« بدون تيتر ! صفحه اصلی مطالبات زنان يا پاشنه آشيل ؟ »

April 03, 2007

بهار نو و ...

فغان كه در پس پاسخ و لبخند
دل خنداني نيست
بهاري ديگر آمده است آري
اما براي آن زمستان ها كه گذشت نامي نيست

تولدم تا به حال اين وبلاگ در اغما فرو رفته بود.بعد هم سال ، نو شد و ما همچنان در حال و هواي كهنه خود مانديم.عيد خوبي بود امسال. اولين
عيدي كه من و آقاي همسر در خانه خودمان داشتيم.چند روزي هم رفتيم ولايت و فاميل و دوستان را ديديم.رفتيم خانه پدربزرگم.خانه اي كه صد سال ازعمرش مي گذرد و هر آجرش هزار خاطره در خود دارد.خانه اي كه هنوز بالاي ستون هاي چوبي بلند ايوانش پرستوها لانه مي سازند و هنوز بهار كه مي شود درختاني هستند كه شكوفه كنند و نو شوند.از لانه كبوترها و مرغ و خروس ها البته ديگر صداي زندگي نمي أيد ولي من هنوز صداي بال كبوترها را در عصرهاي طولاني تابستان به خاطر دارم وقتي كه از سر شيطنت با دختر عموها و پسرعموها مي پريديم وسطشان و أنها دسته دسته به سوي أسمان به پرواز درمي أمدند.حالا همه ما بزرگ شده ايم و ديگر صداي قل قل سماور مادربزرگ در خانه قديمي نمي پيچيد. ديگر راديوي پدربزرگ تا صبح روشن نمي ماند و تخت خوابش را يكي دو سالي مي شود كه از گوشه اتاقش جمع كرده اند.چند تايي از عزيزترين عموهايم در اين خانه مرده اند و پدرم پس از أنها.اما هنوز اينجا هر بهار همه كه دور هم جمع مي شويم سروصدا و شوق و شورمان ، خنده ها و شوخي هايمان و تقليد لهجه شيرين شهري كه در أن بزرگ شده ايم ، لهجه قزويني ،سال هاي رفته را زنده مي كند.بعضي خاطره ها بارها و بارها تعريف شده اند ما باز هم از عموها مي خواهيم كه دوباره تعريفشان كنند و اين طوري اعضاي جديدتر خانواده مثل أقاي همسر را هم در أنها شريك مي كنيم.روزهاي اول عيدمان معمولا اين طوري مي گذرد و هر سال هم جاي عده اي خالي مي شود.جاي پدربزرگ بيش از همه.وقتي كه بر صندلي لهستاني اش مي نشست و ما يعني چهل پنجاه تا نوه در برابرش صف مي كشيديم تا عيدي بگيريم....روزگار خوشي بود، روزگاري كه شور و حالش ديگر هرگز بازنخواهد گشت.با اين وجود هنوز هم أسمان اين خانه رنگ فيروزه است و از باغچه هايش بوي توت و انار مي ايد و دل من هنوز در هواي اين خانه ، اين خاطرات مي تپد.به تهران كه برمي گرديم اما فراموشي دوباره راه خود را پيدا مي كند.بقيه اش مثل هميشه است.كمي ديد و بازديد ، فيلم ، كتاب و فكر و فكر و فكر و يك تصميم دردناك : ديگر به روزنامه نخواهم رفت.
×شعر از احمد شاملو.مجموعه در آستانه


Comments

سال نوي شما مبارك. هر دويتان!
يك سئوال خصوصي و از سر فضولي هم دارم! چرا ديگر نمي‌رويد؟

salam,sale no mobarak.khoob bashi va salamat.

فهیمه جونم سلام. عیدت مبارک. منم گرفتار بودم یکم مریض. امیدوارم سال خوبی داشته باشی در کنار همسرت.

سلام.سال نو مبارک.امیدورام در این سال چشمهایت هرگز بارانی نشوند و قلبت هرگز رنگ غم به خود نگیرد.آسمان دنیا ما همیشه همین رنگست. هر چند صمیمانه امیدوارم که آسمان تو امسال بهتر از سال گذشته باشد.

متاسف شدم از این تصمیم دردناکت! امیدوارم پشیمون شی و برگردی...

سلام
وب جالبی داريد
موفق باشيد

فدراسيون سراسرى پناهندگان ايرانى از گرفتار شدن زن دیگری این بار در سالن ترانزیت فرودگاه کازابلانکا در مراکش خبر داده است.

این سازمان مدافع حقوق پناهجویان می نویسد زن پناهجوى ديگرى به همراه دختر ٤ ساله اش در سالن ترانزيت فرودگاه كازبلانكاى مراكش گرفتار آمده است. پريسا ثريا ايوريق زنى است كه قربانى خشونتهاى جنسى و سو استفاده و تهديد و آزارهاى يكي از کارگزاران جمهورى اسلامى قرار گرفته است. در تاريخ ٣ مارس ٢٠٠٧ پريسا و دخترش به دليل داشتن پاسپورت جعلى در فرودگاه كازابلانكا دستگير و به تركيه ديپورت ميشوند. در فرودگاه تركيه پريسا درخواست پناهندگى ميكند اما بدون كوچكترين اعتنايي به درخواست پناهندگى او، مجددا وى را به كازابلانكا ديپورت ميكنند. در كازبلانكا نيز مجددا پريسا درخواست پناهندگى ميكند اما مقامات مراكشى به جاي رسيدگى به درخواست پناهندگى پريسا تلاش ميكنند از طريق سفارت جمهورى اسلامى در مراكش وى را به ايران ديپورت كنند. پريسا مقاومت كرده و اعلام ميكند به هيچ وجه حاضر به بازگشت به آن جهنم نيست و اعلام ميكند كه باگشت وى توام با خطرات زيادى از جمله قتل وي يا ربوده شدن فرزندش توسط يكي از عوامل جمهورى اسلامى ميباشد. پريسا و دختر ٤ ساله اش كماكان بدون كمترين امكانات حمايتى در سالن ترانزيت فرودگاه کازابلانکا رها ميشود.

نبايد اجازه داد كه آوارگى و رنج ها و مشقات ٢٣ ماهه زهرا كمالفر و دو فرزندش در فرودگاه مسكو روسيه بار ديگر براى اين خانواده در فرودگاه كازبلانكا تكرار شود.

همبستگى فدراسيون سراسرى پناهندگان ايرانى به همين منظور پتيشنی را آماده كرده است. اين پتيشن را امضا كنيد:

http://www.petitiononline.com/ivirgh/petition.html

سلام خانم فهیمه.کامنتم بی معنی است.فقط می خواستم بگویم می خوانمت و خوشحالم که تصمیمت عوض شد.روزگار خوبی با آقای همسر برایت آرزو می کنم.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)