« November 2007
Main
January 2008 »
بينظيربوتو كشته شد !
الان به طور اتفاقي يك شبكه خبري بيگانه را گرفتم و اين را شنيدم : « خانم بينظير بوتو در انفجارهاي پاكستان ابتدا به شدت مجروح شده بود و حال ايشان وخيم گزارش ميشد اما در خبري كه اكنون به دست ما رسيده مطلع شديم كه ايشان بر اثر شدت جراحات درگذشته است !» با عقايد يك احسان تماس گرفتم تا تسليت بگويم چون از دوستداران خانم بوتو است؛ اما خبر نداشت. اما بعد در جست و جوهاي اينترنتي ديدم كه بله مقامات پاكستاني مرگ خانم بوتو را تسليت هم گفتهاند.خانم بوتو را من خيلي تحسين ميكردم.او كه از يكي از مشهورترين خانوادههاي سياسي جهان برآمده و نمونه يك زن تحصيلكرده و باهوش در جهان اسلام بود به نظرم از آخرين اميدهاي جامعه دموكراتيك در پاكستان به حساب ميآمد. بينظير خانم از يك نظر ديگر هم اهميت تاريخي - بخصوص براي زنان - دارد و آن اين كه او نخستين زن نخست وزير در جهان اسلام بود. البته ميدانم كه نقدهايي هم به او وارد است از جمله درباره به رسميت شناختن طالبان اما اين زن و تلاش صلحطلبانهاش براي صلح و دموكراسي و مقاومتش در طول سالهاي گذشته هميشه براي من قابل تحسين بوده.
اين هم لينكهاي مرتبط :
ايرنا : فوري : مرگ در راولپندي
ايرنا : تسليت مقامات پاكستاني
تابناك :يك گزارش تصويري
permalink
05:15 PM
دختر زشت
با دو برگ تلخ بادام در چشمانت
در عمق آينه گم شدهاي
فرداي روز مهماني
سلامها و خداحافظيها
و بوسههاي مفرد بيمعني بر كف خيابان ريختهاند
كسي تو را نديده است
هيج مردي در مهماني شب برفي نام كوچكت را ندانسته
از گلها و رقص مهماني ، سهم تو تنها فنجاني چاي بود
كه سرد شد.
با شعرهاي پراكنده در تنت به خانه آمدهاي
با پارههاي اين غروب سربي
و در سايهروشن اين پردههاي ژوليده
تنهاييات را عق ميزني.
كسي با تو عكس يادگاري نگرفته
آخر هنوز براي دماغ بزرگ و دهان بيحالتت فكري نكردهاي !
پينوشت : دوستم ميپرسيد چرا اين شعر را گفتهام ؟ ميگفت منفعلانه است خيلي.اما من ميدانم كه هم اين انفعال و هم اين واقعيت تلخ وجود دارد و ...نميدانم.همينطوري .شعر است ديگر.
امروز اول ديماه است
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را ميدانم و حرف لحظهها را ميفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاك ، خاك پذيرنده اشارتياست به آرامش !
فروغ فرخزاد
كافه ما در اعتمادملي
در اين روزهاي برف و باراني زيبا ، به خاطر چاپ شدن و آغاز به كار رسمي صفحهاي كه از مدتها پيش برايش زحمت كشيده و فكر كرده بودم حسابي انرژي تازه گرفتهام.خوب ميدانم كه كار سادهاي پيش رويم نيست اما خوب هم ميدانم كه مرض كارهاي سخت را دارم.به هر حال من و دوست خوبم مريم شباني با حمايت و همراهي مديران روزنامه تصميم داريم فضايي تازه در صفحات روزنامه به وجود بياوريم و كسي كه در اين ميان بهترين بستر - يا به قول خودش فرم - را براي ارائه محتواي ما فراهم كرد دوست و همكار خوبمان هادي حيدري ، مدير هنري روزنامه است كه الحق براي شنيدن حرفهاي ما وقت گذاشت و واقعا هم فرم گيرا و متفاوتي را براي كارمان طراحي كرد.هنوز مطمئن نيستم و طبعا نميتوانم باشم كه كار چطوري پيش خواهد رفت اما براي هر اتفاقي كه بيفتد ممنونم از همراهيهاي صادقانه مهران قاسمي ، سارا معصومي ، رويا كريمي مجد و البته وسعت نظر علي دهقان ...حالا اولين صفحه « كافه روزنامه » بالاخره روز پنجشنبه منتشر شده و من احساس ميكنم مسئوليت سنگين جبران اعتماد مديران يك رسانه را بر دوش دارم.با وجود اينها اما در يكي دو ماه گذشته تجربيات درخشاني درباره روابط انساني و حتي دوستي به دست آوردهام كه مطمئنم ديگر هرگز فراموششان نخواهم كرد.معني خيلي از رفتارها و كلمات و خندهها و نگاهها و چهرهها و حرفها حالا برايم تغيير اساسي كرده و شناخت كاملتري از آدمها به دست آوردهام ، شايد چيزي شبيه به همان ديالوگ معروف فيلم خانهاي روي آب فرمانآرا كه ميگفت : « تو اين مملكت بخل و حسادت شغل دوم همه است.» و شايد من بعدها بخواهم در جايي بگويم : « در بعضي جاهاي اين مملكت البته شغل اول ! »
گزارش اصلي : كافه ترانزيت با محمد علي اينانلو
يادداشت مريم شباني
يادداشت ناصر كرمي
يادي از دوست در بندمان
يادداشت بهروز غريبپور
خنده و فراموشي : از ايلنا چه خبر ؟
مطلب خوب آقاي دماسنج زمين : امير عليزاده
04:34 PM
رئيسجمهور را حلال كنيم ؟
آقاي رئيسجمهور ما در هر كاري كه كمفروشي كند انصافا در « حرف زدن » كمفروشي نكرده تا به حال. ديشب صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران گفتوگوي مفصل برادر احمدينژاد با آقاي حيدري را – در آستانه سفر به مكه و حاجي شدن قريبالوقوع رئيسجمهور - پخش كرد كه البته خود اين اقدام كه براي چندمين بار در طول دو سال گذشته دارد اتفاق ميافتد خيلي جالب است و جالبتر هم ميشود وقتي يادمان بيايد كه در دوران اصلاحات ، تلويزيون چه رفتار غيرحرفهاي را در قبال پخش سخنان و فعاليتهاي خاتمي پيش گرفته بود و شخص اول دستگاه اجرايي كشور تقريبا در «رسانه ملي» بايكوت خبري بود. حالا از نقل گذشتهها كه بگذريم ، مثل هميشه در حرفهاي رئيسجمهور اصولگرا نكات خيلي بامزه و در عين حال بامعنايي نهفته بود.
برادر احمدينژاد خيلي ساده و بيرودربايستي در برابر « بينندگان جان » نشست و اعتراف كرد كه بر خلاف انتقادات فيفا و قوانين بينالمللي فوتبال ، دولت ايران رسما و آشكارا در ساختار فوتبال كشور دخالت ميكند و دخالت كه هيچ « امر و نهي » هم ميكند و « تعيينكننده ماندن و رفتنها » هم هست.رئيسجمهور ضمن اعتراف به اشتباهات آقاي عليآبادي گفت - نقل به مضمون - :« من به آقاي عليآبادي گفتم براي حل مشكلات فوتبال وارد كار شود....من به آقاي عليآبادي گفتم براي حل مشكلات فوتبال كنار بكشد... و منهاي ديگر » آقاي حيدري هم با وجود آنكه به نظرم اصلا پديدهاي است در رسانه ملي ما اما يك كلمه نگفت بابا آقاي رئيسجمهور اتفاقا مشكل همينجاست، شما نبايد به عنوان رئيس دولت در ساحتار مديريتي فوتبال وارد ميشديد وبه آقاي عليآبادي « كنسه » ميداديد !
نكته ديگري كه در حرفهاي رئيسجمهور براي من جالب بود ، ديدگاههاي او درباره مسئله مسكن بود.حيدري ميپرسد آقا چرا مردم ما تا اين حد به دنبال مالكيت هستند و تمايل ندارند در خانههاي اجاري زندگي كنند و رئيسجمهور ميگويد اين يك ويژگي فرهنگي در جامعه ماست و نشانه قداست نهاد خانواده و علاقهمندي مردم ما به خانواده است !!!! و فكر نميكنم كسي ارتباط اين دو ماجرا را با هم فهميده باشد.مردم ما اگر به دنبال مالكيت هستند دليل عمدهاش اتفاقا خيلي هم روشن است و آن هم اينكه احساس امنيت نميكنند، در خلا زندگي ميكنند، دولتشان عشايري است و هر لحظه ممكن است تصميم تازهاي برايشان بگيرد و خواب تازهاي ببيند و همه برنامههاشان را بريزد به هم ... مردم ما اگر در خانههاي استيجاري احساس امنيت نميكنند چون روند تصاعدي افزايش اجاره خانه از يك طرف و قيمت سرسامآور زنده ماندن در اين مملكت از طرف ديگر، اصلا احساس آدم بودنشان را از ميان برده حالا احساس امنيت انشاءالله باشد براي همان برنامه توسعه هزاره !
رئيسجمهور از همهمان حلاليت خواست.بالاخره رسم است ديگر.مكه كه ميروي بايد كدورتها را حل كني و اگر جايي كسي را آزردهاي حلاليت بگيري از او.آنها هم كه به مكه رفتن اعتقاد دارند به اين هم اعتقاد دارند كه اگر حلال نشده باشي حتي از طرف يك نفر عبادتت قبول نيست.حالا اميدوارم آقاي احمدينژاد را هم همه حلال كنند اما نميدانم كارگران و دانشجوياني كه الان در زندان هستند آيا تلويزيون داشتهاند و توانستهاند درخواست حلاليت رئيسجمهور را ببينند و بشنوند و حلالش كنند يا نه ؟
درباره فراموششدهها...
چندي پيش سري زدم به چند تا روستاي اطراف تهران به هواي اينكه سر از كار دهياران اين روستاها دربياورم.اوضاع بدتر از آن بود كه فكرش را ميكردم.دهياريها كه نهادهايي صد در صد مردمي و مثلا از روزنههاي اميد شكلگيري مشاركت مردم و حركت به سمت جامعه مدني هستند، حالا بايد رفت و ديد كه شده اند بازيچه قدرتهاي سياسي و جابهجايي دولتمردان و خلاصه كشورگشاييهاي دولتي.وزارت كشور نهم تا جايي پيش رفته كه حتي اگر دهياري انتخاب شود كه باب ميلش نباشد در صدور حكم او حداكثر سنگاندازي ممكن را ميكند و خلاصه دهياريها هم مثل شوراها و البته بدتر از آنها در حال نابودي و تلختر از آن فراموشي هستند.به اين ميگويند « دويدن در دايره » ميگويند« حركت بر مدار صفردرجه » ميگويند « اين مملكت هيچ وقت به هيچ جا نميرسد ». گزارش اين گشت و گذار در روستاها و گپ و گفت با دهياران ، امروز در روزنامه اعتماد چاپ شد.اگر حال داشتيد بخوانيدش.
به هر حال بيش از 35 درصد جمعيت ما روستايي است اما اين آدمها در هيچ كجاي برنامهريزيها و تصميمات و سياستها و بخور بخورهاي اين مملكت نيستند.روستاها با آدمها و مشكلاتشان فراموش شدهاند؛ نه تنها در برنامهريزيهاي دولتي بلكه حتي در مطبوعات و ميان روزنامهنگاران پايتختنشين !
تا يادم نرفته بگويم...
تا يادم نرفته بگويم
همسايهمان كارمندي ساده و خوشبخت بود
كه جمعهها از كسالت روز تعطيل پناهمان ميداد.
آن روزها هنوز كتابهايي را كه خوانده بود به ياد داشت
و هنوز شكل دانههاي انار پاييز را ميفهميد.
تا يادم نرفته بگويم
همسايهمان شاعر بود
همسايهمان چتر نداشت
ميگفت : « تنها آدم آهنيها زير باران زنگ ميزنند.»
امروز جمعه است
همسايهمان با خريد روزانهاش به خانه ميآيد
من را كه در ايوان نشستهام
و خورشيد را كه در فنجان شير غروب كرده نميبيند
شعرهايش پر از آرزوهاي قديمي و نخنما است
و مهماني عصر جمعه را هم مثل زيبايي از دست رفته زنش
فراموش كرده است.
ماه زيبايياش را در فنجان چاي ميريزد
همسايهمان چترش را باز ميكند و به باران كوچه ميزند
تا يادم نرفته بگويم
همسايهمان از نسل سربازهاي برگشته از جنگ است.
پينوشت : بعد از يك شعر تازه آدم چه حال خوشي دارد : )
خوان هشتم مهرگان
بعد از مهرگان كه هشتمين دوره آن هم با سختي و دردسر اما بالاخره به سلامتي برگزار شد آنقدر درگير كار بودم كه نتوانستم درباره آن شب خوب چيزي بنويسم.مهرگان امسال خيلي خوب بود.بيانيه هيئت داوران خيلي خوب بود و حرفهاي علياشرف درويشيان دل همه را به درد آورد.حالش خوب نبود، معلوم بود از ضعف جسماني رنج ميبرد و بخصوص خيلي لاغر شده بود.ميخواستيم فيلم كوتاهي از يك گفتوگوي او را پخش كنيم كه اجازه ندادند! خب چارهاي هم نداشتيم.همان سالن فسقلي فرهنگسراي ارسباران هم با هزار زور و زحمت به مهرگان داده شده بود.با وجود اين حضور چهرههاي برجسته ادبيات و جمع بزرگي از آدمهاي شناختهشده و فعال در اين حوزه خستگيها و نااميديها را از يادمان برد.سيمين بهبهاني ، نه چندان سلامت اما سرحالتر از هميشه حرف زد.دولتآبادي در حال و هواي خودش بود.بيرون از سالن ، در هواي پاييز گفت : « كلمات هم شدهاند مثل اتومبيلها ؛ ميآيند و ميروند ! » دلم گرفت. دلم براي روشنفكران و فرهنگيها و نويسندگان و شاعران اين كشور ميسوزد.سن مرگشان خيلي پايين است.همه يا با اميدهاشان مردهاند و يا بياميدهاشان زنده... القصه ؛ اينها خوبيهاي مهرگان هشتم بود و براي من كه از زمان تولد مهرگان تا به حال با ياسها و اميدهاي اين جايزه همراه بودهام ، امسال يكي از سالهاي خوب بود.اما داوري امسال مهرگان را خيلي نميپسندم راستش.در ميان داوران ادبيات ، به طور خاص فتحالله بينياز را خيلي دوست دارم اما راستش اهداي يك جايزه به دو كتاب را نوعي محافظهكاري در داوري ميدانم. داور و يا هيئت داوران بايد شهامت تصميمگيري داشته باشند و در ميان آثار موجود بهترين داوري ممكن را بكنند.از طرفي درست است كه اين روزها كتابهاي خوب خيلي كم چاپ ميشوند اما من اصلا از « مد» اين روزها كه : « بله ؛ كتاب كم بود و به همين دليل امكان داوري نداشتيم.» دل خوشي ندارم.وظيفه داوران يك جايزه اين است كه بين همان آثار موجود و ممكن داوري كنند و نه اينكه احيانا آثار را با نمونههاي برتر جهاني بسنجند و انتخاب كنند. خب معلوم است اگر بخواهيم تا اين حد آرمانگرا و كمالطلب باشيم ؛ اصلا بايد بساط جوايز ادبي را جمع كنيم.بنابراين اصلا نميفهمم يعني چه كه داوران ما بيايند و رمان درجه يك « آبكنار » را بگذارند كنار « باغ تلو » كه از زبان و نثري ابتر و شخصيتپردازيهايي خام رنج ميبرد و اصلا حتي در حد متوسط هم نيست.يا مثلا جايزه مجموعه داستان را بدهند به دو مجموعه داستان كه يكي از آنها آشكارا دو سر و گردن از ديگري برتر است.كار اميرحسين خورشيد فر با آنكه در مجموع – به نظر من - نميتواند درجه يك باشد اما به عنوان تجربه اول يك نويسنده فوقالعاده است.- بخصوص من عاشق داستان عشق آقاي جنود هستم – و حالا اين كار را ميگذارند كنار مجموعه داستان متوسطي كه تازه آقاي نويسندهاش هم خودش را خيلي چهره ميداند و به نشانه اعتراض نميآيد جايزهاش را بگيرد.در حالي كه اگر هم قرار بود كسي اعتراض كند – كه قرار نيست – سهم خورشيدفر بيشتر بود ! در هر حال بجز اين داوري محافظهكار، بخصوص در بخش محيط زيست هم مراسم مهرگان امسال خيلي خوب بود و ابراز ارادت به هوشنگ ضيايي و بقيه همتايان محيط زيستياش به نظرم كار بسيار پسنديدهاي بود.بچههاي فرهنگي روزنامه اعتماد هم كه سنگ تمام گذاشتند و مثل هميشه براي كار حرفهاي حاضر به يراق بودند.اعتماد روز بعد از جشن تنها روزنامهاي بود كه عكس داشت و گزارش خبري.به هر حال وقتي در يك جامعه 70 ميليوني فقط دو سه تا جايزه مستقل بخش خصوصي داريم به نظرم مطبوعات بايد حمايت و توجه بيشتري به اين ماجرا داشته باشند؛ هرچند كه فكر نكنم هيچ وقت بتوانيم مثل فرانسه و انگلستان 6 تا 8 هزار جايزه فرهنگي ترتيب بدهيم...
كسب اجازه از آقاي نوروزي !
من البته منتقد ادبي نيستم و قرار هم نيست كه حالا چون زياد كتاب ميخوانم يا ادبيات خواندهام يا مثلا چهار تا مطلب در چند تا مطبوعه وزين و غيروزين منتشر كردهام احساس كنم كه ديگر همه چيز روبهراه است و بنده هم شدهام منتقد ادبي ، بله قصدم اصلا اين حرفها نيست اما اين اواخر مطلبي خواندم با عنوان شريف « نقد » از نويسندهاي كه « منتقد و مسئول بخش ادبيات روزنامه اعتماد » معرفي شده بود كه با وجود آنكه منتقد ادبي نيستم ، اما واقعا هيچ شباهتي ميان اين نوشته غرضورزانه با يك نقد ادبي پيدا نكردم.كاري ندارم به خامدستي آشكار نويسنده در پرورش معنايي كه احتمالا مورد نظرش بوده ، كاري هم ندارم به نثر ضعيف و نامفهوم نويسنده . چيزي كه ميخواهم درباره نوشته ايشان با عنوان « لذت مازوخيستي متن » بگويم بيشتر مربوط به زاويه و ارتفاع نگاه آقاي نوروزي است نسبت به همه منتقداني كه درباره « اژدهاكشان » يوسف عليخاني نظر خود را گفتهاند.من خودم با وجود ارادت و دوستياي كه نسبت به همكار و همشهري خوبم يوسف عليخاني دارم اما بايد اعتراف كنم كه « اژدهاكشان » را دوست نداشتم؛ يعني نتوانستم با اين كتاب ، با فضاسازي نويسنده و با نثر و زبانش ارتباط برقرار كنم.درنتيجه راستش كتاب را نيمهكاره رها كردم. بنابراين تا حدودي مشكل ياسر نوروزي با « اژدهاكشان » را درك ميكنم اما نوع ادبيات و رفتار زباني او را در نوشتهاش نه تنها نميپسندم بلكه خيلي هم به آن نقد دارم.
1.نميتوان به اين سادگي نگاه همه آدمهايي كه درباه يك اثر نوشتهاند را ناديده گرفت و نقدهاي ديگران را در كمال خونسردي و خودبزرگبيني ، يكسره « سياهمشق » و « آش شله قلمكار » قلمداد كرد و به اين وسيله خود را منتقد معرفي كرد.
2.نميتوان براي واژهها بار معنايي افزوده قائل شد و آن وقت بر اساس آن قضاوت كرد و نگاههاي همه را مردود دانست.آقاي نوروزي مينويسد : « قصه اقليمي اگر چنين است كه "اژدهاكشان" دارد، دوباره و سه باره و چندباره بخوانيم قصه هاي غلامحسين ساعدي و محمود دولت آبادي و احمد محمود را و ايضا محمدرضا صفدري و منيرو رواني پور را.» و ظاهرا لازم است به ايشان يادآوري شود كه صرف « قصه اقليمي » هيچ گونه ارزش معنايي خاصي را با خود همراه ندارد بلكه تنها يك سبك است از نوشتن كه ممكن است نويسندههايي مثل محمود يا دولتآبادي بتوانند شاهكارهايي هم در آن خلق كنند؛ همانطور كه ممكن است يوسف عليخاني هم به اين سبك علاقهمند باشد و بخواهد در آن طبعآزمايي كند و بدون كسب اجازه از آقاي نوروزي به اين سبك بنويسد.بنابراين منتقداني كه اژدهاكشان را گونهاي از ادبيات اقليمي دانستند ، به هيچ وجه در صدد « ابراز احساسات » نسبت به دوست خود نبودند.
3.نميتوان به درهم و برهم نويسي و اغتشاش در معني معترض بود و آنوقت دقيقا همانطور نوشت : بدون انسجام و منطق دروني و حتي بدون رعايت انصاف و ادب و بعد هم اين آش شله قلمكار را روي كاغذ پاشيد و نوشت : نقد نقدهاي "اژدهاكشان ..." .
در ادامه ارادت به آقاي آلن
اين شما هستيد كه خيال ميكنيد من انساني ملحد و كافرم. از نظر خدا من يك اپوزيسيون قانوني محسوب ميشوم.
وودي آلن
