« درباره ساقي خانم دردسرساز صفحه اصلی مرگ زودتر از موعد »

August 09, 2007

روزگارت را چرا به چراغ‌هاي قرمز مي‌بخشي؟

هنوز سي‌ساله نشده با شعرهايي هم‌حسي دارم كه شاعران براي پنجاه‌سالگي‌شان ساخته‌اند.شمس‌لنگرودي شعر بلند فوق‌العاده‌اي دارد كه در چهل و هفت‌سالگي‌اش آن را ساخته ، سني كه حتي در آن موقع هم زود است كه آدم احساس از دست‌رفتن و هيچ شدن و پوچي كند.زود است كه اميد ببرد و به خودش بخندد و خنده‌اش پر باشد از خستگي و نفرت.شايد هم روحيه شاعرانه است كه زودتر آدم را مي‌شكند چراكه سر سازگاري ندارد با اين هجوم خشن و بزرگ كه زندگي تو هم بايد كليشه‌اي باشد مثل همه ؛ عادي عادي عادي با همه بوي گندي كه از تكرار هزاران ساله تك‌تك جزئياتش بلند است و بعد هم تمام شوي و بروي پي‌كارت :
اين پرنده بي‌قرار با نت زنگ‌زده در گلو
دنباله آوازش را چگونه بخواند ؟
...تا كي بايد منتظر بمانم ؟
آخر من چهل‌و‌هفت‌ساله‌ام
و مداد من بوي خون تاج مسيح را مي‌دهد
و نمي‌دانم ديگر
آفتاب و پرندگان چه هنگامي زيبايند.
چهل و هفت سال !
و اين براي پرنده‌اي كه آوازاش را
پيشاپيش، قسط لانه خود كرده
هيچ عمر كوتاهي نيست.
به كجا خواهي رفت و روزگارت را چرا به چراغ‌هاي قرمز مي‌بخشي
بي‌آنكه در سراسر عمرت صداي بهنگامي بشنوي ؟
با اين همه بازگشتي اگر و مرا نديدي
و اگر ديدي كه اجاق‌ها خاموش است
و سايه‌هاي خانه تو را نمي‌شناسند
نگران چيزي مشو
بنشين و ببين
شايد كسي به نام من هرگز به اين جهان نيامده باشد
شايد كسي كه تو مي‌شناخته‌اي
مرغي غريب با بالهاي‌سفيد بود كه بر ملافه ارزاني نقش بسته بود
و به رهگذرانش بخشيدي.
آخر ببين چگونه سراپايم سفيد مي‌شود
بي‌آنكه دانه‌اي گندم در هيچ آسيابي
آرد كرده باشم !


Comments

از مزایای کار خبرنگاریه..تبریک میگم بهتون

از شعر خیلی خوشم اومد عالی بود

سلام...ضمن تبریک روز خبرنگار البته هر چند که گذشته ...شعر خوبی نوشتی(( اگر ديدي كه اجاق‌ها خاموش است
و سايه‌هاي خانه تو را نمي‌شناسند
نگران چيزي مشو
((بنشين و ببين

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)