« اين كارگران حتي نان هم ندارند صفحه اصلی پرسه هاي جشنواره اي (1) »

February 02, 2007

....

در حال و هواي خوش شعر باشي و بعد بخواهي درباره چنارهاي كهنسال خيابان وليعصر بنويسي كه دارند مي‌خشكند و مي‌پوسند و دلت پر بزند براي جايي كه خودت باشي و خودت ، خودت باشي و غم‌هايت مي‌شوي اين چيزي كه الان من هستم.غروب است و دلگير. در تحريريه‌ام. دارم سعدي را ورق مي‌زنم. طبق معمول مي‌زند به قلب بغض‌هاي آدم :‌«‌ندانستم كه در پايان صحبت / چنين باشد وفاي حق‌گزاران ».
دارم گزارشي مي‌نويسم درباره درختان بلند خيابان وليعصر و ذهنم پر است از كوچه پس كوچه‌هاي تجريش.نوستالژي‌ها را كنار مي‌زنم و به جاي آن واقعيت‌ها را مي‌پذيرم.درباره اين واقعيت‌ها شايد بعد نوشتم.الان هنوز خودم هم درگيرشان هستم به شدت. هواي شعر اما تحريريه و خانه و خيابان نمي‌شناسد.ديوار و سيم خاردار نمي‌شناسد.وقتي كه مي‌آيد ناگهان از همه سو مي‌آيد.تحريريه از ساعت 3 به بعد خلوت شده . خيلي از بچه‌ها رفته‌اند جشنواره.حالا دارم حافظ را مي‌گردم به هواي پيدا كردن « شيوه چشمت فريب جنگ داشت /ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم. » اما نيست.داوود مي‌گويد مال حافظ نيست و من حوصله ندارم چيزي بگويم.حوصله ندارم حرف بزنم و از چيزي كه مي‌ترسم اين است كه بي‌حوصلگي اين روزهايم با هميشه فرق دارد.از نوع عجيبي است.مثل بي‌حوصلگي و آشفتگي قبل از تصميم ‌گرفتن است.مثل بي‌‌تابي آخرين روزهاي قبل از مرگ يا نمي‌دانم چيزهاي ديگري شبيه به اين.حرف‌هايم راه گلويم را بسته و حال گفتنشان نيست.حال نوشتنشان نيست.حال گريه كردنشان هم نيست.اگر قرار به گفتن باشد فقط حال فرياد زدنشان را دارم و بس.شايد چند روزي بروم سفر. شايد تنها. قبل از آن بايد از خودم بيايم بيرون و بروم صفحه فردا را ببندم.سعدي باز هم ورق مي‌خورد كه : «‌گله از فراق ياران و جفاي روزگاران / نه طريق تست سعدي، كم خويش گير و رستي


Comments

من منتظر تصمیمت هستم پس شروع کن خیلی صبر کردم فکر می کنم الان موقع سریع تصمیم گرفتنه فقط تا دیر نشده زودتر تصمیمت و بگیر (عاشق بوی غریبانه کوچ من تو باید به فردا برسیم

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)