ويژهنامه ادبيات افغانستان
مجله نافه در سيو پنجمين شمارهاش ويژهنامه ادبيات افغانستان را منتشر كرده است. از خوانندگان ثابت اين مجله نيستم ؛ بس كه با بيدقتي و كاغذ و چاپ بد منتشر ميشود و كيفيت مطالبش را هم خيلي نميپسندم اما اين ويژهنامه ادبيات افغانستان را تمام و كمال خواندم و خيلي خيلي لذت بردم.البته گفت و گو هايش اصلا خوب نبود اما تقريبا از تمام نويسندگان مطرح افغان در آن ميتوانيد داستاني پيدا كنيد. من البته نوعي شيفتگي نسبت به ادبيات افغانستان دارم و برايم داستانها و شعرهاي افغانها شامل بيشترين و عميق ترين رنجهاي انساني است. پر است از لحظههاي ناب ، از ظرافت و رنگ و تازگي و بياندازه بكر و تازه است.اين روزها هم تازه داستان خوب از ياد رفتن را از محمد حسين محمدي خواندهام و باز خيلي در هواي ادبيات افغانها و زندگي و روزگار تلخشان هستم. با وجود اين الان نه درباره از يادرفتن ميخواهم بنويسم و نه درباره شرايط شرمآوري كه دولت ايران به اين ملت پناهنده تحميل كرده.در اين باره در فرصت ديگري خواهم نوشت و در اين پست برايتان چند شعر بياندازه زيبا از ويژهنامه نافه را ميگذارم:
صلح ( محبوبه ابراهيمي )
تفنگ بر دوش به استقبالم ميآيي
ژوليده و ژندهپوش
اين تو نيستي
قرار بود مردي سوار بر اسبي سرخ...
تاجي از شكوفههاي خشخاش بر موهايم مينشاني
لبخند ميزني و پروانههاي نيمه جان به خاك ميافتند
رهايم كن از تو ميترسم
در جيبهايت ميدانهاي مين را پنهان كردهاي
مرداني را كشتهاند و در چاه دلت انداختهاند
بوسههايت ميگويند
صدايت اما خسته و خراشيده به من ميرسد :
« بيا به خانه برويم
مرا اگر ببوسي
مينها خنثي ميشوند ، تفنگها ، خشخاشها
بوسهات كبوتري سپيد است
شكوفهاي بر منقارش.»
ديگر دلم نميسوزد ( زهرا محمودي )
نه براي عباس كه آفتاب در چركهاي دستش طلا ميشود
نه براي پسر همسايه كه ديشب هجده چاقو خورد
نه براي مرضيه كه در مه گم شد.ا
اينجا نيا !
دنيا چشماندازي براي تو ندارد
مردهها بيدارند
كسي صداي قدمهاي تو را نميشنود
پابهپاي اين سكوت
تا كجا ميآيي ؟
خانه ( معصومه موسوي )
وقت رفتن است
با جارو و خاكاندازي بزرگ
فكر ميكنم توفان تمام شده است
اين بار بايد ديوار محكمي بچينم
و براي پنجرهها شيشه نشكن بگذارم
همسايه بچههاي بدي دارد
نارنكبازي ميكنند
و گنجشكها از درخت دور ميشوند
درخت را بايد در باغ بالا كاشت
تا همه پرندهها بازگردند
آرام آرام ، مانند من كه ميدانم
هيچ جا خانه خود آدم نميشود.
تانكها ( الياس علوي)
تانكها از طرف آمدند
تانكها از اين طرف رفتند
تانكها بوي ليلا گرفته بودند
بگذار دستهايم دور كمرت پيمان برادري ببندد
و لبهايم روي كسي شبيه خودش از حال برود
اين همان آغوشي است كه عاصف ميخواست
و امانالله شايد
بگذار به گند بكشد اين شعر
امشب همآغوش توام.
داشتم ميگفتم
در افغانستان پرندهها از ارتفاع عميقي پرواز ميكنند
مينها بچه را دوست دارند
بچهها مينها را دوست دارند
در افغانستان پرندهها در ارتفاع عميقي پرواز ميكنند
قران بخوان
و اين فيلم بوي همجنسبازي ميدهد
لطفن ...
خفهشو
اصلا به تو چه كه
فلسطسني خانه ندارد
تنكها بوي ليلا ميدهند
تو فقط يك شعري
كه وقتي تمام ميشوي
برايت دست ميزنند
و مرا به بلخ برميگردانند.

Comments
این را ببین
http://saharmaranlou.blogspot.com/2007/06/blog-post.html
فهيمه : محبوبه جونم مرسي عزيزم كه اين لينك را برام گذاشتي. در اولين فرصت دربارهاش مينويسم هرچند كه از حالا ميدانم هيچ ارزشي نخواهد داشت و فقط پاسداشتي است از انساني كه همه ما ميدانيم چقدر بارزش است.
محبوبه | June 14, 2007 11:12 PM
سلام
با بخشهایی از نوشته شما موافق نیستم. اگر چه نگاه جدی شما به ادبیات افغان ستودنی است. نافه در باره نسبت این بخش از ادبیات فارسی زبان با تولیدات داخل قدری اغراق کرده است. همه انچه که ذکر شده غالبا پریمیتیو و نه چندان تکنیکی است. اگر چه به هر حال وجوه انسانی گرانقدری دارند. اما واقعا نافه چه اصراری دارد برای توی دیگ بردن غذا سر سفره؟
فهيمه : آقاي كرمي عزيز راستش درباره نسبت ادبيات افغانستان و ايران با شما موافقم اما درست نفهميدم با چي مخالفت داريد ؟
ناصر کرمی | June 15, 2007 02:37 AM
جالب بود.
محمد | June 15, 2007 07:46 AM
hamishe az sher lezat bordam
samaneh | June 16, 2007 12:16 AM
shere besiar ghashangi bood man ham asheghe sherha va taranehaye afghaniam,hese sade va ensani va be ghole khodet ranji amigh ro mishe hes kard.
ako | June 16, 2007 12:48 AM
سلام.مرسی از بابت لینک.
مهرخرد | June 16, 2007 01:54 PM
بسیار زیبا بودو بسیار زیبا بود و البته بسیار زیبا بود این شعر.بانوی مین و خشخاش و شکوفه!
lanatee | June 16, 2007 03:51 PM
با اسلحهصلح را به خانهام ميآوري/ از مرگ نميترسم/صلح زوركي حالم را به هم ميزند/همانطور كه امنيت زوركي/همانطور كه ...
سجاد صاحبان زند | June 16, 2007 05:01 PM
اگر یک بوسه اینقدر تا ثیر کند ...چرا درنگ ..... ببوس
محسن شیخ ویسی مقدم | June 17, 2007 10:07 AM
سلام خانم خضر حیدری وبلاگ زیبا و جذابی دارید از کشف اینجا خوشحالم
سید رضا صائمی | June 17, 2007 10:07 PM
سلام وعرض ادب.خوشحال ميشويم درخدمت باشيم.
محمدتورنگ | June 19, 2007 04:42 PM
سلام حاجخانم خضرحيدري!!!!!
اينجا هم كه بيانضباط شدي!
فكر ميكردم ديگه حداقل دراين فضاي دوستداشتني براي شما نظم و به روز بودن رو رعايت كني امااين هم كپي حكايات ديگه شده. خانمجان حرف ما رو كه گوش نكردي ،كار رو هم كه به شيوه روشنفكري سپردي حداقل اشراق ما رو معرفي كن!!!!!!!!!!!
سينا قنبرپور | June 20, 2007 12:21 AM
خبر فوری :
پنج شنبه همین هفته ساعت ۹ صبح
مقابل بهشت زهرای شهر تاکستان از توابع قزوین
دونفر در ملاء عام سنگسار خواهند شد.
آيدا | June 20, 2007 07:01 AM
سلام از جريان سنگشار فردا مطلعيد با اين مطلب در وب جديدم بروزم
نسيما | June 20, 2007 10:05 AM