« May 2007 Main July 2007 »

June 27, 2007

ديپلماسي فوتبال در شوراي شهر

نزديك به 8 ماه مانده به برگزاري انتخابات مجلس هشتم، اصولگرايان هواخواه دولت در شوراي شهر پايتخت در حركتي حساب‌شده و خيزشي سعي در
تشخص‌بخشي به برخي اعضاي شورا دارند. اعضايي كه همقطاران سابق رئيس‌جمهور در مجموعه مديريت شهري بوده‌اند و اكنون هم مهم‌ترين همفكران او در ‌اتاق فكر شورا به حساب مي‌آيند و در هر شرايطي، ايدئولوژي اصولگرايي آنها را گردهم مي‌آورد.اما اين اعضا به‌طور مشخص چه كساني هستند و پروژه <چهره‌سازي> از آنها با چه هدف يا اهدافي دنبال مي‌شود؟ پس از اينكه در انتخابات اخير شوراي شهر تهران، مسعود زريبافان به عنوان برجسته‌ترين حافظ منافع احمدي‌نژاد راي شهروندان تهراني را براي ورود دوباره به شورا به دست نياورد، بسياري از ناظران اجتماعي گمان كردند كه حالا‌ با ورود پروين احمدي‌نژاد، خواهر رئيس‌جمهور به شورا بايد شاهد ادامه پروسه ‌رئيس‌جمهورشيفتگي در شورا از سوي او باشند اما اين بار بازي در لا‌يه‌هاي پنهان‌تري رقم خورد و اتفاقا خواهر رئيس‌جمهور اصولگرا به يكي از چهره‌هاي اعتدال‌گرا و آرام شوراي سوم تبديل شد. با اين وجود هنوز چهره‌هايي مانند حسن بيادي، حبيب كاشاني، حمزه شكيب و خسرو دانشجو در شوراي سوم، صندلي‌هاي متمايل به رايحه خوش خدمت را در اختيار داشتند. چهره‌هايي كه در طول 2 هفته گذشته به گونه‌اي كاملا‌ غيرمنتظره استعداد ورزشي‌شان كشف شد و يكي پس از ديگري به عضويت و رياست هيات‌مديره‌هاي مشهورترين و مردمي‌ترين باشگاه‌هاي فوتبال كشور درآمدند.

ادامه "ديپلماسي فوتبال در شوراي شهر"


June 26, 2007

گفت‌و‌گو با آقاي سخنگو

با آقاي سخنگوي شوراي شهر تهران گفت‌و گويي داشتم كه امروز چاپ شد.آقاي سخنگو اين روزها رئيس هيئت مديره باشگاه استقلال هم شده و درواقع چهارمين يار غار احمدي‌نژاد است كه به باشگاه‌هاي معروف ورزشي راه پيدا مي‌كند و من در اين ماجرا خيلي انگيزه‌هاي پشت پرده مي‌بينم كه بعدا درباره‌اش خواهم نوشت.اين هم لينك گفت‌و گو . محبوبه را هم بخوانيد ؛ در همين زمينه نوشته.
در سايت فردا هم لينك گفت‌و‌گو را ديدم كه البته بهره‌برداري‌اي كه از آن شده زيادي تابلو به نظرم آمد !

permalink 01:51 PM


June 24, 2007

تب تند وبلاگ‌نويسي در شوراي شهر تهران

مي‌گويند از كندي ، رئيس جمهور محبوب امريكا پرسيدند اگر رئيس جمهور نمي‌شد چه شغلي را انتخاب مي‌كرد و او هم بي‌برو برگرد گفت : « روزنامه‌نگار » روزنامه‌نگاري هميشه براي سياستمداران جذابيت داشته هرچند كه در اكثر موارد منافع آنها را به خطر انداخته است. حالا هم كه با روي كار آمدن فضاي سايبر امكانات تازه‌تري در اين عرصه به وجود آمده و ما شاهد آن هستيم كه خيلي از مردان و زنان عرصه سياست و مديران ارشد جامعه به وبلاگ‌نويسي و بيان تجربيات يا ديدگاه‌هاي خود در فضاي مجازي رو آورده‌اند.در همين شوراي شهر خودمان تب وبلاگ‌نويسي حسابي بالا گرفته و حتي به نوعي « پز همراهي با تحولات زمانه » تبديل شده است. معصومه ابتكار كه قبل از آمدن به شوراي شهر تهران هم وبلاگ مي‌نوشت . اين چهره اصلاح‌طلب هم از محيط زيست مي‌نويسد و هم گهگاه از مسائل سياسي و هم به تازگي درباره اتفاقاتي كه در شوراي شهر تهران مي‌افتد و وبلاگ خواندني‌اي دارد.بجز ابتكار دكتر محمد علي نجفي هم وبلاگ‌نويسي مي‌كند و به نظرم جدي‌ترين وبلاگ‌نويس شوراي شهر تهران است و بخصوص در بخش گزارش‌هايش به مردم بسيار صادق و خوب عمل مي‌كند و من از خوانندگان ثابت وبلاگ او هستم.آقاي نجفي مرتب‌تر از ديگران هم هست و مرتب به‌روز مي‌شود.از ميان اصلاح‌طلبان شورا هادي ساعي هم به تازگي به جمع وبلاگ‌نويسان پيوسته و اين پست وبلاگش هم اتفاقا درباره خبرنگاران حوزه شهر و شورا است و حتي از خبرنگاران دعوت كرده كه وبلاگ بنويسند ! از نگاه معتدل و واقع‌بينش در اين پست خوشم آمد هرچند كه من از منتقدان جدي او هستم در شورا و بعدا شايد درباره انتقادهايم نوشتم. اما وبلاگ‌نويسي كه اساسا با يك جور وجهه اصلاح‌طلبي همراه است بخصوص در ميان اهل سياست در شوراي شهر مورد توجه اعضاي اصولگرا هم قرار گرفته . در اين ميان اعضايي مثل حاج مرتضي طلايي و حتي حسن بيادي هم وبلاگ دارند.البته آقاي شهردار هم از قافله عقب نمانده و ايشان هم سايت رسمي محمدباقر قاليباف را افتتاح فرموده‌اند و از قضا در بخش از سايت خود وبلاگ هم مي‌نويسند ( برايشان مي‌نويسند ؟ ) البته به وبلاگ‌نويسي اين گروه ايرادهاي حرفه‌اي فراواني وارد است اما هر چه باشد من خوشحالم از اينكه اعضاي شورا هوشمندانه ضرورت حضور در دنياي مجازي و نقش مهمي كه امروز اين دنيا ايفا مي‌كند را فهميده‌اند؛ هرچند كه وبلاگ‌هايشان را بعضا خودشان هم ننويسند يا هيچ پيوند و لينكي هم با هم نداشته باشند يا به طور مرتب به روز نشوند يا بعضي مثل آقاي بيادي وبلاگ را با بولتن داخلي و تيليغاتي خود اشتباه بگيرند !
اين مطلب محبوبه عزيزم را هم بخوانيد كه از وبلاگ‌نويسان فعال حوزه شهري است و هيچ چيزي از چشمان تيزبين‌اش دور نمي‌ماند. راستي از وبلاگ‌نويسي آقاي رئيس‌جمهور چه خبر ؟‌
پي‌نوشت : هر دم از اين باغ بري مي‌رسد. اين هم وبلاگ آقاي عليرضا دبير.



شعر خوب واجب‌تر از نان شب

شعرهاي ساده و عميق احمد رضا احمدي براي مني كه شعر خوب از نان شبم واجب‌تر است ، هميشه فوق‌العاده بوده‌اند اما بايد اعتراف كنم تا پيش از انتشار مجموعه جديد اشعارش - چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي‌شود - هرگز تا اين حد شيفته‌اش نبودم. احمد رضا احمدي پيش از اين برايم عزيز بود مخصوصا به خاطر آن دسته از حرف‌هايش كه به قول خودش فقط بچه‌ها باورشان مي‌كنند ، داستان‌هاي كودكش و شعرهاي بي‌اندازه زنده و حقيقي‌اش گاهي روح آدم را مي‌لرزاند اما اين مجموعه شعر اخير ديگر به چيزي عجيب و وصف‌ناپذير تبديل شده كه نمي‌توان توضيحش داد.تا به حال اتفاق نيفتاده بود برايم كه در يك مجموعه شعر ، تك تك شعرها را دوست بدارم و با آنها زندگي كنم - البته حكايت شاملو جداست هميشه - اما اين بار همه شعرهاي اين مجموعه را خوانده‌ام و حالا دارم دوباره و سه‌باره مي‌خوانمشان. به دوستان اهل شعرم زنگ مي‌زنم و تلفني اين شعرها را برايشان مي‌خوانم و بعضي از شاعرترين آنها مي‌گويند : « اگر قرار است آدم بميرد چه بهتر كه بعد از شنيدن شعري به اين زيبايي و قوت بميرد. همين حالا. همين لحظه كه هنوز مست شعر است. » حالا هم خيلي خوشحال‌تر از آنم كه بتوانم ذوقم را پنهان كنم. آخر سايت احمدرضا احمدي را در وبلاگ يك شاعر عزيز ديگر - شمس لنگرودي - پيدا كردم. البته ظاهرا اين سايت قرار است تغيير آدرس بدهد اما من يكي كه ديگر مشتري هر ساعتش هستم ؛ مشتري خواندن شاعري كه در شعرهايش غم ، صداقت ، افسوس روزهاي رفته ، دلتنگي پيري و حتي مهرباني و دلواپسي براي همسايه موج مي‌زند و تنها خواندن يك شعرش كافي است تا شما عاشق دنياي دست‌نيافتني او شويد.مصاحبه‌اي هم اين اواخر از احمدي در كافه‌شرق خواندم كه خيلي كوتاه و مختصر بود براي حرف‌هاي دل نهنگي مثل او اما يك حرفش اشكم را درآورد. وقتي كه پرسيده بودند چرا شعرهايتان تا اين حد غمگين است و او گفته بود : توقع داريد از چه بگويم ؟ من از نسل شاعراني هستم كه از ميانشان تنها من زنده مانده‌ام !
پي‌نوشت : از شعرهاي مجموعه جديد احمدرضا احمدي قبلا اينجا گذاشته‌ام و تازه بهتر است برويد و در يك اقدام فرهنگي خودتان كتاب را بخريد.اما اين شعر از چالرز بوكووسكي به ترجمه احمد پوري را پيشنهاد مي‌كنم :
گاو در كلاس هنر
هواي خوب مثل زن خوب است
هميشه نيست
زماني هم كه هست
ديرپا نيست.
مرد اما پايدار تر است
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.
اما زن عوض مي شود
با بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.
زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.




June 23, 2007

زنان براي شوهريابي به دانشگاه مي‌روند ؟ !

آيت‌الله العظمي مكارم شيرازي در ديدار شوراي مركزي دانشگاه‌هاي غيردولتي، بررسي پديده افزايش ميزان دانشجويان دختر به پسر را خواستار شد و از جمله علل اين افزايش را مشكل ازدواج و همسريابي عنوان كرد.حالا من چند تا سوا ل دارم :
1. اصلا چه نيازي به بررسي دارد اين مسئله افزايش تعداد دختران در دانشگاه‌ها ؟ چه ضرورتي است كه ما را وامي‌دارد تا تعجب كنيم از حضور گسترده زنان در دانشگاه‌ها و احساس خطر كنيم از اين مسئله ؟ حالا مثلا اگر تمام زنان دانشگاه و مشاركت اجتماعي و كار و فعاليت را كنار مي‌گذاشتند و مي‌رفتند در خانه بست مي‌نشستند و فقط لوبيا و لپه قرمه‌سبزي و قيمه بار مي‌گذاشتند ( دهانم آب افتاد !) باز هم مي‌آمديم بگوييم چرا ؟ باز هم به تكاپو مي‌افتاديم كه تحقيق و بررسي كنيم ، سهميه‌بندي جنسيتي كنيم و با لطايف‌الحيل براي خانه‌نشيني گسترده زنان مانع بتراشيم ؟ البته اين يك استفهام انكاري است و مسلم است كه در آن صورت ديگر هيچ نگراني‌اي وجود نمي‌داشت و هيچ كس سوالي و ترديدي نداشت.پس مسئله ريشه‌هاي علمي و منطقي ندارد و فقط مربوط مي‌شود به همان ريشه‌هاي كهن و ديرينه‌سالي كه زن را تنها در چارچوب آشپزخانه تعريف مي‌كند واگرنه دانشگاه‌هاي ما مشكلات خيلي خيلي مهم‌تري از سرشماري تعداد زنان دارند و تازه زن و مرد ، فرقي نمي‌كند هر كس بر اساس تلاش و انگيزه و پشتكار و شايستگي‌اش - يعني بر اساس ويژگي‌هاي فردي و نه جنسيتي‌ خود - در اين چهار تا دانشگاهي كه داريم مي‌تواند يك صندلي داشته باشد.
2.اينكه مشكل ازدواج و معضل بزرگي به نام همسريابي را علت حضور بيشتر زنان در دانشگاه‌ها بدانيم ديگر خيلي عجيب است .درست است كه دانشگاه فرصتي براي حضور اجتماعي و تجربه محيطي آكادميك را در اختيار افراد قرار مي‌دهد اما آيا اين منطقي است كه اين همه تلاش و زحمت زنان براي راه يافتن به مجامع دانشگاهي را تنها به شوهريابي در دانشگاه تنزل دهيم ؟ حالا مثلا در محيط هاي ديگر اجتماعي و به شكلي راحت‌تر و كم‌دردسرتر نمي‌توان اين انگيزه را جواب داد ؟ چرا ما هر جا كه در تحليل مسائل مربوط به زنان راه به جايي نمي‌بريم فورا مسئله را به شوهريابي ربط مي‌دهيم ؟ آن هم با وضعيت امروز جامعه كه بي‌انگيزگي نسبت به ازدواج و پذيرفتن مسئوليت‌هاي زندگي خانوادگي ديگر كاملا پررنگ شده.
اين هم لينك خبر در ايسنا.



June 22, 2007

فراموشي

گاهی تو صدایم می‌کنی
گاهی من صدایت می‌کنم
عجیب است
گاهی هر دو
چیزی به این سادگی را
فراموش می‌کنیم

سارا محمدي




June 21, 2007

لمپنيسم جنسي در مردان

حالم به هم مي‌خورد وقتي كه مي‌بينم تنها و تنها و تنها مسئله ذهنيت مردانه سكس است و از آنجا كه اساسا به مسائل گول‌زنكي به نام ذات و طبيعت مردانه و زنانه اعتقاد ندارم ، احساس تهوع مي‌كنم وقتي كه به تربيت اخلاقي مردان فكر مي‌كنم به اينكه چطور نگاهشان در موجودي به نام زن تنها سكس را مي‌بيند گاهي فكر مي‌كنم به اينكه مردان چقدر راحت درباره زنان و نگاهشان به آنها حرف مي‌زنند اما همين كار از سوي زنان ،نكوهيده و زشت تلقي مي‌شود.مردان به راحتي درباره بدن و قيافه و حتي سكس زنان در جمع‌هاي مردانه و حتي زنانه و مردانه حرف مي‌زنند اما زنان در توافقي پنهان و البته تحميلي پذيرفته‌اند كه اگر مثلا درباره تصور خود از سكس يك مرد حرف بزنند گناه نابخشودني‌اي مرتكب شده‌اند.خب بالاخره مردان غيرت دارند ولي ما زنان بي‌غيرتيم و همين است كه بايد بشنويم اما نگوييم. شما اگر در يك مهماني و در ميان جمعي با ضريب مثبت فرهيختگي هم نشسته باشيد - كه ظاهرا هيچ فرقي هم نمي‌كند و لمپنيسم جنسي در مردان فرهيخته و غيرفرهيخته نمي‌شناسد- و تلويزيون همزمان مرد و زني را مثلا در حال رقص يا سكس يا هر كار ديگري نشان دهد تقريبا صد در صد مردان حاضر در جمع از چشم و ابروي زن تصوير گرفته تا نوك انگشت پايش را تحليل مي‌كنند و به راحتي درباره بدن و چهره او نظريه‌ سكسي صادر مي‌كنند اما زنان حاضر در جمع در 90 درصد موارد تنها در دلشان ممكن است به جاذبه سكسي و بدن ورزيده مرد تصوير فكر كنند. قرار نيست زنان از اين شوخي‌هاي جلف بكنند.اين جلف‌بازي‌ها فقط مخصوص مردان است.اصلا مردانه است. در همين جمع‌ها شوخي‌هاي ديگري هم جريان دارد.مثلا مردان ومتاسفانه حتي زنان به راحتي درباره ازدواج مجدد مردان و هوو و اين مزخرفات چندش‌آور شوخي مي‌كنند.اين جمله‌ها را خيلي زياد مي‌شنويم كه مثلا آقاي فلاني دير كرده... لابد رفته به اون يكي سر بزنه! و همه مي‌خنديم.زن و مرد مي‌خنديم و هيچ وقت فكر نمي‌كنيم پشت اين شوخي‌ها اعتماد به نفس كاذب و توخالي‌اي است كه قوانين تبعيض‌آميز و مندرس جمهوري اسلامي به آقايان بخشيده . هيچ وقت فكر نمي‌كنيم كه چرا در اين شوخي‌ها نمي‌گوييم مثلا خانم فلاني دير كرده و لابد رفته به اون يكي سر بزنه ؟ راستي چرا ؟ آيا كاري كه مردان بلدند بكنند زنان بلد نيستند ؟ آيا «اون يكي » خيالي يا واقعي فقط براي مردان وجود دارد ؟ جواب من منفي است و به نظرم ما زنان بايد دست از عادت كهنه در دل خود حرف زدن برداريم. ما هم بايد با صداي بلند حرفمان را بزنيم. بايد از خودمان بپرسيم بر اساس كدام منطق و عقل ، وفاداري صرفا خصلتي زنانه است و هرزه‌گويي درباره تمام زنان ممكن ،چه شوخي و چه جدي ، عادتي پذيرفته شده و طبيعي براي مردان ؟ مسئله اينجاست كه ما با تربيت غلطي روبه‌رو هستيم كه به مردان آموخته همه چيز را در اختيار خود و براي خود بخواهند ؛ همه حقوق را ؛ همه آزادي‌ها را چه فكري و چه عملي. ما با مرداني روبه‌رو هستيم كه حتي در درون منتقدترين‌شان به تبعيض ‌هاي جاري هم « چماق به ‌دستي » ‌ايستاده است كه درست منطبق با انحصارطلبي‌‌هاي حكومتي ، هر حقي را براي خودش قائل است اما مثلا ممكن است به رنگ روسري يا تنگي و گشادي مانتوي زن خود يا هر چيزي كه او را زيباتر و مرتب‌تر جلوه ‌دهد ايراد بگيرد !

پي‌نوشت : كساني كه در اين بحث كامنت چرت و پرت بگذارند نظرشان را چاپ نمي‌كنم.به همين سادگي و معذرت مي‌خواهم پيشاپيش.



June 20, 2007

تقويم

شنبه‌ها و يكشنبه‌هاي عمرت رفتارشان يكي‌ست
دور از چشم تابستان عبوس
ميوه‌هاي مانده از فصل سرما را در يخچال گذاشته‌اي
و ساعت ديواري بر لحظه شعر قنديل بسته است !
تفاله شعرهاي پراكنده در تنت را
برمي‌داري و به كوچه مي‌زني.
دوشنبه‌ها و سه‌شنبه‌هاي عمرت رفتارشان يكي‌ست
در فراموشي دسته‌جمعي همفكران‌ قديمي‌ات گم شده‌اي
مي‌روي و زندگي را زير قدم‌هايت له مي‌كني.
چهارشنبه و پنج‌شنبه‌هاي عمرت رفتارشان يكي‌ست
در داروخانه در صف قرص‌هاي مسكن ايستاده‌ اي
و حق مي‌دهي به دريا كه آواز ماهيگيران را در تنهايي بزرگش غرق كند.
به خانه بازمي‌گردي
و عكس مردگان اين سال‌ها را بر ديوار ميخ مي‌كني.
جمعه‌هاي عمرت رفتارشان يكي‌ست
چشمان خيست پشت پنجره خشك مي‌شود
طاقت قاب‌هاي ديوار را نداري
ليوان آبت را براي اين گياهان آپارتماني‌ پر مي‌كني
و كسي در مي‌زند
مامور آب براي هشدار مصرف تصاعدي آمده است.

پي‌نوشت : روزهاي خوبي است.كلمات در دهانم شعر مي‌شود و اين راه خوبي است براي زنده ماندن در اين شهر.



June 14, 2007

ويژه‌نامه ادبيات افغانستان

مجله نافه در سي‌و پنجمين شماره‌اش ويژه‌نامه ادبيات افغانستان را منتشر كرده است. از خوانندگان ثابت اين مجله نيستم ؛ بس كه با بي‌دقتي و كاغذ و چاپ بد منتشر مي‌شود و كيفيت مطالبش را هم خيلي نمي‌پسندم اما اين ويژه‌نامه ادبيات افغانستان را تمام و كمال خواندم و خيلي خيلي لذت بردم.البته گفت و گو ‌هايش اصلا خوب نبود اما تقريبا از تمام نويسندگان مطرح افغان در آن مي‌توانيد داستاني پيدا كنيد. من البته نوعي شيفتگي نسبت به ادبيات افغانستان دارم و برايم داستان‌ها و شعرهاي افغان‌ها شامل بيشترين و عميق ترين رنج‌هاي انساني است. پر است از لحظه‌هاي ناب ، از ظرافت و رنگ و تازگي و بي‌اندازه بكر و تازه است.اين روزها هم تازه داستان خوب از ياد رفتن را از محمد حسين محمدي خوانده‌ام و باز خيلي در هواي ادبيات افغان‌ها و زندگي و روزگار تلخشان هستم. با وجود اين الان نه درباره از يادرفتن مي‌خواهم بنويسم و نه درباره شرايط شرم‌آوري كه دولت ايران به اين ملت پناهنده تحميل كرده.در اين باره در فرصت ديگري خواهم نوشت و در اين پست برايتان چند شعر بي‌اندازه زيبا از ويژه‌نامه نافه را مي‌گذارم:
صلح ( محبوبه ابراهيمي )
تفنگ بر دوش به استقبالم مي‌آيي
ژوليده و ژنده‌پوش
اين تو نيستي
قرار بود مردي سوار بر اسبي سرخ...
تاجي از شكوفه‌هاي خشخاش بر موهايم مي‌نشاني
لبخند مي‌زني و پروانه‌هاي نيمه جان به خاك مي‌افتند
رهايم كن از تو مي‌ترسم
در جيب‌هايت ميدان‌هاي مين را پنهان كرده‌اي
مرداني را كشته‌اند و در چاه دلت انداخته‌اند
بوسه‌هايت مي‌گويند
صدايت اما خسته و خراشيده به من مي‌رسد :
« بيا به خانه برويم
مرا اگر ببوسي
مين‌ها خنثي مي‌شوند ، تفنگ‌ها ، خشخاش‌ها
بوسه‌ات كبوتري سپيد است
شكوفه‌اي بر منقارش.»

ادامه "ويژه‌نامه ادبيات افغانستان"


June 13, 2007

...

همه رنگ‌ها و روزها كهنه و مندرس شده است
پس فقط تسلي ما فنجاني چاي گرم است
كه اگر ننوشيم مبدل به سنگ مي‌شود.

احمدرضا احمدي . مجموعه چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي‌شود . نشر ثالث .

permalink 11:47 AM


June 12, 2007

برادران باغيرت خواهرشان را كشتند

آخر از اين احمقانه‌تر هم ممكن است ؟ ما ملت با خودمان چه مي‌كنيم ؟ چطور ممكن است تعصب و خام‌انديشي تا اين حد پيش برود كه عزيزانمان را بكشيم و احساس كنيم كه حالا جايمان وسط بهشت است ؟ اين دو برادري كه ديروز خواهرانشان را به كشتن داده‌ند حالا چه مي‌كنند ؟ ديروز در محله باغ‌آذري در جنوب تهران 2 خواهر 20 و 23 ساله در سالن آرايشگاه كوچك خود دچار گازگرفتگي مي‌شوند . مادر كه نگران دخترانش بوده از راه مي‌رسد و مي‌بيند كه دختران بي‌هوش افتاده‌اند و طبيعي‌ترين كار ممكن را مي‌كند يعني با اورژانس تهران تماس مي‌گيرد.اما تا اورژانس از راه برسد دو برادر سوار بر موتور از راه مي‌رسند...حالا تصور كنيد كه اورژانس هم از راه رسيده اما برادران ايستاده‌اند دم در و نمي‌گذارند ماموران اورژانس بروند داخل آرايشگاه و خواهرانشان را كه همراه با خواهرزاده 9 ساله‌شان از حال رفته و در شرف مرگ هستند به بيمارستان منتقل كنند. چرا ؟ برادران مي‌گويند : « ما نمي‌توانيم اجازه بدهيم شما كه نامحرم هستيد به خواهرانمان دست بزنيد. ضمنا آنها لباس مناسب تنشان نيست .» !! ماموران اورژانس براي انجام وظيفه‌شان و نجات جان اين خانم‌ها اصرار مي‌كنند كه وارد شوند اما برادران در برابر اصرار آنها قمه بيرون مي‌آورند و خلاصه اورژانسي‌ها را فراري مي‌دهند! خودم هم باورم نمي‌شود وقتي دارم اين ماجراي ابلهانه و غيرانساني را تعريف مي‌كنم.نتيجه اينكه بعد از رفتن اورژانس ، برادران غيور به اتفاق عمويشان خواهران و خواهرزاده را در پتو !! مي‌پيچند و مي‌برند بيمارستان. حالا يك خواهر 20ساله مرده.خواهر 22 ساله در كما است و بر اساس آخرين اخبار اميدي به زنده ماندنش نيست و خواهرزاده هم زنده مانده اما فاصله‌اش با بي‌سرپرست شدن تنها يك تار موست... برادران كه خبر مرگ خواهر را شنيده‌اند هم خودزني كرده‌اند كه اي واي خواهرانمان مردند ! مردند ؟ يا كشته شدند ؟‌ يا قرباني تنگ نظري و تعصب و سالارمردي شدند ؟‌ و اين كوتاه‌‌ترين راه وصول به بهشت بود ....




June 11, 2007

روزنامه‌نگاري شوم ،روزنامه‌نگاري پايتخت‌نشين

هرچه فكر مي‌كنم بيشتر به اين نتيجه مي‌رسم كه اصلا روزنامه‌نگاري – دست‌كم در جامعه ما – حرفه شومي است.حرفه شومي است چون توي روزنامه‌نگار كم‌كم تبديل مي‌شوي به آيينه دق. عمده كارت البته خبر است و خبرها در جامعه ما چه هستند ؟‌ همه سيا‌ه‌اند ؛ تلخ‌اند و مثل آوار هر روز بر سر تو هوار مي‌شوند. قتل ، آدمكشي ، پشت پرده‌هاي سياسي ، بازي‌هاي قدرت ، دستگيري و حبس ، زندان ، تجاوز ، سرقت ، حادثه ، سيل و توفان و زلزله ، سقوط ، كودك‌آزاري ، كار كودكان ، زنان خياباني ، بيكاري و حقوق نگرفتن كارگران ، مشقت ، بدبختي ، تبعيض و بي‌عدالتي ، اعتياد ..... خبرهاي سياه بر سرت هوار مي‌شوند و آنقدر سخت و تلخ‌اند كه تو با هيچ ترفندي نمي‌تواني حتي كمي نرم‌ترشان كني. هم خودت عادت كرده‌اي به تلخي و كم‌كم عبوس و غمزده شده‌اي و هم مخاطبت انگار انتظار ديگري از تو ندارد. تو شده‌اي پيك شوم او ؛ پيك شوربختي‌هايش . تو مدام به او از دايره نكبتي كه دورش كشيده شده خبر مي‌دهي و وقتي با خودت فكر مي‌كني به مخاطبت حق مي‌دهي كه از تو متنفر شود ! به همين سادگي و با وجود همه جان‌هايي كه مي‌كني. روزنامه‌نگاري در ايران و جوامعي مثل ما به نظرم تلخ‌ترين شغل ممكن است چون تو بايد گزارش بدهي و اين خاك ، شادماني و خرسندي و خوشبختي براي گزارش دادن خيلي خيلي كم دارد در عوض تا دلت بخواهد گرفتاري و اندوه و معضلات لاينحل سر راهت ريخته.اين طوري است كه فرسوده مي‌شوي و خيلي زود كم مي‌آوري.تو حتي براي كتاب خواندن براي شعر و موسيقي براي تجربه بايد از خودت زمان بدزدي . هرچه بيشتر فكر كني هم زودتر فرسوده مي‌شوي و تازه اين زماني است كه ديگر معتاد شده‌اي و سم تمام رگ‌هاي بدنت را گرفته. پس هر از چندگاهي غري مي‌زني و پستي در وبلاگت مي‌نويسي و باز فردا مي‌روي مي‌نشيني در تحريريه و همان روز و همان شب. تو حتي فرصت نداري آن‌طور كه دلت مي‌خواهد كار كني. كمي عميق‌تر. كمي خارج از اين محدوده. اين طوري است كه تو مي‌شوي روزنامه‌نگار پايتخت‌نشين ! اگر قرار است مدام تلخ باشي و از تلخي بنويسي و بگويي خب چرا فرصتش نيست كه بزني به عمق تلخي‌؟ آهان يادم آمد. آخر تو مرخصي نداري. تو بايد هر روز در محل كارت حاضر باشي و صفحه را به سهم خودت پر كني. مشكل خودت هم هست اگر نمي‌تواني با اين پارادوكس‌ها كنار بيايي ؛ تو هم يكي مثل بقيه.مگر حقوق آخر ماهت را نمي‌خواهي ؟ حتما مي‌خواهي پس همين حوالي بچرخ و اين‌قدر نق نزن. خيلي‌ها همين موقعيتي كه تو از آن كلافه شده‌اي را هم ندارند.همه اينها را كه كنار هم مي‌گذارم حق مي‌دهم به بعضي از دوستانم كه روزنامه‌نگاري به اين شكل مرسومش را كنار گذاشته‌اند و به دنبال تجربه‌هاي ميداني رفته‌اند.نمي‌دانم.توانستم حرفم را بزنم ؟



June 08, 2007

....

چه سرنوشت غم‌انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي‌بافت ولي به فكر پريدن بود



June 06, 2007

تاثيرگذارهاي من

مريم افتخاري عزيز و البته محسن فرجي شايد يك ماه پيش لطف كرده و من را به بازي تاثيرگذارها دعوت كرده بودند اما فرصتش فراهم نشد كه بنويسم.حالا هم مختصر مي‌خواهم بگويم تا شرمنده دوستانم نشوم : اگر قرار باشد از كودكي به تاثيرهايي كه گرفته‌ام نگاه كنم بايد بگويم كه بيش و پيش از هر چيز فضاي خانه پدربزرگم را به ياد مي‌آورم كه بيشترين تاثيرها را بر من داشته است.خانه‌اي قديمي و بزرگ با قل‌قل سماور مادربزرگ و شعرخواني پدربزرگ و عموهايي كه همه اهل كتاب و ادبيات و حافظ و موسيقي و درويشي و قناعت بودند.در آن روزها خودكشي عمويي كه در چشمانش و با سكوتش هميشه زندگي را به مسخره مي‌گرفت نقطه عطف تاثيرها بود.اما بزرگتر كه شدم تاثيرگذارترين اتفاق زندگي‌ام افتاد.در پاييز سال 1367.مرگ ناگهاني پدرم زندگي را براي من به دو فصل بعد و قبل از خودش تقسيم كرد .آن موقع از مصيبتي كه بر سرمان هوار شده بود خيلي گلايه داشتم اما حالا كه از دور به آن نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه چه تاثيرات عميقي از اين بدترين حادثه زندگي‌ام و اتفاقات تلخ پس از آن گرفتم و چقدر اين رنج و رنج‌هاي پس از آن بزرگم كرد.بعد از آن وقتي ترك ديار كرديم و آمديم تهران، فضاي اين شهر هم تاثيرات زيادي بر من داشت.دوستان خوبي پيدا كردم كه منيره مهم‌ترينشان بود.ورود به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران هم در جاي خودش بي‌تاثير نبود.اما از ميان آدم‌ها ناصر غلامي ، يك ناشر كهنه‌كار اساسا نگاه مرا به زندگي عوض كرد و زاويه‌هاي تازه‌اي براي ديدن نشانم داد.از نسترن نسرين ‌دوست، جنون زندگي را يادگرفتم و عصيان خود بودن را و خيلي چيزهاي ديگر كه هرگز به زبان نمي‌آيد اما تاثيرات او را مگر مي‌توان ناديده يا دست‌كم گرفت و يا فراموش كرد ؟ نسترن و تا حدودي ناصر غلامي اصلا از اولين كساني بودند كه مثلا سليقه كتابي و فرهنگي من را شكل دادند.دو اتفاق ديگر هم در اين ميان تاثيرات مهمي گذاشتند روي من كه اينجا نمي‌گويمشان و به جاي آن از دوره دو سه ساله زندگي مجردي مي‌گويم كه آن هم اثر مهم و بزرگي در استقلال شخصيتم داشت.در زندگي حرفه‌اي‌ام از شهلا شركت. آموخته‌ام و هنوز هم مي‌آموزم.تاثير او فراموش‌نشدني و غيرقابل انكار است.ازحسين قاضيان بي‌اندازه آموخته‌ام و تاثير مهم او در زندگي من ، در منطق و تحليلم و در نگاهم به ماجراها فوق‌العاده است.چيزي در حد بي‌نظير.در ميان استادانم هم قيصر امين‌پور و دكتر شفيعي كدكني موثرتر از بقيه بودند و خارج از دانشگاه بايد بگويم عليرضا ترابي مركز رسانه‌ها برش ديگري بر زندگي من زده است و قطعا مبدا تاريخ جديدي در آن بوده است.عليرضا ترابي از آن استادها است كه زندگي تو را به هم مي‌ريزند و حتي ابايي ندارند از اينكه ديوانه‌ات كند.مگر مي‌شود از چنين آدمي تاثير نگرفت ؟ در اين ميان مژده دقيقي را هم نبايد فراموش كنم و فرخ اميرفريار عزيز را .كريم امامي و بخصوص گلي امامي نازنين را كه اثرات مهمي در من داشتند.درباره آدم‌ها گفتم اما درباره كتاب‌ها و خوانده‌ها و سفرها حرفي نمي‌زنم چون روشن است كه هرچه خوانده‌ام دربخش‌هايي از وجود فعلي‌ام اثري از خود گذاشته كه گفتن از آن به درازا مي‌انجامد.
راستي اگر هنوز مي‌توان دعوتي داشت دعوت مي‌كنم از منيره شعبان‌پور، نسترن نسرين‌دوست ، ميثم قاسمي، محمد مطلق ، محمد آقازاده ، داوود پنهاني و لوا زند.

permalink 05:58 PM


June 04, 2007

88 دقيقه درباره روانشناسي جنايت

88 دقيقه يك فيلم خوش‌ريتم و نفس‌گير است از جان اونت با بازي بازيگر محبوب من ، آل پاچينو.فيلم پليسي هست و نيست و بيش از آنكه در بند نشان دادن قتل و آدمكشي و فاجعه باشد در پي حرف زدن از يك مسئله خيلي خيلي مهم است كه متاسفانه در نظام حقوقي و دادرسي كشورهاي عقب‌مانده‌اي مثل ما به كلي فراموش شده : روان‌شناسي جنايت. قضاوت نمي‌كنم كه تا چه حد اين مضمون خيلي انساني در فيلم درآمده اما اينكه تمام عوامل فيلم در خدمت توجه به مفهومي انساني بود برايم خيلي جذابيت داشت.بگذريم از اينكه اصلا اگر آل پاچينو در فيلمي فقط نفس بكشد هم آن فيلم براي من جذاب خواهد بود ! آل در اين فيلم نقش يك استاد دانشگاه را بازي مي‌كند كه در رشته سخت و مهمي مانند روانشناسي جنايت فعاليت و تدريس مي‌كند.طبيعي است كه دشمناني دارد و پوسته ظاهري فيلم هم مي‌شود تعقيب و گريز و تهديد و فقط 88 دقيقه كذايي براي كشف راز جنايت‌ها... خود 88 دقيقه هم البته داستاني دارد كه بهتر است ننويسم تا خودتان ببينيد و هم از بازي مثل هميشه خارق‌العاده آل پاچينو در نقش دكتر جك گرم لذت ببريد ، هم از قوت و بي‌نقصي فيلمنامه ، هم كارگرداني حساب‌شده و موثر و هم دوربين باهوش ! راستي نكته جالب درباره فيلم 88 دقيقه اين است كه فيلم هنوز در امريكا اكران نشده ، به ايران رسيده است.ظاهرا اين فيلم تا به حال تنها در برزيل ، اسرائيل و فرانسه اكران شده و قرار است در سال 2008 در امريكا هم به نمايش درآيد.

پي‌نوشت : اين هم پوستر زيباي فيلم Ocean's Thirteen كه با بازي آل پاچينو و كارگرداني استيون سودربرگ ساخته شده.اما ظاهرا براي 88 دقيقه هنوز
پوستر هم طراحي نشده !



June 02, 2007

صالح‌آباد ، سرزمين فراموش‌شدگان

دو هفته پيش با آكو سالمي ، عكاس خوب روزنامه رفتيم صالح‌آباد ؛ جايي در انتهاي تهران ، در حاشيه و نزديك بهشت‌زهرا . حاصلش شد دو صفحه براي روزنامه كه البته به دليل نقص فني سايت روزنامه نمي‌شود كل لينك كامل آن را بگذارم.اما لينك تك تك مطالبش را مي‌گذارم و البته عكس‌هاي آكو كه به نظرم مهم‌تر هستند را هم نتوانستم بگذارم.اميدوارم خودش بگذارد در وبلاگش.
خارج از محدوده .
مسوولا‌ن فقط در دوران راي‌گيري به صالح‌آباد مي‌آيند .
شوراي شهر و توسعه پايدار.
خوش به حال مردمي كه اينجا زندگي مي‌كنند !

پي‌نوشت :
بعد از نوشتن اين پست ديدم آكو هم تمام عكس‌ها را گذاشته.اينجا.



كدام قله ؟ كدام اوج ؟

يكي از ويژگي‌هاي پروست‌خواني اين است كه ريتم زمان را براي آدم كند مي‌كند.در روزگاري كه زمين و زمان آدمي را به دويدن و بيشتر و تندتر دويدن دعوت مي‌كنند تا مبادا از بازار داغ رقابت - حالا در هر زمينه‌اي - جا بماند ، پروست از بي‌اهميت بودن تمام كشمكش‌هاي زندگي حرف مي‌زند و به شكل دلپذيري خواننده‌اش را وامي‌دارد كه خودش را به ياد بياورد.جايي در جلد اول در جست و جوي زمان از دست رفته وقتي كه دارد از سال‌هاي دور زندگي در كومبره و همسايگي با آقاي سوان ياد مي‌كند از حالت خيلي خوبي حرف مي‌زند كه من خيلي دوستش دارم.پروست مي‌نويسد : «خوشي دل‌انگيزي ، خود در خود ، بي‌هيچ شناختي از دليلش مرا فراگرفت.يكباره با انباشتنم از گوهره‌اي گرانبها ، كشمكش‌هاي زندگي را برايم بي‌اهميت ، فاجعه‌هايش را بي‌زيان و گذرايي‌اش را واهي كرد، به همان گونه كه دلداگي مي‌كند : يا شايد اين گوهره در من نبود ؛ خود من بودم.ديگر خودم را معمولي ، بود و نبود يكي و ميرا احساس نمي‌كردم...» بي‌دليلي اين احساس را دوست مي‌دارم و حس خوب بي‌تفاوتي و واهي بودن زندگي را كه در آن درك مي‌شود. و ضمنا برايم تداعي‌كننده فروغ است : «‌كدام قله ؟ / كدام اوج ؟ / مگر تمامي اين راه‌هاي پيچ در پيچ / در آن دهان سرد مكنده / به نقطه تلاقي و پايان نمي‌رسد ؟ »