« هوا سرد می شود و بچه ها می سوزند ... صفحه اصلی گفت و گوی آقای همسر با جبلی و طهماسب »

October 31, 2007

ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم

راستش من با هزار امید واهی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شدم.سال 1375 بود و من رشته دبیرستانی‌ام را ترک کرده بودم؛کنکور ادبی داده بودم و در فاصله هزار ساله امتحان ورودی دانشگاه تا اعلام نتایج مدام به درهای دانشگاه تهران روی اسکناس‌های پنجاه تومانی خیره می‌ماندم و از خودم می‌پرسیدم : « یعنی می‌شود از این درها وارد شوم و راست بروم دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ؛ جایی که روزی ملک‌الشعری بهار در راهروهایش راه می رفته ؟ » - خب بچه بودم دیگر و عشق کتاب و ادبیات....حالا شما نخندید بهم !- اما مثل همه حکایت های دیگر روزگار وقتی وارد دانشکده ابیات شدم دیدم ای بابا آنجا هم خبری نیست.از شما چه پنهان حتی تصمیم گرفتم انصراف بدهم.اما بعد اتفاقی افتاد که آنجا پابندم کرد؛ نه تنها من که تعداد زیادی از دانشجوهای دیگر را هم.
قیصر امین پور شد استاد ادبیات معاصر ما.چهار واحد ادبیات معاصر داشتیم و بعد هم سبک‌ها و مکتب‌های ادبی و بعد هم آیین‌نگارش و خلاصه این جور درس‌ها که مثلا در آن ساختار فسیلی دانشکده خیلی نوآورانه بود.اما اینها هیچ‌کدام مهم نیست.مهم تاثیر خیلی خیلی عمیقی است که قیصر امین‌پور بر آن نسل از دانشجویان ادبیات گذاشت ؛ البته نه همه‌شان واقعا.چون خب خیلی‌ها با اتکا به تلقی قدیمی که ادبیات رشته شاگرد تنبل‌هاست آمده بودند و خیلی‌های دیگر هم صرفا « همین‌طوری » قبول شده بودند.در دوره ما شاید – با کمی چشم‌پوشی – تنها 4 نفر بودند که مثلا اسم « احمد محمود» را وقتی می گفتی لازم نبود بعد هم توضیح بدهی که حالا از کی داری صحبت می کنی.با وجود این قیصر،همیشه به نظر من و به نظر خیلی دیگر از فارغ‌التحصیلان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مهم‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین و تاثیرگذارترین استاد این دانشکده بود.
دیروز که خبر بد آمد رفتم دانشکده.همه خاطره‌ها در سرم می‌چرخید.پله‌ها را رفتم بالا.طبقه چهارم.گروه ادبیات.اتاق 441.به اینجا که رسیدم دیگر نشد گریه نکنم. مردی از دست رفته بود که « صفای مکاشفه بود و هراس بیشه غربت را هجا به هجا دریافته بود » .پای همین تخته سیاه می‌ایستاد.طنز می‌گفت.شعر می‌خواند‌. درس می‌داد و اسم‌های ممنوعه‌ای مثل شاملو و فروغ و هدایت را بر زبان می‌آورد.آخر کلاس شعرهایم را می بردم برایش تا بخواند و گاه داستان‌هایی کوتاه.با حوصله می‌خواند و بدون ‌تبختر اکثر استادان ادبیات گپ می‌زد و توضیح می‌داد.گاهی حتی به نرمی در کار آدم دست می‌برد و خیلی بهترش می‌کرد.حالا همه اینها هم در هاله‌ای دلپذیر از دود سیگار معروفش به یادم می‌آید.این را قبلا هم گفته‌ام راستش اصلا علاقه من به سیگار از همان‌جا شروع شد.
تندتند کتاب می‌خواندم و هر هفته کلی گزارش تازه داشتم که به تنها استاد دوست داشتنی دانشکده بدهم.تنها استادی که حتی یک جلسه هم حاضر نبودم در کلاسش غیبت کنم هر چند که پابند حضور و غیاب نبود و چون می دانست من کار می‌کنم- آن موقع در کتابفروشی پکا کار می‌کردم- حتی می‌گفت :« تو نیا سرکلاس.نمره‌ات بیسته !» و نمره‌ام هم آخرش بیست شد.
مهر ماه یکی از همان سال‌ها بود که آمد سر کلاس و دید کسی پای تخته نوشته : « باز می‌آید بوی ماه مدرسه »
- یکی از شعرهای خودش- پرسید : « بچه‌ها این کار کیه ؟ » کسی جواب نداد و او هم مثل همیشه حکایتی ظریف را پیش کشید : « گویای نقاش تابلویی از جنگ دارد که خیلی تکان‌دهنده و زیباست.عده‌ای سرباز که از جنگ برگشته بودند این تابلو را می‌بینند و خیلی تحت‌تاثیرش قرار می‌گیرند.از گویا می‌پرسند این اثر کار کیه ؟ او جواب می دهد : کار شما ! حالا فهمیدید باید در جواب سوال من چه می‌گفتید ؟ »
طنز قیصر هم مثل تراژدی اش قوی بود.همیشه از کتاب‌نخوانی بچه‌ها شاکی می‌شد و هر بار هم اسم یک نویسنده تازه را با خود به کلاس می‌آورد تا ببیند ما چند مرده حلاجیم.
یکی از همان روزها پرسید : « بچه‌ها کدامتان نیکوس کازانتزاکیس را خوانده‌اید ؟ » آن موقع تب مسیح بازمصلوب داغ بود اما در کلاس ما همهمه شد.تلفظ این اسم هم برای رفقای ادبیاتی ما سخت بود.هان ؟ چی ؟ چی‌چی تزاسیس؟ قیصر گفت : « هیچی من اصلا غلط کردم.حکایت شما حکایت آن فرمانداری است که به شهر استاندار می رود و استاندار از او می‌پرسد حضرتعالی شب کجا « بیتوته» می‌کنید ؟ او هم که مثل شما تا حالا کلمه بیتوته به گوشش نخوره بوده با ترس می‌گوید : ببخشید.نه ما هیچ وقت شب از این غلطا نمی‌کنیم!»...
روزهای ما در کلاس استاد قیصر امین‌پور این‌طوری می‌گذشت با شور و اشتیاقی فراموش‌نشدنی و به قول شاملو با « احساس رهایی‌بخش هم‌چرایی » .من در زندگی‌ام در هیچ دوره دیگری و سر کلاس هیچ استاد دیگری چنین « زندگی » را تجربه نکرده‌ام و حالا که محبوب‌ترین استادم این قدر زود و بعد از این همه رنج و درد مرده تنها با مرور خاطراتش و شعرهایش است که می‌توانم دینم را به او اداکنم.کاش می‌توانستم کار دیگری بکنم.یادم می‌آید که به من انتقاد داشت که چرا به جای حوزه فرهنگ و ادب دارم در حوزه اجتماعی کار می‌کنم. که چرا ادبیات را ادامه نداده‌ام.می‌گفت دانشکده به شماها نیاز دارد؛ اما دیروز دانشکده قدیمی‌ام آنقدر در اندوه مرگ او دلتنگ و خفه بود که دیگر هرگز دوست ندارم به آن بازگردم.

مرتبط:
مرگ قيصر ديروز دانشكده را به هم ريخته بود.اين گزارش كوتاهي است از ديروز در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران.
تصاوير تشييع پيكر قيصر.دانشگاه تهران
تشييع از خانه شاعران معاصر.


Comments

فهیمه جان!رفتن قیصر برای من هم که از راه دور می شناختمش سخت بود. من به مطلبی به روز هستم که واقعن دوست دارم نظرتون رو درباره تصمیمم بدونم. خوشحال می شم اگه بی نصیب نذارین منو.ممنون

از اینکه اینقدر بی ریط کامنت میذارم خیلی شرمنده ام!اما گفتم حتما" شما می تونید من رو کمک کنید.من به روزنامه نگاری علاقه وافری دارم.اما احساس میکنم که دوستان مطبوعاتی مااصلا" مایل به میدان دادن به تازه کار ها نیستند.شما راهی دارید که به من پیشنهاد کنید تا من هم به خواسته ام برسم؟این رو هم بگم که من هیچ چشم داشت مالی به این کار ندارم و به خاطر علاقه دنبالش هستم.ه

فهيمه : لطفا آدرسي بگذاريد تا براتون توضيح بدم چه كار مي‌شود كرد.

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
روحش شاد

من فقط با شعرهاش این شاعر رو می شناختم و واسم خیلی سخت و دردناک بود! روحش شاد

واي واي خانم خضزحيدري! شما ادبيات خونديد و شاگرد قصير امين پور هم بوديد؟ چقدر اين نوشته را دوست داشتم. متاسفم. چرا آدم هاي دوست داشتني اينقدر زود ما را تنها مي گذارند؟

سلام
فكر ميكنم بعد از او آن دانشكده ديگر رونق گذشته را نداشته باشد سالها زمان مي برد تا كسي مثل او پيدا شود از همه مهمتر شعر هايش واقعا به دل مي نشست ياد و خاطره اش گرامي باد

ziba tarin chizi ke in rooz ha az gheisar khandam..

che ziba neveshti... alhagh ke ostade bozorgi dashti.

این اشک های لعنتی که بند نمی آید تنها یک دلیل دارد.فردا شنبه است.من صبح که بیدار شدم دیگر به چه امیدی بروم سر کلاس قرائت عربی وقتی ساعت سه قرار نیست قیصر بیاید سر کلاس آیین نگارش تا شنبه یم را رنگین کمانی کند؟تا روزهایم را،هفته هایم را..

تسلیت برای غم از دست دادن قیصر امین پور واژ ی کوچکی است.
با یادی از دل دریایی اش به روزم.

خوشا به حالت دیدی و فهمیدی اش

مدينه گفتي و ... فكر كن من چه حالي دارم بعد از اينكه حسابداري رو رها كردم و ادبيات خوندم اونم تو دانشگاه پيام نور ؛ 14 سال پيش! تصور كن بغير از اساتيدي كه سايه امثال شاملو رو با تير ميزدن اساتيدي !! هم بودن كه محمود، گلشيري و خيلياي ديگه رو اصلا نمي شناختن...باورت ميشه ؟با رفتن امثال قيصر امين پور چيزي نميشه گفت جز " نه بر مرده بر زنده بايد گريست"... تسليت ميگم به همه

گفت:حالت چطور است
گفتمش:عالي ست،مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگيز مغول

درست سه روز قبل از مرگش بود كه براي اخرين بار ديدمش تكيده بود و خاموش مثل هميشه ي اين اواخر...گذشت و گذاشت و رفت. كردار روزگار
تسلي و تسليتي و بس !

متاسفم دوست خوبم

من هيچي نتونستم واسه قيصر بنويسم. البته روزنامه بود، اما واسه وب لاگ نشد.حيف...

سلام فهیمه جان . چند روز است دارم آتش به سر می کنم در غم او . فهیمه کلاس ها شورها و شوق ها دارد دیوانه ام می کند
باور نمی کنم...باور نمی کنم

سلام...تسلیت می گویم.

یعنی تو هم ورودی 75 بوده ای ؟ همان سال ورودی من؟ پس من چرا یادم نیست؟من خب البته گیج بودم ان روزها...ولی چه طور ممکن است؟چند نفر در کلاس های آن سال هادست کم زمینه های فکری مشترک داشتند؟دنیای کوچک بزرگی است و دیگر قیصر هم ندارد.

یعنی تو هم ورودی 75 بودی؟ هم سال من؟ پس من چرا تو رو ندیدم؟ البته گیج بودم اون روزها...اما چطور ندیدمت؟دنیای کوچیک بزرگیه که دیگه قیصر هم نداره...

سلام وعرض ادب.
خدارحمتش كندوانشاالله راه وروش اوادامه پيداكند.

اين پست را كه ديدم دلم بيشتر گرفت... به شما حسوي مي‌كنم كه شاگردش بوديد.

سلام...به قول قیصر عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم-تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم

باز هم یک نفر مرحوم شد تا چند روزی عده ایی یادش کنند.
ما کارمون شده همین وقتی یکی میره یادمون می افته که ای دل قافل فلانی رفت!!!!!!!!!

غزلی با صدای قیصر امین پور

نه ازستاره ها خبریه نه از اون بهشتی که میگفت ولی باورش دارمیبرم جلو

نه ازستاره ها خبریه نه از اون بهشتی که میگفت ولی باورش دارم می رم جلو

و ناگهان چه زود دیر می شود ...

سلام خانم خضر حیدری شرمنده ام از اینکه آنقدر دیر به وبلاگ شما آمده ام که مصادف بامرگ این شاعر پر آوزه ایران شد .
هیچ چیز برای گفتن ندارم جز اینکه چقدر زود دیر می شود و مرگ از همه زودتر

سلام.خوبین؟؟؟به گیلانه هم سری بزنین.

ازاين متن حال وهوايي خاص بوجود امد كه مرا به ياد كلاس استاد عزيزم استاد ابراهيمي دكتراي زبانهاي باستان كه وصف كلاس استاد بزرگوارقيصر امين پور من را به ياد كلاس استاد خودم كه نامشان بيان كردم كه عمرشان دراز باد انداخت واز شما براي بيان اين خاطرات شيرين وتكرار نشدني ممنون دوست ادبياتي شما ليلا

بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام
روحش شاد.
يا علي

فهیمه عزیزم.همیشه دلم برای ان داستان خوانی های توو با ان صدای گرم و گیرایت در کلاسهای قیصر تنگ می شود

قیصر- طبقه اول دانشکده سیگار کشیدنش مفتح.و...

بهر حال...ادامه بده

وقتی چراغ تو نمی سوزد خفاشها مرد میدانند

سلام ! میدونم که شما اصلا برای من وقت ندارید !من یه کوچولو بدک نمینویسم و به ادبیات هم خیلی علاقه دارم ولی چه فایده آخه من هنوز وقت انتخاب رشته ام هم نشده ولی شما که ادبیات خوندید و شاگرد قیصر امین پور که اینقدر دوستش دارم بودید می شه به من بگید که به نظر شما درست و بهترش اینه که از همون اول ادبیات بخونم یا این که یه مدت ریاضی بخونم تا ذهنم منطقی بشه بعد برم انسانی (ادبیات)؟ببخشید مزاحمتون شدم !ممنون !ن.

فهیمه : به نظر من رمان مجموعه جهان است...همه چیز در خودش دارد...ریاضی که چیزی نیست.اما دانشگاه را برای ادبیات کلا توصیه نمی کنم که رهی است به ترکستان...دست کم در این مملکت.

سلام.من 81ی ام.تا سال اول ارشد یعنی 5 سال راهروهای طبقه ی 4رم را با قیصر قدم زدیم اما هنوزم وصف این مرد برامون دشواره..با اون کت خاکستری با قدمهای با وقارش...رفت

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)