين كتاب‌هاي عمر طولاني من يعني « جامعه باز و دشمنان آن » .اين روزها و هر چه بيشتر در مناسبات جامعه خودمان دقيق مي‌شوم به انديشه‌هاي پوپر و فلسفه « جامعه باز » ش خيلي فكر مي‌كنم.چيزي كه من را جذب پوپر مي‌كند بيش از هر چيز ديگر نظريات « ضداتوپيا» ي اوست.«جامعه باز و دشمنان آن» را خيلي‌ها محاكمه سنگيني عليه فلاسفه كله‌گنده‌اي مثل افلاطون ،هگل و مارکس دانسته‌اند و پوپر دقيقا از منظر ضديت با اتوپياست كه اين آقايان كاردرست را پاي ميز محاكمه مي‌كشد. پوپر با هر نوع «اتوپياگرايي» چه مدينه فاضله افلاطون، چه کمونيسم و جامعه بي طبقه مارکس و چه غرب آزاد و متمدن هگل مخالفت مي‌كند و تاكيد دارد از آنجا كه همه چيز - از جمله آدم‌ها و جوامع - در هر لحظه در حال تغيير است اصلا معني ندارد كه ما به دنبال ثابت كردن يك نوع از جامعه ولو مدينه فاضله باشيم بلكه وظيفه ما غافل نبودن از فرايند تغييرات و در نظر داشتن پيوسته آنهاست.پوپر مي‌گويد ما راه خوشبخت كردن انسان‌ها را نمي‌شناسيم اما مي‌توانيم بعضي درد و رنج‌هاي چاره‌پذير را درمان كنيم . مي‌گويد آنها كه در انديشه خوشبخت كردن بشريت هستند آدم‌هاي خطرناكي‌اند و من كشته مرده اين نگاه فوق واقعي‌اش هستم به زندگي.ضمنا پوپر در حل مسائل اجتماعي و سياسي طرفدار مهندسي گام به گام است و اين هم چيزي است كه من خيلي دوستش دارم و به نظرم از يك نگاه پخته و يك دستگاه فكري رئاليست انتظارش مي‌رود...اين طوري است كه پوپر افسانه‌سرايي نمي‌كند و حرف‌هاي قلنبه غيرقابل‌فهم و غامض درباره جهان نمي‌زند.او حتي از دشوارنويسي و هجمه الفاظ سنگين و ديرفهم انتقاد مي کند و دشوارگويي فلاسفه را برخاسته از دانش اندک شان مي داند.پوپر فيلسوف زندگي است.
»جامعه باز» او جامعه‌اي است که فکر دموکراسي در آن نهادينه شده و حق اظهار نظر درباره اعتقاد و فکر به رسميت شناخته مي‌شود.
پيشنهاد مي‌كنم آنها كه هم به فلسفه و هم به جامعه‌شناسي علاقه دارند از پوپر خان غافل نمانند.خواندن انديشه‌هاي اين آقا بخصوص خيلي به درد كساني مي‌خورد كه دغدغه جامعه مدني و دموكراسي دارند.براي شروع اصلا شايد بد نباشد كه كتاب خوب « جست و جوي همچنان باقي » را بخوانيد كه ترجمه‌اي است از سيامك عاقلي و در واقع زندگينامه خودنوشت پوپر است.كتاب را سال 1380 انتشارات گفتار منتشر كرده.
اين هم يك گفت‌و‌گوست با آقاي فيلسوف مورد بحث كه به نظرم خواندنش خوب است : سرچشمه‌هاي شناخت گوناگون‌اند. - اين البته همان حرف رضا مارمولك خودمان است كه مي‌گفت به عدد آدم‌ها راه هست براي رسيدن به خدا -

2. ببخشيد بي‌ربط است اما نمي‌توانم انزجارم را نسبت به اين حرف‌هاي اخير آقاي حسين معززي‌نيا درباره انيميشن « پرسپوليس » بيان نكنم.راستش اصلا از منتقدي كه اين قدر خوب نقد مي‌نويسد و اين قدر خوب بحث مي‌كند و اين‌قدر دقيق است و همين حالا هم در برنامه « دو قدم مانده به صبح » نشسته در مرغزار گفت‌و‌گو با فريدون جيراني انتظار چنين اظهارنظر ايدئولوژيك و غيرواقعي و فريبكارانه و ملاحظه‌كارانه‌اي را نداشتم.فكر مي‌كنم گاهي آدم مي‌تواند خيلي راحت حرف نزند. به همين سادگي. مجبورمان كه نكرده‌اند كه درباره همه چيز حرف بزنيم ؟

3.اين هم يك پرسش فروغانه : « آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز / از آشنا شدن با چهره فناشده خويش / وحشت نداشته باشد ؟ »



February 14, 2008

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست

شعری از فاضل نظری

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند
پوشانده‌اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
ای گل‌‌، گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌ايست كه قرباني‌ات كنند

پي‌نوشت : براي خواندن اين شعر خوب از محسن فرجي تشكر مي‌كنم كه واقعا سليقه‌اش در انتخاب شعر حرف ندارد.

permalink 10:36 AM


February 11, 2008

شهامت خود بودن يا « سم »مادام بوواري

كامپيوتر را خاموش كرده بودم.اصلا قرار نبود دوباره برگردم به اتاق كار. چند شبي هست كه همراه با تني چند از دوستان مي‌رويم پارك و هر شب دو ساعتي ورزش مي‌كنيم.خيلي خوب است و شب‌ها هم پارك خلوت و زيباست اما خب حاصلش شده اين كه الان تمام بدنم درد مي‌كند و دست راستم هم يك مچ‌بند لازم دارد ! تازه‌كارم هنوز...اما اينها را گفتم كه بگويم واقعا لازم بود بخوابم.فقط همين‌طوري و طبق عادت ديرينه كه با خودم كتاب مي‌برم توي رختخواب، كتاب «عيش مدام » يوسا را كه اين اواخر نشر نيلوفر با ترجمه درخشان عبدالله كوثري منتشر كرده دست گرفتم.مي‌خواستم ورقي بزنم تا بعد در فرصت بهتري بخوانمش اما به قول انگليسي‌ها « نان استاپ » تا آخر فصل يكش را خواندم.خيلي وقت بود تا اين حد « لذت متن » را حس نكرده بودم.اين كتاب فوق‌العاده است و خواندنش را به همه اهل كتاب توصيه مي‌كنم .براي اين حرفم هم كلي دليل دارم كه چند تاش را - تا جايي كه مچ‌درد اجازه بدهد - مي‌گويم:

1.همه ما در زندگي از آدم‌ها و اتفاق‌هايي تاثير مي‌گيريم اما گاه شخصيت‌هاي داستاني چنان تاثير عميق و ژرفي بر ما مي‌گذارند كه شخصيت‌هاي واقعي هرگز توانايي آن را ندارند.براي من « اما بوواري » بدون شك يكي از آنهاست و يوسا در اين كتاب به بهترين شكل ممكن از خانم بوواري زيبا و جوان مي‌نويسد و از خلق درخشان فلوبر كه آميخته‌اي است از عصيان ، خشونت ، ملودرام و البته سكس.

2. دختربچه كوچكي بودم كه « اما بوواري » را شناختم اما همان موقع هم مهم‌ترين جنبه عشقم به اين زن « فرديت » قابل ستايش و عصياني او بود.عصيان « اما »‌حسن‌اش در اين است كه اصلا ويژگي قهرماني ندارد و حتي به قول يوسا خودبينانه است.اين زن قوانين محيط پيرامون خود را زير پا مي‌گذارد و عصيانش عصياني به نام كل انسانيت يا به نام فلان اصل اخلاقي يا ايدئولوژيك نيست.« اما » از آن رو كه احساس مي‌كند جامعه ، تخيل ، جسم ، روياها و تمناهاي او را به زنجير كشيده رنج مي‌برد، روابط نامشروع برقرار مي‌كند ، دروغ مي‌گويد و در پايان خود را مي‌كشد اما يوسا معتقد است اين شكست ، شكست او نيست بلكه اثبات اين نكته است كه اين زن درگير نبردي نابرابر بوده است.اين زن كه از همان دوره بچگي من را « مسموم » خودش و عصيانش كرد نمونه كامل انساني است كه فرياد مي‌زند : « من از سهم خودم خرسند نيستم.آن پاداش اخروي پادرهوا هم به دردم نمي‌خورد.مي‌خواهم زندگي‌ام همين‌جا و هم‌اكنون به تمامي تحقق پذيرد.»

3. «اما » از اين منظر نمونه و مدافع آن جنبه از انسانيت ماست كه كمابيش همه اديان، فلسفه‌ها و ايئولوژي‌ها بي‌رحمانه انكارش كرده‌اند و از آن چيزي ساخته‌اند كه مايه شرم بني‌آدم شده و جالب اينكه يوسا اشاره مي‌كند به اينكه در اين مورد خاص چپ و راست با هم توافق دارند و در تحميل آن مي‌كوشند.« اما » يك زن واقعي است با همه برجستگي‌ها و زيبايي‌هاي بدنش كه به قول لامارتين « تصويركردنش خيلي سخت تر از تصوير كردن فرشتگان است...به هر حال آن بال‌ها بعضي برجستگي‌ها را مي‌پوشانند !»

4.نكته جالب و براي من مهم ديگر در « مادام بوواري » اين است كه سكس جايگاه كانوني‌اي در اين رمان دارد همان طور كه در زندگي.« اما » اين زن جوان ، زيبا و بافرهنگ از طرفي ناكامي جنسي را تجربه كرده و از طرفي هنگامي كه وارد زندگي خصوصي « شارل » مي‌شود به قول يوسا اين مرد را چنان شادمان مي‌كند كه ناگزيرهر نوع بلندپروازي را در وجود او مي‌كشد.حالا كه اين زن را دارد، چرا دنبال چيز بيشتري باشد؟
يوسا مي‌نويسد : « من به راستي نمي‌توانم از ستايش ظرفيت اين زن براي لذت جنسي خودداري كنم .» و من حرفش را مي‌پسندم وقتي كه به ياد اروتيسم پرشور و شر اين كتاب مي‌افتم.به ياد صحنه‌اي كه « اما » براي اولين بار خود را تسليم « لئون » مي‌كند يا زماني كه يوسا هم به خاطرش دارد، وقتي كه رنگباخته و مصمم خود را به آغوش لئون دوپويي مي‌اندازد.مادرشوهر « اما » معتقد است كه زن‌ها نبايد رمان بخوانند چون ممكن است هوايي شوند و به فكر گريز بيفتند ! اما « اما » خانم اگرچه در جواني و به مرگي هولناك مي‌ميرد گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نيست و براي همين هم دل آن را دارد كه خود را چنانچه هست باور كند و در نتيجه به تجربياتي عميق دست بيابد كه كدبانوهاي پرهيزكار بورژواي اطرافش با آن هستي محدودشان كه به قول يوسا به هستي مرغ‌ها و سگ‌ها شبيه است حتي از تصور آن ناتوانند.

5.عبارت پاياني فصل اول كتاب اما آنقدر زيباست كه عينا مي‌آورمش.يوسا كه حالا درباره زني كه دوستش دارد به شيريني « غيرتي » شده مي‌نويسد : « در دنياي اسپانيايي‌زبان، اين زن - اما - پس از سال‌ها فراموش‌شدگي بار ديگر با ترجمه‌اي ستودني براي بيشماري از مردم چشم و دست و دل‌يافتني شده است.من لابد بايد غيرتي بشوم اما نمي‌شوم.مثل بعضي از پيرمردهاي منحرف كه جفتي جوان دارند، از اين توجه و علاقه پايدار، از اين شور و هيجان عمومي و اين اشتياق پرخروش كه گرداگرد زن محبوبم را گرفته لذت مي‌برم...و مي‌دانم در قلمروي كه من ايستاده‌ام اين زن نمي‌تواند بيش از آنچه به من داده است به ديگري هديه كند.»

پي‌نوشت : يعني واقعا لازم است كه تذكر بدهم آب در هاون كوبيدن كار آدم‌هاي عاقل نيست ؟ كامنت‌هاي مستهجن در اين وبلاگ منتشر نمي‌شوند.بيخود وقت خودتان را تلف نكنيد.



ستم بر زنان ، ستم بر كلمه

اين متن سخنراني دكتر حسين قاضيان است كه در مراسم روز شنبه گذشته جبهه مشاركت براي مجله زنان به قول ادبياتي‌ها ايراد شد. از بسياري جهات اين سخنراني به نظرم بي‌نظير و فوق‌العاده آمد و گذاشتمش تا خوانندگان اين وبلاگ هم بخوانند.
********
سخني است منتسب به كنفوسيوس كه مي‌گويد "ستم با ستم بر كلمات آغاز مي‌شود." انتساب اين سخن به كنفوسيوس درست باشد يا خير، و اطلاق و عموم اين سخن هم پذيرفته باشد يا خير، حقيقت ظريف و باريك, و در عين حال عميقي را در خود دارد. در واقع بسياري از نابسامانی‌هایی که در برخی جامعه‌ها با آن روبرو هستيم از جمله همین اتهام اخلال در امنيت رواني جامعه که به مجلة زنان وارد شده، آغازگاهش همان ستم بر كلمات است.
كلمات براي خود روحي دارند و جسدي ؛ جسدشان حرف‌‌هايي است كه يك كلمه را مي‌سازند اما روحشان از معنایی مایه می‌گیرد كه به آن‌ها نسبت داده می‌شود. جان كلمات، معناي آنهاست. اگر كلمه‌ از معنا تهي شود، يا در معناي ديگري به كار رود، هويت خود را از دست می‌دهد، چیستی‌اش از کف می‌رود و گویی جانش فنا می‌شود. به این ترتیب است که کلمه اعدام می‌شود. اعدام بزرگترین ستمی است که بر جانداری چون کلمه می‌تواند روا ‌شود. و این کاری است که معمولاً در سیاست و به دست سیاستمداران صورت می‌‌گیرد.

اما دگرگون کردن معنای كلمه شايد هميشه هم ناپسند نباشد و اتفاقاً گاهی به کلمه‌ای عادی درخششی خیره کننده بدهد یا حتی کلمه‌ای در حال احتظار را زنده کند. این همان کاری است که شاعران، بهتر از هر کس، با کلمه وبا کلمه‌ها می‌کنند. شاعران کلمات را می‌تراشند و صیقل می‌دهند، داخل آن را از معنای ملموس و مأنوسش خالی می‌کنند، و با خالي كردن معناي مألوف و خو شدة كلمه، دست ما را می گیرند و به جهان ديگري مي‌برند، و امكان تجربه‌هاي معنايي جديدی به ما مي‌دهند. ما جهان را براساس زبان تجربه مي‌كنيم و با زبان مألوف و متداول تنها می‌توانیم جهان مأنوس و متعارفی را که به آن خو کرده‌ایم، تجربه کنیم. زبان دگرگونه‌، که بر دوش کلمه‌ها و ترکیب‌های دگرگونه پیش می‌رود، به ما امکان می‌دهد با جهان دگرگونه‌اي روبرو شویم. شاعران از كلمات آشنايي‌زدايي مي‌كنند و عادت‌هاي مالوف و مانوس ما را از كلمات مي‌زدايند تا به ما امكان تجربة جهان‌های جديدی بدهند که تنها در زبانی جدید میسر می‌شود. شاعران ما را با این ترفند‌های زبانی غافلگير می‌کنند و در بهت و حیرت حاصل از مواجهة با این زبان جدید، ما را ناغافل در تجربة جهانی جدید سهیم می‌کنند. تنها به مدد همین زبان است که می‌توان به جهانی گذر کرد که در «تنبلي لطيف مرتع»ش برّه‌ای «علف تنهايي» کسی را می‌چرد.
جهان سورئالی که از خلال این ترفند‌های زبانی ساخته می‌شود، ناگزیر سرشار از ابهام و ایهام است. این جهان همان طور که از قواعد زبانی متداول پیروی نمی‌کند، از قواعد جهان رئال هم تبعیت نمی‌کند. ساختار دگرگون زبان، ساختار این جهان را هم دگرگون می‌کند و آن را برای ما مبهم می‌سازد. این جهان لازم دارد تا در ابهام خودش باقی بماند. ابهام‌زدایی از زبانِ این جهان با مرگ آن همزاد است. شفافیت، قاتل این زبان و جهان برساخته بر پایة این زبان است.

ادامه "ستم بر زنان ، ستم بر كلمه"
permalink 09:40 PM


February 10, 2008

نصيحت حافظانه

كس به اميد وفا ، ترك دل و دين مكناد
كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس