« ....
صفحه اصلی
برادران باغيرت خواهرشان را كشتند »
روزنامهنگاري شوم ،روزنامهنگاري پايتختنشين
هرچه فكر ميكنم بيشتر به اين نتيجه ميرسم كه اصلا روزنامهنگاري – دستكم در جامعه ما – حرفه شومي است.حرفه شومي است چون توي روزنامهنگار كمكم تبديل ميشوي به آيينه دق. عمده كارت البته خبر است و خبرها در جامعه ما چه هستند ؟ همه سياهاند ؛ تلخاند و مثل آوار هر روز بر سر تو هوار ميشوند. قتل ، آدمكشي ، پشت پردههاي سياسي ، بازيهاي قدرت ، دستگيري و حبس ، زندان ، تجاوز ، سرقت ، حادثه ، سيل و توفان و زلزله ، سقوط ، كودكآزاري ، كار كودكان ، زنان خياباني ، بيكاري و حقوق نگرفتن كارگران ، مشقت ، بدبختي ، تبعيض و بيعدالتي ، اعتياد ..... خبرهاي سياه بر سرت هوار ميشوند و آنقدر سخت و تلخاند كه تو با هيچ ترفندي نميتواني حتي كمي نرمترشان كني. هم خودت عادت كردهاي به تلخي و كمكم عبوس و غمزده شدهاي و هم مخاطبت انگار انتظار ديگري از تو ندارد. تو شدهاي پيك شوم او ؛ پيك شوربختيهايش . تو مدام به او از دايره نكبتي كه دورش كشيده شده خبر ميدهي و وقتي با خودت فكر ميكني به مخاطبت حق ميدهي كه از تو متنفر شود ! به همين سادگي و با وجود همه جانهايي كه ميكني. روزنامهنگاري در ايران و جوامعي مثل ما به نظرم تلخترين شغل ممكن است چون تو بايد گزارش بدهي و اين خاك ، شادماني و خرسندي و خوشبختي براي گزارش دادن خيلي خيلي كم دارد در عوض تا دلت بخواهد گرفتاري و اندوه و معضلات لاينحل سر راهت ريخته.اين طوري است كه فرسوده ميشوي و خيلي زود كم ميآوري.تو حتي براي كتاب خواندن براي شعر و موسيقي براي تجربه بايد از خودت زمان بدزدي . هرچه بيشتر فكر كني هم زودتر فرسوده ميشوي و تازه اين زماني است كه ديگر معتاد شدهاي و سم تمام رگهاي بدنت را گرفته. پس هر از چندگاهي غري ميزني و پستي در وبلاگت مينويسي و باز فردا ميروي مينشيني در تحريريه و همان روز و همان شب. تو حتي فرصت نداري آنطور كه دلت ميخواهد كار كني. كمي عميقتر. كمي خارج از اين محدوده. اين طوري است كه تو ميشوي روزنامهنگار پايتختنشين ! اگر قرار است مدام تلخ باشي و از تلخي بنويسي و بگويي خب چرا فرصتش نيست كه بزني به عمق تلخي؟ آهان يادم آمد. آخر تو مرخصي نداري. تو بايد هر روز در محل كارت حاضر باشي و صفحه را به سهم خودت پر كني. مشكل خودت هم هست اگر نميتواني با اين پارادوكسها كنار بيايي ؛ تو هم يكي مثل بقيه.مگر حقوق آخر ماهت را نميخواهي ؟ حتما ميخواهي پس همين حوالي بچرخ و اينقدر نق نزن. خيليها همين موقعيتي كه تو از آن كلافه شدهاي را هم ندارند.همه اينها را كه كنار هم ميگذارم حق ميدهم به بعضي از دوستانم كه روزنامهنگاري به اين شكل مرسومش را كنار گذاشتهاند و به دنبال تجربههاي ميداني رفتهاند.نميدانم.توانستم حرفم را بزنم ؟

Comments
با درود . بله شما توانستید حرفتان را بزنید . ممنونم از شما . اما کاش همه مشکلات روزنامه نگاری در این مملکت همین بود . گاهی هم از وحشت از قلم سرخ سردبیران بنویس . گاهی هم از جاه طلبی ها و از آنانی که قوره نشده می خواهند مویز باشند بگو . بگو از درد ها بگو . بگو که زود فرسوده می شویم و فردا کسی از ما یادی نخواهد کرد . ببخش روده درازی کردم . آخر دلم پر است . شاد باشی و توانا
علی - خ | June 11, 2007 11:25 PM
من از اول هم حس می کردم که شوم باشی اما باور نمی کردم. خوب شد که نوشتی.
احسان | June 12, 2007 02:29 AM
شما دلتان پر است که اينها را نوشته ايد، اما فکر کنم عاشق کارتان - روزنامه نگاری - نيستيد، چونکه: هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!
تابان خواجه نصيری | June 12, 2007 07:20 AM
راست می گی به خدا.هر بار می رفتم خونه مادرم و از اخبار می گفتم خواهر کوچیکم می گفت باز آینه دق اومد!بذار خوش باشیم بابا!
شاید اون حق داشت.نمی دونم
سولماز شریف | June 12, 2007 08:47 AM
دقیقاً میفهمم چه میگویی دوست عزیز. واقعاً سخته کار و زندگی توی این شهر. اما به نظرم میشود با کمی مدیریت وقت بهتر اوقات فراغت بیشتری پیدا کرد...
امیر | June 12, 2007 09:35 AM
ميداني دوست عزيز! همه اينها كه گفتي هست و چيزي بيش از اين. چيزهايي كه گفتني نيست و غير روزنامهنگار هم نميفهمد.
موضوع وقتي تلختر ميشود كه انواع و اقسام دستورات دست و پا گير، تو را از به تصوير كشيدن همان تلخيها هم باز ميدارد و روزنامهنگار بدبخت، ميشود روابط عمومي مديران.
درد زياد است و راه حل كم. بهتر است ساكت باشيم. مثل هميشه.
ميثم | June 12, 2007 11:10 AM
خواستم نظر خودم رو درباره مطلب شما بگم ولي بهتر ديدم قسمتي از مقاله سيد شهيدان اهل قلم شهيدآويني رحمت الله عليه رو بيارم:
"نشریات جدیدی که این روزها از هر گوشه و کنار می رویند ریشه در خاک واحدی دارند و آن «ژورنالیسم حرفه ای » است. مشخصه اصلی ژورنالیسم حرفه ای آن است که خود را به سخیف ترین گرایش ها و سلیقه های روز فروخته است و روی به ابتذال آورده و برای جلب مشتری دست به همان کارهایی می زند که پاتوق های کنار خیابانی می زنند: « گزارش های داغ، مصاحبه های تنوری، دانستنیهای سرپایی، اطلاعات ساندویچی، تیترهای بودار، جدول های خوشمزه، مسابقات هوس انگیز... و خلاصه انواع مطالب برای انواع سلیقه ها! »
ژورنالیسم حرفه ای ناگزیر است که بنیان کار خویش را بر ضعف های بشر امروز بگذارد و از ترشح بزاق خوانندگان ارتزاق کند، و حتی اگر اجازه دهند هیچ ممانعتی برای سوء استفاده از غرایز جنسی مردان و هوس جلوه فروشی در زنان، سر راه خویش نمی بیند و خود را به آب و آتش می زند تا راهی به قلب های مریض پیدا کند و نقبی به جیب ها بزند. عموم انسان ها میان منطق حس و منطق عقل و منطق دین که مبتنی بر فطرت است سرگردانند و این سرگردانی، قلمرو حاکمیت لیبرالیسم است. طبیعت انسان در وهله اول متمایل است به آب و رنگ و تنوع و نیست انگاری، و حرفه ای ها تله خویش را درست در همین جا می گسترانند، و البته فراتر از هرچیز، این مقتضای تمدن غرب است که بشر امروز از هر کار تلقی سودانگارانه و تاجرمآبانه دارد. با این طرز تلقی، کار مطبوعاتی متکی بر بازار سنجی است و روزنامه نگاران حرفه ای پیش از هر چیز باید از یک شمّ تجارتی برخوردار باشند. باز هم اگر این نشریات با توسل به این جاذبه های سخیف فقط مشکل سود دهی و تیراژ خود را حل می کردند حرفی نبود، ولی کار به همین جا ختم نمی شود. تز روزنامه نگاری حرفه ای اکنون مانیفستِ یک مبارزه پنهان سیاسی با انقلاب اسلامی است. وجود و بقای انقلاب به دین و دینداری مردم رجوع دارد؛ پس هر چه بتواند انسان را به غفلت بکشاند می تواند اسباب یک مبارزه سیاسی با انقلاب اسلامی واقع شود: از عکس های فوتبالیست های حرفه ای در آدامس های بادکنکی گرفته تا دانستنی های عملی، دیدنی های توریستی... رمان های عشقی و پلیسی و ایدئولوژی های سیاسی، یعنی هر چه بتواند بنیان دینداری را سُست کند، فی نفسه می تواند در خدمت مبارزه با انقلاب اسلامی که بر اصل « عینیتِ دیانت و سیاست » استوار است واقع شود. بنابراین، غرب برای مبارزه با انقلاب لازم نیست که حتماً روی به مقابله سیاسی و نظامی بیاورد؛ همه چیز، مشروط بر آنکه بتواند مردمان را از دین غافل کند، یک سلاح سیاسی است......"
مصطفي | June 12, 2007 03:25 PM
آره عزيزم چقدر غر مي رني
لاله | June 12, 2007 03:52 PM
سلام
فهیمه جان من بعد از راه انداختن این وبلاگ پیش از همه پیش بینی می کردم روح بزرگ وحساست از این همه سیاهی وزجر و رنج ، روزی به تنگ می یاد چون آدم بی تفاوتی نیستی.و آن آدمی که کامنت گذاشته که تو عاشق کارت نیستی وگرنه ایراد نمی گرفتی ، این را نمی داند که تو از شدت عشق به این مردم داری تکه تکه می شی. همه ی زخم های تو از عشق است و من که دورم از تو ،و بیرون گود این را خوب تشخیص می دهم.
فهیمه این را الان می گم ده سال دیگه هم می گم.تو آفریده نشدی برای روزنامه نگاری هر چند در حرفه ات خوب باشی یا بیش از خوب ، فوق العاده باشی .پیش بینی می کنم تا چند وقت دیگه داغان بشی ، له بشی .دختر پیش از آنکه تکه های روح و جسمت را از این بیمارستان وآن بیمارستان جمع کنند بیا درباره خودت درجهتی دیگر استفاده کن. یادم نمی رود وقتی داشتی چند سال پیش ،یک داستان می نوشتی و گاهی زنگ می زدی و برای من تیکه هایش را می خوانی. بعدش مثل اینکه در اثاث کشی گم شدند ولی سبک نگارشت ، قلمت ،بیداد می کرد. فهیمه جان می دانی از تو چطور یادمی کنم ؟ اینطور :دختری که اگر درحیطه نوشتن انرژی اش را صرف می کرد به خدا قسم به دور از حسی صحبت کردن می گویم یکی از نویسندگان صاحب سبک ما در این عصر می شد. درباره پیشنهادم خوب فکر کن خلوتی رو برگزین و شروع کن به نوشتن .نمی گم بی درد باش تو آن قدر دغدغه ی این مردم رو داری که می تونی تو نوشته هایت تمام دردها ورنج های مردم رو انعکاس بدی. اما قبل از شروع کمی دستورت را ، دستور نوشتاری ات را از سبک ژورنالیستی پالوده کن .نگذار استعدادت هرز بره فهیمه جان .نگذار. روزی حداقل یک ساعت بنویس. و اگر بتونی شغلت رو عوض کنی بهتر می شود .شاید زمانی خیلی دور به حرفم برسی. فهیمه قلمت در داستان بیداد می کرد و به قول فروغ تو را به حرکت حقیر کرم در خلاءگوشتی چکار؟
این مرداب چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فساد.
عزیزم دورادور نگران احوالاتت هستم. راستی داستانم رو که برات ایمیل کردم خوندی؟
nasrin | June 12, 2007 07:24 PM
چند ماهي است كه گاهي به وبلاگت سري ميزنم. خوب مي نويسي ولي خوب،خودت هم متوجه شده اي كه در اين شهر مسموم خبر بد زياد است ولي نمي شود گفت كه خبر خوش وجود ندارد. بستگي دارد نگاهت به جستجوي چه عادت داده باشي. به هر حال، چرا به ادبيات و شعر نمي پردازي؟
فرامرز | June 14, 2007 10:51 AM
چند روز پيش وقتي داشتم با يكي از روزنامه نگارهاي زن گپ مي زدم او هم همين ها را گفت. من جوابي ميدهم كه به او هم دادم. با اين همه سياهي چاره اي نيست بايد كار كرد و از امكاناتي ولو اندك استفاده كرد. آقاي قاضي زاده هميشه به من مي گفت سه چيز را از ياد نبر سفر كردن، فيلم ديدن و كتاب خواندن
ghajar | June 14, 2007 02:50 PM
ده خب واسه همینه که من خبرنگار نمی شم دیگه... :) ولی جدا خودمنونیم... حاضری شغل خبرنگاری رو کنار بذاری؟
یحیی | June 15, 2007 07:47 PM