« تحميق رسانه‌اي صفحه اصلی يانگوم به عنوان جاذبه گردشگري »

September 22, 2007

بازي وطن

آقاي آقازاده عزيز پرسيده بودند درباره وطن و من پاسخ چندان روشني درباره‌اش ندارم، تصوير روشني هم ندارم.همكار خوبم ، محمد مطلق هم به بازي وطن دعوت كرده است اما براي من و شايد خيلي از هم‌نسلانم وطن هرگز آن قطعه مهم و بزرگ از كره زمين نبوده كه با رگ و پي و استخوانمان بپرستيمش و برايش حتي حاضر باشيم كه از جان بگذريم.نه براي من وطن آن قسمت غروربرانگيز از نقشه جغرافيا نيست كه با همه چيز و همه كس‌اش هم‌هويت و همدل باشم.براي من وطن مفهومي ساده و پيش‌پاافتاده است كه بيهوده پيچيده‌اش كرده‌اند؛ همه جا ؛ در ادبيات، در سينما و هرجاي ممكن ديگر.ده‌ها زائده حسي و اخلاقي و ملي و بشري و حتي عاشقانه به آن اضافه كرده‌اند و از آن شعري ساخته‌اند قابل‌پرستش و شايسته فداكاري و ازخودگذشتگي...
نه وطن براي من اينها نيست.براي من وطن جايي است كه در آن زنداني مي‌شوي.جايي كه راهت را به هر انتخاب ديگري مي‌بندد.جايي كه بالت را مي‌برد و پايت را نشكسته گچ مي‌گيرد.جايي كه خودش را ، جغرافيايش را و از همه بدتر تاريخ كهنسالش را به تو تحميل مي‌كند.جايي كه حال را از تو دريغ مي‌كند و هزاران سال پيشش را به رخت مي‌كشد و تو از خودت مي‌پرسي : « خب كه چي ؟ سهم من از اين تكه گربه زيبا و چهارفصل چيست ؟ »
نه ، من براي اين وطن ، براي اين آسمان كه نمي‌داند چگونه مي‌توان عاشق ابرها بود ، براي زندگي مرده‌اي كه در اين خيابان‌ها جاري است ، براي مرزهاي تحميلي آن حاضر نيستم حتي قطره‌اي خون بدهم، حتي لحظه‌اي بجنگم و حتي مورچه‌اي را در دفاع از چيزي كه به آن مي‌گويند « ميهن » بكشم.
من مي‌خواستم زندگي كنم اما بضاعت « وطن » برايم تنها مرگ بود و بس.من مي‌خواستم پيش بروم اما گرفتاري‌هاي « وطن » راه را مي‌بست.مي‌خواستم سفر كنم اما تورم « وطن » تنها اجازه پر كردن يخچال آشپزخانه‌ام را مي‌داد ، مي‌خواستم حرف بزنم ، مي‌خواستم زندگي را از زندگي بياموزم ، تجربه كنم، سرود بخوانم و در روياي آزادي فروبروم اما « وطن » براي اين چيزهاي كوچك بي‌اهميت فرصت نداشت.« وطن » هميشه درگير بود.
هميشه در دوران گذار بود.وطن يعني چه ؟ براي من كه همسن انقلابم وطن يعني به دنيا آمدن ميان ترقه و خون و كوكتل‌مولوتف . براي من كه كودك جنگم وطن يعني صداي طولاني آ‍ژير‌هاي قرمز و دويدن به سمت پناهگاه‌هاي زيرزميني ، يعني خاموشي‌هاي طولاني و صف‌هاي طولاني‌تر براي چند تكه نان گرم ، يعني هراس از اعزام اجباري پدر به جبهه جنگ.براي من كه از دهه شصت آمده‌ام وطن اينهاست.براي من وطن يعني مقنعه چانه‌دار بلند تا سر زانو در آفتاب داغ تابستان، يعني رنگ ، فقط سياه ، خاكستري ، سرمه‌اي و قهوه‌اي.
يعني كيفت را در صف مدرسه باز كن تا بازرسي‌ات كنيم. يعني گزارش رنگ جورابت. براي من وطن اينهاست . وطن استاد كيلويي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است.وطن ستايش ناداني است.بيكاري است، فقر است، ترس است و بي‌اعتمادي به هر چه هم‌وطن....اين وطن براي من دستاوردي نداشته و آينده‌اي هم ندارد.
« وطن » براي من زميني نيست كه بر آن پا بگذارم و احساس شان و شرف كنم.« دوباره مي‌سازمت وطن » براي من يعني
« كشك » يعني خواندن شعري از سر دلتنگي. وطن‌پرستي براي من يعني يك پول سياه .براي من زندگي جايي بيرون از اين گربه جريان دارد.
براي من اينجا « وطن » نيست « آزمايشگاه جهان » است.

به قول قديمي‌ها بعدالتحرير : يادم رفته بود كه محسن فرجي عزيز هم من را به همين بازي دعوت كرده و تازه برايش « ان قلت » هم گذاشته است.معذرت مي‌خواهم و خب بالاخره اجابت هم شد ديگر دستور ايشان.
در ضمن دعوت مي‌كنم از همكار خوبم احسان عابدي تا برايمان درباره وطن با آن قلم شيرينش بنويسد.


Comments

خوب نوشته بودی درباره‌ی وطن
منم نمی‌خواستم درباره‌ی بیکاری‌ بچه‌های کارگزاران بنویسم، ولی نمی‌دونم چرا نوشتم
راستی لینکت کردم دوست خوبم

نه در رفتن حركت بود
نه درماندن سكوني.
شاخه‌ها را از ريشه جدايي نبود
و باد سخن چين
با برگ‌ها رازي چنان نگفت
كه بشايد.
دوشيزه عشق من
مادري بيگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهي مايوس
بر مداري جاودانه مي‌‌گردد.
احمد شاملو/ باغ آيينه/ لوح گور

ببخش که کامنت بی ربط می ذارم، فقط خواستم بگم مصاحبه ات در «زنان» خیلی خوندنی بود

وقتي مطلبي مي نوشتم براي پست جديدم . تلخ تر و سركش تر از هميشه . دو دل بودم ارسالش كنم و يا نه . خواندن نوشته ات مرا برانگيخت به اين كار . بخواني در مي يابي چه مي گويم

براي اغلب هم نسل هاي ما وطن، معنايي جز آنچه را كه گفته ايد ندارد.

دوست من آنقدر زیبا و تاثیر گذار بود که نتوانستم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم.........من هم همسن انقلابم و تمام این چیزهارا درک می کنم

نكته اين است كه پس سهم ما از مسووليت همگاني چيست؟ زندگي در ايران آش دهن سوزي البته نيست ولي پس چه كسي بايست براي بهتر شدن آن تلاش كند؟ ناسيوناليسم بي معني است اما تكليف افزايش كيفيت زندگي مردم چي ميشه؟ چه فرقي هست بين يك دلال و يك زن روشنفكر وقتي هر دو ساحل عافيت رو ترجيح ميدن به مبارزه؟ وگرنه چه فرقي ميكنه كجاي كره زمين... هر جا باشه، نميشه نق زد همينه اگه ميتونيد بهترش كنيد... خوش به حال اونايي كه واسه اين " آزمايشگاه جهان " جون دادند كه سالهاي سال بعد كساني توش به آرمان هاشون بپر دازند.

وطن برای شما یعنی هلند!!!و دیگر هیچ

فهیمه عزیزم
جسارتا به نظر من دنیا مثل شهری است که متعلق به همه است و وطن مثل یک خانه که متعلق به صاحب خانه . حالا اگر عده ای غارتگر و لوپن و رذل این خانه را می خواهند تصاحب کنند دلیل بر دوست نداشتن خانه نیست . ما در خانه امان حتی اگر خاطره ای خوش نداشته باشیم دو دستی تقدیم کسی نخواهیم کردش خصوصا همان کسانی که می خواهند برای ما بدترین خاطره را رقم بزنند تا ما خانه امان را به آنها واگذارکنیم . ولی به کوری چشم این بی سوادان کریه به قول شاعر اگر شده با استخوان های خود بر سقف رو به ویرانی این خانه تیرک می زنیم . البته نقل به مفهوم بود نه خود شعر .
با احترام

سلام
باور کن وطن هم اصلا از نداشتن چنین فرزندی ناراحت نخواهد شد وطن گل و بلبل دیگر کشته مرده نمی خواهد که امثال شما بخواهید برایش سینه چاک کنید شماها همداستان همانهایید که این بلاها را بر سر این ملک تیره بخت آورده اند ،آنها با سیه کاریشان و شماها با بی دردی و راحت طلبیتان ،اما این را هم بدانید آنجا ها هم که برای شما بستر جریان زندگی است بر انسان بی هویت قدر ناشناس راحت طلب ارجی نمی نهد ، پاینده باد ایران

نسرين جان كامنتت را گرفتم و همان‌طور كه خواسته بودي تاييدش نكردم.زودتر ايميلت را راه بيانداز لطفا.ضمنا درباره پيشنهادت به نظرم خوبه كه از محمود اطلاعات بيشتري برام بگيري.براي ديدنت مشتاقم و منتظر اطلاعات هستم.سخت نگير و مواظب خودت باش.

سلام نميدونم چند بار و هربار چه مدت خارج از كشور بودي .من يكي كه تا حالا فرصتي نداشتم از اينجا بزنم بيرون ،البته به همين زوديها مثل اينكه قراره يه موقعيتي جور بشه اما يكي از نزديكترين كسانم - برادرم -كه براي ادامه تحصيل چندسالي است اينجا رو ترك كرده و اتفاقا اصلا هم سينه چاك وطن نيست ميگه فقط بايد بيرون از اين گربه هه باشي تا بدوني چقدر احساس تعلق به يك تيكه خاك مهمه. اين خونه خداييش قشنگه ،مشكل از اين مستاجراي متجاوز و دله دزده كه خيال اسباب كشي ندارن.
اصلا حق مطلبو جورج بوش پسر در اين مورد ادا كرده - هرچند كه اين به منزله تاييد اعمال و سياستهاش نيست - كه "گفته در ايران حكومت سالهاست ملتي رو به گروگان گرفته" . طبيعيه كه دلمون واسه زندان تنگ نشه اما...
در مورد مقنعه هم همين امروز يه مطلب خوندني تو زمانه ديدم كه با اجازه شما و با عرض معذرت از حجمش اونو پست ميكنم.

به مناسبت اول مهر
کودکان مقنعه‌پوش
منیره برادران

روز اول مهر فرامی‌رسد؛ با جنب و جوش همیشگی‌اش. در این روز حضور پر سر و صدای دانش‌آموزان چهره‌ی دیگری به کوچه و خیابان می‌دهد. آنها که برای دیگر هم‌کلاس‌ها حرف‌های ناگفته فراوان دارند به کلاس بالاتر می‌روند. ساکت‌ترها برای اولین بار پا به مدرسه می‌گذارند. برای نوشکفته‌های شش - هفت ساله این روز براستی روزی ویژه است و در خاطره می‌ماند. من هنوز هم آن دختربچه‌ی خجول را، که من بودم، می‌بینم که در حیاط مدرسه کنار یک الک دولک ایستاده بود غریب و تنها.
دارم فکر می‌کنم حالا که دختربچه‌ها در ایران مجبورند روز اول مدرسه را با مقنعه آغاز کنند، لابد بیشتر حس غریب بودن می‌کنند. این دختر با مقنعه و مانتو من هستم؟ این بچه‌ها کوچک‌تر از آن هستند که بتوانند بیگانگی با خود و جسم خود را با این لباس غریب توضیح دهند. شاید زنان جوان زیر ۲۷ سال کشورمان، که مجبور شدند روز اول مدرسه را با مقنعه شروع کنند، امروز بتوانند در باره‌ی حس آن روزشان حرف بزنند.


آنها پیش از آن‌که کودکی را پشت سر گذاشته باشند، با چوب تکلیف و قانون حجاب آشنا می‌شوند. با پوشاندن مقنعه، قبل از آن‌که به طور طبیعی و از طریق تجربه با جسم خود و با جنسیت خویش آشنا گردند، آنها را به یک سوژه‌ی جنسی تبدیل می‌کنند. هنوز کودکی را پشت سرنگذاشته، از آزادی‌های دوران کودکی محروم می‌شوند و به دنیای پر از ممنوعه‌های زنان هل داده می‌شوند.
مقنعه؛ تبعیض علیه دختران
حجاب اجباری، خود، سمبل سرکوب و فشارهایی‌ست که بر زنان در کشور ما می‌رود و در باره‌ی آن بحث‌های زیادی شده است. به عقیده‌ی من اما موضوع کودکان مقنعه پوشیده فراتر از بحث حجاب اجباری‌ست چرا که حقوق کودک هم در این میان مطرح است.
اگر اشتباه نکنم، با آغاز سال تحصیلی ۱۳۶۰ و در ناباوری همگانی، پوشیدن مقنعه برای دانش‌آموزان دختر اجباری شد. کودک شش ـ‌ هفت ساله از حجاب و مقنعه چه می‌فهمد؟ ۹ ساله هم باشد هنوز کودک است. میثاق حقوق کودک سن کودکی را تا ۱۸ سال می‌داند و طبیعی‌ست که این تعریف برای دختر و پسر یکسان است. این میثاق در نوامبر ۱۹۸۹ در مجمع عمومی سازمان ملل به تصویب رسید و جمهوری اسلامی ایران هم آن را امضا کرده است. حقوق پایه‌ای که این میثاق برای کودک تعیین کرده است، با حجاب تحمیلی آشکارا در تناقض قرار دارد. به چند مورد از این تناقض‌ها توجه کنید:
ـ ماده‌ی ۲ میثاق حقوق کودک بر برخورد و رفتار برابر و عاری از تبعیض بر اساس جنسیت، مذهب و منشأ قومی تکیه دارد. کسانی که می‌خواهند تبعیض بر پایه‌ی مذهب و قوم را (می‌دانیم در مدارس ما این گونه تبعیض‌ها اعمال می‌شود و نمونه‌ی آن تبعیض آشکار علیه کودکان بهایی‌ست) حاشا کنند، در مورد تبعیض علیه دختربچه‌ها چه می‌گویند؟ کودکان دختر از روز اول مدرسه، که مجبور می شوند با حجاب به مدرسه بروند، متوجه تبعیضی می‌گردند که بین آنها و پسران مقرر کرده‌اند.
مقنعه جزئی از روپوش مدرسه نیست
حتا اگر مقنعه جزئی از روپوش و یونیفورم مدرسه فرض شود (استدلالی که بعضی‌ها برای فرار از صورت مسأله پیش می‌کشند) این سوال پیش می‌آید که چرا فقط دختران باید روپوش و یونیفورم به تن کنند. گرچه در بعضی مدارس پسرانه هم یونیفورم رایج است، اما این عمومیت ندارد و در هر حال شامل دبیرستانی‌ها نمی‌شود.
یونیفورم با مدرن شدن نظام آموزش و پرورش ظاهر شد. فلسفه‌ی یونیفورم در آن زمان می‌توانست دیسیپلین، تمیزی و یکسان شدن دانش‌آموزان باشد. امروز اما، نگاه به تعلیم و تربیت تغییر کرده است. مثلا رابطه‌ی عمودی بین دانش‌آموز و معلم و دیسیپلین شدید چند دهه‌ی پیش، امروز جای خود را به رابطه‌ای آزادتر داده که در آن دیگر ترس و تنبیه نیست که کودک را به یادگیری سوق می‌دهد. امروز در خیلی کشورها یونیفورم از مدرسه حذف شده است. در آلمان، جایی که من زندگی می‌کنم، مثل خیلی کشورهای دیگر دانش‌آموزان بی یونیفورم به مدرسه می‌روند. فکر می‌کنم این‌طوری آنها احساس آزادی و تشخص بیشتری می‌کنند، چیزی که در رشد و شکوفایی شخصیت‌شان نقش مهمی دارد. در بعضی کشورهای دیگر که یونیفورم برقرار است، مثلا در انگستان، هم شامل دختران می‌شود و هم شامل پسران.
ضرورت یا ضرور نبودن یونیفورم بحث دیگری‌ست و ربطی به موضوع مقنعه ندارد. مقنعه یک پوشش مذهبی‌ست و کارکردش این است که دختربچه مرزهای هویتی را که قانونگذاران به منظور جداسازی جنسی تعیین کرده‌اند، بشناسد و خود را با این مرزها تعریف کند.
مقنعه به سلامتی کودک لطمه می‌زند
ماده‌ی ۶ میثاق حقوق کودک حق سلامتی و رشد را حق کودک می‌داند. این به این معناست که قوانینی که به سلامتی کودکان لطمه می‌زند، نباید در موردشان وضع و اجرا شود. مقنعه و مانتو مانع سلامتی دختربچه‌ها نیست؟ محرومیت سر و بدن از آفتاب و هوای آزاد می‌تواند به سلامتی کودک آسیب رساند؛ به ویژه این‌که دانش‌آموزان بیشترین وقت کودکی و نوجوانی را، که دوره‌ی رشد و بلوغ است، در مدرسه یا در راه مدرسه می‌گذرانند. اگر پای درددل مادران و معلمان بنشنیم، خواهیم شنید که شپش و دیگر بیماری‌های پوستی چقدر در بین کودکان دختر افزایش داشته است. وضعیت طوری شد که قانون‌گذاران اندکی کوتاه آمدند و اجازه دادند که دختر بچه‌های دوره‌ی دبستان بتوانند در کلاس درس مقنعه را از سربردارند. در حیاط مدرسه البته نه، چون بالاخره مدرسه سرایداری دارد و این احتمال که پنجره‌های همسایه مشرف به حیاط مدرسه باشد.
ـ ماده‌ی ۱۴ برای کودکان آزادی مذهب، وجدان و افکار قائل است. تحمیل حجاب اسلامی به دانش آموزان متعلق به ادیان دیگر نقض آزادی مذهب و وجدان نیست؟
مقنعه؛ اجباری تعرض به حریم خصوصی
ـ ماده‌ی ۱۶ می‌گوید محدوده‌ی شخصی و خصوصی هیچ کودکی قابل تعرض نیست و برخورداری از یک تعلیم و تربیت آزاد عاری از خشونت و بر پایه‌ی حقوق برابر را حق کودک می‌داند.


انتخاب پوشش امر خصوصی انسان‌هاست. پوششی را تحمیل کردن بر آدم‌ها (به هر نامی که باشد؛ در لوای دین یا در لوای خلق) تعرض به حریم خصوصی انسان‌هاست. این کار بیشتر مذموم واقع می‌شود وقتی پای کودک در میان است.
پوشیدن مقنعه یا روسری به عنوان یک اجبار و قانون در مدرسه ضمنا نقض تعلیم و تربیت آزاد است و چون اجباری‌ست، تحمیل آن نمی‌تواند عاری از خشونت باشد.
ـ و بالاخره ماده‌ی ۳۱ میثاق می‌گوید بچه‌ها حق بازی، سرگرمی و اوقات فراغت دارند. البته کسی نگفته بازی برای دختربچه‌ها ممنوع. اما پوشیدن مقنعه و روپوش، که حتما باید بلند باشد، آزادی بچه را در بازی و حرکت محدود نمی‌کند؟ ترسم این است که با این ممنوعیت‌هایی که روز به روز در کشورمان بر تعداشان افزوده می‌شود، بازی برای دختربچه‌ها هم قدغن گردد. مگر طالبان نکرد؟
کودک به خاطر عدم بلوغ جسمي و رواني خود، نيازمند حمايت است و نه اجبار و قانون.

ما طالب سرنگونی شاه شدیم/ با مشت گره کرده در راه شدیم / پایان شخن شنو که ما را چه رسید / از چاله درآمدیم و در چاه شدیم

سخن کز دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.مطلبو لینک دادم.

ديشب كانال ت.ر.ت تركيه كه چيزي شبيه كال يك ماست برنامه جشن رمضان داشت بازهم چيزي شبيه برنامه شهرياري توي شبكه 5 قاري روي عرشه يك كشتي فانتزي لوكس قرآن مي خواند و دوربين صحنه هاي با نشاطي از بندر و مناظر توريستي نشان مي داد. صدا توي همه بندر اكو مي شد. اگر يك فرانسوي زبان برنامه را مي ديد فكر مي كرد حتما مستندي در مورد زيبايي هاي تركيه است. در كشتي ديگري دو روحاني شش تيغ كت و شلواري نشسته بودند با يك مجري اتو كشيده فهيم. مجري از يكي ز روحانيون پرسيد، خداوند در سوره اي كه مي شنويم، مي فرمايد آيا مي توانيد نعمت هاي مرا انكار كنيد؟ اساسا منظور از نعمت چيست، به نظر شما به چه چيزي مي گويند نعمت. آقاي روحاني انگشتش را بالا گرفت و به پرچم تركيه اشاره كرد و گفت، هيچ مي داني ملت هايي در دنيا وجود دارد كه پرچم ندارند و حسرت چنين نعمتي را ميكشند؟

OMIDVARAM TEKRARI POST NAKARDE BASHAM!!
سلام ، از كامنت بي ربط معذرت ميخوام . هر كاري كردم كه اين مطلبو براي آقاي پنهاني بفرستم نشد .ايميل وبلاگيشون گنجايش بيشتر از 300 كاراكتر نداشت و جالبه كه آدرس ايميل تو هيچ جايي از وبلاگش نبود . شما كه مطلب داستايوسكي خواني رو لينك دادي زحمت رسوندن اين مطلب به دست ايشون رو قبول كن.ممنون ميشم...

بررسی تطبیقی «بررسی یک پرونده‌ی قتل» اثر میشل فوکو و رمان «جنایت و مکافات» اثر فیودور داستايوفسکی
راسکلنیکوف یا پی یر ریوی یر، مسأله این است
مریم رییس دانا

«Moi, Pierre Rivière, ayant égorgé ma mère,ma sœur et mon frère …»
« من، پی یر ریوی یر که سر مادر، خواهر و برادرم را بریده‌ام ...»
جمله‌ی بالا عنوان کتابی است، چاپ شده از میشل فوکو با ترجمه‌ی سلیس مرتضی کلانتری به سال ۱۳۷۶، توسط انتشارات آگه؛ البته با نام دیگری: «بررسی یک پرونده‌ی قتل»
خوانش این کتاب در اولین برخوردِ حسی، موجب بیداری حسرتی شد که ریشه در تاریخ تاریک قضایی و خواب‌آلود ایران دارد. در دهه‌ی شصت، هزاران نوجوان و جوان را بی محاکمه به جوخه‌ی اعدام سپردند و امروز خبرها از طناب دار می‌گویند بر گردن اراذل و اوباش!
قبل از شروع بحث، شرح خلاصه‌ی داستان، شاید به نوعی توضیح این حس افسوس باشد و بروز مقایسه‌ای ناگریز از وضعیت حقوقی ایرانِ امروزِ قرن بیست و یکم با فرانسه‌ی ۱۷۰ سال پیش. پرونده‌ای که دادگاه فرانسه را نزد مردمش و تاریخش روسفید کرد، آن هم در یکی از شهرستان‌های فرانسه!
ماجرا:
جوانی ۲۰ ساله از روستای اونه، به نام پی یر ریوی یر، در بعدازظهری از ماه ژوئن ۱۸۳۵، با نقشه‌ای از پیش تعیین شده، سرِ مادر (شش‌ماهه حامله) خواهرِ ۱۸ ساله و برادر کوچک هشت ساله‌اش را در خانه‌ی متعلق به مادر، به وسیله‌ی داسی تیز می‌برد. پس از این جنایت حدود یک ماه به جنگل و طبیعت پناهنده می‌شود، از غذاهای جنگلی می‌خورد، کنار جاده می‌خوابد و با عذاب وجدانی که پیش‌بینی‌اش نمی‌کرد و حالا غافلگیرش کرده است، خودآگاه با رفت و برگشت‌هایش به کنار جاده و شهر، فرصت‌هایی را در اختیار پلیس قرار می‌دهد تا او را دستگیر کنند. نهایتاْ شناسایی و زندانی می‌شود.
تا این جای ماجرا باید گفت داستانی است نه چندان تازه، که همواره نوع بشر از ابتدای خلقتش مرتکب آن شده، و صفحات حوادث روزنامه‌ها در تمام دنیا پراست از این رویدادهای دل‌خراش.
در اسطوره و ادبیات نیز پدرکشی ادیپ شهریار یا برادرکشی قابیل نمونه‌های مشابه و قابل اشاره‌ای هستند از این دست. اما آن چه در پرونده‌ی جنایی پی یر ریوی یر در قیاس با نمونه‌های مشابه آن در جوامعی چون ایران رشک‌برانگیز است، پیگیری‌های مشهورترین روان‌پزشکان آن زمان، همت وکیل مدافع جوان، توجه خاص هیأت منصفه و انعکاس مرتب اخبارِ دادگاه‌ها توسط روزنامه‌های آن روز فرانسه است که درنهایت حکم متهم را از اعدام به حبس ابد تخفیف می‌دهند؛ گر چه متهم عاقبت خود را در زندان حلق آویز می‌کند.
تخفیف رأی دادگاه در پرونده‌ی ریوی یر، درواقع نتیجه‌ی چالش دانش روان‌شناسی (روان‌پزشکی) و دستگاه جزایی آن روزگارِ فرانسه است. شش روان‌پزشک مشهور مسئول بررسی می‌شوند. سه پزشک رأی به سلامت متهم می‌دهند، سه نفر دیگر واکنش متهم را نتیجه‌ی تربیت ناقص دوران کودکی و اختلافات شدید خانوادگی و بیمار بودن متهم ارزیابی می‌کنند.
پی یر ریوی یر در دوره‌ی محکومیت اش در زندان، یادداشتی از خود به جا می‌گذارد که تقریباً تمام زندگی‌اش را از چهار سالگی تا زمان دستگیری شرح می‌دهد. این نوشته از چنان انسجام نگارشی و تحلیلی برخوردار است که با توجه به کم‌سواد بودن متهم، باعث حیرت مسئولان می‌شود و ابراز تأسف که قربانی جنایت‌کار، نابغه‌ای بوده است؛ ولی جامعه با بی‌توجهی به استعداد خلاقه‌ی او در اکتشاف و نیز حافظه‌ی حیرت‌انگیزش در ضبط و شرح تمام اتفاقات از کودکی تا بزرگسالی، در واقع باعث انزوای هر چه بیشتر و رشد ابعاد غیرانسانی و بیمارگونه‌ی او شده است. از جمله مواردی که روان‌پزشکان برای ناسالم بودن شخصیت روانی پییر ریوییر مطرح می‌کنند، زن‌ستیزی و مادرکشی اوست؛ مسأله‌ای کاملاً در مقابل عقده‌ی ادیپ. در یادداشت‌هایش می‌نویسد تحت تأثیر کتاب‌های مذهبی از ترس زنای با محارم، هر زنی را که می‌دیدم پا به فرار می‌گذاشتم و مردم خیال می‌کردند من دیوانه‌ام.
او درباره‌ی دلیل کشتن مادرش می‌گوید: «چون مادرم با اذیت و آزارهایش پدرم را بسیار رنج می‌داد و آبروی پدرم میان مردم رفته بود و در مراجعاتشان به دادگاه برای طلاق، نتیجه به سود مادرم تمام می‌شد، به این نتیجه رسیدم که قانون فرانسه نمی‌تواند عدالت را رعایت کند و من به خاطر عشق به پدرم و خلاص شدن او از دست شکنجه‌های مادرم، از جمله خیانتش، مادرم را کشتم.»
خواندن یادداشت‌های پی یر ریوی یر (در مرحله‌ی دوم) و آشنایی با شخصیت او و انگیزه‌اش برای قتل، موجب بازخوانی رمان «جنایت و مکافات» و رسیدن به این نتیجه شد: «شباهت حیرت‌انگیز میان دو کاراکتر راسکلنیکوف و پی یر ریوی یر!»
آیا داستایوفسکی اخباراین واقعه را دنبال کرده بود؟ جنایت ریوییر سال ۱۸۳۵ اتفاق می‌افتد، جنایت و مکافات سال ۱۸۶۶ نوشته می‌شود، ۳۱ سال بعد. البته رمان «جنایت و مکافات» ابعاد متنوعی دارد که جنایت ایدئولوژیک راسکلنیکوف، یکی از آن ابعاد است و این مقاله فقط از این نقطه نظر بر این دو کاراکتر تمرکز دارد. با استناد به هر دو کتاب، مواردی ارائه می‌شود که نشان از این شباهت دارد.
۱- هر دو جنایت در یک دوره‌ی زمانی نسبتاً مشابهی روی می‌دهند:
- جنایت پییر ریوییردر ماه ژوئن رخ می‌دهد، جنایت راسکلنیکوف به فاصله‌ی یک ماه بعد، در ژوییه.
- جنایت ریوی یر قبل از ظهر (ساعت ۱۱ صبح) اتفاق می‌افتد، جنایت راسکولنیکوف بعدازظهر روی می‌دهد.
۲- هر دو از آلت قتاله‌ای استفاده می‌کنند که به جنایت آن‌ها سبعیت بیشتری می‌دهد.
- آلت قتاله در جنایت پی یر ریوی یر داس است.
- آلت قتاله در جنایت راسکلنیکوف تبر است.
۳- داستایوفسکی موقعیت اجتماعی راسکولنیکف را دانشجوی حقوق قرار می‌دهد. شخصیتی آشنا با ترم‌های حقوقی و روان‌شناسی جنایت. انتخاب رشته‌ی حقوق برای پرسوناژ رمان، ترفندی است ماهرانه برای بیان دیدگاه‌های روان‌شناسانه‌ی جرم و ناتوانی دستگاه قضایی در جامعه، همان نکته‌ای که متهم پی یر ریوی یر در یاداشت‌هایش به آن پرداخته است:
- نظرم این بود ناتوانی دستگاه عدالت را دراحقاق حق ستم‌دیدگان و مظلومان بنمایانم... به دستگاه قضایی خواهم فهماند که آن قدر از مادر و خواهرم طرفداری کرده است تا من مجبور شده‌ام به این وضعیت خاتمه دهم و ... صص ۱۲۶، ۱۲۷.
- راسکولنیکوف در برابر رازومیخین که می‌گوید «سوسیالیست‌ها اعتقاد دارند اصلاً چیزی به اسم جنایت وجود ندارد ... و جنایت، اعتراضی است علیه شرابط نابسامان اجتماعی» می‌‌گوید: «چیز عجیبی نیست. این یک مسأله‌ی عادی اجتماعی است» ص ۴۲۱ رمان.
در جای دیگر با خودش فکر می‌کند: کاری که من می‌خواهم بکنم «اصلاً جنایت نیست.» ص ۱۲۳.
با خشمی دیوانه‌وار بر سر خواهرش دنیا داد می‌کشد: «جنایت؟ کدام جنایت؟ تو به کشتن یک شپش پلید و مضر و موذی، یک عفریته‌ی کثافت نزول‌خور، عجوزه‌ای که وجودش به دردِ زباله دانی هم نمی‌خورد، پیرزنی که قتلش ۴۰ تا گناه کبیره را می‌شوید و پاک می‌کند ... می‌گویی جنایت؟» ص ۸۳۷.
۴- انگیزه‌ی قتل در هر دو کاراکتر، نجات است، یکی نجات پدر، دیگری در حد وسیع‌تر، جامعه؛ چراکه راسکلنیکوف نه یک روستایی که دانشجویی است آگاه به نابرابری اجتماعی:
- پی یر: من پدرم را در چنگال سگ‌های درنده یا آدمخواران اسیر می‌دیدم و به خودم حق می‌دادم تا به هر ترتیبی که میسر است در نجات او بکوشم، ص ۱۲۴.
- راسکلنیکوف قتل پیرزن رباخوار را نزد خود، این گونه توجیه می‌کند: پیرزن رباخوار، موجود زیان‌بارِ شروری است که کم شدنش از پیکر جامعه نه تنها برای جامعه زیانی ندارد بلکه بسیار هم مفید و کارساز است. با پول او می‌توان ده‌ها و صدها کار خیر و مفید به حال جامعه انجام داد.
۵- هر دو کاراکتر خود را ورای افراد عادی جامعه می‌دانستند.
- پی یر ریوی یر دراعتراف‌نامه‌اش می‌نویسد: به قوانین بشری واقف بودم، اما حساب می‌کردم که از دیگران باهوش تر و فهمیده‌ترم؛ و به همین جهت، گاهی قوانین و مقررات حاکم بر جامعه به نظرم ناپسند و شرم‌آور می‌آمد، و به همین خاطر به خودم حق می‌دادم که آن‌ها را نادیده بگیرم و از آن‌ها تجاوز کنم، ص ۱۲۴.
- پورفیری (رییس کلانتری) به راسکولنیکوف می‌گوید: «در مقاله‌ای از شما درخصوص روان‌شناسی جنایت حین ارتکاب جرم خوانده‌ام که اشخاصی به تمام معنا حق دارند دست به هر جرم و جنایتی بزنند و خلاصه تافته‌های جدابافته‌ای هستند فراتر از هر قرار و قانون» ص ۴۲۶ رمان.
۶- هر دو به قصد هدفی شریف قانون را نقض می‌کنند.
- پی یر ریوی یر: با این که هدف اساسی من رسیدن به شهرت و افتخار بود، اما به پدرم و سرنوشت او هم علاقه‌مند بودم ... خیال می‌کردم با دفاع از پدرم، حیات جاودانی خواهم یافت و آیندگان از من، چون سربازی که در دفاع از وطنش جنگیده باشد، یاد خواهند کرد ... تاریخ پر از نمونه‌هایی بود که نشان می‌داد مردم برای دفاع از آرمانی شریف، جانبازی کرده بودند... صص ۱۲۳ ، ۱۲۴.
- مطابق نظریه‌ی راسکلنیکوف در مقاله‌اش، آدم‌ها دو دسته‌اند: یک دسته انسان‌های کثیر عادی، که در فرمان‌بری زندگی می‌کنند و حق ندارند قانون را نقض کنند. و دسته‌ی دیگر، انسان‌های قلیل فوقعادی، که به عناوین گونه‌گون و به نام اصلاح امور دین و دنیای بشر حق دارند دست به هر جنایتی بزنند و هر قانونی را نقض کنند؛ چرا که انسان‌هایی فوق‌العاده‌اند و هدفشان شریف و متعالی است.
۷- ناپلئون:
- پی یر ریوی یر در تأیید اقدام جنایت‌کارانه‌اش (البته) قبل از جنایت، به حضور تاریخی ناپلئون اشاره دارد: خودم را مثل بناپارت در سال ۱۸۱۵ تصور می‌کردم. به خودم می‌گفتم این مرد، یعنی ناپلئون، به تنهایی هزاران هزار انسان را فقط به خاطر هوا و هوس خود به کشتن داده است. چرا من نبایستی برای آرامش و نجات پدرم، یک زن را از بین ببرم؟ و این به چشمم عادلانه جلوه گر می‌شد. خیال می‌کردم که موقعیتی برای آن که به قله‌ی افتخار صعود کنم به وجود آمده است و باید از آن استفاده کنم تا نامم در تاریخ ثبت شود و آیندگان از عمل قهرمانانه‌ام به افتخار یاد کنند، ص ۱۲۸.
- راسکولنیکوف در ادامه‌ی مجادله‌اش با پورفیری و بیان حضورِ گریزناپذیر و همیشگی گروه دوم، یعنی انسان‌های غیرعادی یا فوقِ عادی، از ناپلئون مثال می‌زند: قانون‌گذاران و پیشوایان بشر، از عهد دقیانوس بگیر تا ناپلئون‌ها و غیره و غیره، همه بدون استثناء مجرم بوده‌اند. دقیقاً به این دلیل که قوانین مقدس و ریشه‌دارِ آباء و اجدادی را زیر پا گذاشته‌اند و ... اگر پایش می‌افتاد، از خون و خون‌ریزی و کشتار مردم بی‌گناهی که غیورانه از رسوم آباء و اجدادی‌شان دفاع می‌کردند هم ابایی نداشته‌اند... اکثر این بانیان خیر، این پیشوایانبشر، برای رسیدن به مقصودشان رودهای خون راه انداخته‌اند، ص ۴۲۸ رمان.
۸- مدت زمانی که هر دو اقدام به قتل را در ذهن خود بررسی می‌کنند.
- پی یر ریوی یر یک ماه به آن چه می‌خواهد انجام دهد، فکر می‌کند. مدام در اطراف گرفتاری‌ها و رنج‌ها و عذاب‌های پدرم می‌اندیشیدم تا شاید راه چاره‌ای پیدا کنم، اما هیچ چیزی به فکرم نمی‌رسید. رفته رفته، فکر انجام نقشه‌ی قتل مادرم در سرم ایجاد شد. این فکر شوم تقریباً یک ماه قبل از انجام آن در سرم پیدا شد، ص ۱۲۳.
- راسکولنیکوف هم یک ماه برای انجام مقاصدش فکر می‌کند: این فکر مال دیروز نبود. تنها فرقی که داشت این بود که یک ماه پیش (یا حتی دیروز) شکل خواب و خیال داشت،.رؤیا بود انگار. اما حالا دیگر رؤیا نبود. شکل تازه و خوف‌انگیز و به کلی ناآشنایی به خود گرفته بود. ص ۸۶ رمان.
۹- یکی از مقتولین در هر دو جنایت، هدف اصلی نبوده‌اند.
- تعداد مقتولین در جنایت پی یر ریوی یر سه نفرند: مادر حامله‌ی خائن، که پدر را بسیار آزار می‌دهد؛ خواهر ۱۸ ساله، که همدست مادر است؛ و برادر هشت ساله. قاتل قصد کشتن برادر کوچکش را، که خیلی هم مورد علاقه‌ی خودش و پدرش بوده، نداشته است. کودک بی‌گناه را به این دلیل می‌کشد تا پدر به هنگام اعدام و مرگ او دچار اندوه نشود. چون در یک بحث خانوادگی سابقاً شنیده بود بچه هر چه قدر بد باشد، باز برای پدر و مادر عزیز است. و شنیده بود پدرش نظر مخالف داده است: فکر می‌کردم که اگر فقط مادر و خواهرم را بکشم، ممکن است پدرم بفهمد که من برای نجات او مرتکب این کار شده‌ام و نتیجتاً از دست دادن من برایش مشکل باشد، اما اگر برادرم را که مورد علاقه‌ی پدرم بوده، بکشم، پدرم آن چنان از من متنفر خواهد شد که دیگر هیچ گونه تأسفی از مردن من نخواهد داشت و تحمل مرگ من برایش آسان خواهد بود. یادم می‌آمد که در مجلس عده‌ای از حاضرین درباره‌ی یک دزد می‌گفتند که درست است خطا کرده، ولی برای پدر و مادرش درهر صورت فرزند محسوب می‌شود و آن‌ها نمی‌خواهند بلایی سر او بیاید؛ اما پدرم گفت اگر فرزند او دزد باشد، ترجیح می‌دهد که این فرزند بمیرد تا زنده باشد. ص ۱۲۶.
- مقتولین در جنایت راسکلنیکوف دو نفرند: پیرزن رباخوارِ شرور، و خواهر مظلومش. قاتل قصد کشتن خواهر پیرزن (لیزاوتا) را ندارد. تصادفاً این اتفاق می‌افتد و از این بابت بسیار دردمند می‌شود: بعد از این جنایت غیرمنتظره‌ی دوم، می‌خواست هرچه زودتر از آن جا فرار کند، ص ۱۴۲.
باید به سونیا می‌گفت چه کسی لیزاوتا را کشته است و چون می‌دانست که حتی گفتنش هم عذابی است الیم، سعی کرد فکرش را هم از سر دور کند، ص ۶۶۱.
۱۰- گریختن از کشور:
- پی یر ریوی یر نیز پس از یک ماه سرگردانی روحی در جنگل، و تردید در معرفی یا خودکشی خود، به گریختن فکر می‌کند: در کتابی خوانده بودم که سربازی برای این که پیغام مهمی را به فرمانده ریشیلیو برساند، هشت کیلومتر را با شنا پیموده است. با خودم گفتم که من هم با شنا از شرربورگ به یکی از جرایر متعلق به انگلیسی‌ها، که در نقشه جغرافیا آن‌ها را دیده بودم خواهم رفت... ص ۱۳۷.
- راسکلنیکوف در هذیان و تبِ بعد از جنایت به فکر فرار از کشور می‌افتد: اصلاً بهتر است فرار کنم ... به یک جای دور ... بروم آمریکا... ص ۲۱۶.
۱۱- عذاب وجدان:
- پی یر ریوی یر، در فشار دردهای روحی پس از جنایت: «آه آیا ممکن است که این کار وحشتناک از من سر زده باشد؟ آیا من می‌توانم چنین هیولای وحشتء‌زایی باشم؟ قربانیان بدبخت جنایت وحشتناک من، آیا امکان دارد ... خیر، غیرممکن است، حتماً خواب می‌بینم! ...»، ص ۱۳۳.
- راسکلنیکوف: قیافه‌ی لیزاوتا خوب یادش بود. وقتی که تبر به دست به طرفش می‌رفت، او آرام آرام پساپس می‌رفت، دست‌ها پیش رو گرفته، چهره پر از وحشت کودکانه، درست مثل کودکی که یک مرتبه از چیزی بترسد و بهتش بزند، ساکت و صامت به آن موجب وحشت خیره شود، ص ۶۶۹.
یی در پی از خودش می‌پرسید: «آخر کجای عمل من زشت و نفرت‌انگیز است؟ چون اسمش جنایت است؟ « جنایت » یعنی چه؟»، ص ۸۷۷.
۱۲- تمایل به اعتراف:
- پی یر ریوی یر با خارج شدن از جنگل و رفتن به حاشیه‌ی جاده و قرار گرفتن در ملاء عام، خودآگاه تمایل به دستگیر شدن دارد و پلیس پس از دو بار غفلت، بالاخره او را شناسایی می‌کند. به عبارتی دیگر اگر خود نمی‌خواست، مأمورین پلیس به راحتی قادر به دستگیری‌اش نبودند. «دوباره وارد فلر شدم و پس از عبور از آن به طرف کنده حرکت کردم و این دفعه دیگر مصمم بودم که به ویر بروم و خودم را معرفی کنم. شب به کنده رسیدم و سر راه کنده به واسی در کنار جاده خوابیدم و صبح به طرف واسی راه افتادم. تصمیم گرفتم کاری کنم که ژاندارم‌ها متوجه‌ی من بشوند و مرا دستگیر کنند. »، ص ۱۴۰.
- تمام فصل دوم از بخش ششم جلد دوم کتاب «جنایت و مکافات» نزدیک به ۲۴ صفحه، اختصاص دارد به گفت‌وگوی رییس کلانتری (پورفیری) و راسکولنیکف. پورفیری شک نزدیک به یقین دارد که قاتل را شناخته است؛ اما او را دستگیر نمی‌کند، حتی به راسکلنیکوف می‌گوید هیچ مدرکی نه تنها علیه او وجود ندارد، بلکه نیکلا اقرار به قتل کرده است. با وجود این، رودیون رومانوویچ راسکلنیکوف با پای خود به کلانتری می‌رود و پرده از راز برمی‌دارد.
مدت درازی از وقت دادگاه صرف این شد که دریابند چرا متهم حاضر است صادقانه و داوطلبانه به همه چیز اعتراف کند، ص ۸۶۴.
۱۳- دخالت روان‌شناسی و نظریه‌ای خاص در هر دو داستان
- میشل فوکو در مقدمه‌ی کتابش می‌نویسد: سال ۱۸۳۶ سالی بود که در آن بازار بحث و گفت‌وگو در اطراف دخالت روان‌پزشکی در دادرسی جزایی بسیار گرم بود. مخصوصاً بحث در اطراف نظریه‌ی تک جنونی که از طرف اسکیرول ابراز شده بود، ص ۱۱.
- در پس گفتار جلد دوم کتاب داستایوفسکی: ... بالاخره عده‌ای از اعضای دادگاه (به خصوص آن عده که بویی از روان‌شناسی برده بودند) این احتمال را پذیرفتند که واقعاً ممکن است ... که جنایت لاجرم می‌بایست بر اثرِ جنون آنی رخ داده باشد، یا به بیان دیگر، متهم دستخوش جنون قتل و غارت فقط به خاطر نفس قتل وغارت بوده است، بی آن که انگیزه‌ای داشته باشد یا در پی ملاحظات سودجویانه بوده باشد. این نظریه، به خصوص با آخرین دست‌آوردهای نظریه‌ی جنون آنی، که سخت باب روز شده است، جور درمی‌آمد، ص ۸۶۵.
۱۴- عاقبت:
- همان طور که اشاره شد راسکلنیکوف، جامعه‌ی بشری را به دو دسته تقسیم کرده بود، گروه عادی‌ها و گروه غیرعادی‌ها. پورفیری پلیس می‌پرسد: فرض بفرمایید مردی یا اصلاً جوانی به سرش بزند و خیال کند ناپلئون آینده است و ... شروع کند به از میان برداشتن موانع...
- ... بله، قبول دارم ... مخصوصاً آدم‌های جاه‌طلب و تهی‌مغز خیلی زود به این دام می‌افتند ، به خصوص جوان‌ها.
- خب، آن وقت چه طور می‌شود؟
- ... همین هست که هست، کاری‌اش هم نمی‌شود کرد، ... مگر جامعه زندان و تبعیدگاه ندارد؟ ... آقا دزده را بگیرید و بیندازید زندان!
...
- ... اما وجدانش چه می‌شود؟
...
- کسی که وجدان داشته باشد و به اشتباه خود پی ببرد، به عذاب وجدان دچار می‌شود. همین مکافات برای او کافی است... اشد همه‌ی محکومیت‌های کیفری است، ص ۴۳۵.
پایان:
سوال نخستین همچنان باقی است: آِیا نویسنده‌ی روس در جریان داستان پی یر ریوی یر فرانسوی بوده است؟ اگرجواب منفی باشد، شاید بتوان گفت پییر ریوییر می‌توانسته داستایوفسکی‌ای باشد؛ اگر زندگی به او مجال تجلی می‌داد.
و چنان چه جواب مثبت باشد، بی‌تردید فیودور داستایوفسکی درس ارزنده‌ای می‌دهد به تمام نویسندگان، که می‌شود از پیوند اتفاقات واقعی روز و جریان‌های فکری عصر(نهیلیسم) اثری خلق کرد، بدون شک ماندگار. چه بسا حتی در همان روزگار، نویسنده‌ای فرانسوی کتابی نوشته بوده باشد ملهم از داستان پییر ریوییر، و داستایوفسکی هم آن را خوانده باشد. آیا این موضوع از ارزش کتاب «جنایت و مکافات» کم می‌کند؟
آن چه اهمیت دارد، فرم است، سبک است و پرداخت است. صدها نقاش از یک سیب طراحی و نقاشی می‌کنند، آیا این نقش‌های سیب، جز در سیب بودن، وجه اشتراک دیگری با هم دارند؟ سیبِ پل سزان چه قدر به سیب پیکاسو شباهت دارد! در جهان هنر، از هر نوعش، همیشه خویشاوندان روحی وجود داشته و دارند. از آن جا که واقعیت هنر همیشه از یک جا، اصالت جان، می‌جوشد،هنرمندانش از یک تبار می‌شوند.
به یاد بیاوریم شهری را که مردمانش نمی‌توانستند بخوابند (صد سال تنهایی مارکز)
به یاد بیاوریم شهری را که مردمانش، همه جز یک زن، کور شده بودند ( کوری خوزه ساراماگو)
به یاد بیاوریم شهری را که طاعون گرفت (طاعون آلبر کامو)


خواب دیده بود که دنیا را طاعونی ناشناخته و دهشتناک برداشته است، مرضی که از اعماق آسیا سرچشمه گرفته و سرتاسرِ اروپا را درنوردیده است. ص ۸۸۱، جنایت و مکافات.

فهيمه : آقاي صادقي عزيز ممنون از توجه شما و كامنتي كه گذاشتيد.اما فكر كنم بهتر باشد مطالبي تا اين حد طولاني را به عنوان كامنت منتشر نكنيد تا به حقوق بقيه بازديدكنندگان وبلاگ هم احترام گذاشته شود.متشكرم.

از دهان ما صحبت می‌کنی شما

jalebe aksar kesany k toy iran zendegi mikonan nazarat kamelan moshabe dashtan be vatan vali vatan ba dolat va hokoomat fargh mikone b nazare man vali khob hamash az in khafaghan va fesharhay maskhare nashat migire dige.x

فهيمه دلم مثل سگ گرفته... غمگينم...

فهيمه : گل قشنگم آخه چرا ؟ اين‌طوري خيلي نگرانت مي‌شم از اين راه دور.مسيح يعني همان شيطان پرجنب و جوش ساده و مهرباني كه خنده‌هايش هياهوي تحريريه را به غوغا تبديل مي‌كرد.مسيح باش.اين نيز بگذرد.بهت ايميل مي‌زنم جانم.

آنچه درباره وطن گفتی رو می فهمم.شاید ما وامانده های پس افتاده حول و حوش سال 60 وطن رو این طوری می فهمیم.پدرم 6 سال جنگید کامل.و همان جا ازدواج کرد. ما شاید کمی هم رو بفهمیم اگرچه من در همینم شک دارم اما کی این نسل گذشته رو می فهمه؟. وطن برای من سگ دونی ست که حرومزاده های دروغ گو صبح تا بوق سگ دروغ تف می دهند که نونی اضافه کنند به نون قبلی. آری برادر یا شایدم خواهر اصلا ولش کن ترنس سکسوال داستان وطن برای من این چنینه. در اینجا صداقت خاک می کنند و خر داغ می کنند. این روزها تحملم ته کشیده در برابر هر دروغگوی مادرقحبه. و تنها تلاشی که می کنم اینه که صادق باشم. می دونی باید به یه چیزی آویزونم شم که ارزشش رو داشته باشه و داستان صداقت همین طنابی ست که آویزون شدم.
راستی من هنوز به شماها اعتماد ندارم.چون دسته جات اجتماعی چون شماها تل دروغ بافی ست رفیق.بگذریم.
همین.

کاش این وطن بازی را بس می کردین
همین کارها را می کنین مملکت را به بازی گرفته اند!

با صراحت وجسارت خوبی نوشتی.............

سلام . خیلی ممنون از بابت لینکی که دادی

خانم حیدری شرمنده. کسی قصد تخطئه زنانی که از جان و دل برای آزادی حق و حقوق زنان مایه می گذارند را ندارد. اما کاش تو روزنامه ایران بودید و می دید کسانی که مدعی فیمینیست بودن هستند چطور همکاران خودشان را برای ماندن خودشان قربانی می کنند آنوقت کمی به من حق می دادی. در هر صورت اگر تند رفته ام از شما معذرت می خواهم.

فهيمه : از توجه شما ممنون.اما ما از اين فرهنگ ناخواسته و غلط « تعميم » همه چيز به همه چيز خيلي ضربه خورده‌ايم آقاي فراهاني عزيز.در هر حال از توضيحتان ممنونم و مطمئن باشيد كه هيچ نيازي به معذرت‌خواهي نيست.

سلام فهمیه عزیز. برای من که در انقلاب 11 ساله بودم وطن معنی زندگی می داد، معنی آرمان، معنی جنگیدن و شهادت برای اؤمان و بعد شکسته شدن همه چیز. بعد معنی کتاب سوزان و کتاب خمیر کنان. معنی فرار و زندان و مرگ. و بعدترها معنی آرزوی به پایان رسیدن همه چیز، معنی تنهایی زن و بی کسی او.کاش درد فقط چادر و مقنعه بود. درد بیش از اینهاست و تصور اینکه دختری هست که در همین وطن در کنار تو رشد می کند و نمی دانی چه بلایی سر او می آید. کاش وطن یک بمب می شد و در یک لحظه همه را با خود می برد.

hamechizhayi ke gofti ghabool. ama inha ke hame chize vatan nist. yani yekchiz tooye iran nist ke hichjaye dige natoone vasat be armaghan biareh va khoshhalet kone ? enghadr hoviat gorizi ke chi ?

سلام فهميه عزيز.مي داني آنچه با صفت "ترين" از آن ياد مي كنيم آن چيزي است كه تا امروز رخ داده است اينكه بعد از اين چه پيش خواهد آمد را نمي دانيم.راست است كه هنوز ترينهاي بيشماري به انتظار نشسته اند، خوبترينها و بدتريناه، شادترينها و تلخترينها و....ممنون كه آمدي دوست من

جهاد علیه فیمینیستهای میلیونر اغاز شد.

فهيمه : بلاهت كه جواب ندارد.

فهمیه جان مطلب فمینیستهای میلیونرو همینطور مطلب آقای آقازاده رو خونم. راستش دلم گرفت. از اینکه همه چیز اینجا آلوده است و آدما هر حرفی می زنن تهدید و یا ترور می شن بخصوص اگه زن باشن.این زندگی ما در وطنه عزیز من انگار

چيه بابا، توي هر بچه بازي‌ كه راه ميفته شركت مي‌كني

شما روزنامه‌نگار جسور و با قلم خيلي خيلي محكم و خوبي هستيد.خوب مي‌نويسيد.خوب استدلال مي‌كنيد و خيلي هم محترمانه.من هميشه اينجا را مي‌خوانم اما هيچ وقت براي هيچ كس نظر نمي‌نويسم.اين را هم نوشتم كه بدانيد نبايد به حسادت و بخل و عقده‌هاي يك مشت آدم عقب‌افتاده اهميت بدهيد و خودتان را ناراحت كنيد.ارزش شما و بي‌ارزشي آنها را همه ما مي‌دانيم.

موافقم وطن تمام چیزهایی که گفتی برای منم هست امارنجش را وقتی بیشتر می فهمی که پایت را یک دو قدمی از مرز تحمیلی اش بیرون بگذاری و آن وقت آدم دل تنگ همان صف های طولانی است برای یک دو تکه نان بدی قضیه در اینه که با وجود رنجش با وجود بدی دوستش داری مثل ابله داستایوسکی که با وجود رنجی که ناستاسیای بدنام برایش داره دوستش داره. فهیمه وطن قرانی نیست که سر طاقچه فراموش بشه.فروغ می گفت من عاشق تهرانم با تمام بدی ها با تمام آدم های موذیی که داره.
تو نه با خون کذایی صوری که ریخته بشه نه اما چون به وطن ومردمش عاشقی این طور گر می گیری این طور عصبی می شی .
من می گم از شدت عشق به وطن (نه عشق فقط به این کلمه )بلکه به کل مجموعه ی وطن که مردم هم زبانت هستندواز نابسامانی که دارن ناراحتی. چه بسا آدم از شدت عشق به نفرت می رسه.

موافقم وطن تمام چیزهایی که گفتی برای منم هست امارنجش را وقتی بیشتر می فهمی که پایت را یک دو قدمی از مرز تحمیلی اش بیرون بگذاری و آن وقت آدم دل تنگ همان صف های طولانی است برای یک دو تکه نان بدی قضیه در اینه که با وجود رنجش با وجود بدی دوستش داری مثل ابله داستایوسکی که با وجود رنجی که ناستاسیای بدنام برایش داره دوستش داره. فهیمه وطن قرانی نیست که سر طاقچه فراموش بشه.فروغ می گفت من عاشق تهرانم با تمام بدی ها با تمام آدم های موذیی که داره.
تو نه با خون کذایی صوری که ریخته بشه نه اما چون به وطن ومردمش عاشقی این طور گر می گیری این طور عصبی می شی .
من می گم از شدت عشق به وطن (نه عشق فقط به این کلمه )بلکه به کل مجموعه ی وطن که مردم هم زبانت هستندواز نابسامانی که دارن ناراحتی. چه بسا آدم از شدت عشق به نفرت می رسه.

داشتم مطلب را می خواندم یاد شعری از فریدون توللی افتادم که می گوید : ترسم ز فرط شعبده چندان خرت کنند / تا داستان عشق وطن باورت کنند ... و در بیت پایانی می گوید : پتک اوفتاده در کف ضحاک و این گروه / خواهان که باز کاوه ی آهنگرت کنند ... البته منظوری نداشتم همین جوری به ذهنم آمد ، داستان باغ آبسرواتوآر یادتون نره .

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)