« راهپيمايي روزجهاني كارگر،بازهم تنگنظري
صفحه اصلی
تجاوز مامورحراست به يك دانشجو! »
در زندگي حرفهايي هست...
در زندگي حرفهايي هست كه با هيچ كس نميتوان گفت
نه در غربت مجازي اين وبلاگ
نه پاي خطوط پيچ در پيچ تلفن
نه با حروف سربي روزنامه
در زندگي حرفهايي هست كه با تو ميآيد
از گوري به گور ديگر
با تو عبور ميكند
از ميان رهگذران بهار
با تو ميايستد ،درغربت چهارراههاي بيتفاوت موازي
و زيرهاشور بارانهاي موسمي كه بيهوده زيباست.
حرفهايي كه با تو سوار تاكسي ميشود
با تو هر روز كارت ميزند و از پلهها بالا ميرود
با تو ،با كفشهاي خستهات در غروب كوچهها به خانه بازميگردد
و در ميان كتابهايت، دود سيگارت،بوسههايي كه ميدهي و ميگيري
ملحفههاي سفيد خوابت و طعم خنك خميردندانت
خود را تكرار ميكند.
با سرانگشتان زردچوبهايات در ميانه آشپزخانه ايستادهاي؛
مجسمهاي كه دهانش از سنگ است.
پرده را كنار ميزني و ليموعمانيها را چون لغاتي تلخ در عطر قيمه ميفشاري
نگاه ميكني به دستور تاريخي مادربزرگ :«پيالهاي هل ساييده و كمي دارچين
تكههايي از روحت
برشي از حسرتها و اندوههايت
نوك قاشقي از آوازهاي فروخوردهات
چند پر از پشيمانيها و ترديدهايت
و دانه اشكي كه زنده زنده سرخ ميشود»
غذا حاضر است
و در زندگي حرفهايي هست كه سر هيچ ميز شامي نميتوان گفت.
گنجشكها در پنجره اتاق قهقهه ميزنند
و ميهمانان گزارش طعم غذا را اعلام ميكنند.
قاشق به قاشق سبكتر ميشوي
و يك بار ديگر فراموشت ميشود كه
در اين خانه هروقت خواستي چيزي بگويي تلويزيون روشن بود !
پينوشت : يك سالي ميشد كه چيزي ننوشته بودم كه تا اين حد مال خودم باشم.

Comments
یهو دلم برات تنگ شد فهیمه جان
شیده | May 4, 2007 03:11 PM
نوشته ات چقدر زيباست . چند بار خواندمش . با نوشته هايت رفيق ام . خودت را نمي شناسم . وقتي مي گويي اين نوشته خيلي شبيه خودت است شاد مي شوم . بيشتر بنويس.
محمد آقازاده | May 4, 2007 03:47 PM
نازنين تري! چه شعر خوبي بود. ياد يكي از شعر قديميهاي خودم افتادم. يه وقتي ديدمت برات ميخونم.
آزاده | May 4, 2007 04:23 PM
تا کدوم حد؟
بقیه حدش چی؟
آدم | May 4, 2007 05:00 PM
خیلی وقت بود شعری به این زیبایی نشنیده بودم . ممنون خانم بی شک شاعر.
نسترن | May 4, 2007 05:18 PM
خیلی وقت بود شعری به این زیبایی نشنیده بودم . ممنون خانم بی شک شاعر.
نسترن | May 4, 2007 05:18 PM
سلام...شما شاعر هم بودی ما نمی دونستیم؟؟؟
ماکان | May 4, 2007 06:20 PM
راستی قیمه هات هنوز به خوشمزگی قدیم هست اون موقع هم اشکت تو ماهیتابه می افتاد
آمنه | May 5, 2007 12:01 AM
چیزی ندارم بگویم
جز
لبخندی کم رنگ
مگر نه این است که صورت ها حرف می زنند؟!
rooz... | May 5, 2007 12:31 AM
خیلی قشنگ بود... اما چرا هنوز از برنامهی تریلیات استفاده نمیکنی؟
امیر | May 5, 2007 12:59 AM
چقدر قشنگ بود! قربون دلت برم که اینقدر گرفته! نمی دونم چی بگم چون شاید حرفهایی باشد که هیچ گوشی برای شنیدن آن نباشد! و این حرفها حبس می شوند تا کجا نمی دانم؟؟
منیره | May 5, 2007 09:03 AM
سلام
خيلي عالي بود ممنون
نسيما | May 5, 2007 10:03 AM
کم کم داشت یادم می رفت روزگاری شعرهای قشنگی می گفتی.گاهی که به سایتت سر می زنم می گفتم این دخترهم یادش رفت گاهی تو اون هیاهوی خبرهای روزنامه ها دلمون یکی از اون شعرهای قشنگشو می خواد. این همون قیمه ی قزوینی نبود که یک بار با چنان آب وتابی برام تعریف کردی و قولشو بهم دادی؟!به هر حال یک بار دیگه هوس کردم کاش اون قیمه ی محلی رو با دست پختی که هرگز نچشیده بودم ،می خوردم. بهروز باشی
نسرین | May 5, 2007 10:35 AM
خیلی وقت بود که اینجا میآمدم ومیرفتم مثل همه این سالهایی که قلمت را لابه لای مجله زنان واین ور وآن ور میدیدم.نمیدانم چرا ولی این بار عجیب دلم خواست که اعتراف کنم من به این شعر وحرف های نگفته وبغض نشکسته سالهاست که آشنام
مهدیه | May 5, 2007 11:50 AM
زیبا بود و بینهایت ملموس.پاینده باشی.
سارا | May 5, 2007 01:23 PM
زيبا بود خيلي زيبا. لذت بردم
محمد | May 5, 2007 03:19 PM
زیبا بود
REZA | May 5, 2007 06:22 PM
لطفا منتشر کنید
یعقوب مهر نهاددبیر کل انجمن جوانان صدای عدالت سیستان و بلوچستان و 5 نفر از یارانش (عبدالشکور سنگک زایی ، ابراهیم مهر نهاد ، نصیر براهویی ، غلام حیدر خانه گیر ، محمد رضا قزاقی )8 روز است در بند هستند و حتی خانواده هایشان خبری از آنان ندارند . موضع گیری های متفاتی از سوی افراد مختلف و وبلاگنویسان اختیار شده است . اما اصلا منصفانه نیست حالا که دست این 6 نفر از آزادی کوتاه و زبانشان از جوابگویی قاصر است به نقد آنان بپردازیم . هر چند که خود من نیزبه برخی فعالیت ها و سخنان و موضع گیری های مهر نهاد معترضم لکن این را نیز میدانم که زحمات زیادی برای افراد محروم و نیازمند کشیده اند و از یاد نمیبرم کمکها و مساعدتهایی که به زنان بی سر پرست و بیوه و کودکان نیازمند و دانشجویان مستمند و زلزله زدگان و سیل زدگان کرده اند . در رابطه با مدیر فنی وبلاگ مهر نهاد باید بگویم ابراهیم مهر نهاد برادر کوچک وی که با این عنوان در وبلاگها فعالیت میکرد اکنون در بند است و قاعدتا نمیتواند جوابگوی انتقادات باشد . دو روز قبل در مسیر زاهدان به تهران همسفر آقای عبدالرشید آسوده رییس شورای اسلامی شهر زاهدان بودم و از وی در مورد دستگیر شدن این افراد سوال کردم و ایشان جواب داد : این دستگیری ربطی به جلسه پرسش و پاسخ نداشته و به گونه ای مرتبط با اولتیماتوم به مدیران نالایق استان بوده و تاکید کرد مذاکراتی جهت تنویر این موضوع با برخی مسوولان داشته و قرار است در این باره با فروزش نماینده زاهدان دیدار داشته باشد . به هر حال ماه پشت ابر نمیماند و روزی حقیقت این ماجرا روشن خواهد بود . لازم است افراد تا آن روز در موضع گیری های خود جانب احتیاط را رعایت کنند تا بعد ها خدای ناکرده شرمنده نشوند .
عبدالخالق بارانزهی | May 5, 2007 07:19 PM
عجيب به دلم نشست دختر همه رويا ها.
lمسيح علي نژاد | May 5, 2007 08:28 PM
سلام
شعرت براي كسي كه زياد اهل شعر نيست خيلي ملموس بود . حرف دلت بود . دلم گرفت . ....به اميد حق
sina | May 6, 2007 09:23 AM
cheghadr talkh bod...
banoyeordibeheshy | May 6, 2007 11:20 PM
ghalbet chetore?
Anonymous | May 7, 2007 01:40 AM
سلام فهیمه عزیزم
نوشته ات ره هزار بار با نگاهم
بوسیدم فدای دلتنگیهای عطرو طعم دارت بشم این جا بیشتر از همیشه دلتنگت هستم
دوستت دارم
نسرین چینی | May 7, 2007 02:08 PM
سلام عزیزم. خوبی؟ فهیمه چرا اینقدر تلخ؟ البته می فهممت یه حرفایی، یه چیزایی.....
آدم نمی تونه به کسی بگه.
ثمانه | May 7, 2007 04:47 PM
اگر تلویزیون خاموش شودتازه غم بزرگ آغاز می شود:سکوتی که ذره ذره آوار می شود...!
ساقی | May 7, 2007 06:06 PM
خيلي خوب بود.تبريك مي گم
افروزمنش | May 7, 2007 06:47 PM
مرسی!چندباره می خوانم و چیزی ته نشین می شود در من و بغصی که حالا می رقصد توی حنجره ام...
مانا مهر | May 7, 2007 11:42 PM
سلام؛
من با يك افشاگري كه احتمالا براتون جالبه آپم.
مهران فرجي | May 8, 2007 06:22 PM
365Q0E http://daddelnews.de/news_details.php3 mortgage refinance [url=http://otyanoma.net/~raiden/ragn/mtcgi/mt-comments.cgi]mortgage[/url] mortgage loan rate loan rate
loan | June 10, 2007 05:55 PM
سلام. خیلی عالی بود. ولی حالم بدتر شد. آخه من خیلی تنهام. باز هم مرسییییییییییییییییییی
samin | August 26, 2008 12:25 PM
سلام دوست عزیز
چقدر جالب دست نوشته هایت ها را نوشته ای . بهت تبریک میگم
سرزده اومدم تا دعوتت کنم
[گل]
payam | August 29, 2008 04:45 PM