« آي آدم‌ها كه درساحل نشسته شادوخندانيد ! صفحه اصلی زنان، قوچاني و توقيف شرق »

August 04, 2007

گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود

خياباني بود كه درختانش بلند و پر از شاخ و برگ بودند.سر درختان از دو طرف خيابان به هم مي‌رسيد.زير پاي آن همه درخت جوي آبي روان بود كه صداي راه رفتن آب در آن سلامت روح آدم را تضمين مي‌كرد.كوچه‌ها اكثرا بن‌بست و خلوت بودند و تنها يكي دو خانه - آن هم چه خانه‌‌هايي - در هر كدام وجود داشت.من و تنهايي‌هاي يك عمرم يك روز از قضاي روزگار از آن خيابان رد مي‌شديم.بارم سنگين بود .در چمدان جا نمي‌شد آن همه بغض و شعر و دلتنگي.غروب بود و كلاغ‌هاي هزارساله بالاي تير چراغ‌برق قارقار مي‌كردند.پاييز نبود اما من و شاعرانگي‌هايم يك آن پاييز محشر آن خيابان و آن كوچه بن‌بست را در ذهن تجسم كرديم.واي اگر باران هم مي‌زد و بوي زمين بلند مي‌شد...من و تنهايي‌هايم و ديوانگي‌هايم همان‌جا خانه‌ كرديم.در خانه‌اي كه حيات داشت و حوض و باغچه و كلاغ و حتي قمري.در خانه‌اي آجري ته يك كوچه بن‌بست شاعرانه پر از نوستالژي.باران مي‌زد و من پشت پنجره براي خودم و زخم‌هايم شعر مي‌ساختم.بيكار شده بودم و بيشتر از بهاي اجاره خانه پولي نداشتم.پس مي‌خواندم و مي‌نوشتم و گوش مي‌كردم به جشن گنجشك‌ها در باران بهار و پاييز.من و تنهايي‌هايم آنجا روزگاري داشتيم.براي هم اشك مي‌ريختيم و در كنار هم مي‌شكفتيم و چاي و سيگارمان را با هم تقسيم مي‌كرديم.آسمان هم آن‌روزها مهربان‌تر بود.انگار بيشتر مي‌باريد.انگار هميشه مي‌باريد....حالا آسمان نمي‌بارد و من مدام به خودم مي‌گويم چيزي نمانده.به زودي پاييز مي‌آيد و اين تابستان زشت و داغ كه هيچ چيز در آن نمي‌چسبد مي‌رود. امروز صبح دوستي قديمي زنگ زد و گفت : « دلش براي خانه قديمي من تنگ شده » و من دلم پر كشيد براي آن كوچه بن‌بست كه سنگفرش‌هايش شهادت مي‌دهند هم به غم‌هايم و هم به رشد دوباره و آهسته آهسته اميدهايم. دوستم مي‌گفت : « دلش تنگ شده براي غروب‌هاي باراني‌اي كه با هم مي‌نشستيم در آشپزخانه آن خانه و در بخار چاي و دود سيگار درد دل مي‌كرديم. » و من به سادگي خودم پوزخند مي‌زنم كه روزگاري فكر مي‌كردم تنهايي هم مثل همه چيز ديگر دنيا تمام مي‌شود و به پايان مي‌رسد و اصلا چرا بايد تمام شود ؟ نمي‌دانم . من دلم گرفته و دارم صداي تلخ شجريان را گوش مي‌دهم.دلتنگم.اصلا دلم براي خودم تنگ شده.براي خود خودم ...


Comments

نوستالوژی همیشه قشنگه...اگه این دل تنگ نشه به چه درد می خوره.........اما نگین صدای استاد تلخه!

مطمئن باش تنها تو تنها نیستی! این احساس غم انگیز هر از گاهی چنان به اوج می رسد که آدم را از همه و همه چیز نا امید می کند. اما بار دیگر قوی باش

نوستالژی همیشه غم انگیزه فهی خانوم...من دلم برای آشپزخونت تنگ میشه خیلی وقتا...

نوستالژی...درد همیشگی من.

اين كه تنهايي آدم‌ها يك روزي به پايان مي‌رسد، غم‌انگيزترين بخش اين زندگي غم‌انگيز است.
كاش مي‌توانستيم براي هميشه تنها باشيم.
براي همين است كه دوست ندارم در قبر دو طبقه خاكم كنند.

سلام . امیدواریم حالتون خوب باشه . ممنون از مطالب زیباتون . ما حدود 12 نفریم که وبلاگی داریم به نام حلقه ی باران ( www.halghe_baran.myblog.ir ) خوشحال می شیم به ما سر بزنید و ما رو لینک کنید . ضمنا" شما لینک ما هستید . موفق . پاینده باشید :
دیشب وقتی سرم را روی زمین گذاشته بودم و زیر نور مهتاب مورچه ها را نگاه می کردم که با چه جدیتی خورده شیرینی های جامانده از یک عصرانه ی پر از خنده را به دهان می گیرند و تار و پود قالی را در می نوردند ... خودم را دیدم . از بالای اتاق ، از بالای خانه ، از بالای کوچه ، از بالای محله خودم را دیدم که چقدر کوچکم . بالاتر رفتم . شهر را دیدم . از بالای دریای خزر . خاورمیانه ، آسیا ، از روی ماه خودم را دیدم که چقدر نیستم . مریخ . اورانوس . دورتر شدم و منظومه ی خورشید را دیدم . دیگر زمین هم نقطه ی گردانی بیش نبود ، چه رسد به من . کهکشان راه شیری ، چهار بازوی پیچ در پیچ منظومه ی مادر ، ابر کهکشان ها ... و در آن تاریکی ، خلا و سکوت مطلق با خود اندیشیدم که در این اتاق تاریک با یک راه باریکه ی مهتاب روی قالی و مورچه های جدی و درخشان و این پرده های ساکن تر از دیوار... چرا گاهی دلم می گیرد ؟

گاهي اوقات دلتنگي نداي خوب خوشبختي است . تنها اگر فكر كنيم كه تمام اين دلتنگي ها نشانه زنده بودن احساساتمان است . صداي خوب زندگي . صداي شيرين و دلنواز خاطراتي كه شايد كمرنگ مي شوند اما فراموش نمي شوند .

مانسبت به فیلم نصف مال من ،نصف مال تو ،اعتراض داریم.شماهم به ما بپیوندید

بازگشت به‌ خانه يكي از كليدي ترين مفاهيم در ادبيات غرب محسوب مي‌شود. كوندرا اين مفهوم را در كتاب جهالت به زيبايي هر چه تمام تر به تصوير كشيده است. اگه يادت باشه يه روز بعد از اون كه يكي از سخنراني‌هاي دكتر اباذري رو با هم مي‌خونديم در اين مورد با هم حرف زديم. بعد از اون صحبت من كتاب جهالت رو خوندم. كوندرا در اون كتاب به ريشه‌هاي نوستالوژي در ادبيات غرب اشاره كرده و در اين باره به ذكر دلايلي مي‌پردازه كه بسيار خواندني است. اساس بحث در اين كتاب تاكيد بر اين مفهومه كه بازگشت چه زماني امكان‌پذيره و چه زماني امكان پذير نيست. كوندرا اين بحث رو در پيوند با مفهوم كلي‌تري به نام وطن بررسي كرده اما به نظرم مي‌شه همين مفهوم رو در معناي انضمامي‌تري نيز مورد بررسي قرار داد. در اين بررسي مي‌تونيم درباره امكان بازگشت به خاطرات قديمي هم تامل كنيم.يه سوال ساده اينجا پيش مياد. تا چه اندازه مي‌تونيم با خاطرات قديمي و كهنه ديروز در دنياي امروز زندگي كنيم و با نوستالوژي ناشي از اين خاطرات تو وضعيت كنوني خودمون دوام بياريم؟منم خودم گاهي دچار همين احساسات مي‌شم،اما به نظرم هر دوره‌اي از زندگي انسان خاطرات و زيبايي‌هاي خودش رو داره و دلتنگي براي هر دوره‌اي كه مي‌گذره چيزي جز اجازه دادن به سايه سرد تاريخ گذشته بر روي تاريخ امروز نيست. چنين وضعيتي هميشه انسان رو غمگين مي‌كنه و درك لذت امروز رو ازش مي‌گيره.بذار با كوندرا همراه بشيم و اونجا رو خونه خودمون بدونيم كه خاطرات امروزمون توش ساخته مي‌شه، بازگشت به خانه و نوستالژي ناشي از اون حتا اگه فقط تو ذهن آدم باشه، بازگشت به جاييه كه هيچ نشانه‌اي از حضور تو توش وجود نداره. مطمئنم كه اگه يه بار ديگه به همون خيابون و خونه‌اي كه نوشتي بري نظرت درباره همين چيزي كه نوشتي عوض مي‌شه.اون خونه اي رو كه تو خيالت ساختي، الان ديگه وجود نداره

بازگشت به‌ خانه يكي از كليدي ترين مفاهيم در ادبيات غرب محسوب مي‌شود. كوندرا اين مفهوم را در كتاب جهالت به زيبايي هر چه تمام تر به تصوير كشيده است. اگه يادت باشه يه روز بعد از اون كه يكي از سخنراني‌هاي دكتر اباذري رو با هم مي‌خونديم در اين مورد با هم حرف زديم. بعد از اون صحبت من كتاب جهالت رو خوندم. كوندرا در اون كتاب به ريشه‌هاي نوستالوژي در ادبيات غرب اشاره كرده و در اين باره به ذكر دلايلي مي‌پردازه كه بسيار خواندني است. اساس بحث در اين كتاب تاكيد بر اين مفهومه كه بازگشت چه زماني امكان‌پذيره و چه زماني امكان پذير نيست. كوندرا اين بحث رو در پيوند با مفهوم كلي‌تري به نام وطن بررسي كرده اما به نظرم مي‌شه همين مفهوم رو در معناي انضمامي‌تري نيز مورد بررسي قرار داد. در اين بررسي مي‌تونيم درباره امكان بازگشت به خاطرات قديمي هم تامل كنيم.يه سوال ساده اينجا پيش مياد. تا چه اندازه مي‌تونيم با خاطرات قديمي و كهنه ديروز در دنياي امروز زندگي كنيم و با نوستالوژي ناشي از اين خاطرات تو وضعيت كنوني خودمون دوام بياريم؟منم خودم گاهي دچار همين احساسات مي‌شم،اما به نظرم هر دوره‌اي از زندگي انسان خاطرات و زيبايي‌هاي خودش رو داره و دلتنگي براي هر دوره‌اي كه مي‌گذره چيزي جز اجازه دادن به سايه سرد تاريخ گذشته بر روي تاريخ امروز نيست. چنين وضعيتي هميشه انسان رو غمگين مي‌كنه و درك لذت امروز رو ازش مي‌گيره.بذار با كوندرا همراه بشيم و اونجا رو خونه خودمون بدونيم كه خاطرات امروزمون توش ساخته مي‌شه، بازگشت به خانه و نوستالژي ناشي از اون حتا اگه فقط تو ذهن آدم باشه، بازگشت به جاييه كه هيچ نشانه‌اي از حضور تو توش وجود نداره. مطمئنم كه اگه يه بار ديگه به همون خيابون و خونه‌اي كه نوشتي بري نظرت درباره همين چيزي كه نوشتي عوض مي‌شه.اون خونه اي رو كه تو خيالت ساختي، الان ديگه وجود نداره

فهيمه :داوود جان مثل هميشه بهترين نظرها را مي‌دهي.مرسي از اين نوشته كوتاه فوق‌العاده‌ات.

زيبايي اي را كه ذهن تو از خانه ساخت متفاوت از زيبايي به مفهوم عامي كه وجود دارد مي بينم. چه بسا خانه اي كه تو در ذهنت ساختي زيبا تر از خشت و آجري بود كه در هيبت آن خانه برايت در آمده بود . پس خرجي ندارد . مصالح هم جاي دوري نيست . دوباره زيبايي را بساز ، دوباره خلق كن و البته
مرد را دردي اگر باشد خوش است ....
فهيمه : مرسي مسيح جان.دعوت خوب و نكته بجايي بود.

مجید توکلی 25 روز است که در اعتصاب غذاست!

خيلي دلنشين بود ،فقط اميدوارم "حيات"ي كه تو خط نهم مطلبت آوردي شكل اشتباه"حياط" نباشه چون خيلي حيف ميشه.آخه اون "حياط"ي كه ازش گفتي رو بايد با "حيات" نوشتش ...
دارم به مجيد توكلي فكر مي كنم كه براي حيات حياط(همون حيات تو) داره زجر مي كشه...

فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند؛ ديروز با خاطراتش مرا فريب داد ، فردا با وعده هايش مرا خواب كرد ؛ وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود...

لحظه ها را گذرانديم كه به خوشبختي برسم.
غافل از اينكه لحظه ها همان خوشبختي بودند!!!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)