« October 2007 Main December 2007 »

November 27, 2007

نجف، بيهقي، پاييز

نجف دريابندري از آن پديده‌هاي عجيب چندوجهي در فرهنگ و هنر ماست كه به نظرم هيچ آدم عاقل علاقه‌مند به اين ماجراها نبايد هيچ اثري از او را از دست بدهد.نثر دريابندري به نظر من نمونه فرد اعلاي نثر پاكيزه فارسي است.شما حتي يك كلمه را نمي توانيد در اين نثر جابه‌جا كنيد البته اين تنها در نثر نيست، اصلا زبان فارسي اين آدم شيرين و پر از رنگ و طراوت و تازگي است كمااينكه در حرف زدن هم همينطور است.حالا همه اينها را گفتم كه درباره يك كتاب بي‌نظير برايتان بگويم.يكي از بهترين گفت‌‌وگوهايي كه من در عمرم خوانده‌ام گفت‌وگوي ناصرحريري است با نجف دريابندري كه نشر كارنامه سال 1376 آن را منتشر كرد.آن موقع من تازه يك سال بود كه وارد دانشكده ادبيات شده بودم و يك سال هم بود كه در روزنامه سلام بودم و دقيقا سالي بود كه كتابفروشي را شروع كردم.با آن ذهنيت دانشجوي سال اولي كه كتاب مي‌فروشد و تازه تازه دارد به آدم هاي كله گنده اي كه در تحريريه سلام رفت و آمد مي‌كنند و نوع كارشان و نوشته هاشان علاقه‌مند مي‌شود-آن موقع هنوز اهل تحريريه نبودم - اين كتاب 219 صفحه اي را خواندم و خب خيلي چيزها ياد گرفتم.حالا دو روز پيش دوباره اين كتاب را دست گرفتم و اين بار دوروزه تمامش كردم.انصافا اين بار و با ذهنيتي كه 10سال بزرگ تر شده به كشفيات تازه‌اي در اين اثر فوق العاده رسيدم.مي دانم كه اين كتاب را آقاي زهرايي، مدير نشر كارنامه ، ديگر تجديد چاپ نكرد و مي دانم كه ناياب شده در بازار كتاب اما خب اگر دسترسي به آن داشتيد از بلعيدنش پرهيز نكنيد.استاد نجف در اين گفت و گوي مفصل از خيلي چيزها حرف زده از فن يا هنر ترجمه،از مرتضي كيوان ، از اينكه خودش چطور در 18 سالگي با دانش اندكي از زبان انگليسي بدون آنكه بداند چقدر ترجمه يك كار از « فالكنر » كار خطرناكي مي‌تواند باشد ، ترجمه را با فالكنر آغاز مي كند، از ذبيح‌الله منصوري ، از هدايت، از نيما و از خيلي چيزهاي ديگر.دريابندري « بوف كور » هدايت را دوست ندارد و آن را زيادي منحط مي‌داند. مي‌گويد منحط يك خط يا مكتب ادبي است كه بوف كور در آن نوشته شده اما نويسنده در پيروي از خط منحط شورش را درآورده. هدايت مي‌خواسته يك رمان گوتيك منحط بنويسد اما موفق نشده. سمبول‌هايش از درون داستان نجوشيده‌اند و از بيرون به آن الصاق شده‌اند.دريابندري اين اثر را زيادي سانتي‌مانتال و بيگانه با فرهنگ ما مي‌داند و حتي مي‌گويد فارسي هدايت گاهي لنگ مي‌زده، گاهي فعلش ناقص است، گاهي اركان جمله سر جاي خودشان نيستند و گاهي ساختمان جمله شكل فرنگي دارد.... و البته براي حرف‌هايش دلايل مفصل هم مي‌آورد.به هر حال من در مجموع حرف‌هاي دريابندري را قبول دارم و شايد بعدا قسمت‌هاي بيشتري از آن را اينجا نقل كردم.در ضمن منتظر اين كتاب هم كه مي‌مانيم.

كار جالبي هم اين روزها در وبلاگ همخواني‌ها انجام مي‌شود كه توصيه مي‌كنم اگر شما هم از دوستداران اثر جاودان ابوالفضل خان بيهقي هستيد و از خواندن تاريخ بيهقي حظ مي‌بريد به اين دوستان بپيونديد كه كارشان درست است.

پاييز خوبي است.چند شب پيش كه باران مي‌آمد با مهدي چترهامان را برداشتيم و زديم به غروب باران‌خورده كوچه‌ها.خيلي خوب بود. قدم زديم و گپ. .هواي تازه خورديم. سبزيجات پاييزي خريديم و برگشتيم خانه تا فيلم ببينيم.كاش باز هم باران ببارد.اين هم حافظانه اين روزها : « بهر يك جرعه كه آزار كس‌اش در پي نيست / زحمتي مي‌كشم از مردم نادان كه مپرس»



November 25, 2007

بیانیه روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

در آستانة روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان، 25 نوامبر، متاسف از ابراز اين ‏واقعيت ناخوشايند و رقت‌بار هستيم كه زنان بسياري در سراسر جهان و از جمله در ايران، ‏با عريان‌ترين شكل ضرب و شتم، ارعاب، تحقير، تحميل و اجبار روبرو هستند كه بر همه ‏اين رفتارها عنوان كلي خشونت با زنان نهاده‌اند. ‏
پس از 14 قرن كه از نزول كلام خداوند متعال گذشته، هنوز نداي آيات متعدد قرآن مجيد ‏كه توصيه به «برخورد عاطفي، مهربانانه و رعايت حال و شأن زنان» دارند، شنيدني و ‏البته تامل‌برانگيز است و همين امر نشان از تداوم اعمال خشونت‌ها عليه زنان از آن دورة ‏تا كنون در همة جوامع بشري و از جمله جوامع اسلامي دارد. خشونت‌ورزي و بي‌مهري ‏به زنان که دامنة وسيعي از كتك خوردن تا به زبان آوردن كلمات نامناسب و بي‌توجهي به ‏نيازهاي پايه‌اي آنان را در بر می گيرد، در بسياري از مناطق جهان چنان به قاعدة رفتارها ‏تبديل شده كه آيندة روشن و مطمئن را از زنان دريغ كرده‌است. خشونت با زنان به راستي ‏زشت‌ترين نماد تبعيض و نابرابري است و شگفتا كه در هر گوشه از اين جهان پهناور، ‏در همة فرهنگ‌ها و در ميان همة قوميت‌ها بدون در نظر گرفتن سطح درآمد، طبقه و نژاد ‏و مذهب اتفاق مي‌افتد به‌گونه‌اي كه نمي‌توان جامعه‌اي را يافت كه مصداقي از خشونت با ‏زنان در آن وجود نداشته باشد. ‏

ادامه "بیانیه روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان"
permalink 03:51 PM


November 18, 2007

...

من ترجیح می دهم به جای اینکه در قلب و ذهن و دل مردم زندگی کنم ، در همان آپارتمان خودم زندگی کنم.

وودی آلن

پي نوشت : بايد از يك دوست ناشناس خيلي خيلي عذرخواهي كنم چون با بي دقتي كامنتي را كه ايشان نخواسته بودند من پابليش كنم منتشر كرده ام.معذرت مي خواهم و همين جا توضيح مي دهم از آنجا كه اساسا با اين سيستم انتخاب كامنت ها به شدت مخالفم و تنها به دلايلي ناچار به اجراي آن در وبلاگم هستم، واقعا فقط چند سطر اول كامنت ها را مي خوانم و اگر خيلي ناجور و يا مستهجن نباشند همه را - حتي بد و بيراه به خودم را - منتشر مي كنم.درباره اين دوست ناشناس هم من كامنت ايشان را تا آخر نخوانده بودم كه متوجه تقاضاي ايشان درباره چاپ نشدنش بشوم و آن را منتشر كردم.بعد هم كه متوجه شدم، احساس كردم حالا ديگر دير شده و شايد حذف آن بدتر از انتشار اشتباهي اش باشد.به هر حال اين كامنت را برداشتم و از دوست ناشناس هم عذر مي خواهم.



November 16, 2007

گفت‌وگو با رضا رشيدپور درباره توقيف برنامه مثلث

صداوسيماي جمهوري اسلا‌مي ايران با وجود يدك‌كشيدن عنوان پرطمطراق <رسانه ملي>، آشكارادر طول سال های گذشته اردوگاه سياسي و فرهنگي طيفي خاص از جامعه بوده كه وابستگي و نزديكي بيشتري با دولت داشته‌اند.در اين ميان اما گاه روزنه‌هاي تنفسي هم براي بخش‌هاي منتقد جامعه در ساختار صد در صد دولتي تلويزيون به وجود آمده. از جمله در يكي دو سال گذشته و با آغاز مديريت ضرغامي در صدا و سيما براي بي‌بهره نماندن از <ژست روشنفكري و تساهل> هم كه شده گاه شاهد پخش برنامه‌هايي از شبكه‌هاي تلويزيوني بوده‌ايم كه بسيار فراتر از آستانه تحمل و حتي خطوط قرمز پررنگ صدا و سيما بوده‌اند.<رضا رشيدپور> با <شب شيشه‌اي>اش از جمله استثناء‌هاي اينچنيني در سال‌هاي اخير بوده‌اند كه تريبون انحصاري تلويزيون را هر چند براي ساعاتي در اختيار كساني قرار دادند كه مخاطب اين رسانه عادت كرده بود چهره آنها را هرجايي ببيند جز بر صفحه تلويزيون.با وجود اين و حتي با وجود استقبال چشمگير عمومي از پخش برنامه‌اي با ويژگي‌هاي برنامه رشيدپور در صدا و سيما كه مي‌كوشيد با صراحت و شفافيت بيشتر، مسائل و شخصيت‌هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي را به چالش بكشد ادامه اين روند تازه در صدا و سيما همان‌طور كه از قبل هم انتظارش مي‌رفت از سوي جناح سنتي حاكم بر رسانه به اصطلا‌ح ملي تحمل نشد و برنامه مشابهي كه رشيدپور براي فصل پاييز براي شبكه پنج سيما تهيه كرد بود به شكلي غيرمنتظره و بدون هيچگونه توضيحي از سوي مسوولا‌ن تلويزيون در همان شب اول پخش، توقيف شد.برخورد صدا و سيما با برنامه انتقادي <مثلث> كه تنها يك شب بر روي آنتن رفت، در حالي صورت گرفت كه مديران صدا و سيما و از جمله دفتر رئيس اين سازمان از پاسخگويي درباره چرايي اين اتفاق خودداري كردند و حاضر نشدند براي احترام به شعور مخاطب هم كه شده، صادقانه و شفاف به بيننده ميليوني رسانه خود توضيح دهند كه چرا برنامه‌اي كه تا پيش از آن هر شب تيزر تبليغاتي‌اش را پخش مي‌كردند و قرار بود دو ماه بر روي آنتن بماند ناگهان در شب اول پخش توقيف شد.رضا رشيدپور اما تمام تقصيرها را متوجه مديريت صدا و سيما نمي‌داند.او كه درست در روز نهايي شدن حكم توقيف برنامه‌اش با اعتماد ملي به گفت‌و گو نشست، رسانه تلويزيون را متاثر از فاكتورهاي اجتماعي و سياسي بيرون از سازمان مي‌داند و با وجود انتقاداتي كه به عملكرد سازمان صدا و سيما دارد از <ديگراني> سخن مي‌گويد كه تحمل تغيير در ساختار بسته صدا و سيما را ندارند و خواست اجتماعي مردم براي تغيير را هم جدي نمي‌گيرند. ‌ ادامه "گفت‌وگو با رضا رشيدپور درباره توقيف برنامه مثلث"


کتاب های این روزها ...

از میان کتاب‌هایی که در طول یک ماه گذشته خوانده‌ام « خاطره دلبرکان غمگین من » چیز دیگری است.« هزار ‏خورشید تابان » خالد حسینی را اصلا دوست نداشتم.به نظرم کار متوسطی بود و حتی عامیانه.ترجمه کتاب هم ‏اگرچه کار مترجم خوبی مثل مهدی غبرایی است اما انصافا ضعیف و ویرایش‌نشده است.اصلا کار پر از سکته و ‏غلط دستوری است و ماجرا هم بخصوص در فصل پایانی رمان بیش از حد « هندی » می‌شود.خالد حسینی در « ‏بادبادک‌باز » نشان داده بود که نویسنده‌ای است که برای خواننده‌اش حرف دارد و داستانی که تعریف می‌کرد گاهی ‏واقعا آدم را میخکوب می‌کرد اما در « هزار خورشید تابان » واقعا محتوای تازه و بدیعی در کار نیست.شاید ‏عده‌ای بگویند دیگر عصر سوژه‌های ناب گذشته و این پرداخت و نوع روایت است که یک اثر را متمایز ‏می‌کند.من هم با این گروه کاملا موافقم اما در رمان جدید خالد حسینی از پردازش و روایت تازه‌ای هم خبری ‏نیست.یک داستان پر طول و تفصیل خطی روایت می‌شود که محور آن بدبختی زنان در جوامع بسته‌ و جنگ‌زده ‏مثل افغانستان است و نه نثری در کار است و نه حتی ادبیاتی.خلاصه که من « هزار خورشید تابان » را دوست ‏نداشتم و بخصوص « هپی اند » آخرش حسابی حالم را گرفت.‏

درباره « خاطره دلبرکان غمگین من » هم که آنقدر این روزها حرف زده شد که ترجیح می‌دهم چیزی نگویم جز ‏اینکه اگرچه با کارهای اصیل مارکز خیلی فاصله داشت اما فوق‌العاده بود.خوب معلوم است که کتاب را « مارکز ‏پیر » نوشته.نثرش شاعرانه است و ماجرا عاشقانه و البته عمیقا دردناک.نوعی تنهایی عمیق انسانی در این داستان ‏هست که خیلی خوب از کار درآمده و جذابیتی دارد که باعث می‌شود در یک نشست و خیلی راحت و روان خوانده ‏شود و البته کاوه میرعباسی هم واقعا معلوم است که روی کارش وقت گذاشته.اما از اول هم چاپ شدن این کتاب در ‏این دوره اختناق باعث تعجب بود و البته خوشحالی و حتی ذوق‌زدگی.چون نشر نیلوفر از سال‌ها پیش در انتظار ‏گرفتن مجوز چاپ این رمان کوتاه بود.بعد هم که بی دادگاه و محکمه و بدون طی شدن مراحل قانونی جناب وزیر ‏دستور توقیف کتاب را دادند و تمام.کتاب را غیراخلاقی دانستند و چاپ آن نتیجه غفلت ! حالا یکی نیست بگوید ‏اصلا نسبت اخلاق با ادبیات ، آن هم رمان چیست ؟ رمان چکیده زندگی است یا به قولی « حماسه طبقه متوسط » ‏و حالا چطور می‌توان بین آن و اخلاق – آن هم با تعریف محدود حضرات ارشادی – ارتباط برقرار کرد، من که ‏نمی‌دانم و نمی‌فهمم! در این میان اما نباید نقش کثیف نویسندگان احمق بعضی سایت‌های سیاسی را که با ‏یک‌سونگری سیاسی درباره همه چیز از جمله ادبیات می‌نویسند ، در توقیف کتاب مارکز فراموش کنیم.این هم ‏گزارش کوتاهی است که در این‌باره در اعتماد ملی نوشتم.‏

حالا هم دارم یک کتاب خیلی خیلی خوب می‌خوانم که به همه دوستداران آل پاچینوی بزرگ خواندنش را توصیه ‏می‌کنم.« گفت و گو با آل پاچینو » کاری از لارنس گرابل؛ روزنامه‌نگاری که قبلا هم با مارلون براندو گفت و گو ‏کرده بود.گفت‌و‌گوی خیلی خوبی است.لارنس اول به عنوان روزنامه‌نگارسراغ آل می‌رود و آل تنها به این دلیل ‏گفت و گو با او را می‌پذیرد که گفت‌و‌گوی او با براندو را خوانده و پسندیده بوده است. بعدها اما میان این دو ‏دوستی خوبی شکل می‌گیرد.آل در این کتاب که مجموعه گفت‌و‌گوهایش با لارنس گرابل است از تئاتر برادوی، از ‏سینما، از تک‌تک فیلم‌ها و نقش‌های مهمش حرف می‌زند.از هنرمندان مورد علاقه‌اش می‌گوید و در حین گفت‌و‌گو ‏هم مدام دهانش می‌جنبد.یا بیسکوییت می‌خورد یا قره‌قاط ( همان قره‌قوروت خودمان است یعنی ؟ ) و خانه‌اش هم ‏ساده وکمی به‌هم‌ریخته است...شاید بعدا درباره‌اش باز هم نوشتم.فعلا این را هم بگویم که چاپ کتاب خیلی بد و ‏شلخته است.ناشرش کتاب پنجره است که قبلا گفت‌و‌گو با براندو را هم با همین بی‌سلیقگی و تا همین حد ‏غیرحرفه‌ای چاپ کرده بود.‏

permalink 04:26 PM


November 11, 2007

گفت و گوی آقای همسر با جبلی و طهماسب

ایرج طهماسب و حمید جبلی زوج دوست داشتنی ای هستند و من اکثر کارهایشان را دوست دارم.البته درباره این کار آخرشان ، رفیق بد که این روزها بر پرده سینماهاست نظر خیلی مثبتی ندارم.یعنی راستش این یکی بر خلاف بقیه کارهای این آقایان بامزه و دوست داشتنی چندان به دلم ننشست.اما طهماسب وجبلی خودشان از رفیق بد دفاع کرده اند و بجز آن در این گفت و گوی خیلی خوب با مهدی طاهباز درباره کارنامه کاری و نوع همکاری شان با هم حرف های جالبی زده اند.پیشنهاد می کنم این گفت و گو را بخوانید و بمانید در خماری تا قسمت بعدی اش هم در روزنامه اعتماد چاپ شود.

مرتبط : این هم قسمت دوم گفت و گوی آقای همسر با طهماسب و جبلی که در اعتماد چاپ شد.