ابلاغ شفاهی 5 سال حبس تعزیری برای منصور اسانلو
پرویز خورشید یکی از وکلای مدافع منصور اسانلو اعلام کرد که شعبه 14 دادگاه انقلاب برای این فعال کارگری حکم پنج سال حبس تعزيري را صادر کرده است.پرویز خورشید با سست دانستن منطق و استدلال رای صادرشده گفت : حکم صادر شده درباره منصور اسانلو از مجاری قانونی هنوز اعلام نشده است.آقای اسانلو در این پرونده دو وکیل داشته است که بنده و آقای یوسف مولایی هستیم و رای بر اساس قانون به هر دو وکیل ابلاغ میشد اما دادگاه انقلاب در اقدامی بر خلاف قانون از آقای مولایی به صورت تلفنی دعوت کرده و رای را برای ایشان قرائت کرده است ولی از دادن رونوشت به ایشان خودداری کرده است. به گفته خورشید رایی که به این ترتیب ابلاغ شود رسمیت ندارد و در واقع این رای ابلاغ شده محاسبه نمیشود.خورشید همچنین توضیح داد : حکم صحیح از نظر قانونی حکمی است که مهر دادگاه را داشته باشد و به صورت دادنامه تایپ شده ابلاغ شود چرا که بر ساس قوانین خواندن حکم ابلاغ شدن آن به حساب نمیآید.وکیل مدافع منصور اسانلو درباره دعوت نشدن خود از سوی دادگاه انقلاب گفت: آقایان حتی به خودشان زحمت ندادند که از بنده به عنوان وکیل پرونده بخواهند برای خواندن حکم بروم.به نظر میرسد مطمئن بودهاند که بنده در برابر این اقدام تمکین نخواهم کرد. پرویز خورشید درباره متن رای صادرشده برای اسانلو نیز گفت : بر اساس این رای منصور اسانلو به اتهام اقدام عليه امنيت ملي به چهار سال حبس و به اتهام تبليغ عليه نظام به يك سال حبس محكوم شده است که در مجموع 5 سال حبس تعزیری خواهد شد.اما جالب اینجا است که در حکم صادره هیچ گونه اشارهای به مسئله تشکیل سندیکای کارگری و فعالیتهای کارگری او در شرکت واحد که موکلم به دلیل آن دستگیر شده نشده است چرا که بر اساس قانون این فعالیتها منعی ندارند و غیر قانونی شناخته نمیشوند در عوض با استدلال و منطقی سست و بیپایه دلایلی مانند سفر ایشان به خارج از کشور ؛ شرکت در مراسم ترحیم برخی چهرههای سیاسی و یا درخواست آزادی ناصر زرافشان برای 5 سال حبس تعزیری او برشمرده شده است. به گفته این وکیل دادگستری دادنامه یک سند قضایی است که قرار دادن آن در اختیار عموم ملت هیچ کونه محدودیتی ندارد چرا که سندی محرمانه یا نظامی نیست.وکیل منصور اسانلو در همین حال با انتقاد از برخوردهای نامهربانی که با جامعه کارگری میشود ادامه داد : اگر تا پیش از ابلاغ این رای به ما برای دستگیری اسانلو اقدام شود به مراجع بالاتر اعتراض خواهیم کرد با وجود این در صورت ابلاغ قانونی رای نیز آن را رای دادگاه بدوی میدانیم که قابل تجدید نظر است.خورشید درباره سرنوشت حکم اسانلو ابراز امیدواری کرد که یک قاضی منطقی در دادگاه تجدید نظر همانطور که از قبل هم انتظار میرفت حکم برائت این فعال کارگری را صادر کند.
با خود اسانلو هم که حرف زدم خبر را گرفته بود.گفت : از دو هفته پیش تماسهای تلفنی با منزل من گرفته شده بود و به پسرم گفته بودند که پیغام بدهد من به شعبه 14دادگاه انقلاب بروم که البته به دلیل وجود نداشتن احضاریه رسمی بنده از این کار خودداری کردم.اما ظاهرا با دعوت از آقای مولایی ؛ یمی از وکلای پرونده من رونوشت رای صادرشده را به ایشان نشان میدهند .اسانلو ادامه داد : ابلاغ رای قانونی مطابق موازین شناخته شده صورت نگرفته است و از طرفی اگر شخصی در پروندهاش دارای چند وکیل باشد ابلاغ نهایی و قانونی زمانی صورت خواهد گرفت که رای به آخرین وکیل پرونده هم ابلاغ شود.
اسانلو همچنین درباره استدلالهایی که در حکم شده است گفت: اگر دادگاه صادرکننده رای بر رای خود اصرار دارد باید دادنامه را بدهد تا بعد بتوان درباره محتوای رای صادره صحبت کرد.اما در حال حاضر بنده یا وکلایم هیچ کونه رایی در اختیار نداریم و من نمیتوانم درباره محتوای آن سخنی بگویم.به گفته اسانلو اتخاذ این روش برای ابلاغ رای از سوی دادگاه نشاندهنده آن است که حتی قاضی صادرکننده رای نیز بر رای صادره خود اصراری ندارد و شاید آن را قبول ندارد و اکر نه بنا بر روند قانونی این رای ابلاغ میشد.
05:53 PM
كيهان و اين بار خانههنرمندان
باز كيهان حوصلهاش سر رفت و اين بار تير اتهاماتش خانه هنرمندان را گرفت.امروز در ستون خبرسازي و تهمتزني كيهان ، نويسنده محترم درباره خانه هنرمندان نوشته و اينكه بهروز غريبپور آنجا پاتوقي مخملي درست كرده براي لمپنها !! و شبه روشنفكران ! كيهان مينويسد : « خانه هنرمندان ايران» كه در دوران مديريت «بهروز غريب پور» بدل به پاتوق مشترك لمپن ها و شبه روشنفكران شده است، با همكاري گاهنامه «بخارا» و «انجمن دوستي ايران و فرانسه» شب بزرگداشتي را براي يكي از كارگزاران سينمايي در عصر پهلوي دوم برگزار مي كند. بهروز غريب پور (مشاور فرهنگي شهرداري تهران در دوره غلامحسين كرباسچي) و علي دهباشي (مدير بخارا) از عناصري هستند كه در پوشش فعاليت هاي فرهنگي با جريان «مأموران مخملي» تعاملات گوناگوني برقرار كرده اند. «كيان تاجبخش» از عوامل اطلاعاتي بنياد «جرج سورس» يك ماه پيش به دعوت «غريب پور» براي سخنراني به خانه هنرمندان رفت و «شائول بخاش» (جاسوس صهيونيست و همسر هاله اسفندياري) نيز به دعوت «علي دهباشي» براي گاهنامه «بخارا» در سوگ و ستايش روزنامه نگاران جاسوس مطلب مي نويسد.» به اين ترتيب شما در اين جامعه هر كاري كه بكنيد ، يك شخصيت فرهنگي و ادبياتي باشيد مثل دهباشي يا يك مدير برجسته تاثيرگذار مثل غريبپور يا حتي دانشجويي كه دلتان ميخواهد در بعدازظهرهاي بيتنوع تهران دستكم فنجاني قهوه در باغ خانههنرمندان بنوشيد ، متهميد به انقلاب مخملي .كيهان همچنين مدعي شده كه خانه هنرمندان ايران با بودجه بيتالمال اداره ميشود ولي تنها به گروه خاصي از هنرمندان اختصاص دارد و هنرمندان متعهد را از خانه خود حذف كرده است.نميدانم اين هنرمندان متعهد يعني چه كساني ؟ جالب اينكه اين بار هم كيهان مثل ماجراي اعتماد ملي پس از بافتن آسمان و ريسمان به يكديگر تهديد كرده كه پرونده خانه هنرمندان را رو خواهد كرد ! راستي كيهان اين همه منبع براي افشاگري را از كجا ميآورد ؟ و هدفش از نشانهگيري پيدرپي فضاهاي اجتماعي چيست ؟
مرتبط :
در مطلب كيهان اشاره شده به برگزاري بزرگداشت براي يك سينماگر طاغوتي كه كسي نيست جز بنده خدا دكتر كاووسي كه مجله بخارا در ادامه اقدامات خوب اخيرش در ساختن فضاهاي ادبي و هنري سالم فردا قرار است شب او را برگزار كند.
يك شعر تازه
تختخوابت، گورستان خوابهاي آشفته است
مردهاي و كسي نميداند.
برميخيزي و صبح را بيدار ميكني
زندگي از همينجا آغاز ميشود
امروز هم فاجعه هر روزي را تكرار ميكني.
پنجرهات چشماندازي ندارد و گلوي پرندگان شهرنشين سخت گرفته است.
چشمانت دو فولاد آبديدهاند
و دهانت طعم تلخ آهن تفته را دارد
بادهاي بيحافظه با تو چه گفتهاند كه
روياهايت را سنگ به سنگ ، ديوار ميكني؟
آسمان ، ديگر جاي خيالبافي با شكل ابرها نيست
جاي سقوط خبرساز هواپيماهاست
سرپناهي كه از آن مرده ميبارد!
وقتش رسيده است
آخرين دكمه پيراهنت را ميدوزي
زير باران صبح ميايستي
و در فاصله كوتاهي كه نان تازه بر ميز صبحانه سرد ميشود
خود را بر دار ميكني.
شهردار تهران هم وبلاگنويس شد
محمد باقر قاليباف ، جناب شهردار تهران كه همين تازگيها دوباره به عنوان شهردار انتخاب شد حالا وارد بازي مجازي ما ميشود.سايت رسمي شهردار قاليباف - همان سردار قاليباف اسبق - به تازگي راهاندازي شده و اين هم باعث خوشحالي است و هم تعجب.خوشحالي از بابت اينكه با آمدن قاليباف به صحنه وبلاگنويسي با احتساب دو عضو وبلاگنويس شوراي شهر يعني معصومه ابتكار و دكتر نجفي حالا سه نفر از مهمترين اعضاي مجموعه مديريت شهري متوجه ضرورت و محاسن حضور در اين فضا و نوشتن در آن شدهاند و ضمنا جمعيت نويسندگان حساس به مسائل شهري هم بيشتر شده است.(قابل توجه خودم و ثمانه و محبوبه و مهدي) اما تعجبي كه گفتم هم از اين بابت است كه قاليباف اساسا يك ساعت هم وقت اضافه در زندگياش ندارد.از 5 صبح و گاهي زودتر از خانه ميزند بيرون تا پاسي از شب گذشته و حتي اگر بخواهد دستور بدهد كه مطالب مورد نظرش را در وبلاگش بنويسند باز هم فكر نميكنم زمان كافي داشته باشد.البته از حالا نميشود قضاوت كرد.ممكن است وبلاگ قاليباف هم فقط در حد يك ژست سياسي و جوانفريب باقي بماند ، مثل وبلاگ احمدينژاد - راستي چه خبر از وبنويسي آقاي رئيسجمهور ؟ - ممكن هم هست كه واقعا سايت قشنگ آقاي شهردار مرتب به روز شود.خدا را چه ديديد؟ خلاصه براي ما روزنامهنگاران كه سوژه جذابي است..
11:13 PM
گفتوگو با جمشيد هاشمپور/بخش دوم
قبلا لينك بخش اول گفتوگوي آقاي همسر با جمشيد هاشمپور را گذاشته بودم.حالا بخش دوم گفت و گو منتشر شده با تيتر مديون ملاقلي پورمكه مثل بخش اول ، مفصل و البته خواندني و پر از نكتههاي جذاب سينمايي است.راستي درباره هاشمپور بايد بگويم كه تا پيش از اين و شايد بهتر باشد بگويم تا پيش از اينكه او در فيلم استشهادي براي خدا بازي كند خيلي دوستش نداشتم اما با اين فيلم و تعريفهايي كه آقاي همسر برايم كرد از اينكه چطور هاشمپور با وجود اينكه سن و سالي دارد ديگر اما در سرماي زير صفر درجه و ميان آن همه برف و بوران تمام تلاش خود را براي ارائه يك نقش متفاوت كرده است احترام خاصي برايش قائل شدم.از شما چه پنهان از سنگين و رنگين بودنش و اينكه مدام در محافل سينمايي هم نميپلكد خيلي خوشم آمده و خلاصه از مجموعه حرفهايي كه دراين گفتو گوي خوب زده است.فكر كنم گفت و گوي مهدي طاهباز با او يك بخش كوچك ديگر هم دارد كه در آينده چاپ خواهد شد.
مهم نيست كيهستيدمهم اين است كه دستگيرشويد!
ديروز و ديشب خيلي خسته و عصبي و نااميد بودم و امروز همه چيز برايم مسخره ميآيد.همش ميخندم.اين هم روي ديگر سكه افسردگي در اين جامعه است.خلاصه ...آمدم كه بنويسم شما اصلا مهم نيست كي باشيد. يعني ما اصلا مهم نيست كه كي باشيم . مهم اين است كه بايد دستگير شويد - شويم.زنان دستگير ميشوند.دانشجويان دستگير ميشوند.معلمان دستگير ميشوند.كارگران دستگير ميشوند.روزنامهنگاران دستگير ميشوند.اراذل و اوباش دستگير ميشوند.معتادان دستگير ميشوند.متكديان دستگير ميشوند و حالا در تازهترين خبر درويشان هم دستگير ميشوند !!
به اين ترتيب در اين جامعه شما چه زني باشيد كه روسري به سر داريد و چه كارگري باشيد كه دنبال حقوق صنفي خودتان هستيد و يا درويشي باشيد مثل نورعلي تابنده ، عزلتگزيده و ترك جهان كرده ، در هر صورت محكوميدو هر چه زودتر بايد دستگير شويد.در هر صورت دستگيرتان ميكنند.ميگيرندتان.در هر صورت بايد بترسيد از اينكه بگيرندتان ، حالتان را بگيرند يا خودتان را.حافظ ميگويد : درويش را نباشد برگ سراي سلطان/ ماييم و كهنه دلقي كاتش در آن توان زد.اما اين حرفها مال قرن هفتم بود.مال زمان حافظ و سعدي.حالا درويش هم متهم است.قطب دراويش گنابادي ، بنده خدا دور از هياهوهاي روزگار ظاهرا رفته بوده سر مزرعهاش براي سركشي كه دستگيرش ميكنند ! دليل دستگيري هم اين طور عنوان شدده كه ظاهرا جمع زيادي هميشه براي ديدار اين درويش ميآمدهاند و شهر ظرفيت پذيرش اين همه آدم را نداشته است !! و اصلا يك عدد درويش پير و بيچيز بيخود ميكند اين همه يار و رفيق دارد.حالا اين را داشته باشيد و يادتان بماند كه ضمنا اگر مسافر حج باشيد هم امكان دستگيريتان خيلي بالاست.بخصوص اگر زن باشيد.چون زن بودن اساسا با اين امكان خارقالعاده همراه است كه هر لحظه دستگير شويد و ضمنا وقتي زن هستيد در همه جا و همه وقت ، همه كس ميتوانند شما را متهم به بدحجابي و در نتيجه سست كردن پايههاي عفت و امنيت ملي كنند و حتي از راه خانه خدا برتانگردانند ! يعني اينكه آقايان از خدا هم سختگيرتر هستند. بنابراين شما به سادگي از راه خانه خدا ديپورت ميشويد و نماينده مجلس كشورتان هم تذكر ميدهد كه : وزراي ارشاد و خارجه از عزيمت زنان زائر بدحجاب به عربستان ممانعت به عمل آورند .
ما كجا زندگي ميكنيم؟
به معني واقعي كلمه از ديشب كه اين عكس فجيع را ديدم دلم فشرده شده است.بله ما عكسهاي خيلي خشنتري را هم ميبينيم.عكسهايي از جنگ و خونريزي و اين جور كثافتكاريها اما با وجود تاثير ناراحتكننده تمام آنها هميشه اين احساس كه اين اتفاقات غيرانساني جايي دور از دسترس و حوزه تاثيرگذاري ما ميافتد تا حدي آرامم كرده است.اما زني كه ديروز در ميدان هفت تير - ظاهرا به خاطر بيتوجهي به تذكر ماموران نيروي انتظامي - كتك خورد و صورتش پر از خون شد، همينجا در نزديكترين فاصله با ما ، زير همين آسمان ، در همين هواي آلوده و روي همين سنگفرشهاي آشناي هر روزي كتك خورد و خون گريه كرد و اينجاست كه آدم آرزوي مرگ ميكند.نميدانم اين جريان تا كي قرار است ادامه پيدا كند اما تا همين جا هم زيادي كش پيدا كرده ...این هم ثبت وحشت ، ثبت جنون در خیابان های شهری که در آن زندگی می کنیم و آيا واقعا زندگي ميكنيم يا بهتر است برويم بميريم ؟ :
![]()
اينطور كه از عكس زير پيداست تازه وارد مرحله تحريك غيرت مردم شدهايم و باز هم شعار «بيحجابي زن ، بيغيرتي مرد» را اين بار با شكلهاي تازهتري ميبينيم و ميشنويم و در سكوت سري تكان ميدهيم.روي عكس كليك كنيد تا بزرگ شود و نوشته روي پارچه زرد را بخوانيد.
![]()
پينوشت : درباره خالي بودن جاي عكس لطفا نپرسيد.بعد از يك روز و شب جهنمي ديگر حوصله ندارم حرفي بزنم.سرم از حجم اين اخبار سياه دارد ميتركد.
رهايي از شمايل«زينال بندري »
مهديطاهباز - همان آقاي روزنامهنگاري كه من قلمش را دوست دارم - گفت و گوي خيلي خوبي كرده با جمشيد هاشمپور يا همان جمشيد آرياي خودمان كه هم به خاطر سوال و جوابهايي كه مطرح شده و هم از اين نظر كه هاشمپور سالها است هيچ گفت و گويي نداشته ، گفت و گوي منحصر بهفردي است.بخش اول آن در روزنامه اعتماد چاپ شده و بخش دومش هم در راه است.بخوانيدش .اين هم يك خستهنباشيد براي آقاي همسر.
دستگيري اراذل يا تشديدخشونت وتحقيرآدمي؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر قرار است نيروي انتظامي اشرار و اراذل را جمع كند خب ديگر چه نيازي است به اين همه خشونت ؟ به اين همه نمايش خشونت؟ اين همه تحقير آدميزاد ، حالا هر كه ميخواهد باشد، اراذل يا غيراراذل. من نميدانم بر اساس كدام قانون ؟ كدام اصول ؟ كدام خدا ؟ كدام پيغمبر و كدام دين و انسانيت با آدمها چنين برخورد ميكنند ؟ حرفم اين نيست كه چرا اينها را دستگير ميكنيد.حرفم اين است كه چرا اينطوري ؟ چرا نقض غرض ؟ چرا شبانه ميريزيد در خانه مردم و عضو شرور خانوادهشان رابا آبروريزي و كتك و تحقير و شكنجه ميبريد ؟ آيا با اين آدمها نميتوان رفتار ديگري داشت ؟ چرا آفتابه به به گردن مردم ميآويزيد و لوله آفتابه در دهانشان ميكنيد ؟ چرا تا اين حد تحقيرشان ميكنيد كه چشمهايشان پر شود از كينه نسبت به زندگي ، جامعه ، قانون و من و شما و همه ما ؟ چه ضرورتي دارد كه يك جوان شرور را ، هر گناهي هم كه كرده تا اين حد وحشيانه كتك بزنيم ؟ اصلا به قوانين و حقوق بينالمللي كاري نداريم تا متهم به غربزدگي نشويم اما مگر همين ديني كه از آن دم ميزنيد نميگويد انسان شرف دارد و شريف است حتي اگر گناهكار باشد؟ مگر نميگويد آبروي مجرم را نريزيد و ننگ او را گسترش ندهيد؟ از اين گذشته آيا اين كتككاريها و خشونتها در ملا عام خودش باعث تشديد خشونت و عاديسازي آن در جامعه نميشود ؟ ما چه ميكنيم ؟ با ما چه ميكنند ؟ واقعا تكاندهنده است عكسهايي كه از اين طرح جمعآوري اراذل و اوباش نيروي انتظامي اين روزها منتشر ميشود.بقيه عكسها را اينجا و اينجا و اينجا ببينيد. پينوشت :
و باز هم اينجا در ايسنا و اينجا در فارس.
ساده است نوازش سگي ولگرد / وديدن كه به زير ماشين ميرود/ وگفتن كه سگ من نبود !
مرتبط : از چرخه جهنمي خشونت ميترسم.
شعرهاي تازه احمدرضااحمدي
در هواي شعر بودم كلا امروز. در خانه كه بودم حافظ خواندم گل كرده بود كه : «نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو/كه مستحق كرامت گناهكارانند/بيا به ميكده و چهره ارغواني كن/مرو به صومعه كانجا سياهكارانند...» با اين حال و هوا پياده راه افتادم به طرف روزنامه و خب خياباني كه هر روز بيهوده در آن قدم ميزنم يك خوبي دارد و آن هم اينكه پر از كتابفروشي است و مجموعه اشعار احمدرضا احمدي را خريدم كه مثل آب گوارا است و روان و پر از حرفها و تصويرهاي تازه و ناب شاعرانه. مجموعه شعر چاي در غروب جمعه روي ميز سرد ميشود را نشر ثالث منتشر كرده.علاوه بر شعرها طرح جلدش هم عالي است و اين هم يك شعر از ميان آن همه زيبايي كه بخصوص بخش پايانياش را خيلي دوست ميدارم:
آن وقت ما از سر سيري نان را انكار كرديم ، عشق را
صيقل نداديم
مرواريدها را فراموش كرديم، در زير برگهاي يائسه
پنهان كرديم
بهار ما را به فراموشي سپرده بود و ما ناگهان
بدون مقصد به زمستان پرتاب شده بوديم زمستاني كه عنكبوتها به دور قنديلهاي يخ تار تنيده بودند
ما در زمستان سقوط كرده بوديم بدون
كلاه و چتر و پالتو
اين دستان ما خاموش و سرد در زمستان
به دنبال ماوا و سكوت بودند
ما نميتوانستيم به سراغ دستهامان بياييم
و آنان را در زمستان پرستاري كنيم
ما دشمنان را نميشناختيم
فقط سرما و زمستان را حريف خويش ميدانستيم
كسي از ميان برف و يخ گفت : صبوري ما
توانست اين سرما و اين زمستان را
براي ما رقم بزند.همه با دهان خاموش
سخنش را با سر تاييد كرديم
هنوز برف ميباريد.
11:23 PM
شهود
چقدر جغد به پروانه شبيه است
و فرياد ولادت به صداي احتضار ...
چقدر مسافت ميان بستر و گور
نزديك است.
سخنان آيتالله صانعي درباره ضرورت تغيير قوانين تبعيضآميز
آيتالله صانعي در گفتوگو با کانال 6 تلويزيون اسپانيا اعلام كرده است از وضعيت خبرنگاران در ايران اظهار تاسف كرده و درباره قوانين تبعيضآميز مربوط به زنان و درباره تضييع حقوق زنان در مواردي مثل سنگسار، طلاق يا ارث گفته است «بحث تضييع حقوق زنان، مربوط به امروز نيست بلکه از گذشته بوده است. در حقوق مدني هم هست که منشأ آن، افکار ديروز جامعه است که معتقدم امروز اين قانون بايد مطابق با افکار باز جامعه، تدوين و اصلاح شود.»آيت الله صانعي كه از روحانيون روشنفكر به حساب ميآيد درباره سنگسار همچنين توضيح داده : « اولا بايد دانست که رجم اختصاص به زن ندارد و مرد هم مجازات ميشود؛ اما دو نکته در اين خصوص قابل ذکر است؛ اول آن که مطابق يک نظر در فقه اسلام، اجراي حدود خاص دوران امام معصوم (عليه السلام) است و دوم اين که به آيين دادرسي سنگسار دقت بيشتري شود، چرا که آيين دادرسي آن، حسب اسلام، راه اثبات آن هيچ گاه تحقق پيدا نميکند. زيرا اولاً يا افراد خاطي بايد آن قدر بيحيا شده باشند که همه افراد بيعفتي آنها را ببينند يا اين که 4 نفر به يک نحو عليه آنها شهادت بدهند و حتي اگر سه نفر شهادت بدهند يا 4 نفر به نحو متفاوت شهادت بدهند، وفق قانون، شهود را مجازات ميکنند و دوم اين که خود افراد خاطي به خاطر وجدان ديني و ملي خودشان 4 بار به جرمشان اقرار کنند که طبيعي است کمتر کسي يا هيچ کس چنين کاري نميکند به علاوه اين که اگر چهار بار اقرار کردند، حاکم اين اختيار را دارد که آنها را ببخشد» هم خوشحالم كه آيتالله صانعي بعد از مدتي سكوت دوباره درباره مسائل زنان اظهار نظر كردهاند و هم ميخواهم بپرسم مگر ما در كمپين تغيير قوانين تبعيضآميز چه ميگوييم ؟ آيا جز تغيير قوانين در چارچوب همين شرايط موجود چيزي خواستهايم ؟
لينك خبر در ايسنا .
كتاب و سفر يا «خوشاشيراز و وضع بيمثالش»
دارم مارسل پروست را ميخوانم ، در جست و جوي زمان از دست رفته را و حالا حالاها با آن همراهم ااين طور كه پيداست.آرام آرام ميخوانم با يادداشتبرداريهاي متعدد البته فكر كنم اگر حتي غير از اين بود هم باز خواندن پروست در بهترين حالت بيش از يك سال طول ميكشيد با شرايط زندگي ما. به هر حال مطالعه خيلي خيلي دلپذيري است كه بعدا دربارهاش و درباره اينكه چگونه زندگي آدم را دگرگون ميكند برايتان خواهم نوشت.با وجود اين در همين حوالي مدام كتابهاي خوب ديگري هم از آدم دلربايي ميكنند مثلا همين هنر سير و سفر از آلن دوباتن و با ترجمه محشر گلي امامي كه تازگيها نيلوفر منتشر كرده.از آلن دوباتن پيش از اين كتاب كوچك و كمحجم اما فوقالعاده چگونه مارسل پروست زندگي شما را دگرگون ميكند را با ترجمه گلي خانم نازنين خوانده بودم.همانموقع هم مترجم كتاب از هنر سير و سفر حرف زده بود و گفته بود كه مشغول ترجمه آن است تا روزي چاپ شود و حالا آن روز رسيده و من نميدانم اسم اين كتاب واقعا غريب را چه بگذارم ؟ بگويم رمان ؟داستان ؟ فلسفه ؟ مجموعه يادداشت يا شايد هم چيزي جز همه اينها و يا حتي همه اينها ؟ آن چيزي كه با اطمينان ميتوانم بگويم اين است كه هنر سير و سفر هيچ كدام از اينها را به تنهايي نيست.به هر حال پيشنهاد ميكنم حتما حتما خواندن آن را دربرنامه مطالعاتي خودتان قرار دهيد.تاثير غريبي بر شما خواهد داشت آخر حرفهايي براي گفتن دارد كه كمتر جايي ميتوانيد آنها را بشنويد. گاه شما را اساسا از هر گونه سفري برحذر ميدارد و مثلا ميگويد هيچ سفري آنطور كه شما تخيل ميكنيد نيست پس چرا بايد رنج سفر را بر خود هموار كنيد تا برويد و همان تصوير زيبايي را هم كه در ذهنتان داريد از بين ببريد و اين فلسفه را طوري طرح ميكند كه در لحظاتي واقعا شما را به شك واميدارد.اما در همين حال گاه هم به شما اثبات ميكند كه زندگي بيمارستاني است كه هر بيماري در آن آرزوي جايگزين كردن تختش را دارد.اين يكي ميخواهد جلوي رادياتور رنج بكشدو آن ديگري تصور ميكند اگر كنار پنجره باشدسريعتر بهبود مييابد و به اين ترتيب تاكيد ميكند بر اين ميل مبهم آدميزاد به اينكه آنجايي كه هست نباشد.حالا تصورش را بكنيد كه من اين كتاب عجيب و دوست داشتني را در سفري كوتاهي به شهر زيباي شيراز دست گرفتم.نميدانم تاثير كتاب بيشتر بود يا تاثير شيراز يا شايد هم اثر غزلهاي حافظ و سعدي اما هر چه بود چند روز دوري از هياهوي فرساينده تهران و نفس كشيدن در هواي بهارنارنجي شهر عشق و شراب و ادبيات فوقالعاده بود.عكسهاي زيادي گرفتهام و حرفهاي زيادي درباره شيراز دارم اما در اين فرصت نميگنجد.شايد بعد عكسها را گذاشتم.با اين وجود چند نكته را حتما بايد بگويم.اول اينكه شهرداري شيراز چه شهردار بافت تاريخي و چه شهردار شهر به نظرم بينظيراند.شهر بياندازه تميز و مرتب و موزون است و خوشبختانه هنوز عمليات برجسازي در آن آغاز نشده.معابر وسيعاند و بلوارها با رديف درختان نارنج و نخل دلباز و دلپذيرند.دوم اينكه مردم شيراز بسيار بافرهنگاند و انگار ذره ذره شعر و زيبايي و معماري و موزوني شهر در طول سالها در وجود آنها هم رسوب كرده و از آنها مردماني ساخته كه سواد زندگي كردن دارند.اما سومين چيزي كه بايد بگويم نقش بد و ضعيفي است كه متاسفانه سازمان ميراث فرهنگي استان فارس و شهر شيراز در اين ميان بازي ميكنند.حمام وكيل را كه رسما به رستوران تبديل كردهاند و از آثار ديگر هم حفاظت درست و حسابي نميشود.توريستهاي محترم بر ستونهاي 2500 ساله تخت جمشيد يادگاري مينويسند و دست كم در روزي كه ما در تخت جمشيد بوديم بيش از 100 تا بچه مدرسهاي شيطان و هيجانزده از در و ديوار اين فضاي باستاني بالا ميرفتند ! آن وسط هم با فاصله خيلي زياد يك نفر به نام نگهبان نشسته بود و بلندگويي در دست داشت – از آنها كه سبزيفروشها دارند – كه هر ازچندگاهي با آرامش خاص شيرازيها و با آن لهجه خواستني شيرين ميگفت : « آهاااااي ! پسرو بيا پايين از او بالا...»
تجاوز مامورحراست به يك دانشجو!
در حالي كه تقريبا از يك هفته پيش دانشجويان غيور كشور بر سر بيرون آمدن چند تار موي دانشجوي استاد زرينكلك در كلاس درس دانشكده هنرهاي زيبا راهپيمايي و تظاهرات برپاكردهاند و سر و صدا ميكنند كه اسلام بر باد رفته است از دانشگاه رازي كرمانشاه روز چهارشنبه گذشته خبر رسيده است يا بهتر است بگويم درز كرده است كه يك مامور حراست به يك دختر دانشجو در دانشگاه تجاوز كرده ! اين مامور حراست كه به گفته دانشجويان تا پيش از اين فاجعه مامور نبوده بلكه مدير حراست دانشگاه تشريف داشته است به همراه دختر دانشجو دستگير و سپس روز دوشنبه آزاد شدند.مدير فعلي حراست دانشگاه كه با ايسنا هم مصاحبه كرده گفته است كه جناب متجاوز به جرم حمل سلاح و رابطه با نامحرم دستگير شده .از طرفي رئيس دانشگاه هم گفته كه اتفاقا از چند ماه پيش هم به رفتار اين مامور حراست مشكوك بودهاند اما او را دستگير نكردهاند چون نيروهاي امنيتي – شما بخوانيد اطلاعاتي - گفتهاند كه فعلا او را دستگير نكنيد تا ما اطلاعاتمان را كامل كنيم ! نزديك به 200 نفر از دانشجويان دانشگاه رازي هم در اعتراض به اين اتفاق تجمع كردند و خواستار برخورد با اين فرد شدند.در همين حال به گفته مدير دانشگاه اين فرد از دانشگاه اخراج شده در حال حاضر و پروندهاش به قوه قضائيه رفته است.حالا جالب اينجا است كه امروز وقتي اين خبر زشت آمد ساناز با مديركل حراست وزير علوم تماس گرفت كه ماجرا از چه قرار است؟ آقلي مديركل اول كه از اصل اعلام كردند از اين ماجراي كوچك نه چندان مهم بيخبراند ! بعد هم كه با سوالات ديگري رو به رو شدند فرمودند كه من اين روزها خيلي درگير پرونده دانشگاه اميركبير بودم و بله پرونده دانشگاهي كه شما هم ميگوييد همينجا روي ميزم است اما هنوز وقت نكردهام آن را بررسي كنم!! بنابراين لازم نيست گزافهگويي كنم.همه چيز روشن است.روز چهارشنبه اين خبر از كرمانشاه ميرسد و روز پنجشنبه استاد زرينكلك در تهران ميشود پيراهن عثمان .....
در زندگي حرفهايي هست...
در زندگي حرفهايي هست كه با هيچ كس نميتوان گفت
نه در غربت مجازي اين وبلاگ
نه پاي خطوط پيچ در پيچ تلفن
نه با حروف سربي روزنامه
در زندگي حرفهايي هست كه با تو ميآيد
از گوري به گور ديگر
با تو عبور ميكند
از ميان رهگذران بهار
با تو ميايستد ،درغربت چهارراههاي بيتفاوت موازي
و زيرهاشور بارانهاي موسمي كه بيهوده زيباست.
حرفهايي كه با تو سوار تاكسي ميشود
با تو هر روز كارت ميزند و از پلهها بالا ميرود
با تو ،با كفشهاي خستهات در غروب كوچهها به خانه بازميگردد
و در ميان كتابهايت، دود سيگارت،بوسههايي كه ميدهي و ميگيري
ملحفههاي سفيد خوابت و طعم خنك خميردندانت
خود را تكرار ميكند.
با سرانگشتان زردچوبهايات در ميانه آشپزخانه ايستادهاي؛
مجسمهاي كه دهانش از سنگ است.
پرده را كنار ميزني و ليموعمانيها را چون لغاتي تلخ در عطر قيمه ميفشاري
نگاه ميكني به دستور تاريخي مادربزرگ :«پيالهاي هل ساييده و كمي دارچين
تكههايي از روحت
برشي از حسرتها و اندوههايت
نوك قاشقي از آوازهاي فروخوردهات
چند پر از پشيمانيها و ترديدهايت
و دانه اشكي كه زنده زنده سرخ ميشود»
غذا حاضر است
و در زندگي حرفهايي هست كه سر هيچ ميز شامي نميتوان گفت.
گنجشكها در پنجره اتاق قهقهه ميزنند
و ميهمانان گزارش طعم غذا را اعلام ميكنند.
قاشق به قاشق سبكتر ميشوي
و يك بار ديگر فراموشت ميشود كه
در اين خانه هروقت خواستي چيزي بگويي تلويزيون روشن بود !
پينوشت : يك سالي ميشد كه چيزي ننوشته بودم كه تا اين حد مال خودم باشم.
راهپيمايي روزجهاني كارگر،بازهم تنگنظري
براي روز جهاني كارگر امسال بالاخره توانستيم البته با دردسر زياد يك 4 صفحه ويژه دربياوريم در روزنامه كه به نظرم اتفاق خوبي است.عجولانه و در كمترين فرصت ممكن بود اما لازم و براي من خيلي مهم.محسن ايزدخواه لطف كرد و مقاله خيلي خوبي نوشت درباره «كارشايسته » كه به نظرم براي جامعه كارگري خيلي ارزش دارد.خودم هم گزارشكي نوشتم درباره فعاليت سنديكاهاي كارگري در ايران كه خوشبختانه پس از جراحيهاي سردبيري چاپ شد.ساناز هم زحمت كشيد و يادداشتي نوشت كه لينكش را از وبلاگ ساناز ميگذارم اينجا اما متاسفانه در روزنامه چاپ نشد و جراحان فرمودند يادداشت تندي است.به نظر من البته يادداشت خيلي هم تند نبود و به موضوعي ميپرداخت كه براي حيات جامعه كارگر در تمام جهان بسيار هم لازم است : حق برگزاري تجمعهاي كارگري .درباره كار كودكان هم بيانيه انجمن را داشتيم و يك يادداشت هم درباره برخورد دولت نهم با كارگرن كه به نظرم مجموعه خوبي شده.ضمنا نامه سرگشاده كارگران به وزير كار را هم آقاي دارالشفايي عزيز برايمان آورد.در اين ميان اما روز جهاني كارگر امسال هم مثل سالهاي قبل در هالهاي از اختلافات سياسي و جنجالآفرينيهاي دولتي برگزار شد.باز هم كارگرها اجازه راهپيمايي نگرفتند و وزارت محترم كشور هم لطف كرد و اجازه برگزاري فقط يك تجمع را در ورزشگاه شيرودي به كارگران داد ؛ كارگراني كه سازندگان جهان و زندگياند و حرف زدن از زخم قلبشان هم ممنوع ! علاوه بر اين راهپيمايي كارگران هم امروز با دستگيري يك كارگر ، يعقوب سليمي و ضرب و شتم عدهاي ديگر به پايان رسيد.با منصور اسانلو و ابراهيم مددي حرف زدم.ميگفتند در متروي هفت تير نيروهاي لباس شخصي ريختند سرشان اما مردم با ايجاد حلقه انساني جلوي دستگيري اسانلو را گرفتهاند.از اين يك صحنه انصافا خيلي خوشم آمد.آخر وقت با دكت مولايي وكيل پرونده سنديكاييها هم حرف زدم.با اطمينان اعلام كرد كه كارگر بازداشت شده بايد تا همين امشب آزاد شود چون اتهامي كه به او زدهاند ، اتهام اخلال در نظم عمومي، بياساس است و او تنها در يك راهپيمايي شركت كرده ، يك راهپيمايي قانوني و جهاني.... همين .
