اندر حكايت عقدهگشاييهاي اينترنتي
بالاخره هر چيزي ابزاري دارد و صد البته « جلب توجه » و « احساس متفاوت بودن كاذب» هم ابزار خودش را دارد و يا در طول زمان ابزار خودش را پيدا كرده است.حالا براي اينكه حرفم را بيشتر توضيح داده باشم مثالي ميزنم.شما تعدادي زن روزنامهنگار يا فعال اجتماعي يا فمينيست هستيد كه اهداف مشتركي داريد - صرفنظر از اينكه خود داشتن اهداف مشترك زيادي خطرناك است در اين جامعه - تصميم ميگيريد بعد از عمري گدايي يك شب جمعه دور هم جمع بشويد و هدفهايتان را جمعبندي كنيد و راهكارها و ايدههاي جديد در راه پرزحمتي كه پيش پايتان هست را طرح كنيد.اشكال كار كجاست ؟ من نميدانم. البته ظاهرا خود اين كار اشكالي ندارد چون « مجانين اينترنتي » اتفاقا به گزارش آن لينك ميدهند و سر و صدا هم برايش راه مياندازند.پس مسئله « نفس كار » نيست.حتي فكر ميكنم مسئله ما هم نباشيم بلكه مسئله اساسا در جاي ديگري است ؛ جايي كه متاسفانه ما قادر به دسترسي به آن و ترميمش نيستيم.مسئله در ذهن و روح و روان بيمار يك عده « سرخورده اجتماعي » است كه براي جلب توجه يا احساس متفاوت بودن كاذب نياز شديد و مبرمي به « مخالف خواني » و جساراتا و - با معذرت از خوانندگان اين وبلاگ - « زدن حرف مفت » دارند.خب بالاخره وبلاگ درست كردن در سرويسهاي مختلف اينترنتي كه هزينهاي ندارد ، براي حرف مفت هم كه محاسبهاي در كار نيست ، اراجيف به هم بافتن هم كه رايگان است ؛ پس چه كاري بهتر از اين.يك كسي مثل اين آقاي مريضاحوال هم راه ميافتد ، همه سرخوردگيهاي يك عمرش را هم كول ميكند و ميآيد در فضاي وب براي خودش دكه ميزند و با مخالفخواني فاقد ارزشهاي منطقي و استدلالي و با بيارزش كردن كارها و تلاشهاي ديگران ميكوشد تا خودش را مطرح كند كه آي ايها الناس ما هم هستيمها !
ظاهرا اين وبلاگنويس زيردست خيلي هم سمپات جنبش زنان است.چون اين چندمين بار است كه در « دارالمجانين خود » يادي از ما ميكند و اين بارهم به بهانه ميزگرد زنستان براي ما تيزر رفته است كه : « بياييد با فمينيستهاي ميليونر آشنا شويد : الناز انصاري ، فهيمه خضر حيدري ،آمنه شيرافكن ، ترانه بنييعقوب و ...» جالب است كه بعد هم يك « خالهزنك اينترنتي ديگر » كه احوالاتش ديگر براي همه ما روشن است در صبحانهاش لينك ميدهد كه « ميزگرد زنان با حضور فمينيستهاي ميليونر » و درست يك روز بعد انگار كه توجيه شده باشد تيتر لينك صبحانهاياش را عوض ميكند....
1.آقاي علاقهبند كه خوشبختانه شخصا تا به حال چشمم به جمال شما روشن نشده شما از كجا ميدانيد كه من و دوستانم ميليونر هستيم ؟
2.زمان تفكرات ابلهانهاي كه داشتن هر ميزان از سرمايه جرم به حساب ميآمد حالا ديگر گذشته.شما كمي دير به دنيا آمدهايد.بايد سه چهار دهه قبل وبلاگنويسي را شروع ميكرديد.
3.در اين روزگار ديگر ميليونر نميتواندمنظور لوس شما را برساند بايد ميگفتيد مولتي ميلياردر تا حق به حقدار برسد.
4.حالا ما ميليونرها كه داريم جان خودمان را ميكنيم براي رسيدن به اهدافمان. شما با آن « جامه زهد » و « دلق مرقعتان » چه تاج گلي بر سر اين جامعه گذاشتهايد كه اينقدر مدعي هستيد و همه را « بيدرد » ميدانيد ؟
5.قرار نيست هر كس در زندگي واقعياش كم آورد وبلاگي دست و پا كند و عقدههايش نسبت به ديگران را در آن تخليه كند.
6.براي شما و دوستانتان از خداوند شفاي عاجل ميخواهم.چون بيماران خطرناكي هستيد.

Comments
آدم مريض كه شاخ و دم ندارد. دواي دردش را من از مدتها پيش ميدانم. كاش ميشد كاري برايش كرد. بيش از آنچه كه فكر ميكنيد مشكل دارد. شما به خود زحمت ندهيد. او اين كارها را ميكند تا واكنش شما را برانگيزد. محلش نگذاريد خودش ميرود پيكارش.
اگر دم به دمش بدهيد، تا قيامت اراجيف ميبافد.
ميثم | September 12, 2007 07:00 PM
یه چیزی در مورد دحتران سرزمینم نوشته ام خوندیش؟
چرا نظر ندادی؟
ابوذر آذران | September 12, 2007 09:06 PM
فهیمه جان، چرا خودت رو ناراحت می کنی و جواب نوشته های کذب و دروغ این پسر رو میدی؟
ایکاش خودت رو وارد بحث با این آدمها نکنی
محبوب | September 13, 2007 12:23 AM
سلام
از هیچ کدام از این دو گروه حمایت نمی کنم چون واقعا شناخت دقیقی به جز همین وبلاگها ندارم ، اما فکر می کردم اگر به وبلاگی که لینک داده اید بروم باید مطلبی حداقل با یه سری استدلال و ... می خواندم که من حداقل فقط یک لینک دیدم! اما در کل می گویم چه در دنیای مجازی و چه حقیقی عده ای حرف مفت می زند، اگر هم طرف فکر می کند حرف و هدفش درست است پس بی خیال حرف بقیه !!! به همین راحتی ...
Mehdi | September 13, 2007 10:03 AM
to agemilyoneri chera tahala be ma gheyme nadadi? enghadr man goftam gheyme mikham :D
fahijonam asbabeto khord nakon sare in shero vera :)
banoyeordibehesht | September 13, 2007 10:22 AM
chand roozie ke bahat tamas migiram na mobileto javab midy na tel khoonato!
bayad bahat harf bezanam.
key khoone hasty?
فهيمه : عزيزم بزنگ.من هستم.موبايلمو برات ايميل ميكنم حتما.
pantea | September 13, 2007 12:28 PM
سلام
این آدم های مریض احوال همیشه هستند. بذارید خوش باشن! آدم های بزرگی که هدف های بزرگ تری دارن سنگ اندازان مریض احوالی هم در برابرشون به وجود میان.
پ.ن: نمیشه کاری کنید لینک هایی که در پست قرار میدید در یک پنجره ی جداگانه باز شن؟منظورمو رسوندم؟اگه این کارو کنید عالی میشه :)
موفق باشید
ثمين | September 13, 2007 12:29 PM
من فكر مي كنم آدم مريض هم حق داره حرفش رو بزنه! از حرف هاي آدم هاي مريض نترسيد چون مطمئنا دوستي اونا براي جمهوري اسلامي دوستي خاله خرسه هست! فكر نمي كنم قرار باشه آدم جواب همه آدم ها رو بده! بعضي ها جوابشون خاموشيست!
ماكان | September 13, 2007 03:57 PM
سلام فهیمه جان.
اینا معلومه که چه جور آدمهایی هستن و از طرز فکرشون معلومه که تو قرون وسطی زندگی می کنن. به قول بعضی ها، امیدوارم خدا شفاشون بده.
مشتری وبلاگ شما
سالار
salar | September 13, 2007 04:08 PM
عرض کنم خدمتتون که معلومه این پست رو در نهایت عصبانیت نوشتید ... پیشنهاد می کنم قبل از اینکه پستی را می خواهید در وبلاگ بذارید کمی در مورد آن فکر کنید ...
با تشکر
hesam | September 14, 2007 02:04 AM
اول و آخر...
خانم من هم وسط الکلنگ بیهوده شما ها و این جوان حمیدخان آویزونم. اینکه او بلغوراتی می گه درباره ی فمنیسیم و نمی دونم چی ایسیم حرفی نیست اما اینکه شما ها تا چه حد صادق هستید جای حرف است اونم خیلی حرف. نیست؟ اینجا صحبت شمای نوعی ست که مثلا فعال حقوق به یغما رفته زنان -این مادینه های مظلوم یا مظلوم نما- هستید در برابر نرینه های ظالم.من بدبینم چون حرومزاده یی به اسم فعال همین چیزها من رو درست کرد و متاسفانه اون کمپین مزخرف رو امضا کردم.اینکه امثال بی شرفهایی چون شیرین عبادی این وسط خوب نون دونی ساختند شک ندارم.این بی شرفها حتی از کودک بیچاره ی خیابانی هم نمی گذرند و در اون انجمن پی شکم و هیبت و زرینه کردن شخصیت لجن خودشونه. می فهمید خانم؟
می فهمید من دارم بالا می آرم از این همه دروغ کثافت که حتی در همچین دسته جاتی هم هست بلکه بدتر.و این حرومزاده ها ازش به اسم سیاست تعبیر می کنند. این است که من اصلا نمی تونم به حرفهای شماها اعتماد کنم.های های مسئله جنسیت رو بذارید کنار خانم که من مردم پس واضحه اینجوری حرف بزنم. از مردی من فقط ظاهرش دارم وگرنه پایین تنه مدت هاست دهنه خورده. من هم ناراحتم اما حاضر نیستم با هر کس ناکسی در این میان هم پیاله شم. یه خر صادق هم این وسط پیدا شه من دودستی سم هاش رو می بوسم چقدر زندگی برای امثال من سگی ست.بگذریم.
that,s all
هیرگاموس | September 14, 2007 05:19 PM
من برات پاپوش می گیرم تو بیا اون با من
Anonymous | September 14, 2007 10:29 PM
دلم برات تنگ شده شیطان
Anonymous | September 14, 2007 10:31 PM
shoma chera ro da smikhori? ina jofteshoon ye nafaran
Amir | September 15, 2007 08:47 AM
فهيمه خانم ؛سلام
خيلي از زمان آشنايي من با وبلاگتون نمي گذره البته خودتونو -اگه بشه به يكي دو سال گفت خيلي- خيلي وقته ميشناسم هر چند باز هم آشنايي داريم تا آشنايي.خلاصه عرض كنم با وبلاگتون بيشتر برخورد داشتم تا خودتون .البته با عصبانيت و روحيه عصيانگرتون هم كم و بيش آشنام و يادداشتهاتونو خيلي آرومتر از خودتون ديده بودم.
بر خلاف بقيه كه گفتن فلاني رو بي خيال من اعتقاد دارم خوب كاري كردين . راستش در عصري كه هيچ حسي واقعي نيست، نفرت هم اگه اصيل باشه خواستنيه و مگه بده آدم بگه از لجن نفرت داره ؟خلاصه اينكه درسته كه همه ما ميخوايم دنيا ،جهان مهربانان باشه اما اين دليل نميشه كه با ديوونه هاي دست پرورده برادر حسين سر مدارا داشته باشيم.فقط يادتون باشه كه حد و حدود اين مجادله رو بايد شما تعيين كني نه اونا.
در ضمن بهتر نيست سطح برابر خواهي حقوق زن و مردا رو از سيگار كشيدن تو تحريريه ارتقا بدين ؟
وحيد صادقي | September 15, 2007 10:20 AM
سلام.ممنونم از همهي لطفها.اي كاش اين نوشتههاي پراكنده و آشفته، شكل قصه مي گرفت تا تقديم تان مي كردم.اما افسوس كه داستان با من قهر كرده است.باز هم ممنون و اميدوارم شايستگي اين همه مهر را داشته باشم.
mohsen | September 15, 2007 07:23 PM
فهيمه جان خوب معلوم هست كه اين جور آدم ها هستند هميشه. و در مورد اين لغت فمينيست يا بقول اين دوستمان چي چي ايسم كه خيلي حرف و حديث و كج انديشي هست. بگذاريد دوستان عقده گشايي هايشان را در همان فضاي مبتذل خودشان خلاصه كنند و كامنت دوني روزنامه نگار محبوب ما را به گند نكشند!
تهمينه | September 15, 2007 08:07 PM
مرسی بالاخره یکی به این روانی چهارتا کلمه گفت . اینجانب زن سی و خرده ای ساله خانه دار وبلاگ نویس وبلاگ خوانی بیش نیستم . نه برای جنبش زنان فعالیتی میکنم نه چیزی ! حتی گاهی با نوع نگاه خانومهایی که پرچمدار حمایت از من و امثال من شده اند مشکل دارم . اما نوشته های این آقا حال منو به هم میزنه ... فقط اعصاب قاطی شدن در دعواهای وبلاگی رو نداشتم که یک پست خطاب به ایشان نذاشتم و براش کامنت ننوشتم چون فکر میکنم این خزعبلات رو می نویسه که به کامنت دانی دیوونه خونه اش رونق بده . یکی لطفا بهش بگه هر چیزی چون اولین بار به گوش جنابعالی رسیده قطعا و حتما مستهجن نیست برای مثال در این پست http://www.gerdbad.com/post-199.aspx
چند بار از کلمه "سوتین" استفاده کرده یکی بهش بگه این اصلا کلمه زشتی نیست احتمالا مادر و خواهر جنابعالی تا حالا فقط از عبارت "پستان بند" استفاده کرد. جدا کاشکی توضیح بده منظورش از این جمله ها چیه ؟ " حامیان اینترکورس با اسانس جی اسپات از سینهچاکان شریعتی چه میفهمن ؟ " یعنی برادر تو که می فهمی اصلا به اینتر کورس فکر نمی کنی و مثل کشیش های کلیسای کاتولیک زندگی میکنی یا اون قدر موجود بدوی تربیت نشده ای هستی که با جی اسپاتش مشکل داری ! یا اصلا معنی اینترکورس و جی اسپات رو نمی دونی فقط طوطی وار تکرار میکنی ؟!!!
آناهیتا | September 16, 2007 10:33 AM
رادیو زمانه تاریخ انتشار: ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
چگونه بدبخت شویم
داریوش برادری
کارشناس ارشد روانشناسی/ رواندرمانگر
تیتر مقاله در واقع اشارهای به کتاب معروف «راهنمای بدبخت زیستن» از پاول واتسلاویگ پایهگذار مهم مکتب «کومونیکاسیوندرمانی» است۱. پاول واتسلاویگ در این کتاب و کتب متعدد دیگرش به سناریوها، پیشداوریها و شیوههای رفتاری ناآگاه و خودآگاه انسانها اشاره میکند. سناریوهایی که انسانها با تکرار آنها در زندگی فردی و جمعی خویش، بدبختی خویش در عشق و سیاست را مرتب بازتولید میکنند. یکی از این سناریوهای بیمارگونه، «زیباسازی گذشته از دست رفته» و ماندن بر سر قبر یک عشق، آرمان و ایدهآل از دست رفته و ناتوانی از سوگواری و دستیابی به عشق نو و تلفیق نو است. یکی دیگر از مهمترین مباحث این مکتب، و یک شیوه اساسی برای بدبختکردن خویش و گرفتاری در سناریو و الگوهای رفتاری بیمارگونه خویش، پدیده « پیشگویی خود-تحقق بخشنده» است.
پیشگویی خود-تحققبخشنده
بسیاری از اعمال انسانی ناشی از رابطه علت-معلولی کلاسیک و منطقی نیست که در آن، یک حادثه مانند توهین یک نفر، باعث ایجاد واکنش ما و عصبانیت ما میشود. اولاْ بسته به فرد و توانایی فاصلهگیری او با خودش و با دیگری، او میتواند به جای واکنش ساده و رفتار واکنشی، سریع در ذهن و جانش به نقد توهین طرف مقابل بیاندیشد و او را در ذهنش در دست گیرد و رفتاری مناسب برای برخورد به او بیابد. اینگونه در معنای روانکاوی هر عمل و واکنش ما یک انتخاب آگاهانه/ناآگاهانه است و وابسته به توانایی فردیت ما و قدرت انتخاب ما است. اما علم کومونیکاسیوندرمانی و علم کوبرنتیک، مکتب «کونستروکتیویسم رادیکال فلسفی» نشان میدهند که اصولا در بسیاری مواقع معلول قبل از علت میآید و ایجادگر علت است و رابطه علت-معلولی یک رابطه چرخشی مداوم است که در آن هر علتی خود معلول معلول خویش است و هر معلولی علت واکنش خویش. این پدیده مهم در روانکاوی و در سیاست یا اقتصاد را «پیشگویی خود-تحقق بخشنده» میگویند. در این معنا، ما مرتب واقعیت و روایت خویش و حتی بدبختی خویش را میآفرینیم۲.
برای مثال در عرصه اقتصاد تصور کنید که ناگهان شایعه میشود قیمت نفت و مواد نفتی افزایش مییابد. مردم با شنیدن شایعه شروع به خرید و جمعآوری بنزین و مواد نفتی از هرگونه و قسمی میکنند و این هجوم همگانی باعث کمبود مواد نفتی و بنزین میشود و قیمت بنزین و مواد نفتی را افزایش میدهد. اینگونه معلول یعنی گرانی بنزین، خود را توسط یک شایعه تولید میکند و خود علت حضور خویش است. بسیاری از معضلات منفی در عرصه زندگی انسانی در واقع یک پیشگویی «خود- تحقق بخشنده» است.
برای مثال مردی باور دارد که زنان فقط برای پولش با او میخواهند باشند و یا زنان فقط به فکر امنیت هستند. این پیشداوری و سناریو چنان در ذهن و جان و رفتار او ناآگاهانه نقش میبندد که باعث میشود او اصولاْ به سمت چنین تیپ زنانی کشیده شود یا به طور عمده چنین زنانی به سمت او آیند و به او توجه کنند. همینگونه این پیشداوری و سناریوی عمومی نزد برخی زنان که «مردان فقط یک چیز میخواهند» میتواند باعث شود که دقیقاْ چنین زنانی به دام رابطه با مردانی بیافتند که جز همین یک چیز نمیخواهند.
هر دوی این مردان و زنان نمیبینند که پیشداوریها و باورهای خود آنها در واقع مرتب چیزی را به وجود میآورد که آنها به آن باور دارند و یا از آن هراس و تنفر دارند. آنها ناآگاهانه سناریوی بدبختی خویش و باور منفی و غلط خویش را تحقق میبخشند و مرتب بدبختی و سناریوی بیمارگونه خویش را بازتولید میکنند. بسیاری از مشکلات آدمی ناشی از این پیشداوریها، باورها و الگوهای رفتاری حکشده بر جان و روان ماست که باعث بازتولید مداوم و تکرار مداوم سناریوهای منفی زندگی ما میشوند. از این رو شناخت این سناریوها و پیشداوریها و نمونههای رفتاری خویش لازم است؛ تا بتوان سپس به تغییر حالت و صحنه و تغییر بازی و سناریو دست یافت و به سعادتی نو و قابل تحول دست یافت؛ تا بتوان واقعیت خویش را تغییر داد. زیرا واقعیت یک روایت زنده و یک اختراع است.
همان لحظه که مینگریم، نگریسته میشویم
مشکل تئوری «پیشداوری خود تحقق بخشنده» این است که متوجه یک رابطه عمیقتر و قویتر نیست که لکان توضیح میدهد و من در نقدم بر «مفهوم روشنفکر نیکفر» به شرح آن پرداختم۳. به قول لکان انسان همیشه در رابطه با «غیر» و دیگری است و «نوع رابطه» تعیینکننده، سلامت و یا بیماری انسان و رابطه است. به قول لکان ما در همان لحظه که به فردی و یا چیزی مینگریم، نگریسته میشویم و میان نوع این «نگریستن و نگریسته شدن» یک رابطه متقابل و یک سناریوی متقابل است که هم فرد و روابطش و هم سناریواش را میسازد.
به زبان ساده «هرطور که به جهان بنگری، همان جور جهان و دیگری به تو مینگرد» و این نگاه، تو را و رفتارت را به عنوان سوژه و فرد میسازد. برای مثال اگر به دقت به رفتار ما ایرانیان در عشق و سیاست نگاه کنید، به یک الگوی کلی و یک بازی و سناریوی نارسیستی برمیخورید که ایرانیان مرتب آن را در اشکال مختلف بازتولید میکنند. این سناریو قدیمی، بازی خیر-شری و یا دیو-قهرمانی با خویش و یا با دیگری است. یعنی ایرانی در نگاه به رییسجمهور کشورش و یا به خودش و یا به معشوقش، دولت و ريیسجمهور در نگاهش به منتقد و شهروند ایرانی، مرتب دچار این حالت و نگاه پارانویید و مطلقگرایانه دیو/قهرمانی و سناریو شیفتگانه-متنفرانه است. او متوجه نیست که با ماندن در این بازی و سناریو تراژیک خیر-شری، دیو-قهرمان، مرتب به دست خویش، تراژدی خویش و قتل خویش و دیگری و شکستش در عشق و سیاست را بازتولید میکند.
او متوجه نیست که وقتی به دولت و ريیسجمهورش، به بیماری و بحرانش، به معشوق و رفیق خطا کرده، به سان دیو خطرناک و داغانکننده پاکی و ناموس بنگرد، در همان لحظه خود را نیز به قهرمان و نماینده ناموس تبدیل میکند و اینگونه بازی تراژیک دیو- قهرمانی و قتل ناموسی ادامه مییابد. زیرا با اهریمن خواندن اشتیاق و دیگری، او خود را نیز به اهورامزدا و پاک و به جنگ ابدی اهریمن-اهورا، اخلاق-گناه، دیو-قهرمان در همه عرصههای زندگی مبتلا کرده و میکند. بدین وسیله انسان ایرانی نزدیک به چند هزار سال است که مرتب یک سناریو و بازی خطرناک را بازتولید میکند و نمیبیند که بدون رهایی از این بازی و روایت و تغییر صحنه و بازی و ایجاد صحنه مدرن وسناریو مدرن، ناتوان از گذار از این بازی نابالغانه و تراژیک است.
فقط یک لحظه تصور کنید که ایرانیان بتوانند با دیدن این سناریوی درونی خویش و با تغییر صحنه و نگاه، خود را از این سناریو و بازی تراژیک رها کنند و قادر به ارتباط شهروندی و ایجاد صحنه مدرن دیالوگ مدرن و بر بستر رواداری مدرن باشند؛ فقط تصور کنید که ایرانی بتواند در برخورد به دیگری و رقیب، مثل هر انسان و شهروند مدرن آلمانی یا هلندی و غیره، قادر به ارتباط پارادوکس پشتیبانانه-انتقادی و رهایی از این رابطه دیو-قهرمانی و پارانویید باشد، آیا آن گاه صدای رنسانس ایران را نمیشنوید؟ آیا آن گاه مهمترین تحول ایرانی را و بدون هیچ خونریزی و فقط با تغییر سناریو و حالت را نمیبینید؟
تحول عمیق جامعه ما بدون این تغییر صحنه و سناریو ممکن نیست و موضوع تراژیک و در عین حال خندهدار این است که این تحول و ایجاد روایت نو در نهایت ساده است و به معنای تن دادن به یک بازی نو و لذت نوست. کافی است که ابتدا سناریو و روایت کهنه خویش را دید و بیماریاش را شناخت و سپس تن به یک روایت و حالت نو داد و گام به گام، آن را در زندگی و جهان خویش باز آفرید. زیرا به قول نیچه «پرواز را با پرواز آغاز نمیکنند» و هر تغییر اساسی، هم تغییر فکری و هم تغییر احساسی و تغییر صحنه را میطلبد. اما حرکت نهایی در واقع فقط توانایی تغییر سناریو و بازی و تغییر نوع نگاه است که با گام اول شروع میشود. تحولات واقعی بشری همیشه به قول نیچه آرام هستند و با گامهای کبوتر میآیند.
کافی است به عنوان قهرمان مرد تا دیگر دیوی به وجود نیاید و اگر مسئول دولت بخواهد مثل سابق، به سرکوب و ادامه بازی سنتی بپردازد، آن گاه قدرت نگاه مدرن را و بازی خندان مدرن را درک خواهد کرد. زیرا او میتواند سرکوب کند، اما نمیتواند بازی سابق را برگرداند. زیرا صحنه را انسان نوی ایرانی تغییر داده است و اکنون به عنوان عضوی از جامعه مدنی ایرانی از مسئول خویش میطلبد به قانون اساسی و حقوق او توجه کند؛ وگرنه دیگر به او رأی نخواهد داد.
با تغییر این بازی و سناریو است که در واقع تحول مدرن نهایی و رهایی از قتلهای ناموسی و بسیاری از مشکلات دیگر جامعه ممکن خواهد بود. فقط یک لحظه به رادیکالیسم خندان و قدرت تحول عمیق خندان و بدون هیچ خونریزی درون این نگاه نو و توانایی تغییر صحنه و سناریو بنگرید، تا بهتر به علت عدم توانایی ما به تحول نهایی و تراژدی گرفتاری در این بازی خیر-شری، دیو-قهرمانی پی ببرید.
یازده سپتامبر و سناریوی دردناک آن
برای درک بهتر چشماندازی دیگر از موضوع ضرورت تغییر حالت و صحنه و نیز به مناسبت یازده سپتامبر میخواهم به نقد مختصر روانکاوانه آن بنشینم.
«یازده سپتامبر» در واقع به خوبی نشان میدهد که تأثیرات منفی گرفتاری در سناریوهای ناآگاه و آگاه درونی چیست. مطمئناْ میتوان برای توضیح و درک علت حمله بنلادن به دو ساختمان مرکز تجارت جهانی، علل مختلف سیاسی و غیره یافت؛ اما بدون درک علل روانی آن نمیتوان به درک عمیق آن نائل گشت. حمله به «مرکز تجارت جهانی» در واقع ناشی از یک سناریوی نارسیستی و کابوسوار در ذهن و جان برخی از اسلامیون افراطی و اعراب افراطی و ناشی از خشم و نفرت نارسیستی لجام گسیخته است. چرا آنها خواهان فروپاشی این دو ساختمان بلند بودند؟ در سناریوی درونی آنها این دو ساختمان سمبل چه چيز بودند که بایستی سقوط میکردند؟
با نگاهی روانکاوانه میتوان به خوبی دید که در سناریوی نارسیستی و کابوسوار بن لادن و در نگاه او، آمریکا در واقع در حال تجاوز جنسی به عرب و به جهان و زمین پاک اوست. فروریختن این ساختمانها در واقع یک عمل ناموسی، یک قتل ناموسی و در واقع یک «کستراسیون(محرومیت از ذکر) خشونتآمیز» و بریدن قدرت مردانگی و باروری دشمن خونی خویش است.
ساختمانهای دوقلوی «مرکز تجارت جهاني » برای او و نیروهایش، هم سمبل مردانگی و فالوس غرب و هم نماد تهاجم فرهنگی و وسوسه غرب است که جهان عرب و ناموسش را لکهدار میکند و مرتب در حال پخشکردن «اسپرما و تمنای» خویش از طریق معامله و نفوذ اقتصادی و سیاسی به درون جهان پاک و مام وطن عربی است.
از این رو با داغان کردن آنها، در واقع بنلادن هم میخواهد توهموار انتقام ناموسی گیرد و قدرت مردانه غرب را بکشد و او را به محرومیت از ذکر یا فالوس و خواجگی دچار سازد و هم در واقع نافی هرگونه دیالوگ باشد که این دو ساختمان و ارتباط میان آنها سمبل آن بودند. در سخنرانیهای بن لادن قبل از یازده سپتامبر و بعد از آن نیز به خوبی میتوان این سناریوی دفاع از ناموس «عرب و اسلام ذهن او» و مام وطن را دید؛ میتوان به خوبی سناریوی ناآگاهانه –آگاهانه نارسیستی و کابوسوار برای جلوگیری از نفوذ و تجاوز و تهاجم غرب و نیز جلوگیری از هرگونه دیالوگ و نفی دیالوگ و بیرون راندن غرب از جهان پاک اسلامی و عربی او را بازیافت.
او در واقع در ذهن خویش «عربی تجاوزشده و بیقدرت» است که با کاستراسیون دیگری میخواهد غرور و قدرت خویش را به خود بازگرداند و نمیداند که در واقع فقط به ادامه تجاوز و درگیری بیشتر دست مییابد. او نمیبیند که با شیطان خواندن آمریکا در واقع خود را به قهرمان و شهید و جهانش را به مرگ تراژیک و داغانی مبتلا ساخته است و اسیر بازی دیو-قهرمان خشونتوار است. زیرا تنها راه درست برای پاسخگویی به بحران اعراب و اسلام، در تغییر صحنه و بازی و ایجاد دیالوگ و ارتباط پارادکس پشتیبانانه- انتقادی با غرب است و دستیابی به مدرنیت عربی و اسلامی و دیالوگ و رقابت سالم.
بنلادن میدانست که با چنین حمله و کاستراسیونی، باید حمله متقابل به افغانستان و سپس احتمالاْ عراق را به جان بخرد و او این را میخواست تا به سناریوی جنگ و جهاد پاکش دست یابد و همه را درگیر این خواست خویش کند. آن چه که او در سناریوی کابوسوار خود بدان توجه نکرده بود، این بود که این جنگ به جهاد و پیروزی «عرب و اسلام او» ختم نمیشود. بلکه میتواند به نابودی جهان عرب و اشغال کل آن و داغانی جهان نو تبدیل شود. یا آن که سرانجام نیروی صلح در همه کشورها یاد بگیرد به شیوه مدرن و مشترک به این تلاش نارسیستی و کابوسوار جواب میدهد و به جای تلافیجویی نظامی، با حل معضلات و تغییر صحنه و بازی، عملاْ او را و کل بازی را تغییر و شکست او را زمینهسازی کند.
مشکل اما این بود که سناریوی بنلادن و حادثه یازده سپتامبر در میان آمریکاییان به رهبری بوش از طرف دیگر یک سناریوی منفی در ذهن و جان آمریکایی را هر چه بیشتر زنده کرد که دیرزمانی است در این فرهنگ و یا در کل در فرهنگ غرب وجود دارد. معضلاتی که روانکاو معروف لوی دماوس و پایهگذار مکتب «پسیکوهیستوری» به تشریح آنها و حتی علل جنگ اول با عراق در کتابش «پایههای مکتب پسیکوهیستوری(روانشناسی تاریخی)» پرداخته است۴. موضوع این است که انسان در کل و نیز جهان غرب و به ویژه آمریکاییان، دچار معضلات و ترسهای درونی و سناریوهای ترس و دلهرههای درونی هستند که اگر به شیوه بالغانه، حل و زیبا و دگردیسی نیابند و به قدرت بالغانه تبدیل نشوند، این سناریوها که لوی دماوس به آنها حالات «کابوس تولد» میگوید، مرتب صحنههای مشابهی مثل کابوس تولد را به وجود میآورند.
کابوسی که شخص یا یک فرهنگ در این حالت احساس خفگی و حالات پارانویید دارند و خود را در خطر حمله یک دشمن خونی و خطرناک میبینند و برای رهایی از احساس ترس و خفگی به تهاجم و جنگ و سرکوب دشمن دست میزنند. یعنی اینجا نیز به گونهای دیگر با یک سناریوی ناآگاهانه روبهرو هستیم. حادثه یازده سپتامبر در واقع این کابوس و سناریوی درونی جهان آمریکایی را در ذهن آمریکاییان بیدار کرد و از طرف دیگر آنها را برای اولین بار در خاک خویش با کابوس جنگ و در معنای لکانی با حالت رئال و هیچی غیر قابل فهم و کابوسوار زندگی روبهرو ساخت.
به خاطر این معضلات درونی و گرفتاری در این سناریوهای درونی بود که جامعه آمریکایی به جای یافتن راهی نو و منطقی برای پاسخگویی به کابوس یازده سپتامبر، دقیقاْ به دام بن لادن و خواست او افتاد و شروع به بازی خطرناک مشابهی کرد که به تله عراق و جنگ فرسایشی کنونی عراق انجامید. در واقع هم بنلادن و هم بوش، از جهاتی گرفتار سناریوی نارسیستی مشابهی هستند و به این دلیل زبان و کلام و حتی حرکات آنها مرتب به هم شبیه میشود و یکدیگر را بازتولید میکند. اینگونه بوش نیز از ایران به عنوان«محور شر» سخن میگوید. همان طور که ایران نیز دارای خطاهای فراوانی در این زمینه و گرفتار در یکسری سناریوهای قدیمی غربستیزانه است.
در این حادثه مشکل مفهوم «اورینتالیسم» جهان مدرن نیز به خوبی نمایان است که ادوارد سعید آن را تشریح کرده است. جهان غرب با ایجاد مفهوم غرب، همزمان ایجادگر مفهوم یک شرق اسرارآمیز و خرافاتی بوده است. غرب از یک طرف از این «شرق خطرناک و غیر عقلانی» میترسد و میخواهد او را متمدن سازد و یا میخواهد از تمدن خویش در برابر او دفاع کند و هم از طرف دیگر در او، موجودی رمانتیک و صبور و عمیق و جذاب میبیند. موضوع این است که هم غرب و هم شرق، هم بنلادن و هم بوش، هم ایران و هم آمریکا اسیر سناریوهای خویش هستند و ناتوان از دیالوگ و ارتباط عمیق با دیگری هستند، با این که این دیگری و غیر، این غرب و یا شرق، هم تمنای او و هم ترس او را تشکیل میدهد.
تنها با شناخت این موضوعات و سناریوها ست که میتوان به عمق معضل شرق با غرب و غرب با شرق پی برد که من در نقد روانکاوانه فیلم «۳۰۰» خطوط عمده آنها را توضیح دادهام۵؛ یا میتوان به معضل «ما با غرب و غرب با ما» پی برد و دیالوگی نو و در خدمت منافع ملی خویش یافت که موضوع مقاله بعدی است.
باری با شناخت این سناریوها و موضوعات است که میتوان هم بر سناریوهای غلط درون خویش غالب شد و هم با خنده و خرد ایجادگر سناریوها و بازیهای نو و خندان و دیالوگی نو و قابل تحول شد و با خنده و اغواگری جهان درون و برون خویش و روایت بیمارگونه خویش را تغییر داد؛ در تحولی بدون هیچ خونریزی، خندان و همیشه ناتمام.
پانويسها:
1- http://de.wikipedia.org/ wiki/Paul_Watzlawick
2- Die erfundene Wirklichkeit. P.Watzlawick.Verlag Piper.S.91
3- http://www.radiozamaneh.org/ idea/2007/06/post_118.html
4- Grundlage der Psychohistorie. Lioyd de Maus. S.105
5- http://www.iranglobal.info/I-G.php? mid=2&news-id=3150&nid=autor
vahid sadeghi | September 16, 2007 12:18 PM
سلام خانم حيدري پارسال دوست امسال آشنا
دعوتتان كرده ام به نوشتن از وطن. بسم الله منتظرم
راستي حيف نيست خون خودتان را براي اراجيف ديگران كثيف مي كنيد؟
محمد | September 16, 2007 12:28 PM
salam.shoma 2 bare be yek bazi daavat shodi...!
mohsen | September 16, 2007 07:05 PM
آری! من هم از چنین گفته ای شرم دارم ولی عین این استدلال را یکی از طرفداران چندهمسری- استاد معمم دانشگاه- برایم آورد و انگاه که به او گفتیم اگر شما خود بابت مشکلی قادر به برقراری ارتباط با همسرتان نباشید آیا اجازه می دهید که ایشان همسر دیگری اختیار کنند, تنها گونه هایش سرخ شد و کلاس درس را با این جمله تمام کرد : خوب, کافی است؛ پس نتیجه می گیریم که ازدواج مجدد چیز بسیار خوبی است!
آرین | September 16, 2007 08:11 PM
متن کامل لایحه حمایت!! از خانواده را در بلاگ "فمینیسم ایرانی" مشاهده کنید.
در نظرسنجي هاي بلاگ "فمينيسم ايراني" شرکت کنيد که اين محيط مجازي آخرين تريبون است براي دل گفته هايمان!
شاد باشيد!
آرین | September 16, 2007 08:13 PM
سلام
از اینکه وبلاگ شما را دیدم خوشحالم.همیشه چنین امتقاداتی هستند مهم سعی شما در پاسخگویی نیست بلکه رعایت شرط ادب و انصافست.امدوارم موفق باشید.
ali(darshana) | September 17, 2007 08:50 PM
سلام
خانم فهیمه امیدوارم نسبت به انتقاداتی که اشاره کردید عصبانی یا حتی ناراحت نشده باشید.آنچه که مهم است اینست که همواره در پیرامون ما ناجوربینی یا عدم درک صحیح وجود داشته اما رعایت دو اصل همیشه لازمست ادب و انصاف.امیدوارم موفق باشید.از آشنایی با وبلاگ شما خوشحالم.
ali(darshana) | September 17, 2007 08:54 PM
فرض كن هيچ حكومت ديكتاتوري در ايران وجود نداره...هيچ حكومت ديني هم وجود نداره ..همه چيز از فرق سر كشور تا نوك پاش دموكراتيكه.... اما اين آدم ها چي؟ مردم چي ؟ اينها فوت مي شن مي رن هوا ؟ نه اينها همچنان وجود دارند... هم آدم هايي مثل شما وجود خواهند داشت هم كسايي مثل اين علاقه بند....من اگه بخوام مي تونم 100000 خط در توصيف اين بچه مذهبي نماي ضد مذهب بزنم چون تو جو زندگي و تفكر اونا زندگي كردم .... اگه بخوام 1000000 خط هم در توصيف حرف و ببخشيد البته بعضي اوقات حرفاي بيجاي شما بنويسم.... اما شرايط سياسي كشور هر چي كه باشه بايد همديگر رو تحمل كنيم ..بايد ياد بگيريم كه همديگرو تحمل كنيم... من طرف شما هستم و اتفاقا به خاطر اينكه طرفدار شما هستم بتون مي گم بعضي وقتا حرفاي نابجايي مي زنين ... ولي عزيز دل .. خودت به نوشته خودت نگاه كن..بيطرفانه..به نظرت از رو عصبانيت نيست؟ به خدا نمي توني انكار كني خيلي بوي نفرت و عصبانيت ميده.. به جون خودم مي توني حرفتو بزني بدون اينكه حرفت بوي نفرت بده.....يه عالم ديني بود يه زماني داشت تو حوزه درس مي داد.. به يه جايي از درس كه رسيد مطلب يكي از دانشمندان قديم رو مطرح كرد و براي ردش گفت اين بنده خدا مزخرف گفته و حرفش پوچه !!!...تا اين حرف از دهنش بيرون اومد حاش بد شد و به شاگرداش گفت پاشين برين.. بقيه درس جلسه بعد... ازش پرسيدن چت شد يه دفعه؟ گفت من هنوز انقدر ادب پيدا نكردم كه وقتي درباره نظر يه ادم محترم ديگه حرف مي زنم فقط به صورت علمي به نظرش نگاه كنم و درباره شخصيتش قضاوت نكنم.. اول بايد خودمو تو اين زمينه اصلاح كنم بعد بيام تدريس كنم..اول بايد ياد بگيرم همه رو از خودم بالاتر ببينم بدون اينكه هويت فكري خودمو ازدست بدم بعد بايم به اين جوونا درس بدم.
من برات ارزوي موفقيت مي كنم و اميدوارم حرف اين عالم روحاني رو هيچوقت فراموش نكني.
اگه هم مي بيني امثال اين اقاي علاقه بند از اين زخم زبون ها مي زنن مطمئن باش از جانب شما يا از جانب كسايي كه ادعاي همراهي فكري با شما رو دارند دستشون آتو داده شده... از قبيل اينكه اكثر فعالان اجتماعي سياسي ما يا در خارج ايران هستند يا دائم به خارج سفر مي كنند يا تا يكم به شهرتشون اضافه شد پناهندگي كشور هاي غربي رو مي گيرن و يا اينكه اكثرا از شمال تهران هستند... خوب اين تفاوت ها و برجستگي هاي ظاهري فعالان اجتماعي و روشنفكران و تفاوتشون و يا شايد شكاف عميقشون با مردم عادي و ميليون ها ايراني كه شانس زندگي تو استان تهران رو نداشتن باعث ميشه از اين كنايه ها بتون بزن...انشاا... هميشه موق و سربلند باشي ... سربلندي شما سربلندي ما هم هست..
رضا عظيمي | September 24, 2007 01:10 PM