« August 2007 Main October 2007 »

September 29, 2007

چطور يك‌شبه پولدار شويم ؟

برادر كوچكم كه البته براي من داداش كوچيكه‌ است اما تقريبا دوبرابر من هيكل دارد چند شب پيش در كمال سادگي و با معصوميت يك نوجوان كه حالا دارد به آينده‌اش فكر مي‌كند از من سوالي پرسيد كه براي جواب دادنش كلي به دردسر افتادم.آخر جواب من با واقعيت‌هايي كه او هر روز در جامعه و مدرسه و كلاس كنكور و سريال‌هاي تلويزيوني با آنها روبه‌رو مي‌شود خيلي فرق داشت و براي همين اثباتش هم كار ساده‌اي نبود.آرش - همان داداش كوچيكه - از من پرسيد كه چه كار كند تا يك شبه پولدار شود ؟
حالا كاري ندارم به جوابي كه من دادم ؛ چيزي كه ذهنم را خيلي مشغول كرده اين نيست بلكه ذهنم مشغول جامعه‌ و تربيتي شده كه آدم‌ها را به اين نتيجه مي‌رساند كه خيلي جدي بايد دنبال راهي براي يك شبه پولدار شدن باشند.اين باور در فرهنگ عمومي ما شكوفا شده و همه جا هم آن را مي‌بينيم كه پله پله بالا رفتن آدم را به جايي نمي‌رساند حتما بايد سوار آسانسور شد ، حتما بايد لابي كرد ، حتما بايد به جايي وصل بود و حتي حتما بايد خلاف كرد و اهل زيرميزي دادن و گرفتن بود.آرش و خيلي از هم‌نسلانش از خودشان مي‌پرسند : « خب حالا دانشگاه هم رفتيم . كه چي ؟ اين همه دانشگاهي بيكار و ندار مگر در همين خانواده و اطرافيان خودمان نيستند ؟ گيريم درس هم خوانديم ! اصلا فرهنگ خودمان را هم توسعه داديم ، كتاب خوانديم ، در سرنوشت و حيات جامعه مشاركت كرديم ، اخبار را پي گرفتيم ، بيشتر فهميديم و بيشتر آموختيم ، عادلانه و منصفانه و با احترام به حقوق ديگران زندگي كرديم و كار و حرفه و تجارت آينده‌مان را بر پايه درستكاري و عدالت طراحي كرديم ، باز هم كه چي ؟ مگر چند درصد از آدم‌هاي پولدار فوق مرفه كه در اطرافمان مي‌بينيم اين راه‌ها را رفته‌اند و اين صفات را دارند ؟
نه اين بچه‌ها دارند در جامعه‌اي فوت و فن‌هاي زندگي را ياد مي‌گيرند كه واژه‌ها تغيير معني داده‌اند.« كلاهبرداري » را به سادگي « زرنگي » خطاب مي‌كنند و « دزدي » را « كار پرمشغله و استرس » ! در چنين جامعه‌اي اين باور شكوفا مي‌شود كه قانون راه خوشبختي مردم را سد مي‌كند پس بايد آن را دور زد.سواد و تحصيلات راه به جايي نمي‌برد پس بايد مدرك دانشگاهي كيلويي دست و پا كرد.اين باور شكوفا مي‌شود كه خلافكار بودن و حزب باد بودن و رشوه‌گيري بهتر و آينده‌دارتر و تامين‌كننده‌تر از شهروندي ساده و درستكار بودن است.جوان اين جامعه در يك حساب و كتاب سرانگشتي حس مي‌كند كه از راه‌هاي نامتعارف و خلاف قانون به راحتي مي‌تواند با يك ساعت كار حقوق دو ماه پدرش را كه كارمندي ساده و شريف است به خانه بياورد.در اين جامعه نمي‌توان اعداد را فقط در اعداد جست و جو كرد و اين حاصل نوع زندگي ماست. چرا ؟ چون هيچ وقت ، در تمام طول تاريخ كهنسالمان نظام تقسيم عادلانه درآمدهاي هنگفت مالي نداشته‌ايم.چرا ؟ چون در اروپا حتي بيكاران جزو مشتريان بازار هستند اما شهروند ساده و درستكار ما وقتي كه بيكار باشد « طرد شده » و « محروم » از امكانات جامعه است.
اين‌طوري است كه برادر من مي‌خواهد يك‌شبه پولدار شود تا از پدرش و مادرش و شرافت يك عمر زندگي سالم آنها جلو بزند.تلويزيون هم همين را مي‌خواهد.سوژه 80 درصد سريال‌هاي ما كه اتفاقا خانواده‌ها مي‌نشينند پايشان و قاه‌قاه مي‌خندند همين فراهم شدن امكان براي شبه پولدار شدن است ، پاسخي است براي اين پرسش تعيين‌كننده : « چطور مي‌شود يك‌شبه پولدار شد ؟ » يك‌شبه . همين و بس !



September 27, 2007

مالكيت زيبايي

آلن دوباتن پس از عمري سير و سفر در كتاب هنر سير و سفر و درباره تمايل عجيب آدميزاد به مالكيت زيبايي مي‌نويسد :
« زيبايي فرار است ؛ اغلب در مكان‌هايي يافت مي‌شود كه ممكن است هرگز به آنها بازنگرديم و يا نتيجه لحظه‌اي خاص از فصلي ، نوري و هوايي مشخص است.پس چگونه مي‌شود آن را مالك شد؟ ...دوربين عكاسي يك راه حل است.عكاسي مي‌تواند ميل به مالكيت ناشي از زيبايي مكاني را ارضا كند ؛ هيجان از دست دادن صحنه‌اي باارزش با هر كليك عدسي مي‌تواند كاهش يابد.يا چه بسا بتوانيم جسما خود را در مكاني زيبا ثبت كنيم، به اميد آنكه با حضور بيشتر خودمان در آن ، حضور آن را در خودمان بيافزاييم.در اسكندريه ، مقابل ستون پمپي مي‌توانيم نام خود را بر گرانيت آن بكنيم...اقدامي شريف‌تر مي‌تواند خريد چيزي باشد- كاسه‌اي ، جعبه‌اي ، لاكي يا يك جفت دمپايي تا يادآور چيزي باشد كه از دست داده‌ايم ؛ مانند حلقه مويي كه از زلف ياري عازم سفر مي‌چينيم...»



September 25, 2007

يانگوم به عنوان جاذبه گردشگري

به خدا نمي‌خواهم مدام نقد كنم و غر بزنم و سياه بنويسم اما آخر شما ببينيد وضعيت مسخره ما را در اين مملكت ! نمي‌دانم اصلا طنز است ؟ جدي است ؟ شوخي است ؟ مسخره است ؟ مسخره‌مان كرده‌اند ؟ خر فرضمان مي‌كنند ؟ نمي‌دانم و نمي‌فهمم با چه معيار و بر اساس چه شناختي از افكار و خواسته‌هاي ما بر اساس كدام نيازسنجي چنين برنامه‌هاي ابلهانه‌اي برايمان طراحي مي‌كنند.معاون سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري كشور اعلام كرده است كه اين سازمان لابد به هدف تقويت پايه‌هاي ويران صنعت گردشگري كشور در تدارك دعوت از « يانگوم »براي حضور در ايران است !! يانگوم ، بازيگرسريال درجه سه ساخت كره جنوبي همراه با آقاي آميتا پاچان به دعوت و همت سازمان ميراث فرهنگي به زودي به ايران مي‌آيند.پنجم تا يازدهم مهر هفته گردشگري نامگذاري شده و به همين مناسبت سازمان ميراث فرهنگي به صرافت افتاده تا يانگوم خانم را بياورد ايران لابد به عنوان يك جاذبه گردشگري ! كار مهم‌تري هم اگر فكر كرده‌ايد در اين سازمان وجود دارد اشتباه كرده‌ايد.نه آثار باستاني در حال نابودي اين كشور مهم‌اند نه وقت براي ترميم زخم‌هاي طبيعت و جاذبه‌‌هاي توريستي كشور داريم و نه حتي پول براي تامين پليس ميراث فرهنگي و يا شناساندن همين فرهنگ و هنر و تاريخ و بناهاي كهنسال كه اين قدر به آنها مي‌باليم...وقت و بودجه براي اين كارها نيست.عشاير در حال نابودي‌اند ، روستاها شهر شده‌اند ؛ آن هم چه شهرهاي زشتي ، از معماري زيباو آرامش‌بخش ايراني تنها عكس‌هايي به يادگار در كتاب‌هاي ايرانگردي باقي مانده ، صنايع دستي و آداب و آيين‌هاي ملي و محلي كه مي‌توانند از نقاط قوت گردشگري ما باشند خاك فراموشي مي‌خورند ، شهرها و ساكنانشان از اين همه ناموزوني و زشتي و فراموشي رنج مي‌برند و بعد سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري ما ، سوار بر موج توده‌گرايي يانگوم را به ايران دعوت مي‌كند و خودش هم نمي‌داند كه هدفش چيست ؟ گسترش فرهنگ توريسم يا تحميق ملت ؟
خلاصه عجله كنيد كه بليت ممكن است زود تمام شود و شما ايرانيان كه « هنر را نزد خود داريد و بس » خداي ناكرده از ديدن اين جاذبه گردشگري جهاني بازبمانيد.



September 22, 2007

بازي وطن

آقاي آقازاده عزيز پرسيده بودند درباره وطن و من پاسخ چندان روشني درباره‌اش ندارم، تصوير روشني هم ندارم.همكار خوبم ، محمد مطلق هم به بازي وطن دعوت كرده است اما براي من و شايد خيلي از هم‌نسلانم وطن هرگز آن قطعه مهم و بزرگ از كره زمين نبوده كه با رگ و پي و استخوانمان بپرستيمش و برايش حتي حاضر باشيم كه از جان بگذريم.نه براي من وطن آن قسمت غروربرانگيز از نقشه جغرافيا نيست كه با همه چيز و همه كس‌اش هم‌هويت و همدل باشم.براي من وطن مفهومي ساده و پيش‌پاافتاده است كه بيهوده پيچيده‌اش كرده‌اند؛ همه جا ؛ در ادبيات، در سينما و هرجاي ممكن ديگر.ده‌ها زائده حسي و اخلاقي و ملي و بشري و حتي عاشقانه به آن اضافه كرده‌اند و از آن شعري ساخته‌اند قابل‌پرستش و شايسته فداكاري و ازخودگذشتگي...
نه وطن براي من اينها نيست.براي من وطن جايي است كه در آن زنداني مي‌شوي.جايي كه راهت را به هر انتخاب ديگري مي‌بندد.جايي كه بالت را مي‌برد و پايت را نشكسته گچ مي‌گيرد.جايي كه خودش را ، جغرافيايش را و از همه بدتر تاريخ كهنسالش را به تو تحميل مي‌كند.جايي كه حال را از تو دريغ مي‌كند و هزاران سال پيشش را به رخت مي‌كشد و تو از خودت مي‌پرسي : « خب كه چي ؟ سهم من از اين تكه گربه زيبا و چهارفصل چيست ؟ »
نه ، من براي اين وطن ، براي اين آسمان كه نمي‌داند چگونه مي‌توان عاشق ابرها بود ، براي زندگي مرده‌اي كه در اين خيابان‌ها جاري است ، براي مرزهاي تحميلي آن حاضر نيستم حتي قطره‌اي خون بدهم، حتي لحظه‌اي بجنگم و حتي مورچه‌اي را در دفاع از چيزي كه به آن مي‌گويند « ميهن » بكشم.
من مي‌خواستم زندگي كنم اما بضاعت « وطن » برايم تنها مرگ بود و بس.من مي‌خواستم پيش بروم اما گرفتاري‌هاي « وطن » راه را مي‌بست.مي‌خواستم سفر كنم اما تورم « وطن » تنها اجازه پر كردن يخچال آشپزخانه‌ام را مي‌داد ، مي‌خواستم حرف بزنم ، مي‌خواستم زندگي را از زندگي بياموزم ، تجربه كنم، سرود بخوانم و در روياي آزادي فروبروم اما « وطن » براي اين چيزهاي كوچك بي‌اهميت فرصت نداشت.« وطن » هميشه درگير بود.
هميشه در دوران گذار بود.وطن يعني چه ؟ براي من كه همسن انقلابم وطن يعني به دنيا آمدن ميان ترقه و خون و كوكتل‌مولوتف . براي من كه كودك جنگم وطن يعني صداي طولاني آ‍ژير‌هاي قرمز و دويدن به سمت پناهگاه‌هاي زيرزميني ، يعني خاموشي‌هاي طولاني و صف‌هاي طولاني‌تر براي چند تكه نان گرم ، يعني هراس از اعزام اجباري پدر به جبهه جنگ.براي من كه از دهه شصت آمده‌ام وطن اينهاست.براي من وطن يعني مقنعه چانه‌دار بلند تا سر زانو در آفتاب داغ تابستان، يعني رنگ ، فقط سياه ، خاكستري ، سرمه‌اي و قهوه‌اي.
يعني كيفت را در صف مدرسه باز كن تا بازرسي‌ات كنيم. يعني گزارش رنگ جورابت. براي من وطن اينهاست . وطن استاد كيلويي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است.وطن ستايش ناداني است.بيكاري است، فقر است، ترس است و بي‌اعتمادي به هر چه هم‌وطن....اين وطن براي من دستاوردي نداشته و آينده‌اي هم ندارد.
« وطن » براي من زميني نيست كه بر آن پا بگذارم و احساس شان و شرف كنم.« دوباره مي‌سازمت وطن » براي من يعني
« كشك » يعني خواندن شعري از سر دلتنگي. وطن‌پرستي براي من يعني يك پول سياه .براي من زندگي جايي بيرون از اين گربه جريان دارد.
براي من اينجا « وطن » نيست « آزمايشگاه جهان » است.

به قول قديمي‌ها بعدالتحرير : يادم رفته بود كه محسن فرجي عزيز هم من را به همين بازي دعوت كرده و تازه برايش « ان قلت » هم گذاشته است.معذرت مي‌خواهم و خب بالاخره اجابت هم شد ديگر دستور ايشان.
در ضمن دعوت مي‌كنم از همكار خوبم احسان عابدي تا برايمان درباره وطن با آن قلم شيرينش بنويسد.



September 20, 2007

تحميق رسانه‌اي

صبح‌ها اگر تلويزيون را روشن كنيد؛ فرقي نمي‌كند چه ساعتي از صبح زود تا حوالي سه و چهار بعدازظهر هر وقت كه تلويزيون را روشن كنيد احساس
حماقت مي‌كنيد.بدون هيچ اغراقي اين را مي‌گويم.مدتي است دارم اين مسئله را دنبال مي‌كنم و به نظرم اصلا نقش اساسي و ماموريت اصلي صدا و سيما در اين كشور تحميق مردم و بخصوص زنان است.برنامه‌هايي كه صبح‌ها از تلويزيون پخش مي‌شود همه با اين پيش‌فرض كه 90 درصد زنان جامعه ما خانه‌دار و بيكار هستند ، كاملا براي ترويج سطحي‌نگري و قشري‌گري ميان زنان تهيه‌شده‌اند.شما دست روي هر شبكه‌اي كه بگذاريد بدون استثنا يك عدد آقاي روحاني را در كنار يك عدد آقا يا اغلب خانم مجري ب اكرشمه‌هاي اسلامي مي‌بينيد كه نشسته‌اند و از ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين و سطحي‌ترين مسائل ممكن حرف مي‌زنند.موضوع اين برنامه‌ها بدون استثنا يا آشپزي است يا خياطي و يا گل چيني و تزئين ميز شام ! خيلي كه قضيه بخواهد درست پيش برود يك آقاي دكتر يا خانم دكتر مي‌آيند و درباره چكونگي حفظ سلامت اعضاي محترم خانواده قبل از افطار و بعد از افطار يا درباره اينكه بچه‌ها در سنين مختلف به چه خوراكي‌ها و ويتامين‌هايي نياز دارند حرف مي‌زنند ، همين و بس ! و زنان ما هيچ كار و دغدغه‌ ديگري جز شكم اعضاي خانواده ندارند ! تازه اينها كه خيلي خوب است؛ جدا مي‌گويم ، واقعا خوب است...چند روز پيش در يكي از برنامه‌هاي هزارقسمتي « صبح و خانواده » حجت‌الاسلام نقوي داشت براي خانم‌هاي محترم خانه‌دار سخنراني مي‌كردو به خدا قسم مي‌خورم كه دقيقا اين حرف‌ها را مي‌زد:
« يه توپ دارم قل‌قليه / سرخ و سفيد و آبيه / مي‌زنم زمين هوا مي‌ره / نمي‌دوني تا كجا مي‌ره ....خب حالا در اين شعر چه حكمتيست ؟ خانم‌هاي محترم توجه داشته باشند كه مي‌گويد چي ؟ مي‌گويد مي‌زنم زمين هوا مي‌ره ! يعني چي ؟ يعني تا نزني زمين كه هوا نمي‌ره...پس اين خود تو هستي كه بايد بزني زمين اي بنده خدا تا بعدا هوا بره و اگرنه اين اتفاق نمي‌افته ! مي‌بينيد كه در همين شعر كودكانه چقدر حكمت نهفته است ؟ حالا از اينجا مي‌خوام به بحث ديگري برسم و آن اينكه بنده مومن اگر تحمل سختي‌ها را نكند كه خداوند اونو دوست نخواهد داشت.شما اگر با مردي كه بداخلاقي مي‌كنه و تنده و اذيتتون مي‌كنه تونستيد زندگي كنيد و گلايه نكنيد هنر كرديد.اگر تونستيد بمونيد و زندگي‌تونو با مردي كه اخلاق بدي داره و خداي ناكرده رفتار بدي با شما مي‌كنه حفظ كنيد اونوقت بنده مومن خداوند هستيد واگر نه كه هنري نكرديد...مثال هم براتون مي‌زنم.همين آسيه ، همسر فرعون ! يكي از بزرگ‌ترين زنان تاريخه و نزد خدواند عزيزه . چرا ؟ براي اينكه مردي مثل فرعون را تحمل كرده در زندگي‌اش.حالا مردهاي شما كه خداي‌ناكرده فرعون نيستند ! يا از اون طرف امام حسن هم يكي از مزاياي ايشان پيش خدا تحمل بدخلقي‌هاي زني‌است كه آخرش هم به او سم مي‌ده و مي‌كشتش...اما به جاش اين بنده‌ها نزد خداوند جايگاه والاتري دارند...به اميد روزي كه همه ما به چنين جايگاهي برسيم نزد پروردگار.والسلام و دست خدا به همراهتون تا برنامه بعد

من ديگر حرفي ندارم جدا.يعني كم آوردم راستش در برابر اين استدلا‌ل‌ها و اين جور ربط دادن فلان به بهمان در رسانه ملي !

مرتبط : نامه تند و تيز نوري‌زاده به ضرغامي.درباره حجاب و حذف زنان از رسانه ملي حرف‌هايي زده كه اين روزها كسي جرات نمي‌كند بگويد.



September 18, 2007

يادداشت‌هاي پراكنده

1.به چند بازي هيجان‌انگيز اينترنتي دعوت شده‌ام و هنوز هيچ كدام را هم اجرا نكرده‌ام.بس كه اين روزها شلوغ است و پر از مشغله‌هاي كاري.پر از هياهوي بسيار براي هيچ ! به هرحال از دوستانم ، محسن فرجي و محمد مطلق عجالتا عذرخواهي مي‌كنم تا به زودي در بازي خوبشان شركت كنم.

2.بين اين همه خبرهاي بد و از جمله اين خبر كه منصور اسانلو و ابراهيم مددي و چند كارگر سنديكاليست ديگر هنوز در اوين هستند ديروز وقتي اين خبر رسيد كه بالاخره بعد از نزديك به دو ماه خانواده اسانلو ( همسر و مادر و فرزندش ) توانسته‌اند با او ملاقات كنند خوشحالم كرد.بخصوص كه مادر اسانلو خيلي بي‌تاب ديدار پسرش بود.جالب اينكه اين روزها كنفدراسیون بین المللی اتحادیه های کارگری و فدراسیون بین المللی کارگران حمل و نقل هم به سازمان جهانی کار درباره دستگیری اسانلو و ساير فعالان كارگري در ايران شكايت كرده‌اند.در اين نامه با برشمردن مواد قانوني و با اشاره به وضعيت موجود در جامعه كارگري كشور نسبت به دستگيري و باقي ماندن كارگران در زندان شكايت شده است.


3.از اين مزخزفاتي كه سهيل محمودي اين روزها هر روز در صفحه اول روزنامه‌مان مي‌نويسد هيچ دل خوشي ندارم.ادبيات نازل اين آدم را هيچ وقت دوست نداشتم و حالا هم كه يك ستون ثابت به ايشان اختصاص داده شده آن هم در صفحه اول روزنامه كلي حرص مي‌خورم.البته موضوع فقط سليقه شخصي نيست بلكه « وزن و اعتبار » روزنامه است كه ميان اين همه شاعر و نويسنده حسابي و روشنفكر با انتخاب مطالب سطحي و درجه سه اين آدم به نظرم به شدت در حال زير سوال رفتن است.

4.خيلي خسته‌ام اين روزها.خسته از كار و كار و كار.اما غروب كه مي‌شود يادم مي‌افتد كه هوا نيمه پاييزي شده و به زودي فصل محبوبم از راه مي‌رسد.انتظار براي تمام شدن اين تابستان زشت ديگر به آخرش رسيده و به قول بيهقي « دير نباشد » كه پاييز خوب از راه برسد.



September 14, 2007

طرح

زمستان نزديك است و من
پاپوشي ندارم
تا پاپوشت را بياورم.

شمس لنگرودي ، نت‌هايي براي بلبل چوبي.

permalink 08:14 PM


September 12, 2007

اندر حكايت عقده‌گشايي‌هاي اينترنتي

بالاخره هر چيزي ابزاري دارد و صد البته « جلب توجه » و « احساس متفاوت بودن كاذب» هم ابزار خودش را دارد و يا در طول زمان ابزار خودش را پيدا كرده است.حالا براي اينكه حرفم را بيشتر توضيح داده باشم مثالي مي‌زنم.شما تعدادي زن روزنامه‌نگار يا فعال اجتماعي يا فمينيست هستيد كه اهداف مشتركي داريد - صرف‌نظر از اينكه خود داشتن اهداف مشترك زيادي خطرناك است در اين جامعه - تصميم مي‌گيريد بعد از عمري گدايي يك شب جمعه دور هم جمع بشويد و هدف‌هايتان را جمع‌بندي كنيد و راهكارها و ايده‌هاي جديد در راه پرزحمتي كه پيش پايتان هست را طرح كنيد.اشكال كار كجاست ؟ من نمي‌دانم. البته ظاهرا خود اين كار اشكالي ندارد چون « مجانين اينترنتي » اتفاقا به گزارش آن لينك مي‌دهند و سر و صدا هم برايش راه مي‌اندازند.پس مسئله « نفس كار » نيست.حتي فكر مي‌كنم مسئله ما هم نباشيم بلكه مسئله اساسا در جاي ديگري است ؛ جايي كه متاسفانه ما قادر به دسترسي به آن و ترميمش نيستيم.مسئله در ذهن و روح و روان بيمار يك عده « سرخورده اجتماعي » است كه براي جلب توجه يا احساس متفاوت بودن كاذب نياز شديد و مبرمي به « مخالف خواني » و جساراتا و - با معذرت از خوانندگان اين وبلاگ - « زدن حرف مفت » دارند.خب بالاخره وبلاگ درست كردن در سرويس‌هاي مختلف اينترنتي كه هزينه‌اي ندارد ، براي حرف مفت هم كه محاسبه‌اي در كار نيست ، اراجيف به هم بافتن هم كه رايگان است ؛ پس چه كاري بهتر از اين.يك كسي مثل اين آقاي مريض‌احوال هم راه مي‌افتد ، همه سرخوردگي‌هاي يك عمرش را هم كول مي‌كند و مي‌آيد در فضاي وب براي خودش دكه مي‌زند و با مخالف‌خواني فاقد ارزش‌هاي منطقي و استدلالي و با بي‌ارزش كردن كارها و تلاش‌هاي ديگران مي‌كوشد تا خودش را مطرح كند كه آي ايها الناس ما هم هستيم‌ها !
ظاهرا اين وبلاگ‌نويس زيردست خيلي هم سمپات جنبش زنان است.چون اين چندمين بار است كه در « دارالمجانين خود » يادي از ما مي‌كند و اين بارهم به بهانه ميزگرد زنستان براي ما تيزر رفته است كه : « بياييد با فمينيست‌هاي ميليونر آشنا شويد : الناز انصاري ، فهيمه خضر حيدري ،آمنه شيرافكن ، ترانه بني‌يعقوب و ...» جالب است كه بعد هم يك « خاله‌زنك اينترنتي ديگر » كه احوالاتش ديگر براي همه ما روشن است در صبحانه‌اش لينك مي‌دهد كه « ميزگرد زنان با حضور فمينيست‌هاي ميليونر » و درست يك روز بعد انگار كه توجيه شده باشد تيتر لينك صبحانه‌اي‌اش را عوض مي‌كند....
1.آقاي علاقه‌بند كه خوشبختانه شخصا تا به حال چشمم به جمال شما روشن نشده شما از كجا مي‌دانيد كه من و دوستانم ميليونر هستيم ؟
2.زمان تفكرات ابلهانه‌اي كه داشتن هر ميزان از سرمايه جرم به حساب مي‌آمد حالا ديگر گذشته.شما كمي دير به دنيا آمده‌ايد.بايد سه چهار دهه قبل وبلاگ‌نويسي را شروع مي‌كرديد.
3.در اين روزگار ديگر ميليونر نمي‌تواندمنظور لوس شما را برساند بايد مي‌گفتيد مولتي ميلياردر تا حق به حقدار برسد.
4.حالا ما ميليونرها كه داريم جان خودمان را مي‌كنيم براي رسيدن به اهدافمان. شما با آن « جامه زهد » و « دلق مرقع‌تان » چه تاج گلي بر سر اين جامعه گذاشته‌ايد كه اينقدر مدعي هستيد و همه را « بي‌درد » مي‌دانيد ؟
5.قرار نيست هر كس در زندگي واقعي‌‌اش كم آورد وبلاگي دست و پا كند و عقده‌هايش نسبت به ديگران را در آن تخليه كند.
6.براي شما و دوستانتان از خداوند شفاي عاجل مي‌خواهم.چون بيماران خطرناكي هستيد.



September 10, 2007

...

همين‌طوري ياد آيدا افتاده‌ام.توي يكي از گفت و گوهاي دلتنگي‌مان وقتي داشت از عشق خودش و شاملو حرف مي‌زد مي‌گفت : « خب آخه خيلي مهمه كه حس كني كسي دوستت داره.واقعا دوستت داره.حس كني كه خوبي و مفيدي.مهمي.بودنت مهمه ، نبودنت هم مهمه ...من براي مديش - آيدا به شاملو مي‌گفت مديش - اين طوري بودم.»
آن موقع دلم قرص بود.مشتاق و مصمم و قوي بودم.آن موقع احساس مي‌كردم حرف آيدا را تجربه كرده‌ام.حس مي‌كردم همان‌طور مي‌مانم ، با دل قرص و قلب سرشار.آن موقع شايد هنوز جوان بودم.

پي‌نوشت : اين شعر شهرام رفيع‌زاده هم در اين حال و هوا مي‌چسبد مخصوصا وقتي جاي سربازه باشيد: ژنرال‌ها عليه ژنرال‌ها كودتا مي‌كنند / سرتيپ‌ها و سرلشكرهاعليه خودشان / شما عليه يك سرباز كودتا كرده‌ايد / كه هيچ ستاره‌اي روي شانه‌اش يا توي آسمان نداشته و ندارد / او مسلح نبود / نيست / و جز يك دست لباس و يك جفت كفش / تنها يك دل داشت / كه شما ازش گرفتيد / و سرش كلاه گذاشتيد.



September 09, 2007

ميزگرد زنانه


تقريبا يك ماه پيش بود.جمع شده بوديم براي ميزگرد زنستان و كلي حرف‌هاي خوب و تاثيرگذار رد و بدل شد.جلسه مفصل و خوبي بود.اين هم حاصلش است كه دوستان خوبم در زنستان زحمت كشيده و تنظيمش كرده‌اند.در عكس بالا هم شما بينندگان عزيز مي‌توانيد الناز انصاري ،شخص بنده ، آمنه شيرافكن و ترانه‌بني‌يعقوب را از چپ به راست ملاحظه كنيد.

در اين يكي عكس هم مي‌توانيد منزل خوشگل و نقلي عروس خانم و خود او - مريم حسين‌خواه - را همراه با شبنم رحمتي و پريسا كاكايي و فرناز سيفي و بقيه رفقا ببينيد.اگر هم خواستيد درباره محتواي ميزگرد بخوانيد به لينك آن مراجعه كنيد.تجربه‌هاي خوبي را با هم در ميان گذاشتيم و كلي شوق داشتيم كه از اين به بعد جلسات را به صورت مرتب دنبال كنيم.اما راستش اين اتفاق نيفتاد.يعني اين روزها كي حوصله دارد اصلا حرف بزند ؟ من كه خودم ندارم.در روزه سكوت به سر مي‌برم.خسته و منجمد !



September 08, 2007

نامجو ، نيويورك‌تايمز و اعتماد !

محسن نامجو را دوست دارم.از رفتنش ناراحت شدم و خوشحال.ناراحت شدم چون با خودم گفتم خب حالا يك استعداد ديگر هم هرز خواهد رفت چون رابطه‌‌اش با اين فرهنگ و اين زندگي و اين جامعه قطع مي‌شود و بعد خوشحال شدم وقتي كه گزارش نيويورك‌تايمز را خواندم درباره اين موسيقي‌دان ايراني و احساس كردم كه اگر ما حمايت نكرديم از هنرمند خودمان آن سر دنيا بالاخره كساني بودند كه حمايتش كنند.نيويورك‌تايمز محسن نامجو را باب ديلان ايران دانسته است و او را خواننده‌اي جنجالي توصيف كرده.حالا من كاري ندارم به اين حرف‌ها.خب اين هم نظر نيويورك‌تايمز يوده.من مي‌خواهم اشاره كنم به مطلب غرض‌ورزانه روزنامه اعتماد كه به نظرم باعث خجالت است واقعا....در هفته نامه‌اي كه اين روزنامه منتشر مي‌كند جناب علي قلي‌پور نامي كه انگار زيادي ناراحت بوده كه همه درباره نامجو نوشته‌اند بجز او نوشته : « باب ديلن ايران خواندن محسن نامجو چند دليل ساده دارد. اول اينکه نازيلا فتحي فرق باب ديلن و نامجو را نمي داند. دوم اينکه اصلاً نمي داند که حتي در ايران هم طرفداران باب ديلن بيشتر از محسن نامجو هستند و اصولاً کسي که از شنيدن آثار باب ديلن لذت مي برد، حوصله چهچه زدن و آوازهاي چوپاني نامجو را ندارد. قدرت باب ديلن در صداي او نبود. اعتراض او به وضع موجود در شهرت او سهم بيشتري داشت تا صداي او. » خب حالا كه چي ؟ واقعا موسيقي نامجو چوپاني است ؟ ! و تازه اگر هم او توانسته به قول شما چهچهه و موسيقي چوپاني را اين‌طور تر و تازه كند و با هزار ترفند تازه بياميزد و تحويل ما بدهد يعني اين ايراد كارش است يا خبر از خلاقيتش مي‌دهد ؟ ممكن است و اصلا مشخص است كه نامجو هنوز ديلان ايران نشده و آن تاثير را در موسقي و جامعه ما نگذاشته اما آيا واقعا مي‌توان پتانسيل نامجو را ناديده گرفت ؟ به نظر من نمي‌شود مگر آنكه حسود و غرض‌ورز باشيم يا مثل روزنامه اعتماد مطالبمان را با دقت كافي انتخاب نكنيم ! حالا يك بار يك رسانه مهم غربي به جاي اينكه از بدبختي و سيه‌روزي ما بنويسد آمده و از يك استعداد بزرگ ما گفته...جالب است كه خودمان مدعي شده‌ايم و تعارف ايراني راه‌انداخته‌ايم كه اي بابا اين چه حرفي است ؟ كي گفته ؟ ما اصلا در اين حد نيستيم.ديلان شدن و ستاره بودن و درخشيدن را چه به ما ؟ اين جور عجايب فقط به خود خودتان اختصاص دارد.بيخود ما را قاطي نكنيد !
جالب اينجاست كه نويسنده مطلب روزنامه اعتماد براي نامجو ابراز نگراني هم كرده كه اين رسانه‌هاي خارجي با تعريف و تحسين از او باعث بالاتر رفتن توقعات از او مي‌شوند و اين در حالي است كه او هنوز توانايي‌هاي خود را به اثبات نرسانده ! اين هم يك نمونه در پاسخ به اين پرسش كه چرا ما در هيچ زمينه‌اي پيشرفت نمي‌كنيم و جهاني نمي‌شويم ؟ چون خودمان هم خودمان را باور نداريم و چون رسانه‌هاي جهاني هم كه بپذيرندمان رسانه‌هاي خودمان مدعي مي‌شوند....زيادي پيچيده است.



September 02, 2007

فرهنگستانمان عقب‌مانده است

فرهنگستان زبان و ادب فارسي از جامعه عقب است.چند سال از ورود پديده اس‌ ام اس به جامعه ما مي‌گذرد و تازه حضرات فرهنگستان‌نشين پس از آنكه واژه اس ام اس خوب جاي خود را در زبان و فرهنگ ما باز كرده بفكر افتاده‌اند كه الامان چه نشسته‌ايد كه زبان پارسي بر باد رفت...حالا بياييد پس از اين همه سال ياد بگيريد كه عادت ديرينه را ترك كنيد و بگوييد چي ؟‌ پيامك ! تلويزيون هم كه معمولا در اين موارد نخود آش است و بالاخره وظيفه فرهنگي هم دارد شروع مي‌كند به استفاده پي در پي و بيجا و باجا از واژه پيامك به خيال اينكه اين‌طوري اين واژه فارسي سره را ميان مردم مي‌توان جا انداخت.اين همان اتفاق نامباركي است كه در مورد بسياري از واژه‌هاي ديگر هم افتاده.به هر حال ما جامعه مصرف‌كننده‌اي هستيم چه در حوزه تكنولوژي و چه حتي فرهنگ و آمار و تحقيقات و هنر . اما تقريبا هيچ فن‌آوري‌اي نبوده كه همزمان با ورودش به جامعه ما فرهنگستان واژه‌اي براي بيانش پيشنهاد داده باشد.اين در حالي است كه در كشورهاي پيشرفته و داراي زبان و ادبيات غني حتي پيش از ورود تكنولوژي‌هاي جديد واژه‌ها توليد مي‌شوند تا در ميان مردم رايج شوند و در زبان روزمره جامعه كاربرد پيدا كنند.اما اينجا همه چيزمان به هم مي‌آيد.اول تكنولوژي وارد مي‌شود بعد چند سال از كاربرد آن مي‌گذرد و بعد تازه « آسه آسه » فرهنگستان يادش مي‌افتد كه تكاني به خود بدهد.پس استادان عينكي از رخوت تاريخ ادبياتي خود بيرون مي‌آيند و معادل‌هايي صادر مي‌فرمايند مثل همين پيامك به جاي اس‌ام ‌اس – پس از تقريبا 9 سال - يا چرخ‌بال به جاي هلي‌كوپتر – پس از تقريبا نيم‌قرن - يا رايانه به جاي كامپيوتر – پس از 10 سال – يا دونيرو به جاي هيبريدي – پس از نزديك به يك دهه – يا واسپاري به جاي ليزينگ – پس از دست‌كم پنج سال و خلاصه هزار مورد ديگر كه به دليل همين تاخر فاز در فرهنگستان باعث بي‌تاثيري اين نهاد و اغتشاش در زبان شده است.

پي‌نوشت : راستي اين معادل پيشنهادي فرهنگستان براي كلمه « هيبريدي » خيلي باحال است.آدم را ياد
« رابرت دونيرو » مي‌اندازد.