« پای بندی های انسانی !
صفحه اصلی
ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم »
هوا سرد می شود و بچه ها می سوزند ...
هوا کم کم سرد شده.فصل محبوب من است و همه چیزش را دوست دارم.امروز صبح اما داشتم فکر می کردم به مناطقی که سرمای هوایشان بیشتر از تهران است؛ به بعضی روستاهای دورافتاده که با اولین برف زیبای زمستانی راه های خاکی رفت و آمدشان بسته می شود.بعد یاد آتش سوزی هایی افتادم که پارسال در مدارس روستایی مناطق محروم اتفاق افتاد و بچه هایی که در آتش سوختند و معاون وزیر آموزش و پروش هم خیلی راحت با ژست « مثلا خیلی متاثرشده » اعلام کرد که بله ؛ خیلی اتفاق بدی بوده اما حذف بخاری های فرسوده و غیراستاندارد از مدارس 250 میلیارد تومان اعتبار می خواهد و ما هم نداریم ؛ یعنی هنوز اعتبار خاصی برای این منظور پیش بینی نشده است !! به همین راحتی...وزیر آموزش و پروش هم که راحت گفت : « اعتبار لازم برای خرید بخاری لیزری برای 670 هزار کلاس وجود ندارد.» جالب اینکه پیش از آتش سوزیهایی که پارسال در مدارس روستایی اتفاق افتاد آقای وزیر در پی حادثه مدرسه روستای « سفیلان » اعلام کرده بود که اگر یک بار دیگر در مدارس کشور در فصل سرما به خاطر نبود وسایل گرمایی مناسب آتش سوزی بشود استعفا خواهد داد.اما خب باز هم از این اتفاق ها افتاد و نه تنها آقای وزیر بر سر جای خودش ماند بلکه آب هم از آب تکان نخورد و حالا یک بار دیگر فصل سرما در راه است و ما می دانیم که دستکم 150 هزار واحد آموزشی دورافتاده در کشور هستند که در فصل سرما با ابتدایی ترین وسایل ممکن ؛ با سوزاندن چوب و الوار گرم میشوند و وزارتخانه عریض و طویل آموزش و پرورش هم مهم ترین کاری که کرده صدور بخشنامه ای به مدارس بوده تا « مبصر بخاری » در کلاس های درس تعیین کنند بلکه از آتش سوزیها جلوگیری شود.یکی نیست بگوید اصلا در مدارس چرا باید بخاری وجود داشته باشد که اساسا برای کودکان خطرآفرین است تا حالا بخواهیم « مبصرش » را تعیین کنیم ؟
حالا داشته باشید این وضعیت استفاده از بخاری های هیزمی و غیراستاندارد را در مدارس کشور و آن را بگذارید کنار این خبر : « احداث 37 هزار نمازخانه در مدارس کشور » و یا این یکی : « اختصاص 300 میلیارد ریال برای تکمیل نمازخانه های نیمه تمام مدارس کشور.» من نمی گویم مدرسه نباید نمازخانه داشته باشد؛ حتما باید داشته باشد و خیلی هم خوب است که داشته باشد اما دو نکته در این مورد دارم.اول اینکه بزرگان دین هم گفته اند : « اول وجود ، بعدا سجود » . اگر قرار باشد بچهها یا از سرما یخ بزنند و یا در شعله های بخاری های غیراستاندار بسوزند دیگر کسی نمیماند که در نمازخانه نماز بخواند ! دوم هم اینکه چقدر بد است که ما تنها برای کارهایی اعتبار اختصاص دهیم که بیش از آنکه برای تعلیم و تربیت بچهها و یا حتی برای حفظ جان آنها اهمیت و ضرورت داشته باشد باب دل خودمان هستند ....نمی دانم.فقط امیدوارم بیپولی و فقر آموزش و پرورش امسال هم گروه دیگری از بچه های بیگناه را به آتش نکشد.

Comments
من در این مدارس تیره و تار درس خوانده ام ابتدایی و راهنمایی
پارسال خبر این آتش سوزی را که خواندم خیلی گریه کردم آنها همنوعان من بودند
من هم امیدوارم که...
ابوذر آذران | October 29, 2007 09:35 PM
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
بابانوئل | October 29, 2007 09:46 PM
به اجبار بچه ها رو وا ميدارند برند نماز خونه همانطوركه توي سربازي ما رو به اجبار ميبردند نماز جمعه ما هم بدون وضو يك خم و راستي ميشديم البته اين اجبار نماز جمعه كه براي پركردن صف هاي نماز جمعه است اون اولي حكايتش رو خودتون ميدونيد از چه قرار است ... فقط به اين هم ختم نميشه . تمام كتابهاي درسيشون چه كتاب ديني چه غير دينيشون رو يك جوري تبليغات مذهبي توشون ديده ميشه صدا و سيما هم كه اولين ابزارحكومت براي اين كار يعني تبليغات مذهبي هست البته كاملا نتيجه معكوس هم داده و دين گريزي خيلي زياد شده
hamid | October 30, 2007 09:16 AM
دائما فرياد ِ از دين ميزنند*چونكه چوب ازدين به آستين ميكنند
قصدش اين است كآ تشي سازد زدين *عقل و فكرت را بسوزاند در آن
هرچه دردين پرتعصب ترشوي*كاردژخيمان توراهت تركني
هرچه ازاين دين وايمان پيش تو بُتها كنند*در پس ِ بتها نشسته از بَر ِ آن ميخورند
هرچه مغزت شستشو با دين كنند*بر رژيم ننگ ، كارآسان شود
صبح تا شام روي مغزت دين و اسلاما كند*اين وظيفه را محول برصداسيما كند
سازماني كان بوَد سرتا به پا مزدور ِ او*ليكن آگاهي بباشد پادزَهر بَر زهر او(Hamid)
hamid | October 30, 2007 09:18 AM
ما هميشه از اينكه كارامون مثل حكومتيا بشه ابا داريم و شايد همينه كه خيلي وقتا كاراي ساده اي رو كه ميتونيم انجام بديم رو زمين ميمونه .فكر نمي كنيد برو بچه هاي انجمن صنفي به جاي تور دبي يا جاهاي ديگه - كه البته فقط دستاويزي شده براي كوبيدنمون و از خودشون خبري نيست - ميتونن به چند تا از همين مدرسه ها يه سر بزنن و به اين وزير محترم ياد بدن بخاري خريدن يعني چي .شايد هم ميترسيم ما رو با سردمداران جشن عاطفه ها از يه قبيله بدونن !ولي خود شما بهتر از من ميدونين كه فعاليتهاي خيريه تو كل دنيا سهم زيادي تو كم كردن رنجهاي ريز و درشت آدما داره اونم تو زمونه اي كه گوش سياست بازا بسته تر از هميشه ست .اين فقط يه پيشنهاد خيلي خيلي ساده ست .تو رو خدا نگيد با يك گل بهار نميشه . يك تشكر ويژه هم از تو كه توجه خوانندگان وبلاگت رو به اين قضيه جلب كردي...
وحيد صادقي | October 30, 2007 10:12 AM
خداوند آخر و عاقبت همهمان را ختم به خیر کند !!
میم شین | October 30, 2007 02:21 PM
دغدغه ما همان است.روايت مي كنم .مشتاق ديدار...
فرهاد يلدا | October 30, 2007 02:42 PM
اي بابا! خانه از پايبست ويران است...
Mehdi | October 30, 2007 03:59 PM
salam fahimeh jan . emrooz dashtam fek mikardam chera ta hala nadidamet ? vaghti man tehran boodam chi shod ke hamdigaro nadidim? heif..
Hanieh Bakhtiar | October 30, 2007 07:05 PM
امروز يه مطلب از شما تو مردم سالاري چاپ كرديم.صفحه 8
pejman | October 30, 2007 07:16 PM
تو اون روزنامه هم انگار دارن مي سوزن چه ها آره؟؟؟
فهميه؟؟؟
بازم دلم تنگ شده براي همون تحريريه اي كه گاهي آب قندي دست آدم مي دن ...از دوچرخه پرت شدم ...خودم ناز خودم خريدم..مي بيني چه كودك مي شود آدم گاهي ؟ فقط تيتر مطلب رو خوندم حالا مي رم بقيشو...
مسيح علي نژاد | October 31, 2007 11:36 AM
...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به عشق ندارم!
گزارش خوبتان را درباره شاعر معاصر (قیصر) خواندم،بسیار عالی بود،خاطره اش جاودان.
محمد صادقی | October 31, 2007 01:21 PM