« September 2007
Main
November 2007 »
ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم
راستش من با هزار امید واهی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شدم.سال 1375 بود و من رشته دبیرستانیام را ترک کرده بودم؛کنکور ادبی داده بودم و در فاصله هزار ساله امتحان ورودی دانشگاه تا اعلام نتایج مدام به درهای دانشگاه تهران روی اسکناسهای پنجاه تومانی خیره میماندم و از خودم میپرسیدم : « یعنی میشود از این درها وارد شوم و راست بروم دانشکده ادبیات دانشگاه تهران ؛ جایی که روزی ملکالشعری بهار در راهروهایش راه می رفته ؟ » - خب بچه بودم دیگر و عشق کتاب و ادبیات....حالا شما نخندید بهم !- اما مثل همه حکایت های دیگر روزگار وقتی وارد دانشکده ابیات شدم دیدم ای بابا آنجا هم خبری نیست.از شما چه پنهان حتی تصمیم گرفتم انصراف بدهم.اما بعد اتفاقی افتاد که آنجا پابندم کرد؛ نه تنها من که تعداد زیادی از دانشجوهای دیگر را هم.
قیصر امین پور شد استاد ادبیات معاصر ما.چهار واحد ادبیات معاصر داشتیم و بعد هم سبکها و مکتبهای ادبی و بعد هم آییننگارش و خلاصه این جور درسها که مثلا در آن ساختار فسیلی دانشکده خیلی نوآورانه بود.اما اینها هیچکدام مهم نیست.مهم تاثیر خیلی خیلی عمیقی است که قیصر امینپور بر آن نسل از دانشجویان ادبیات گذاشت ؛ البته نه همهشان واقعا.چون خب خیلیها با اتکا به تلقی قدیمی که ادبیات رشته شاگرد تنبلهاست آمده بودند و خیلیهای دیگر هم صرفا « همینطوری » قبول شده بودند.در دوره ما شاید – با کمی چشمپوشی – تنها 4 نفر بودند که مثلا اسم « احمد محمود» را وقتی می گفتی لازم نبود بعد هم توضیح بدهی که حالا از کی داری صحبت می کنی.با وجود این قیصر،همیشه به نظر من و به نظر خیلی دیگر از فارغالتحصیلان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران مهمترین و بهیادماندنیترین و تاثیرگذارترین استاد این دانشکده بود.
دیروز که خبر بد آمد رفتم دانشکده.همه خاطرهها در سرم میچرخید.پلهها را رفتم بالا.طبقه چهارم.گروه ادبیات.اتاق 441.به اینجا که رسیدم دیگر نشد گریه نکنم. مردی از دست رفته بود که « صفای مکاشفه بود و هراس بیشه غربت را هجا به هجا دریافته بود » .پای همین تخته سیاه میایستاد.طنز میگفت.شعر میخواند. درس میداد و اسمهای ممنوعهای مثل شاملو و فروغ و هدایت را بر زبان میآورد.آخر کلاس شعرهایم را می بردم برایش تا بخواند و گاه داستانهایی کوتاه.با حوصله میخواند و بدون تبختر اکثر استادان ادبیات گپ میزد و توضیح میداد.گاهی حتی به نرمی در کار آدم دست میبرد و خیلی بهترش میکرد.حالا همه اینها هم در هالهای دلپذیر از دود سیگار معروفش به یادم میآید.این را قبلا هم گفتهام راستش اصلا علاقه من به سیگار از همانجا شروع شد.
تندتند کتاب میخواندم و هر هفته کلی گزارش تازه داشتم که به تنها استاد دوست داشتنی دانشکده بدهم.تنها استادی که حتی یک جلسه هم حاضر نبودم در کلاسش غیبت کنم هر چند که پابند حضور و غیاب نبود و چون می دانست من کار میکنم- آن موقع در کتابفروشی پکا کار میکردم- حتی میگفت :« تو نیا سرکلاس.نمرهات بیسته !» و نمرهام هم آخرش بیست شد.
مهر ماه یکی از همان سالها بود که آمد سر کلاس و دید کسی پای تخته نوشته : « باز میآید بوی ماه مدرسه »
- یکی از شعرهای خودش- پرسید : « بچهها این کار کیه ؟ » کسی جواب نداد و او هم مثل همیشه حکایتی ظریف را پیش کشید : « گویای نقاش تابلویی از جنگ دارد که خیلی تکاندهنده و زیباست.عدهای سرباز که از جنگ برگشته بودند این تابلو را میبینند و خیلی تحتتاثیرش قرار میگیرند.از گویا میپرسند این اثر کار کیه ؟ او جواب می دهد : کار شما ! حالا فهمیدید باید در جواب سوال من چه میگفتید ؟ »
طنز قیصر هم مثل تراژدی اش قوی بود.همیشه از کتابنخوانی بچهها شاکی میشد و هر بار هم اسم یک نویسنده تازه را با خود به کلاس میآورد تا ببیند ما چند مرده حلاجیم.
یکی از همان روزها پرسید : « بچهها کدامتان نیکوس کازانتزاکیس را خواندهاید ؟ » آن موقع تب مسیح بازمصلوب داغ بود اما در کلاس ما همهمه شد.تلفظ این اسم هم برای رفقای ادبیاتی ما سخت بود.هان ؟ چی ؟ چیچی تزاسیس؟ قیصر گفت : « هیچی من اصلا غلط کردم.حکایت شما حکایت آن فرمانداری است که به شهر استاندار می رود و استاندار از او میپرسد حضرتعالی شب کجا « بیتوته» میکنید ؟ او هم که مثل شما تا حالا کلمه بیتوته به گوشش نخوره بوده با ترس میگوید : ببخشید.نه ما هیچ وقت شب از این غلطا نمیکنیم!»...
روزهای ما در کلاس استاد قیصر امینپور اینطوری میگذشت با شور و اشتیاقی فراموشنشدنی و به قول شاملو با « احساس رهاییبخش همچرایی » .من در زندگیام در هیچ دوره دیگری و سر کلاس هیچ استاد دیگری چنین « زندگی » را تجربه نکردهام و حالا که محبوبترین استادم این قدر زود و بعد از این همه رنج و درد مرده تنها با مرور خاطراتش و شعرهایش است که میتوانم دینم را به او اداکنم.کاش میتوانستم کار دیگری بکنم.یادم میآید که به من انتقاد داشت که چرا به جای حوزه فرهنگ و ادب دارم در حوزه اجتماعی کار میکنم. که چرا ادبیات را ادامه ندادهام.میگفت دانشکده به شماها نیاز دارد؛ اما دیروز دانشکده قدیمیام آنقدر در اندوه مرگ او دلتنگ و خفه بود که دیگر هرگز دوست ندارم به آن بازگردم.
مرتبط:
مرگ قيصر ديروز دانشكده را به هم ريخته بود.اين گزارش كوتاهي است از ديروز در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران.
تصاوير تشييع پيكر قيصر.دانشگاه تهران
تشييع از خانه شاعران معاصر.
permalink
01:51 PM
هوا سرد می شود و بچه ها می سوزند ...
هوا کم کم سرد شده.فصل محبوب من است و همه چیزش را دوست دارم.امروز صبح اما داشتم فکر می کردم به مناطقی که سرمای هوایشان بیشتر از تهران است؛ به بعضی روستاهای دورافتاده که با اولین برف زیبای زمستانی راه های خاکی رفت و آمدشان بسته می شود.بعد یاد آتش سوزی هایی افتادم که پارسال در مدارس روستایی مناطق محروم اتفاق افتاد و بچه هایی که در آتش سوختند و معاون وزیر آموزش و پروش هم خیلی راحت با ژست « مثلا خیلی متاثرشده » اعلام کرد که بله ؛ خیلی اتفاق بدی بوده اما حذف بخاری های فرسوده و غیراستاندارد از مدارس 250 میلیارد تومان اعتبار می خواهد و ما هم نداریم ؛ یعنی هنوز اعتبار خاصی برای این منظور پیش بینی نشده است !! به همین راحتی...وزیر آموزش و پروش هم که راحت گفت : « اعتبار لازم برای خرید بخاری لیزری برای 670 هزار کلاس وجود ندارد.» جالب اینکه پیش از آتش سوزیهایی که پارسال در مدارس روستایی اتفاق افتاد آقای وزیر در پی حادثه مدرسه روستای « سفیلان » اعلام کرده بود که اگر یک بار دیگر در مدارس کشور در فصل سرما به خاطر نبود وسایل گرمایی مناسب آتش سوزی بشود استعفا خواهد داد.اما خب باز هم از این اتفاق ها افتاد و نه تنها آقای وزیر بر سر جای خودش ماند بلکه آب هم از آب تکان نخورد و حالا یک بار دیگر فصل سرما در راه است و ما می دانیم که دستکم 150 هزار واحد آموزشی دورافتاده در کشور هستند که در فصل سرما با ابتدایی ترین وسایل ممکن ؛ با سوزاندن چوب و الوار گرم میشوند و وزارتخانه عریض و طویل آموزش و پرورش هم مهم ترین کاری که کرده صدور بخشنامه ای به مدارس بوده تا « مبصر بخاری » در کلاس های درس تعیین کنند بلکه از آتش سوزیها جلوگیری شود.یکی نیست بگوید اصلا در مدارس چرا باید بخاری وجود داشته باشد که اساسا برای کودکان خطرآفرین است تا حالا بخواهیم « مبصرش » را تعیین کنیم ؟
حالا داشته باشید این وضعیت استفاده از بخاری های هیزمی و غیراستاندارد را در مدارس کشور و آن را بگذارید کنار این خبر : « احداث 37 هزار نمازخانه در مدارس کشور » و یا این یکی : « اختصاص 300 میلیارد ریال برای تکمیل نمازخانه های نیمه تمام مدارس کشور.» من نمی گویم مدرسه نباید نمازخانه داشته باشد؛ حتما باید داشته باشد و خیلی هم خوب است که داشته باشد اما دو نکته در این مورد دارم.اول اینکه بزرگان دین هم گفته اند : « اول وجود ، بعدا سجود » . اگر قرار باشد بچهها یا از سرما یخ بزنند و یا در شعله های بخاری های غیراستاندار بسوزند دیگر کسی نمیماند که در نمازخانه نماز بخواند ! دوم هم اینکه چقدر بد است که ما تنها برای کارهایی اعتبار اختصاص دهیم که بیش از آنکه برای تعلیم و تربیت بچهها و یا حتی برای حفظ جان آنها اهمیت و ضرورت داشته باشد باب دل خودمان هستند ....نمی دانم.فقط امیدوارم بیپولی و فقر آموزش و پرورش امسال هم گروه دیگری از بچه های بیگناه را به آتش نکشد.
پای بندی های انسانی !
در کشور ریاپیشه گان گاهی فاصله دوستی و دشمنی میان « دوستان » تنها « نبودن » توست.
05:27 PM
درباره خودكشي زهرا
چند روزي است كه خبر خودكشي زهرا ، يك دانشجوي پزشكي دانشگاه علوم پزشكي افكار عمومي را به شدت تحت تاثير قرار داده.دختر دانشجو را ضابطان امر به معروف و نهي از منكر دستگير ميكنند بعد ماجرا طوري پيش ميرود كه 48 ساعت تمام او را در بازداشتگاه نگاه ميدارند.حالا بماند كه آقايان مدعي هستند اصلا در مراكز امر به معروف و نهي از منكر ، بازداشتگاه وجود ندارد و در اين مراكز تنها تذكري داده ميشود و تعهدي و تمام ! حالا اين خانم خودكشي كرده و مرگش هم واقعا مشكوك است.خانوادهاي عزادار و از ديد سنتي خودشان « بيآبرو » شدهاند و عمر و جواني يك دختر دانشجو كه به هر حال آدم موفقي بوده و داشته درس ميخوانده تا پزشك شود هيچ و پوچ شده. سوال من اين است : «چه كسي پاسخگو است ؟ » جوابي در كار نيست.اعلام شده كه اين خانم جوان كه تنها 27 سال سن داشته در حال ارتكاب به جرم مشهود در انظار عمومي دستگير شده است و سوال من اين است : « جرم مشهود او در ملا عام چه بوده ؟ در انظار عمومي با دوستپسرش سكس داشته ؟ يا نه تنها همراه آقايي بوده يا دستش در دست مردي يا مثلا طرهاي از زلف فتنهانگيزش بيرون مانده بوده ؟ جرم مشهود ؟! تا كي با اين عبارات مبهم حقوق آدمي را زير پا له ميكنيم ؟ » يك سوال بزرگ ديگر هم براي من وجود دارد و آن اينكه چه شرايطي در اين 48 ساعت كذايي به اين دانشجو تحميل شده ، چه بر او گذشته كه به خاطرش خودكشي كرده ؟ نشريه دانشجويي بوعلي مدعي است كه به اين خانم دانشجو تجاوز شده است ! به فرض صحت اين احتمال - كه چندان هم بعيد به نظر نميرسد - باز با چالشهاي ديگري روبهرو ميشويم.اول اينكه در پايگاه امر به معروف و نهي از منكر آيا قرار است به زن و دختر دستگير شده تجاوز شود ؟ چشممان روشن. بعد هم بر فرض كه اين اتفاق ننگين افتاد ميخواهم از خودم و شما بپرسم چه آيندهاي در انتظار يك زن مورد تجاوز قرار گرفته است كه ترجيح ميدهد بعد از تجاوز و تضييع حقوقش به جاي اعتراض و فرياد خودكشي كند ؟ به ما تجاوز ميشود و ما هم خودكشي ميكنيم ؟ دم همه گرم در اين جامعه .
فعال کارگری در زندان مواد مخدر !
حوصله نوشتن ندارم این روزها.منظورم وبلاگ نویسی است.اما شنیدم که وبلاگم در دویچه وله کاندیدا شده و خوشحال شدم راستش.بعد هم شنیدم که یک پزشک جایزه را برده و آمدم به این دوست وبلاگ نویس خوب که واقعا برای وبلاگش وقت می گذارد و واقعا حقش بود که جایزه را ببرد تبریک بگویم.بعد هم خب فکر کردم حالا که آمدم بنویسم دیگر...دادگاه ابراهیم مددی ، نایب رئیس سندیکای کارگران شرکت واحد اول آبان برگزار شد.راستش برای آقای مددی خیلی خیلی نگرانم.فعلا هم مددی را منتقل کرده اند به قزل حصار و این به نظرم خیلی مسخره است .آخر چطور و بر اساس کدام قانون باید یک فعال حقوق کارگری را ، مردی با تشخص و سن و سال مددی را ببرند به زندانی که بر اساس طبقه بندی سازمان زندان ها محل نگهداری زندانیان با جرائم مواد مخدری است ؟
خبر خوبی هم البته به دستم رسید از کارگران و آن اینکه بالاخره چشم منصور اسانلو هم جراحی شد .اسانلو را از اوین به بیمارستان منتقل کردند و جراحی شد.
این گزارش ناراحت کننده خبرنامه دانشگاه امیرکبیر را هم حتما بخوانید.درباره توقیف نشریات دانشجویی زنانه است.....نشر ثالث و چند تا کتابفروشی دیگر هم که بی کافه کتاب شدند! امروز ثالثی ها کافه کتاب را جمع کردند.
پينوشت مهم :
خب انگار رفقا آمار اشتباه دادهاند به من ! ظاهرا رايگيري در دويچهوله هنوز ادامه دارد.شما هم اگر دوست داشتهباشيد ميتوانيد برويد اينجا و راي بدهيد.يك پزشك يا هر وبلاگ ديگري هنوز به عنوان برنده نهايي انتخاب نشدهاند - اگرچه براي دوست خوبم عليرضا آرزوي برنده شدن دارم - و ظاهرا رقابت ادامه دارد- پس من هم هنوز شانس دارم- منظورم اين است كه اگر خواستيد به حرفه ؛ خبرنگار راي بدهيد:) تازه ممكن است خودتان هم به عنوان رايدهنده جايزه بگيريد...واي چقدر تبليغ كردم.
مقامات كارگري اندونزي موفق به ملاقات زندانيان نشدند
نميدانم بالاخره كجا و كي قرار است بازي قدرت با فعالان سنديكايي در كشور ما تمام شود ؟ در طول سه سال گذشته كه مستقيما پيگير مسائل كارگران بودهام احساس ميكنم نه تنها با گذشت ماهها و سالها اوضاع كارگران و بخصوص كارگران سنديكاليست بهتر نشده بلكه روز به روز هم وخيمتر شده است.منصور اسانلو و ابراهيم مددي به عنوان دو تن از برجستهترين فعالان سنديكايي در زندان هستند و هنوز حتي جرمشان هم به روشني اعلام نشده است.خانوادههاي اين دو كارگر كه ميدانم زندگي ساده كارگري دارند اصلا در وضعيت روحي و عاطفي و اقتصادي مناسبي نيستند.در طول چند ماه كه از دستگيري آنها ميگذرد تنها يك بار – تا آنجا كه از خودشان شنيدهام- با زندانيانشان ملاقات داشتهاند و جالب اينكه حتي وكلاي پرونده آنها هنوز دسترسي كامل به پروندهشان و مرور اتهامات آنها نداشتهاند ! و حالا همه اين دردسرها براي چيست ؟ تنها براي تشكيل يك سنديكاي كارگري كه بر اساس اصل 26 قانون اساسي و بر اساس تمام مقاولهنامههايي كه دولت ايران پاي آنها را امضا كرده ، اقدامي كاملا قانوني است .مقاولهنامههاي بنيادين كار كه به تصويب سازمان جهاني كار هم رسيده و از جمله مقاولهنامه 87 اين سازمان حق آزداي فعاليت را براي تمام سازمانهاي سنديكايي در سراسر جهان به رسميت ميشناسد و فعاليت سنديكايي هم بر خلاف آنچه در ادبيات سياسي ما رايج شده تنها به معني دفاع از حقوق صنفي و انساني كارگران است و نه مخالفت با دستگاه حاكم.اما سوءتفاهم موجود ميان دولت جمهوري اسلامي ايران و نهادهاي مدني و از جمله سنديكاهاي كارگري كار را به جايي رسانده كه ما مثلا در اخبار روزنامهاي خود اجازه نداريم از واژه « سنديكا » استفاده كنيم !! مسخره نيست ؟
اخيرا فعالان خستگيناپذير كارگري كه واقعا به همت و حوصلهشان تبريك گفت طومار تازهاي منتشر كردهاند و خواستار آزادي اسانلو ابراهيم مددي شدهاند.رونوشت اين طومار به دفتر رهبري ، رئيس جمهور ، رئيس قوه قضائيه ، رئيس كميسيون اصل 90 مجلس، سازمان جهاني كار و سازمانهاي كارگري جهان فرستاده شده است.
در همين حال حنفی روستاندی و سیکورسارتو دو عضو فدراسیون جهانی کارگران حمل ونقل اندونزی هم همين هفته به ایران آمده بودند و ميخواستند با منصور اسالو وابراهیم مددی در زندان ملاقات کنند. اين دو فعال برجسته كارگري از رهبران اتحادیه کارگری کشتیرانی و مسئولان کنفدراسیون اتحادیه های کارگری اندونزی هستند كه به نمایندگی دیوید کارکرافت ، دبیرکل فدراسیون جهانی کارگران حمل و نقل به تهران آمده بودند اما موفق به ديدار با زندانيان كارگري نشدندو تنها با خانوادههاي آنها ملاقات كردند و در پايان سفر خود اعلام كردند از وضعيت نابسامان سنديكاهاي كارگري در ايران به سازمانهاي جهاني گزارش خواهند داد.
اين روزها
اول اينكه امروز رفتيم عيادت آسيه.حالش خوب بود و چشمان مهربان هميشه نگهبانش به حالت عادي برگشته بودند.كلي با ما خنديد و پابهپايمان شيطنت كرد تا به همه ثابت كند كه حالش خوب است و جاي نگراني نيست اما واقعيت اين است كه مصرف كرتن حسابي اذيتش كرده بود.مدتي بايد از حساسيتهاي عصبياش كم كند، بايد آرام باشد ( چه توقعاتي ! ) بايد كمتر فكر كند و بيشتر خوشحال باشد.كمتر بخواند و كمتر اخبار را بشنود، بيشتر به خودش برسد و بيشتر به فكر خودش باشد...اما خب آسيه هميشه همان آسيه است ؛ حتي در اين شرايط هم باز پيگير دادگاه و پرونده قضايي كساني بود كه هميشه دنبال كارشان بوده ... اما جواد منتظري با آن همه مهرباني و آرامش هم خودش دلگرمياي است در كنار آسيه.آدم خيالش راحت است كه او هست و حواسش به حس و حال ظريف و حساس و شاعرانه آسيه عزيز ما هست...هر چندكه درست در كنار همين شاعرانگيهاست كه عصيان و خستگيناپذيري آسيه شكل گرفته و از او اين موجود دوست داشتني مقاوم را ساخته كه از چشمانش هم براي راهي كه به آن ايمان دارد هزينه ميكند.خسته نباشي آسيه جان و اين هم فال حافظي كه برايت گرفتم و خودم كلي ذوقزده شدم بابتش : تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد / وجود نازكت آزرده گزند مباد
دوم اينكه فردا آقاي خاتمي ميآيد به انجمن صنفي روزنامهنگاران و افطاري است و سخنراني و اين حرفها.ساعت 5.آنها كه هنوز دوست دارند حرفهاي خاتمي را بشنوند بيايند.مجلس خودماني است.
سوم اينكه اين روزها بدجوري حس كيلومترشماري را دارم كه صفرش كردهاند.
زني ديگر در آستانه اعدام
اشراق اين شماره از پروندهاي رازگشايي كرده كه ظاهرا مرگ و زندگي يك زن جوان در گرو بازنگري در آن است ، از همان موردهاي قتل به خاطر اينكه تو يك زن هستي و مردي به اجبار خواستهاش را به نام « دوست داشتن » به تو تحميل ميكند اين طور كه در گزارش اشراق آمده فاخته صمدي در حال حاضر در آستانه اعدام قرار دارد.اين دختر كه دانشجوي حقوق بوده پس از ازدواجي ناموفق ناچار به ترك تحصيل ميشود و بعدها به عنوان پرستار در منزل يك سالمند 80 ساله اقامت ميكند اما عشق پيري آقاي سالمند گل ميكند و بنا به روايت فاخته به او پيشنهاد ازدواج ميدهد.همه اينها در حالي است كه او در آن زمان با پسرجواني نامزد شده بوده.
در گزارش تكاندهنده اشراق آمده است : « اين مرد پس از آنكه مدتي فاخته را در خانه به عنوان پرستار به خدمت گرفت به او پيشنهاد ازدواج داد. فاخته در همان زمان با جواني هم سن و سال خود نامزد كرده بود و خود ميگويد :« من فقط مثل يك پدر به او ( مقتول ) تكيه كرده بودم اما او به من جور ديگري نگاه ميكرد».با مخالفت فاخته در مقابل پيشنهاد مقتول مرد 80 ساله قرصهاي فاخته را از او گرفت ، در خانه را روي فاخته قفل كرد و تلفن را نيز قطع كرد تا با محبوس شدن اين دختر شرايط گرفتن بله مهيا شود.با اين اتفاق تنها وضع روحي فاخته نامتعادلتر شد و در نهايت فاخته براي آنكه از دست مرد 80 ساله بگريزد با زدن ضربهاي به وسيله ميلهاي آهني به سر او را مجروح كرد كه همين ضربه منجر به مرگش شد».
وكيل مدافع اين زن جوان دكتر علي نجفي توانا است كه البته به نظر ميرسد خيلي دير به رسانهها و افكار عمومي مراجعه كرده است.به گفته او پزشكي قانوني وضعيت نامتعادل روحي فاخته را هنگام وقوع قتل تاييد كرده اما دستگاه قضايي بدون توجه به اين موضوع - طبق معمول - انگار در صدور حكم اعدام عجله داشته است !
در اين ميان هفتهنامه اشراق با افشاي اين پرونده و پيگيريهايي كه قرار است انجام دهد در اين زمينه اطلاعرساني خواهد كرد تا شايد بتوان از اعدامي ديگر جلوگيري كرد.پيگيريها را ميتوانيد هم در اشراق و هم در وبلاگ سردبير اين هفتهنامه دنبال كنيد.
تحقيق وزارتارشاد درباره وبلاگنويسان !
« بررسي موردي وبلاگها در سه ماهه اول سال 1386 » تحقيق جالبي است كه دفتر مطالعات و توسعه رسانههاي وزارت ارشاد انجام داده و يك نسخهاش هم به روزنامه ما رسيده . حالا بگذريم كه به نظرم اين تحقيقات با اين سطح از دقت و پيگيري كمي ترسناك و تهديدكننده آمد اما نتايج جالب و قابلتوجهي در اين جزوه تقريبا 40 صفحهاي بود كه فكر كردم دستكم بعضي از آنها را اينجا منتشر كنم.بر اساس اين تحقيق كه با بررسي 50 وبلاگ سياسي – اجتماعي انجام شده تنها 40 درصد وبلاگنويسان با نام اصلي خودشان مينويسند و 60 درصد ديگر با نام مستعار و يا حتي بدون ذكر نام وبلاگ مينويسند.بر همين اساس بيشتر وبلاگنويسان به طرح مباحث سياسي علاقه نشان ميدهند و جالب اينكه روند انتشار كامنت در وبلاگهاي بررسيشده خبر از اين ميدهد كه 38 درصد وبلاگها حجم كامنت نسبتا خوب و بالايي دارند.از ديگر نتايج اين تحقيق اينكه فضاي وبلاگستان به سوي « كيفينويسي » در حال گسترش است.گرايش سياسينويسي صرف در ميان وبلاگنويسان اصولگرا 42 درصد و گرايش سياسي – اجتماعي نوشتن 58 درصد بوده است.
اما يك نتيجه جالب : « وبلاگهايي با گرايش اصلاحطلبانه از نظر شفافيت منبع و درجه صراحت در موقعيت بهتري قرار داشته و در عوض وبلاگهاي اصولگرا به طرز عجيبي گرايش به مستعارنويسي از خود نشان دادهاند.» در همين حال بر اساس نتايج اين تحقيق ميزان تعداد مطالب منتشرشده در وبلاگهاي اصلاحطلب بيش از ساير وبلاگها بوده و اين نشانه آن است كه اين گروه از وبلاگنويسان انگيزه بيشتري براي تاثيرگذاري بر افكار عمومي دارند.
بر اساس اين تحقيق موضوعهايي مثل حقوق بشر ، حمايت از زنان و نقد سنگسار مورد توجه بسياري از وبلاگنويسان اصلاحطلب بوده است.
در اين گزارش آمده است : « نكته قابلتوجه حجم زياد وبلاگهاي مخالف نظام است كه بر روي بلاگ سرويسهاي داخلي راهاندازي شده اند.»
اين قسمت هم برايم جالب بود : 25 اصلاحطلب مشهور در دنياي اينترنت وبلاگنويسي ميكنند كه عبارتند از : حسين مرعشي ، عباس عبدي ، محمدعلي ابطحي ، محمدجواد روح ، نيكآهنگ كوثر ، اكبر منتجبي ، علي پيرحسينلو ، مهدي محسني ، جميله كديور ، عطا مهاجراني ، اميد معماريان ، حنيف مزروعي ، مصطفي معين ، آزاده پورزند ، مصطفي تاجزاده ، علي مزروعي ، پرستو دوكوهكي ، فهيمه خضر حيدري ، مهدي جامي ، كريم ارغندهپور، رضا نصري، وحيد پوراستاد، سعيد پيوندي و نازلي كموري....البته در مقابل اسامي يك عده اصولگرا هم آمده كه نام حسين مرعشي در آن جبهه هم تكرار شده ! انگار مرعشي هم اصولگرا است و هم اصلاحطلب !
نقدي كه در اين تحقيق به اكثر وبلاگها شده مربوط به نداشتن شمارشگر براي آگاهي از تعداد بازديدكننده آنهاست. با اين وجود از نظر تعداد بازديدكننده هم آمارهاي جالب داده شده.مثلا وبلاگ كافهانديشه كه ظاهرا مربوط به يك برنامه راديويي است 5500 بازديدكننده در ماه دارد و وبلاگ من هم 5200 خواننده.
خلاصه كه تحقيق جالبي است به نظرم.جالب و البته هشداردهنده !
