« درباره ساقي خانم دردسرساز
صفحه اصلی
مرگ زودتر از موعد »
روزگارت را چرا به چراغهاي قرمز ميبخشي؟
هنوز سيساله نشده با شعرهايي همحسي دارم كه شاعران براي پنجاهسالگيشان ساختهاند.شمسلنگرودي شعر بلند فوقالعادهاي دارد كه در چهل و هفتسالگياش آن را ساخته ، سني كه حتي در آن موقع هم زود است كه آدم احساس از دسترفتن و هيچ شدن و پوچي كند.زود است كه اميد ببرد و به خودش بخندد و خندهاش پر باشد از خستگي و نفرت.شايد هم روحيه شاعرانه است كه زودتر آدم را ميشكند چراكه سر سازگاري ندارد با اين هجوم خشن و بزرگ كه زندگي تو هم بايد كليشهاي باشد مثل همه ؛ عادي عادي عادي با همه بوي گندي كه از تكرار هزاران ساله تكتك جزئياتش بلند است و بعد هم تمام شوي و بروي پيكارت :
اين پرنده بيقرار با نت زنگزده در گلو
دنباله آوازش را چگونه بخواند ؟
...تا كي بايد منتظر بمانم ؟
آخر من چهلوهفتسالهام
و مداد من بوي خون تاج مسيح را ميدهد
و نميدانم ديگر
آفتاب و پرندگان چه هنگامي زيبايند.
چهل و هفت سال !
و اين براي پرندهاي كه آوازاش را
پيشاپيش، قسط لانه خود كرده
هيچ عمر كوتاهي نيست.
به كجا خواهي رفت و روزگارت را چرا به چراغهاي قرمز ميبخشي
بيآنكه در سراسر عمرت صداي بهنگامي بشنوي ؟
با اين همه بازگشتي اگر و مرا نديدي
و اگر ديدي كه اجاقها خاموش است
و سايههاي خانه تو را نميشناسند
نگران چيزي مشو
بنشين و ببين
شايد كسي به نام من هرگز به اين جهان نيامده باشد
شايد كسي كه تو ميشناختهاي
مرغي غريب با بالهايسفيد بود كه بر ملافه ارزاني نقش بسته بود
و به رهگذرانش بخشيدي.
آخر ببين چگونه سراپايم سفيد ميشود
بيآنكه دانهاي گندم در هيچ آسيابي
آرد كرده باشم !

Comments
از مزایای کار خبرنگاریه..تبریک میگم بهتون
ماکان | August 9, 2007 12:21 PM
از شعر خیلی خوشم اومد عالی بود
نسیما | August 10, 2007 10:36 AM
سلام...ضمن تبریک روز خبرنگار البته هر چند که گذشته ...شعر خوبی نوشتی(( اگر ديدي كه اجاقها خاموش است
و سايههاي خانه تو را نميشناسند
نگران چيزي مشو
((بنشين و ببين
سید تقوی | August 10, 2007 11:47 PM