« July 2007 Main September 2007 »

August 30, 2007

يك گفت‌وگو : زهرا مشير

زهرا مشير را كسي قبل از شهردار شدن آقاي قاليباف نمي‌شناخت اما وقتي كه قاليباف در شهرداري پايتخت خوب جا افتاد دست همسرش را هم بند كرد.آن هم چه بند كردني ! خانم مشير كه تا پيش از اين سابقه روشني در فعاليت‌هاي اجتماعي نداشت يك شبه آمد و شد مدير كل امور بانوان شهرداري تهران.در اين مدت هم نه با كسي مصاحبه كرد و نه چندان روي خوشي به رسانه‌ها و خبرنگاران كنجكاو نشان داد.نمي‌خواهم بي‌انصافي كنم و بگويم همسر آقاي قاليباف واقعا هيچ كاري در دو سال گذشته در حوزه مسئوليتش انجام نداده است اما خب واضح است كه اين خانم هيچ دانش و تجربه‌اي از حوزه زنان نداشته و نه تنها در اين حوزه سابقه‌اي برايش نمي‌شود دست و پا كرد بلكه اساسا در زمينه فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي هم ايشان چندان زن مشاركت‌طلب و فعالي نبوده.خودش را تحصيلكرده رشته جامعه ‌شناسي معرفي مي‌كند اما توضيح بيشتري نمي‌دهد و حتي از توضيح در اين زمينه طفره مي‌رود.خلاصه كه زهرا خانم مستقيا از توي آشپزخانه آمده و پشت ميز مديركلي امور بانوان نشسته؛ اين را هم دست‌هايش مي‌گويند هم گنجينه واژگانش و هم مسلط نبودنش در حوزه‌اي كه مسئوليت آن را قبول كرده...اما خب بالاخره هر كسي بايد يك طوري بالا برود ديگر...حالا چه بهتر كه همسر شهردار تهران باشي و بي‌زحمت و دردسر بشوي خانم مديركل ! با وجود اين‌ها كه گفتم اما زهرا مشير زن فعال و پرانرژي‌اي است كه مي‌خواهد بهتر باشد و كارهاي بزرگ بكند و خب باز جاي شكرش باقي‌است !
القصه اينها را گفتم كه بگويم تقريبا دو ماه پيش به دفتر كار اين خانم رفتم در ساختمان بهشت و يك گفت‌و‌گوي مفصل دوساعته با هم داشتيم كه حاصلش شد اين مطلب در مجله زنان .حاصل گفت‌و گو را خودم دوست دارم و چون زهرا خانم در طول دوره كاري‌اش تا به حال با هيچ رسانه‌اي پاي صحبت ننشسته لينكش را گذاشتم تا فعالان اين حوزه بيشتر با او آشنا شوند، با تفكرش ، كارهايي كه كرده ، برنامه‌هايي كه دارد و همين‌طور با زندگي‌ خانوادگي‌اش در كنار آقا محمدباقر !

پي‌نوشت : راستي يادم رفت بگويم كه تازگي‌ها صداهاي جديدي از مركز امور زنان شهرداري تهران به گوش مي‌رسد.اين روزها خانم مشير اغلب نيست و شنيده‌ها حاكي از آن است كه به دليل همان تمايل به « بهتر شدن » ايشان دارند آماده مي‌شوند براي انتخابات مجلس.اين بارقاليباف مجلس را هدف گرفته و همسرش هم كه بنده خدا قصدي جز خدمت ندارد.حالا شهرداري نشد ؛ مجلس ! چرا سخت مي‌گيريد ؟ هدف خدمت است كه بحمدالله دارد انجام مي‌شود.

permalink 12:20 PM


August 24, 2007

براي مهدي

دو زخم كهنه بر دو گونه آسمان است
آفتاب و ماه
وقتي تو نباشي.

permalink 07:21 PM


August 21, 2007

5000 سال تنهايي ماه !

Merikh_Mah_01_m.jpg

دو تا ماه در يك آسمان ؟ اين تصوير به طرز جنون‌آوري بايد زيبا باشد...من البته عاشق همان يك ماهي هستم كه هر شب ، ساكت و زيبا ، آرام و عميق بالاي سر شهرمان است.اما اين طور كه خبرگزاري اميد خبر داده اين ماه عزيز ما پس از 5000 سال قرار است تنها براي يك شب از تنهايي بيرون بيايد.
بيست و هفتم آگوست يعني دوم شهريورماه خودمان سياره مريخ يكي از درخشان‌ترين اجرام قابل رويت در آسمان خواهد بود و اين رويداد خيلي خيلي نادر را « حلول دو ماه در يك آسمان » مي گويند... مي‌گويند اين اتفاق يك بار ديگر در سال 2287 ميلادي تكرار خواهد شد؛ موقعي كه ما ديگر نيستيم ! منتظرم دوم شهريور بيايد و با چشم‌هاي خودم ببينم كه ماه بعد از 5000 سال تحمل تنهايي عريان چه شبي را صبح خواهد كرد ؟ دلم مي‌خواهد رفتار ماه را ببينم آن شب...
پي‌نوشت : حس و حال اين پست را هديه مي‌كنم به دوست مسافرم پرستو كه از « ماه‌ دوستان » است.

پي‌نوشت 2 : خب مثل‌اينكه ما بيخود ذوق و شوق كرديم ! عده‌اي از دوستان آمده‌اند و كامنت گذاشته‌اند كه نخير اين يك دروغ غير علمي است و ماه از تنهايي بيرون نخواهد آمد.البته اين دوستان كه همه اسم فارسي دارند نمي‌دانم چرا انگليسي نوشته‌اند ولي به طور خلاصه حرفشان اين بوده كه اين موضوع دو ماه در آسمان يك دروغ محض است كه ظاهرا سال‌هاي قبل هم همين موقع‌ها به وسيله يك ايميل ساختگي دست به دست چرخيده و دامنه پيدا كرده.دوستي به نام بيژن توضيح داده كه اين خبر كه مريخ در نزديك‌ترين فاصله از زمين قرار خواهد گرفت و در نتيجه خيلي بزرگ و درخشان و هم‌اندازه ماه ديده خواهد شد يك دروغ است...وبلاگ غوغاي ستارگان هم توضيحاتي داده درباره اين خبر و در اين سايت هم آقاي روبرت روي بريت توضيحات مفصل و علمي‌اي داده كه اگر حوصله كنيد و بخوانيد اصل ماجرا دستتان مي‌آيد. من البته خبر را از خبرگزاري اميد برداشته بودم...حالا هم كه ظاهرا دروغ از آب درآمده اما حس و حالش هنوز برايم باقي‌ست ... « شب عاشقان بيدل چه شبي دراز باشد...»



August 17, 2007

راحت باش !

نه ، تو ديگر آن زني نيستي كه خانه را مرتب مي‌كرد
همه چيز را سر جايش مي‌گذاشت
و منتظر مي‌ماند
تا فنجان چاي و حرف‌هاي روزانه‌اش را
با كسي قسمت كند.
حالا كبريت‌هايت نم كشيده‌اند
آتش اجاقت در نمي‌گيرد
همسايگانت را نمي‌شناسي
و مثل غذايي ، مانده از وعده‌هاي قبل
در سرماي مصنوعي يخچال تنها مانده‌اي.
تو ديگر آن زني نيستي كه زيبايي‌اش را در آيينه مي‌آزمود
از تو هيچ چيز نمانده
جز جسدي زنده زير ملافه‌هاي سفيد خوابي طولاني.
راحت باش
ديگر كسي تو را نمي‌شناسد !



August 16, 2007

يك شاهكار سينمايي

من و مهدی تقریبا هر شب بساط فیلم بینی داریم و فیلم های خوبی هم می بینیم.با این وجود چند سالی می شد که فیلمی تا این حد عالی ندیده بودم.هیچ فیلمی این اواخر تا این اندازه نچسبیده بود و به فهرست فیلم های محبوبم اضافه نشده بود.«زندگی دیگران» را می گویم.این فیلم فوق العاده است.یک فیلم آلمانی ساخت سال 2006 که نه کارگردانش مشهور است نه بازیگرانش ستاره های هالیوودی.فیلمی است ساده و فوق العاده فروتن در بیان حرف هایش.ماجرای فیلم آنقدر درگیرکننده ، حقیقی وبه معنای واقعی دردناک است که شمای مخاطب گاه اصلا دوربین را فراموش می کنید.یادتان می رود که دارید فیلم می بینید؛ شاید به این دلیل که ساختمان فیلم خیلی ساده است و هیچ خبری از جلوه های سینمایی در آن نیست.فیلمنامه هم انصافا بی نقص، چندلایه و پیچیده است.« فلوریان دونرسماک » فیلمنامه عمیق و خوبی نوشته و کارگردانی اش حتی از فیلمنامه اش هم بهتر است.جالب اینکه این فیلم اولین فیلم آقای کارگردان آلمانی هم هست !
فیلم به معنای واقعی یک فیلم سیاسی است اما نه از نوع آن هنر سیاسی که تاریخ مصرف دارد و برای برش مخصوصی از تاریخ ساخته شده و بعد از آن هم کارکرد و معنای خود را از دست می دهد.فیلم به معنای واقعی یک فیلم روشنفکری است اما نه از نوع آن فیلم های روشنفکری که برای یک طبقه خاص و منحصر به فرد ساخته می شوند و هیچ کس خارج از دایره انتلگتوئلیسم آنها را نمی فهمد.از طرف دیگر فیلم واقعا یک فیلم هنری است با سادگی ای درخشان و غیرقابل تقلید نه با قاب های عجیب و غریب و کش و واکش های خواب آور.نمی دانم چقدر چنین فیلمی می تواند قابلیت تجاری داشته باشد اما از آنجا که موضوعی عمیقا انسانی و در عین حال امروزی را دست مایه قرار داده به نظرم ممکن نیست بیننده ای باشد که با آن ارتباط برقرار نکند.فیلم از فشار روانی ، خشونت مستمر و دائمی و مراقبت های امنیتی شدیدی حرف می زند که در جوامع توتالیتر به مردم و بخصوص روشنفکران و اهل فرهنگ روا داشته می شود.روشنفکران در این جوامع اقلیتی مزاحم و دائما متهم هستند که باید به شدیدترین شکل ممکن تعقیب و تهدید و محدود شوند.
زندگی دیگران در آلمان شرقی می گذرد؛ جایی که ممکن است آدم های آن خیلی از ما دور باشند اما انگار این طور هم نیست؛ انگار همه ما زیر یک آسمان زندانی شده ایم و از دردهایی مشترک رنج می بریم.شخصیت های اصلی فیلم « گئورگ دریمان » ، نمایشنامه نویس محبوب و مشهور و « کریستا ماریا » ، ستاره مشهور تئاتر عاشق و معشوق اند و با هم زندگی می کنند و البته هنرشان هنر سیاسی و اجتماعی است ؛ از آن نوعی که دولت ها اغلب هیچ علاقه ای به آن ندارند.بخصوص دریمان که نقش او را هنرپیشه دوست داشتنی آلمان ،« سباستین کخ » بازی می کند در کانون توجه قدرتمندان سیاسی قرار دارد.حالا یک بازجوی ارشد و باسابقه اداره امنیت و اطلاعات کشور مامور می شود تا زندگی این دو را ، جزء به جزء زیر نظر بگیرد، مهمانی ها را ، رفت و آمدها را ، کتاب ها و نوشته ها و جلسات را و عشق بازی ها را.اما این زندگی آنقدر انسانی و آزاد است، آنقدر همه چیزش واقعی است که کم کم یخ مغز آقای بازجوهم باز می شود و از اینجاست که همه چیز تغییر می کند...
نمی خواهم تا آخر داستان را بگویم.پایان فیلم عالی است.از همه مهم تر اینکه هیچ چیزش شعاری نیست.فیلم لحن سرد و خونسرد و کوبنده ای دارد.آه و ناله نمی کند و هیچ اصراری برای قبولاندن قصه اش ندارد و شاید به همین دلیل به شدت تلخ و گزنده است.کارگردان یقه بیننده را نمی گیرد که دنبال آدم های من بیا بلکه چنان فیلمنامه نرم و روان و گزنده ای را پیش می برد که او خود راه رفتن در تله را پیش می گیرد و در آخر هم همراه با مامور امنیتی به وارستگی و آزادی می رسد.« زندگی دیگران » به نظرم تدوین خوبی هم دارد تا جایی که شاید حذف یک قسمتش مثل بریدن یک تکه از فرشی نفیس باشد.
راستی این آقای سباستین کخ کم کم دارد به بازیگر محبوب من بدل می شود.در فیلم خوب « کتاب سیاه » هم بازی اش را خیلی دوست داشتم و البته در « زندگی دیگران » بیشتر...پیشنهاد می کنم دیدن این فیلم را از دست ندهید.يادم رفت بگويم اسكار 2006 بهترين فيلم غيرانگليسي‌زبان را هم برده اين فيلم.



دنيا خيلي زن است...

باز هم چشمه، هوش آب ، خنكا ،بلور
ني‌، نور ، لذت بلوغ ، ماه ، مرمر ولرم.
منظورم از اين كلمات
فقط اشاره به همين كلمات است.
دو انگور سبز
دو ليموي رسيده
رد روشن توت سرخ.
منظورم از اين اشاره‌ها
فقط اشاره به همين اشاره‌‌هاست.
دنيا خيلي زن است.
زن است
دنيا خيلي زن است.

توضيح : اين شعر كه اسم اصلي آن « يواشكي » است، شعري است از سيدعلي صالحي.راستش خيلي طرفدار شعرهاش نيستم.اما تقريبا يك ماه پيش آخرين مجموعه شعرش به نام سمفوني سپيده‌دم را خريدم و از آن موقع تا به حال شعرهايش را مرور مي‌كنم.به نظرم از كارهاي قبلي‌اش دوست‌داشتني‌تراند.از اين شعر بخصوص هم خوشم آمد چون شاعر دنيا را زن ديده و اين خيلي به من چسبيد. اعتراف مي‌كنم كه شعرهايي بسيار قوي‌تر از اين هم داشت اما من به خاطر زن بودن دنيا فعلا اين شعر را گذاشتم. البته از تشبيه ماه به « مرمر ولرم » هم خيلي خوشم مي‌آيد...تا بعد.



August 15, 2007

يك صفحه عادلانه و البته آگاهانه !

مدتي است كه مي‌خواهم بنويسم و نمي‌شود.درباره صفحه ورزشي روزنامه‌مان و اينكه چقدر اين صفحه عالي است.چقدر خوب است و برخلاف تمام صفحات ورزشي روزنامه‌‌ها چقدر متعادل است از نظر توجه به ورزش زنان و مردان.در اين صفحه ورزش فقط مال مردان نيست.فوتبال تنها پديده‌اي مردانه نيست.مدال‌ها و قهرمان‌سازي‌ها فقط مذكر نيستند.بلكه زنان هم هستند همان‌طور كه در واقعيت هم هستند و من از اين بابت از صميم قلب خوشحالم كه همكاراني دارم كه در اين آشفته‌بازار ورزش كشور نگاهي هم به ورزش زنان دارند و از اتفاقات مهمي كه زنان در اين حوزه دارند رقم مي‌زنند غافل نيستند و نه تنها غافل نيستند كه با نوشته‌هايشان واكنش هم ايجاد مي‌كنند و جريان هم مي‌سازند.صفحه ديروز دوستان ورزشي ما تنها يك نمونه از اين توجه باارزش بود : دو و ميداني زنان ، بسكتبال زنان و فوتبال زنان.روزهاي ديگر هم البته نويسندگان اين صفحه ، ورزش زنان را فراموش نمي‌كنند اما اين صفحه اخيرشان ديگر حسابي من را ذوق‌زده كرد.خوشحالم كه هستند عده‌اي كه با قلم شيوا و استوار و با اصول حرفه‌اي به ياد مردم و مسئولان بياورند كه بله ، در ورزش زنان هم دارد اتفاق‌هايي مي‌افتد.سپاس مخصوص از هيوا يوسفي ، امير عليزاده ،محمد شهرابي و البته ليلي خرسند.آخيش بالاخره گفتم حرفم را : )
اين هم لينك نسخه ‌پي‌دي‌اف صفحه‌اي كه گفتم.
پي‌نوشت : پيشنهاد مي‌كنم كه فعالان امور زنان صفحه ورزشي روزنامه اعتماد ملي را از دست ندهند.



چرا نمي‌توانيم با هم گفت‌و گو كنيم؟

خب من واقعا نمي‌دانم چه بگويم ؟ اصلا سر در نمي‌آورم ماها چرا عادت داريم در هر بحثي ، مربوط يا نامربوط فرصتي براي فحش دادن به همديگر پيدا كنيم.چرا نبايد بتوانيم با زبان آدميزاد با هم حرف بزنيم و حتي دعوا كنيم ؟ پس آخر كي اين « گفت و گو » ي لعنتي را قرار است ياد بگيريم؟ من چند نكته به عنوان نظر و ديدگاه شخصي‌ام درباره ساقي قهرمان و شعرهايش نوشته‌ام.دوستي هم بااين ديدگاه‌ها موافق بوده و نظرش را در وبلاگش - در فضايي كه متعلق به خود اوست - نوشته و حالا نقدهايي هم داشته نسبت به موضع‌گيري‌هاي دوستان فمينيست ما.اينكه فحش و بد و بيراه ندارد.هر كس آمده بد و بيراهي نثار او و من كرده و رفته و خلاصه ناگهان بيخود و بي‌جهت يك دعواي حسابي به راه افتاده.آخر چرا ؟
من البته هميشه تمام كامنت‌هاي وبلاگم را منتشر مي‌كنم مگر آنها را كه حرف مستهجني زده باشند.اين بار هم همين كار را كردم و باور كنيد مجبور شدم تعداد قابل‌توجهي از كامنت‌ها را به دليل فحش‌هاي خيلي ركيك‌شان حذف كنم ! باز هم مي‌پرسم : آخر چرا ؟ نه من وكيل‌مدافع نويسنده وبلاگ لوليان هستم و نه ليلي رفيق شفيق گرمابه و گلستان من .هر دو مي‌نويسيم و گهگاه با هم هم‌حسي مي‌كنيم و علاقه‌هاي مشترك را كه كشف مي‌كنيم سر ذوق مي‌آييم.پس نه بحث هورا كشيدن است نه موضوع اعلام برائت و نه اصلا مسئله ما اين وسط « فمينيسم » است.ليلي البته در نوشته‌اش كمي تند رفته بود- همان‌طور كه همه ما گاهي مي‌رويم و همان‌طور كه قبلا هم در انتقاد از من كمي تند رفته بود و همين خبر از وجود نداشتن هر گونه رابطه نان قرض دادني بين ماست - اما راستش من هم گاهي دچار اين ترديد مي‌شوم كه آيا ما تنها به اين دليل كه فمينيست هستيم - تنها و تنها به همين دليل - بايد هر زني هر كاري كرد از او دفاع كنيم ؟ مي‌دانم اين بحث خيلي مناقشه‌برانگيز است اما دارم صادقانه پرسشم را مطرح مي‌كنم.حتي يك روز يكي از آقايان از من پرسيد : « آيا هر زني كه مرتكب قتل مي‌شود به صرف اينكه زن است شماها بايد بيفتيد دنبال اثبات بي‌گناهي‌اش ؟ » البته من آن دوست را قانع كردم كه اصلا اين‌طور نيست و الان هم نمي‌خواهم وارد اين بحث بشوم.اما براي خودم هم گاه اين چالش وجود دارد كه نكند در دام تعصب و جانبداري كوركورانه و قاطي كردن مباحث با هم بيفتيم.
پرسش من اين بوده و هست : « تا همين ديروز نيمي از فداييان خانم قهرمان اصلا او و كارهايش را نمي‌شناختند. حالا چون يك روزنامه تعطيل شده ، چون مصاحبه‌شونده يك زن بوده و چون اتفاقا تمايلات همجنس‌خواهانه هم دارد ناگهان يك‌شبه تبديل شده به فروغ زمانه ؟ شده قهرمان ؟ شده افشاگر رنج و هستي و عشق و سكس زنانه ؟ »
‌اين يك چالش جدي است و طرح موضوع درباره‌اش نبايد تا اين حد ما را بي‌تاب كند كه به هم فحش بدهيم.اتفاقا بايد ما را به مرور واكنش‌هايمان در موارد مختلف وادارد تا ببينيم چرا بخشي از جامعه هستند كه فمينيسم و فمينيست‌ها را اين‌طور مي‌شناسند ؟ به نظرم راه‌هايي ديگر بهتر و موثرتر از دعوا كردن با هم هست كه دست‌كم بتواند به يك سري نتايج منتهي شود.راستش من اصلا اين فضا را دوست ندارم.موضوع « دوزاري » بودن يا نبودن فمينيست‌ها نيست.موضوع اصلا شايد خود « ايسم » باشد و بهره‌برداري‌هايي كه از آن ممكن است بشود.
بر خلاف نظر ليلي من همه فمينيست‌ها را لات و عصبي و اينها نمي‌بينم.نمي‌خواهم دفاع كنم اما واقعيت اين است كه زنان ما امروز به قول مهرانگيز كار در حركتي آرام و مدني دارند يك اركستر بزرگ را رهبري مي‌كنند كه تا به حال هم نتايج ساده و كوچك اما درخشاني گرفته‌اند. خوب مانده‌اند. كلي هزينه داده‌اند و خوب دارند جلو مي‌روند.جنبش زنان ايراني به نظرم يكي از انساني‌ترين جنبش‌هاي ممكن است چون براي ابتدايي‌ترين حقوق انساني تلاش مي‌كند و داعيه‌اش صلح و برابري است.حالا يك كسي مثل من در اين حوزه مي‌نويسد، يكي مثل دوست ديگري امضا جمع مي‌كند ، گروهي به خيابان مي‌روند ، گروهي در داخل‌اند و گروهي خارج، بعضي‌ها زندان مي‌روند و دادگاهي مي‌شوند و خلاصه هر كس به سهم خود گوشه‌اي ازاين ميدان بزرگ ايستاده و همه هم بارزش‌اند.طبيعي است كه اينجا هم مثل هر جاي ديگر تندروي و بي‌تجربگي وجود دارد و به نظر من ما به جاي دعوا با هم بهتر است نظر هم را بشنويم و تلاش كنيم براي ويرايش همديگر .



August 14, 2007

بحث‌هاي يك تحريريه زنده !

يكي از خوبي‌هاي تحريريه وجود فضاي باز براي بحث و حتي جدل است و توي اين بحث‌ها اغلب نكات جالب هم درمي‌آيد.حالا هم يك هفته‌اي هست كه بحث درباره ساقي قهرمان و ارزش‌هاي ادبي كارش و مقايسه‌اش با فروغ همچنان در تحريريه ما ادامه دارد و گاه خيلي هم داغ مي‌شود و حتي به داد و بيداد مي‌كشد.اما همه طرف‌هاي بحث تقريبا حرف خودشان را مي‌زنند و بر حرفشان پافشاري مي‌كند.اين طوري است كه كسي كسي را قانع نمي‌كند.من البته چندان وارد اين بحث گروهي نشده‌ام - چون حالم براي بحث آتشين چندان مساعد نبود - و قبلا هم درباره ساقي قهرمان و شعرهايش پستي داشتم كه البته بعضي از دوستانم به آن نوشته هم انتقاد داشتند.با وجود اين در بحث دوستانم نكاتي بود كه فكرم را مشغول كرد:

1.فروغ در يكي از مصاحبه‌هاي آخر عمرش گفته است كه وقتي پاي سنجش ارزش‌هاي ادبي به ميان مي‌آيد اصلا ديگر « آدم » مطرح نيست. زن و مرد مطرح نيست و من خيلي با اين حرف او موافقم.در بحث شعر ساقي قهرمان هم به نظرم صرف‌نظر از فضاي مسموم و بيمار « قهرمان سازي » كه در جامعه ما وجود دارد و باز صرف‌نظر از اينكه او يك « زن » است و ما هم يك عده « فمينيست » و باز هم صرف‌نظر از اينكه او تمايلات « همجنس‌خواهانه » دارد و ما هم يك عده طرفدار رعايت « حقوق بشر و آزادي در انتخاب نوع زندگي جنسي آدم‌ها » و يا صرفنظر از اينكه آستانه تحمل ارباب قدرت آن‌قدر پايين است كه يك رسانه را به خاطر گفت و گو با او تعطيل مي‌كنند و بالاخره صرف نظر از هر چيز ديگري بجز شعر بايد به داوري ارزش‌هاي ادبي كار او پرداخت.اينجاست كه من شخصا معتقدم ساقي قهرمان مجموعه‌اي از شعرهاي بسيار ابتدايي و به لحاظ ادبي و شعري بي‌ارزش را در كارنامه خود دارد.شعرهاي او اصلا چيزي به نام « زبان شعري » ندارد و از نظر من صرفا پشت هم گذاشتن يك سري تصوير از روابط جنسي با واژه‌هاي مستهجن و چارواداري است بدون آنكه « اتفاق شعري » يا «كشف و نگاه تازه‌اي از هستي آدمي » در آن رخ داده باشد.دوستاني مثل عليرضا بهنام البته در اين مورد نظر دارند كه خانم قهرمان « افشاگري زنانه »‌ مي‌كند كه در اين مورد هم صددرصد مخالفم و به نظرم اين تعبير تنزل چيزي است كه ما از آن به عنوان « افشاگري زنانه» نام مي‌بريم.

2.اگر بنا باشد ساقي قهرمان را شاعر هنرمند بدانيم و « هرزه‌نگاري » او را با « عصيان خود بودن فروغ » يكي بدانيم پس به نظرم بايد كساني كه « فيلم پورنو » مي‌سازند را هم فيلمسازان هنرمند بدانيم و در زمره بزرگان سينما بياوريمشان ! چرا ؟ چون بالاخره پرده‌دري كرده‌اند در برابر دوربين و فيلم‌هايي ساخته‌اند كه در آنها آزادانه روابط جنسي به نمايش گذاشته شده !! حالا مهم هم نيست كه چه ميزان مايه از هنر و حس در آنها وجود دارد و اصلا چه حرفي براي گفتن دارند .

3.در بحث‌هاي دوستانم چند بار واژه « تقدس » و « مقدس » توجهم را جلب كرد.در اين مورد واقعا حرف دارم و اصلا موافق مقدس كردن مقولاتي مثل شعر نيستم و حتي با طرح اين پرسش كه ايا گفت و گو با ساقي قهرمان اخلاقي هست يا نه هم موافق نيستم و اصلا ورود به حوزه اخلاقيات و مقدسات در اين مورد را عجيب مي‌دانم.شعر هم مثل هر پديده دست‌ساز ديگري ابزاري است براي بشر تا حرفش را بزند.عنصري از آسمان به نظر من در اين وسط وجود ندارد.شاعر با كلمه حرفش را مي‌زند و حسش را منتقل مي‌كند و نقاش با رنگ و هيچ تقدسي هم در اين ميان در كار نيست.به نظرم بايد از آدم‌ها و كارهايشان « افسون زدايي »‌شود.فروغ شاعري است كه نمي‌توان دوستش نداشت.شعرهايش ، زندگي و نامه‌هايش، عشق‌ها و غم‌ها و دلتنگي‌هايش همه دوست‌داشتني‌اند و شعرهايش از نظر من خارق‌العاده و خيلي چيزهاي ديگر.طوري كه جزو دو شاعر اول زندگي‌ام است اما با اين حال اصلا از مقدس كردن او يا هر شاعر ديگري استقبال نمي‌كنم. مخالفتي هم كه با مقايسه او فروغ دارم تنها مربوط به ارزش‌هاي ادبي كار آنهاست نه چيز ديگر.

4.از همه اينها كه بگذريم خوشحالم كه تحريريه‌مان با همه اين بحث‌ها نشان مي‌دهد كه «‌زنده » است.اين زندگي را دوست دارم.

پي‌نوشت و توضيح : آقاي سيدآبادي عزيز درباره لينكي كه داده بودم به مطلبشان توضيح دادند كه موضوع اصلا اخلاقيات نبوده در نگاه ايشان و تذكر دادند كه درست مطلبشان را نخوانده‌ام.اخلاق حرفه‌اي و روزنامه‌نگاري بيشتر مورد نظر اين همكار خوبم بوده كه با آن موافقم و البته به نظرم ربطي به موضوع ساقي قهرمان ندارد و براي خودش بحث ديگري است.



August 13, 2007

مرگ زودتر از موعد

مرگ زودتر از موعد، نارس و گنگ به ما سلام گفت
كلاه از سر برگرفتيم
جواب سلام را نارس و كال گفتيم
غذاي گرم ما را احاطه كرده بود
مرگ نه اشتهاي غذاي گرم داشت
نه اشتهاي روز و شب ما كه شباهت به گل‌هاي پژمرده نرگس داشت
پس با چتري به رنگ گل‌هاي ارغوان به كوچه رفت
از كودكي كه برگ‌هاي درختان را مي‌شمرد
ساعت طلوع آفتاب را پرسيد
و دوباره به خانه ما آمد.

احمدرضا احمدي

permalink 08:13 PM


August 09, 2007

روزگارت را چرا به چراغ‌هاي قرمز مي‌بخشي؟

هنوز سي‌ساله نشده با شعرهايي هم‌حسي دارم كه شاعران براي پنجاه‌سالگي‌شان ساخته‌اند.شمس‌لنگرودي شعر بلند فوق‌العاده‌اي دارد كه در چهل و هفت‌سالگي‌اش آن را ساخته ، سني كه حتي در آن موقع هم زود است كه آدم احساس از دست‌رفتن و هيچ شدن و پوچي كند.زود است كه اميد ببرد و به خودش بخندد و خنده‌اش پر باشد از خستگي و نفرت.شايد هم روحيه شاعرانه است كه زودتر آدم را مي‌شكند چراكه سر سازگاري ندارد با اين هجوم خشن و بزرگ كه زندگي تو هم بايد كليشه‌اي باشد مثل همه ؛ عادي عادي عادي با همه بوي گندي كه از تكرار هزاران ساله تك‌تك جزئياتش بلند است و بعد هم تمام شوي و بروي پي‌كارت :
اين پرنده بي‌قرار با نت زنگ‌زده در گلو
دنباله آوازش را چگونه بخواند ؟
...تا كي بايد منتظر بمانم ؟
آخر من چهل‌و‌هفت‌ساله‌ام
و مداد من بوي خون تاج مسيح را مي‌دهد
و نمي‌دانم ديگر
آفتاب و پرندگان چه هنگامي زيبايند.
چهل و هفت سال !
و اين براي پرنده‌اي كه آوازاش را
پيشاپيش، قسط لانه خود كرده
هيچ عمر كوتاهي نيست.
به كجا خواهي رفت و روزگارت را چرا به چراغ‌هاي قرمز مي‌بخشي
بي‌آنكه در سراسر عمرت صداي بهنگامي بشنوي ؟
با اين همه بازگشتي اگر و مرا نديدي
و اگر ديدي كه اجاق‌ها خاموش است
و سايه‌هاي خانه تو را نمي‌شناسند
نگران چيزي مشو
بنشين و ببين
شايد كسي به نام من هرگز به اين جهان نيامده باشد
شايد كسي كه تو مي‌شناخته‌اي
مرغي غريب با بالهاي‌سفيد بود كه بر ملافه ارزاني نقش بسته بود
و به رهگذرانش بخشيدي.
آخر ببين چگونه سراپايم سفيد مي‌شود
بي‌آنكه دانه‌اي گندم در هيچ آسيابي
آرد كرده باشم !



August 07, 2007

درباره ساقي خانم دردسرساز

ديشب يكي از دوستان نازنيم زنگ زد كه چرا در وبلاگت نوشته‌اي « شاعر زن »؟ اين ساقي خانم كه به جاي شعر فقط مزخرفات مي‌گويد.خب حالا براي او توضيحاتي دادم از جمله اينكه به هر حال اين خانم شاعر است اما در اينكه شعرهايش واقعا شعر نيستند و من شخصا اصلا و ابدا دوست ندارم ‌شان شكي نيست.همين دوستم در پستي كمي از ساقي قهرمان نوشته كه بد نيست بخوانيدش.اين هم سايت شخصي اين خانم است كه بخشي از شعرها و داستان‌هايش را هم در آن گذاشته و براي آشنا شدن با سبك كار عجيب و غريب و به نظر من لوس و بي‌مزه كار اين خانم شاعر بد نيست.فكر كردم همه از اين خانم حرف مي‌زنند اما كمتر كسي مي‌داند كه اين خانم اصلا چطور شاعري است.من البته با نوع جهان‌بيني و نگاه و تمايلات سكسي اين خانم اصلا كاري ندارم اما آنچه كه به من به عنوان مخاطب مربوط مي‌شود اين است كه اين شعرها واقعا شعرهاي ضعيفي است.اين هم يك مصاحبه با اين خانم البته قبل از اينكه شرق به باد برود.ظاهرا عده‌اي هم خانم ساقي را زبانم لال با فروغ يكي گرفته‌اند و عبارات ابلهانه‌اي مثل «فروغ زمانه » را به كار مي‌برند كه به دليل همين ابلهانه بودن محض اصلا دلم نمي‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم.ساقي قهرمان تا به حال سه مجموعه شعر منتشر كرده به نام‌هاي از دروغ ، و جنده جان مي‌بخشد به ... و ساقي قهرمان همين. يك مجموعه داستان هم دارد با نام اما وقتي تنهايي گاو. بودن درد دارد كه همه اينها در كانادا منتشر شده و اساسا كارهاي اين خانم هيچ وقت در ايران اجازه انتشار نداشته است.به هر حال ...
پي‌نوشت : راستي دوستان ما در شرق كافي بود دقيقه‌اي بنشينند پشت كامپيوتر و از يك موتور جست‌و جو كمك بگيرند تا هرگز آن گفت و گوي كذايي را چاپ نكنند و ما امروز هم بتوانيم برويم و از كيوسك مطبوعات شرق را براي خواندن برداريم !



August 06, 2007

زنان، قوچاني و توقيف شرق

امروز مهمان جلسه مجله زنانمان محمد قوچاني بود كه با خبر توقيف شرق از در آمد و همه‌مان را شوكه كرد.توقيف شرق به خاطر مصاحبه با يك شاعر زن ! از شوك خبر توقيف كه درآمديم اما قوچاني كلي حرفهاي خوب زد درباره مجله و اساسا نوشتن درباره مسائل زنان؛ حرف‌هايي كه حتما درباره‌شان خواهم نوشت.اما الان چندان حال و حوصله‌اي ندارم... دستم به هيچ كار نمي‌آيد.
عجب عكسي گرفته حجت سپهوند.ديگر دارد متخصص عكاسي از توقيف مطبوعات مي‌شود.

permalink 06:16 PM


August 04, 2007

گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود

خياباني بود كه درختانش بلند و پر از شاخ و برگ بودند.سر درختان از دو طرف خيابان به هم مي‌رسيد.زير پاي آن همه درخت جوي آبي روان بود كه صداي راه رفتن آب در آن سلامت روح آدم را تضمين مي‌كرد.كوچه‌ها اكثرا بن‌بست و خلوت بودند و تنها يكي دو خانه - آن هم چه خانه‌‌هايي - در هر كدام وجود داشت.من و تنهايي‌هاي يك عمرم يك روز از قضاي روزگار از آن خيابان رد مي‌شديم.بارم سنگين بود .در چمدان جا نمي‌شد آن همه بغض و شعر و دلتنگي.غروب بود و كلاغ‌هاي هزارساله بالاي تير چراغ‌برق قارقار مي‌كردند.پاييز نبود اما من و شاعرانگي‌هايم يك آن پاييز محشر آن خيابان و آن كوچه بن‌بست را در ذهن تجسم كرديم.واي اگر باران هم مي‌زد و بوي زمين بلند مي‌شد...من و تنهايي‌هايم و ديوانگي‌هايم همان‌جا خانه‌ كرديم.در خانه‌اي كه حيات داشت و حوض و باغچه و كلاغ و حتي قمري.در خانه‌اي آجري ته يك كوچه بن‌بست شاعرانه پر از نوستالژي.باران مي‌زد و من پشت پنجره براي خودم و زخم‌هايم شعر مي‌ساختم.بيكار شده بودم و بيشتر از بهاي اجاره خانه پولي نداشتم.پس مي‌خواندم و مي‌نوشتم و گوش مي‌كردم به جشن گنجشك‌ها در باران بهار و پاييز.من و تنهايي‌هايم آنجا روزگاري داشتيم.براي هم اشك مي‌ريختيم و در كنار هم مي‌شكفتيم و چاي و سيگارمان را با هم تقسيم مي‌كرديم.آسمان هم آن‌روزها مهربان‌تر بود.انگار بيشتر مي‌باريد.انگار هميشه مي‌باريد....حالا آسمان نمي‌بارد و من مدام به خودم مي‌گويم چيزي نمانده.به زودي پاييز مي‌آيد و اين تابستان زشت و داغ كه هيچ چيز در آن نمي‌چسبد مي‌رود. امروز صبح دوستي قديمي زنگ زد و گفت : « دلش براي خانه قديمي من تنگ شده » و من دلم پر كشيد براي آن كوچه بن‌بست كه سنگفرش‌هايش شهادت مي‌دهند هم به غم‌هايم و هم به رشد دوباره و آهسته آهسته اميدهايم. دوستم مي‌گفت : « دلش تنگ شده براي غروب‌هاي باراني‌اي كه با هم مي‌نشستيم در آشپزخانه آن خانه و در بخار چاي و دود سيگار درد دل مي‌كرديم. » و من به سادگي خودم پوزخند مي‌زنم كه روزگاري فكر مي‌كردم تنهايي هم مثل همه چيز ديگر دنيا تمام مي‌شود و به پايان مي‌رسد و اصلا چرا بايد تمام شود ؟ نمي‌دانم . من دلم گرفته و دارم صداي تلخ شجريان را گوش مي‌دهم.دلتنگم.اصلا دلم براي خودم تنگ شده.براي خود خودم ...



August 03, 2007

آي آدم‌ها كه درساحل نشسته شادوخندانيد !

ساعت دو بعدازظهر ما هم همراه خانواده‌اش براي عيادتي كوتاه لباس سبز مي‌پوشيم و محافظ به دهان مي‌بنديم و داخل مي‌شويم. تن بي‌دست و پاي مصطفي كرمي روي تخت دراز كشيده.لاغر و نحيف در حالي كه به پهناي صورت اشك مي‌ريزد.آنقدر مرفين دريافت كرده كه ديگر مرفين هم اثرش را بر بدن او از دست داده.مادر و اهل خانواده‌اش از گرگان آمده‌اند با لباس‌هاي محلي و نگاه‌هاي خاموش.تا همين چند وقت پيش مصطفي كرمي تصويربردار گروه‌هاي مستندساز بود و مثل همه ما آرزوهاي دور و دراز در سر داشت.در 12 سفر استاني همراه رئيس‌جمهور بود اما امروز كه رئيس‌جمهور سومين نشست صميمانه با همسفران استاني‌اش – خبرنگاران رسانه‌هاي مختلف – را هم پشت سر گذاشته و تلويزيون هم با كلي به‌به و چه‌چه و تبليغات از سير تا پياز اين نشست‌ها را برگزار كرده هيچ خبري از مصطفي كرمي نيست.او حالا در بيمارستان مهر بستري است و انگار از همه دنيا اميدش را بريده.با خودش تكرار مي‌كند : « همه ميان با من عكس مي‌گيرن و قول مي‌دن و مي‌رن...هيچ كس هيچ كاري براي من نمي‌كنه...» مصطفي در يك پروژه مستندسازي درباره معضل « كابل‌دزدي » در ايران وقتي بالاي دكل فشارقوي رفته بود دچار حادثه شد.اما فاجعه در حالي رخ داد كه اداره برق گرگان از قبل اعلام كرده بود كه دكل برق فشارقوي ايمن‌سازي شده ، هيچ برقي ندارد و كاملا ايمن است ! حالا مصطفي مانده و تن بي‌دست و پايش و نه از اداره برق خبري هست ، نه از تهيه‌كننده پولدار فيلم كه حوزه هنري است و نه رئيس‌جمهور فرصت كرده كه به نامه استمداد او پاسخي بدهد.آخر اين روزها روزهاي تجديد خاطره با همسفران است و سر رئيس‌جمهور شلوغ‌تر از اين حرف‌هاست...بيمارستان مهر هزينه بيمارستان را 100 ميليون تومان اعلام كرده و خانواده مصطفي چيزي براي فروش ندارند ؛ نه لباس‌هاس محلي‌شان خريدار دارد و نه چشمان غمگين بي‌اندازه مظلومشان و نه سكوت و حياي شهرستاني‌شان.اينها در اين شهر پر از هياهو و عجله اصلا معنا ندارد.بر فرض تامين هزينه بيمارستان دست و پاي مصنوعي هم بايد تامين شود.اگر دست و پا تنها تزئيني باشد 30 ميليون و اگر كمي كاربردي بين 60 تا 70 ميليون خرج برمي‌دارد و خانواده‌ مظلومي كه تحت پوشش كميته امداد هستند در هيچ‌كجاي محاسبات روزمره‌شان به چنين رقمي حتي فكر هم نمي‌كنند...در عوض پولدارهايي هستند در همين نزديكي... راستي چطور است به فكر جلب حمايت گروه‌هاي ثروتمندي مثل ستاره‌هاي ورزشي و سينمايي باشيم ؟ چطور است يك كاري بكنيم براي آدمي كه « دارد مي‌دهد جان » ما كه در ساحل نشسته ، شاد و خندانيم ؟ از بيمارستان آمده‌ايم بيرون.مرجان رياحي و مرضيه در اين ميان خيلي دارند تلاش مي‌كنند اما نتيجه هنوز هيچ است.خانه سينما يك و نيم ميليون و انجمن سينماي جوان و جعفري جلوه 14 ميليون قول كمك داده‌اند.آقاي تهيه‌كننده هم به عنوان مقصر درجه يك پرونده زندگي مصطفي لطف كرده و تنها 5 ميليون تومان كمك را وعده داده ! از بيمارستان آمده‌ايم بيرون و از خودم بدم مي‌آيد كه نمي‌توانم كاري بكنم.چه كنم ؟ چه كنيم ؟ درست نمي‌دانم فقط مي‌خواهم همراه با او اشك بريزم.مي‌گويم : «‌ برايتان دعا مي‌كنيم و هر كاري كه از دستمان برآيد.» چشم‌هايش را مي‌بندد و حتما به تنهايي عظيم خود در برابر اين كوه رنج فكر مي‌كند.
پي‌نوشت : راستي يك شماره حساب براي كمك‌هاي احتمالي به مصطفي كرمي هم هست : 210384448 كد 318 بانك تجارت شعبه مهر ، به نام مصطفي كرمي.
مرتبط :روايت تلخ مرضيه رياحي را هم بخوانيد.

پي‌نوشت : در اين روزهاي خيلي عادي و ملالت‌بارهيچ خبري به اندازه شنيدن اين خبر شادم نكرد.خوشحالم كه نوشته‌هاي چند روزنامه‌نگار و اقدامات يك گروه فعال توانست واكنش تهيه‌كننده فيلم و حتي قول مساعد رئيس‌جمهور را به دنبال داشته باشد.