« تجاوز مامورحراست به يك دانشجو!
صفحه اصلی
سخنان آيتالله صانعي درباره ضرورت تغيير قوانين تبعيضآميز »
كتاب و سفر يا «خوشاشيراز و وضع بيمثالش»
دارم مارسل پروست را ميخوانم ، در جست و جوي زمان از دست رفته را و حالا حالاها با آن همراهم ااين طور كه پيداست.آرام آرام ميخوانم با يادداشتبرداريهاي متعدد البته فكر كنم اگر حتي غير از اين بود هم باز خواندن پروست در بهترين حالت بيش از يك سال طول ميكشيد با شرايط زندگي ما. به هر حال مطالعه خيلي خيلي دلپذيري است كه بعدا دربارهاش و درباره اينكه چگونه زندگي آدم را دگرگون ميكند برايتان خواهم نوشت.با وجود اين در همين حوالي مدام كتابهاي خوب ديگري هم از آدم دلربايي ميكنند مثلا همين هنر سير و سفر از آلن دوباتن و با ترجمه محشر گلي امامي كه تازگيها نيلوفر منتشر كرده.از آلن دوباتن پيش از اين كتاب كوچك و كمحجم اما فوقالعاده چگونه مارسل پروست زندگي شما را دگرگون ميكند را با ترجمه گلي خانم نازنين خوانده بودم.همانموقع هم مترجم كتاب از هنر سير و سفر حرف زده بود و گفته بود كه مشغول ترجمه آن است تا روزي چاپ شود و حالا آن روز رسيده و من نميدانم اسم اين كتاب واقعا غريب را چه بگذارم ؟ بگويم رمان ؟داستان ؟ فلسفه ؟ مجموعه يادداشت يا شايد هم چيزي جز همه اينها و يا حتي همه اينها ؟ آن چيزي كه با اطمينان ميتوانم بگويم اين است كه هنر سير و سفر هيچ كدام از اينها را به تنهايي نيست.به هر حال پيشنهاد ميكنم حتما حتما خواندن آن را دربرنامه مطالعاتي خودتان قرار دهيد.تاثير غريبي بر شما خواهد داشت آخر حرفهايي براي گفتن دارد كه كمتر جايي ميتوانيد آنها را بشنويد. گاه شما را اساسا از هر گونه سفري برحذر ميدارد و مثلا ميگويد هيچ سفري آنطور كه شما تخيل ميكنيد نيست پس چرا بايد رنج سفر را بر خود هموار كنيد تا برويد و همان تصوير زيبايي را هم كه در ذهنتان داريد از بين ببريد و اين فلسفه را طوري طرح ميكند كه در لحظاتي واقعا شما را به شك واميدارد.اما در همين حال گاه هم به شما اثبات ميكند كه زندگي بيمارستاني است كه هر بيماري در آن آرزوي جايگزين كردن تختش را دارد.اين يكي ميخواهد جلوي رادياتور رنج بكشدو آن ديگري تصور ميكند اگر كنار پنجره باشدسريعتر بهبود مييابد و به اين ترتيب تاكيد ميكند بر اين ميل مبهم آدميزاد به اينكه آنجايي كه هست نباشد.حالا تصورش را بكنيد كه من اين كتاب عجيب و دوست داشتني را در سفري كوتاهي به شهر زيباي شيراز دست گرفتم.نميدانم تاثير كتاب بيشتر بود يا تاثير شيراز يا شايد هم اثر غزلهاي حافظ و سعدي اما هر چه بود چند روز دوري از هياهوي فرساينده تهران و نفس كشيدن در هواي بهارنارنجي شهر عشق و شراب و ادبيات فوقالعاده بود.عكسهاي زيادي گرفتهام و حرفهاي زيادي درباره شيراز دارم اما در اين فرصت نميگنجد.شايد بعد عكسها را گذاشتم.با اين وجود چند نكته را حتما بايد بگويم.اول اينكه شهرداري شيراز چه شهردار بافت تاريخي و چه شهردار شهر به نظرم بينظيراند.شهر بياندازه تميز و مرتب و موزون است و خوشبختانه هنوز عمليات برجسازي در آن آغاز نشده.معابر وسيعاند و بلوارها با رديف درختان نارنج و نخل دلباز و دلپذيرند.دوم اينكه مردم شيراز بسيار بافرهنگاند و انگار ذره ذره شعر و زيبايي و معماري و موزوني شهر در طول سالها در وجود آنها هم رسوب كرده و از آنها مردماني ساخته كه سواد زندگي كردن دارند.اما سومين چيزي كه بايد بگويم نقش بد و ضعيفي است كه متاسفانه سازمان ميراث فرهنگي استان فارس و شهر شيراز در اين ميان بازي ميكنند.حمام وكيل را كه رسما به رستوران تبديل كردهاند و از آثار ديگر هم حفاظت درست و حسابي نميشود.توريستهاي محترم بر ستونهاي 2500 ساله تخت جمشيد يادگاري مينويسند و دست كم در روزي كه ما در تخت جمشيد بوديم بيش از 100 تا بچه مدرسهاي شيطان و هيجانزده از در و ديوار اين فضاي باستاني بالا ميرفتند ! آن وسط هم با فاصله خيلي زياد يك نفر به نام نگهبان نشسته بود و بلندگويي در دست داشت – از آنها كه سبزيفروشها دارند – كه هر ازچندگاهي با آرامش خاص شيرازيها و با آن لهجه خواستني شيرين ميگفت : « آهاااااي ! پسرو بيا پايين از او بالا...»

Comments
از تعاریفی که از اون کتاب عجیب و غریب کردی من فقط گیج شدم......شیراز هم دوست داشتنیه ولی هیچ جا که به شمال نمی رسه...بیاین اینور ها
ماکان | May 13, 2007 01:33 PM
بابا پولدار! خوش به حالت من كه تا 37 هزار را شنيدم البته با تخفيف مغزم سوت كشيد و بعد از كمي دو دو تا فكر كردم اگه بيست تا كتاب بخرم 37 هزار بهتره
محمد | May 13, 2007 01:39 PM
شیراز زیباترین شهر دنیاست
http://yaghyemaghmoom.blogfa.com/post-207.aspx
علی | May 13, 2007 03:37 PM
یه ايراد کوچولو در تقلید لهجه همشهری های پدرم داری:
آهاااااي ! پسرو بيا پايين از او بالو...
فيهمه : مرسي پپر جان.راست ميگي ميگفتند «بالو » .سلام منو به پدر برسون و بگو خوش به حالشون كه شيرازي هستند.
پرستو | May 13, 2007 07:44 PM
سالها پیش این کتاب را گرفتم دستم و بیش از دویست صفحه نتونستم جلو برومومنتقدی گفته بود که این شاهکار را ÷روست را در دنیا فقط دو نفر تا آخر خوانده است:یکی حروفچین و دیگری ویراستار.ونکنه دیگر اینکه آنهایی که رنج خواندن این شاهکار را به فرانسه کشیده اند می گویند ترجمه مهدی سحابی چهل درصد آن چیزی که پروست نوشته هم نیست.و ترجمه این خود داستان شنیدنی دارد.دوستی می گفت که در یکی از روزهای دهه شصت بابک احمدی در نشست های هفتگی مجله فیلم(که آنروزها تنها نشریه سینمایی ایران بود)می گوید که چرا کسی نمی رود این شاهکار را ترجمه کند.از قرار معلوم مهدی سحابی هم آنجا بوده.با شنیدن این حرف احمدی،می گوید که مگر این ترجمه نشده و بدون آنکه قبلا خوانده باشد از فردا شروع می کند.اما چاره چییه ما که فرانسه نمی دانیم باید به همین بسنده کنیم و روزی این کار طاقت فرسای عاشقانه را شروع کنیم.
حافظ | May 15, 2007 01:48 PM