« January 2007
Main
March 2007 »
جهان از نگاه كيهانيان !
چه كسي مجوز نظارت تام و مغرضانه بر تمام مطبوعات و نشريات كشور را دودستي به روزنامه كيهان تقديم كرده است ؟ چرا روزنامه كيهان به خودش اجازه ميدهد كه هر وقت دلش خواست انواع و اقسام اتهامات را به كساني كه همفكرش نيستند بزند ؟ اين قدرت بيخدشه از كجا ريشه ميگيرد ؟ آيا مسئولان هيئت نظارت بر مطبوعات كيهان را نميخوانند ؟ يك عده آدم فرهنگي سمپوزيم مجسمه در تهران برگزار ميكنند كيهان فحش ميدهد كه اينها دارند از بيگانگان پول ميگيرند و منافقاند و بيديناند و .... يك عده ديگر درباره اديان توحيدي جهان و براي پيدا كردن نقاط اشتراك اديان بزرگ جهان جشنواره اديان توحيدي برگزار ميكنند باز كيهان شروع ميكند به هتاكي كه اينها صهيونيست ! هستند و دارند مملكت را به هم ميريزند.... عدهاي روزنامهنگار با مجوز وزارت فرهنگ و از طرف انجمن صنفي خودشان در يك كارگاه علمي آموزش روزنامهنگاري شركت ميكنند باز كيهان پردهدري را آغاز ميكند كه آي ايهاالناس اينها خائن به كشور هستند و خرابكارند و با امريكا و اروپا در رابطه اند تا مملكت را به هم بريزند و ... هزار نمونه ديگر كه همه به ياد دارند و ميتوانند از آنها نام ببرند. در آخرين مورد حمله كيهان به يك نشريه ، كيهان نويسان در مطلبي با عنوان در پي دانش جاسوسي از دهلي تا آمستردام ! مجله زنان را هدف گرفته و شهلا شركت و دستاندكاران مجله را. البته اين اولين بار كه كيهان توجه ويژه خود را به زنان نشان ميدهد و اساسا حوزه زنان را مورد عنايت قرار ميدهد اما نكتهاي كه براي من جالب است « جمود فكري » اي است كه كيهان نويسان را از هر گونه امكان دگرديسي فكري محروم ميكند. نويسندگان اين جريده وزين هنوز به سياق اوخر دهه 50 و دهه 60مينويسند و انگار اين همه تغيير و تحول در روزگار كوچكترين تاثيري بر فكر و انديشه و نگاه آنها ندارد. من هميشه دلم ميسوزد به حال كساني كه نميتوانند تغيير كنند.نميتوانند تغييرات را ببينند و همراه با تحولات پيش بروند.
القصه اين بار هم كيهان با ورود به حوزه نقد تمامي رسانههاي غيرهمفكرش نوشته است : ماهنامه «زنان» به مدير مسئولي شهلاي شركت در آخرين شماره خود، به ممانعت مراكز امنيتي كشور از اعزام سه تن از همكاران وي به كارگاه روزنامه نگاري دهلي نو اعتراض كرد.فرناز سيفي، منصوره شجاعي و طلعت تقي نيا، سه عضو مركز فمينيستي زنان كه با حمايت رسانه اينترنتي «شهرزاد نيوز» (به سردبيري مينا سعدادي، از اعضاء سازمان كمونيستي فدائيان، جناح اقليت!) راهي دهلي نو بودند، روز 7 بهمن امسال توسط پليس فرودگاه امام خميني(ره) بازداشت و پس از يك روز آزاد شدند. «ماهنامه زنان» در حالي با پوشش اخبار دستگيري اين سه نفر و گفتارهاي «شيرين عبادي» و «مينا سعدادي» به دفاع از متهمان روي آورده كه رسانه هاي خبري با صراحت اعلام كرده اند كه كارگاه آموزش روزنامه نگاري دهلي نو، زير نظر مقامات جاسوسي دولت هلند و با بودجه 15 ميليون يورويي پارلمان اين كشور برپا شده و هدف از برپايي آن تلاش براي همسو كردن برخي مطبوعات و گروهها با اهداف آمريكاست. »
واقعا ادبيات را داريد ؟ فقط مانده اين دوستان نفس كشيدن ما در هواي آلوده تهران را به رابطه با امريكا ربط ندهند!
كيهان ادامه ميدهد : « ماهنامه زنان بدون توجه به تحركات اطلاعاتي - امنيتي مراكز و كمپين هاي متصل به سرويس هاي براندازي هلندي، در ادامه فرافكني خود به نقل از شيرين عبادي نوشته است: «سفر به خارج از كشور و شركت در كارگاههاي آموزشي جرم نيست.» اما اشاره نكرده كه كارگاه آموزشي روزنامه نگاري در دهلي نو را سرويس هاي جاسوسي غرب براي آموزش هاي اطلاعاتي و امنيتي به منظور مبارزه با نظام جمهوري اسلامي ايران از محل بودجه 15 ميليون يورويي برگزار مي كنند. پيش از اين عناصر بدنام غرب با رعايت پوشش هايي از همكاري هاي امنيتي وابستگانشان با نهادهاي برانداز كمتر حمايت مي كردند، اما در رويكرد جديد، شيرين عبادي براي شكستن قبح اين جاسوسي، حتي از ارتباط مستقيم وابستگانش با چنين مراكزي حمايت مي نمايد.نكته شگفت انگيزتر اينكه ماهنامه زنان براي اثبات بي گناهي متهمان در ادامه سخنان شيرين عبادي، گفتار مينا سعدادي، عضو فراري را منتشر مي كند. كه مدعي است: «هيچ مانعي نبايد جلوي تبادل آزاد اطلاعات (جاسوسي!)، دانش، تجربه (براندازي!) و مهارت شغلي (امنيتي!) روزنامه نگاران (جاسوسان!) را بگيرد.» ماهنامه زنان كه در شماره بهمن ماه خود با چاپ عكسي مونتاژ شده، سعي در القاء چهره اي خشن از زنان مسلمان دارد، تيتر نخست خود را هم با عنوان «كشته مي شوند تا بكشند» به استهزاء ضمني زنان استشهادي اختصاص داده است. اين ماهنامه با آگهي هاي برخي نهادهاي دولتي چون «بانك كشاورزي» و شركت هاي خصوصي معروف اروپايي و آمريكايي (چون Joop، ESPRIT و...) حمايت مالي مي شود.»
آدم واقعا در برابر سبك « خالهزنكيسم » كيهانيان چه ميتوانند بگويد كه براي انتقاد از كساني كه مثل آنها فكر نميكنند از آگهيهاي مجله گرفته تا انتخاب سوژههاي آن را متبرك ميكنند ؟ چرا و به چه حقي كيهان به خودش اجازه ميدهد كه روزنامهنگاران را جاسوس خطاب كند ؟ آيا روزنامهنگاران نبايد به چنين مهملاتي اعتراض و به مراجع قانوني شكايت كنند ؟ راستي آيا مراجع قانوني كيهان ميخوانند ؟
permalink
04:03 PM
بحراني به نام «مراسلات» !
فكر كنم اين مسئله مراسلات پستي ديگر كمكم دارد به يك بحران ملي شايد هم فراملي براي ما تبديل ميشود.اصلا اين اداره پست بزرگترين خرابكاري است كه اين مملكت تا به حال به خودش ديده.امريكا و انگليس و ساير اجنبيها كجا ماندهاند ؟البته شايد اداره پست هم به سياق تمامي منتقدان دولت فخيمه دست در جيب بيگانگان دارد و اصلا از آنها پول ميگيرد تا دولت را ضايع كند.نميدانم.به قول ناپلئون هيچ چيز غيرممكن نيست ! شما حسابش را بكنيد در يكي از پرطرفدارترين باشگاههاي فوتبال كشور كه كلي بابتش هزينه پرداخت شده بحراني اتفاق ميافتد كه تمام و كمال زير سر اداره پست است.فهرست اسامي پست نشده ! البته مسئولان محترم ميگويند پست شده حالا يكي دو روز تاخير كه اين حرفها را ندارد .به هر حال چه پست شده چه نشده مسئله اين است كه نرسيده.من فكر ميكنم اگر نامه به ايم مهمي را ميدادند دست « پت پستچي »با آن جبپ قراضهاش زودتر نامه را به مقصد ميرساند تا اين اداره پست خائن ما .حالا از تيم فوتبال بگذريم.شما فكر كردهايد خيانتهاي پست فقط در همين مسئله فوتبال بازي خلاصه شده؟نه ! اشتباه ميكنيد. اين طور نيست.پست دارد با پول بيگانگان از خدا بيخبر به ميراث فرهنگي ما هم آسيب ميرساند .شما فكرش را بكنيد امسال را سازمان ملل سال مولانا نام گذاري كرده بود.مولانا هم كه ناسيوناليته خود را عوض نكرده و هنوز سيتيزن همين مملكت است به سلامتي.اما امان از اين روزگار بيمروت.امان از اين پست خرابكار لاكردار.من نميدانم چرا بودجه كلان بزرگداشت مولانا به جاي اينكه به ايران بيايد رفته به تركيه ،امريكا ، افغانستان و تاجيكستان ؟نميدان چرا به جاي آنكه ما براي بدهيم براي بزرگداشت شاعر بزرگ سرزمينمان تركها برنامه دادهاند به سازمان ملل ؟ غلط نكنم كار كار اداره پست است.برنامهها پست شده اما هنوز نرسيده احتمالا.بر دل سياه شيطان لعنت !
زنان بهتر است « ندانند » تا طلاق نگيرند !
رئيس مركز امور مشاركت زنان و خانواده كه از هنگام روي كار آمدن در اين مركز و پس از اضافه كردن نام خانواده به عنوان اين مركز و برگزاري يك كنفرانس ناموفق خبري در ماههاي اول فعاليتش ديگر حضور فعالي در رسانهها نداشته است، در مراسم آغاز طرح غربالگري سرطان سينه زنان اعلام كرد: اعتبار مركز امور مشاركت زنان سه برابر شده است.
اما سه برابر شدن اعتبار اين مركز در شرايطي صورت ميگيرد كه پس از تغيير و تحولات انجام شده در دوران رياستجمهوري احمدينژاد و روي كار آمدن مدير زني كه سابقهاي در حوزه تخصصي زنان ندارد، اين مركز در عمل از مركزي كه بهرغم تمام اشكالات موجود، فعال و خبرساز بود و اقداماتي را در حوزه زنان به انجام ميرساند به مركزي كم خبر تبديل شده است كه نه تنها منشاء هيچ تاثيري در امور زنان نبوده بلكه با دريافت بيشترين بودجه كمترين نمود و حضور را در جريان مسائل مختلف جامعه هدف خود دانسته است.زهره خانم طيبزاده نوري، رئيس مركز امور مشاركت زنان و خانواده، گفت: دستگاههاي مختلف در حوزه زنان، بودجههاي مختلفي دريافت ميكردند و متاسفانه از اين ارقام به نحو مطلوبي استفاده نميشد اما با ادغام اين بودجهها در اعتبارات مركز امور مشاركت زنان به يك منبع مالي ثابت و قابل توجهي براي زنان دست پيدا خواهيم كرد. طبيبزاده نوري اما هيچ توضيحي درباره آنچه به عنوان استفاده نامطلوب از بودجه در سازمانهاي مختلف ناميد، نداد. به گفته طيبزاده، ادغام بودجهها در مركز امور زنان باعث شده است تا طرحهاي نيمهكاره حوزه زنان در دستگاههاي مختلف، آغاز مجدد شود و ادامه پيدا كند. اين در حالي است كه رئيس جديد مركز امور زنان به محض روي كار آمدن، تمامي طرحهاي مربوط به زنان در اين مركز و ساير دستگاهها و مراكز به جا مانده از دولت اصلاحات را متوقف كرد.
خانم رئيس همچنين گفته است: دولت نهم دو وظيفه توانمندسازي زنان و تحكيم بنيان خانواده را به عهده مركز امور مشاركت زنان قرار داده است اما نگفت كه اين مركز تاكنون چه برنامههايي را دستكم در راستاي وظايف دولتي خود انجام داده است.
او يادآور شد: بحث توانمندسازي زنان را با ايجاد شغل و فقرزدايي همراه كردهايم و تحكيم بنيان خانواده را نيز با برنامهريزيهاي متعددي پيگيري ميكنيم اما در اينجا هم عبارت مبهم <برنامهريزيهاي متعدد> جايگزين هرگونه توضيحي شد.طيبزاده با اشاره به طرح آموزش خانوادهها با همكاري سازمان مديريت و برنامهريزي گفت: در سراسر كشور مربياني براي آموزش باورهاي ديني به خانوادهها تربيت كردهايم و اين افراد به زودي آموزش به خانوادهها را آغاز ميكنند. اما برخي منتقدان مي گويند، تاكيد صرف بر آموزشهاي ديني از زمان روي كار آمدن طبيبزادهنوري در اين مركز در حالي صورت ميگيرد و هزينههاي هنگفت در شرايطي براي تحقق اين آموزشها صرف ميشود كه پيش تر و بيشتر از مركز امور زنان و خانواده نهادهايي هستند كه بودجه كافي براي پرداختن به امور مذهبي را در اختيار دارند و مركزي مانند مركز امور زنان ميتواند به برخي معضلات اساسي و ريشهدار خانواده و يا مسائل و مشكلاتي مثل اشتغال زنان، سهميهبندي جنسيتي در محيطهاي كاري و دانشگاهي، اعتياد و فقر، بالا رفتن آمار آزارهاي جنسي نسبت به زنان، شيوع افسردگي در ميان اين گروه از جامعه، بيمه زنان خانهدار، مسائل حقوقي زنان و هزار معضل ديگر زنان بپردازد.با اين حال رئيس مركز امور مشاركت زنان و خانواده معتقد است كه در دوران پيش از او آموزشهاي حقوقي به زنان باعث افزايش طلاق در جامعه شده است.
رئيس مركز امور مشاركت زنان و خانواده در همين حال فرمودهاند.
اعتبارات اين مركز در گذشته بيشتر صرف اعزام زنان به تفريح و گردش و ارائه آموزشهاي آيتي ميشد.ظاهرا تنها زماني كه پولها دارد سرجاي خودش خرج ميشود زمان سركار مخدره طبيبزاده است ! خداوند خودش حفظشان كند.
سنگباري آشناست،غم
ــ بيآرزو چه ميکني ای دوست؟
ــ به ملال،
در خود به ملال
با يکي مُرده سخن ميگويم.
شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرين هياهوی پرندهگان ِ کوچ
ديرگاهها ميگذرد.
اشک ِ بيبهانهام آيا
تلخهی اين تالاب نيست؟
□
ــ از اين گونه
بياشک
به چه ميگريي؟
ــ مگر آن زمستان ِ خاموش ِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بيگانهوار
به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست
سنگباری آشناست غم.
برداشت آخر
ديشب جشنواره بيست و پنجم هم به سلامتي تمام شد اگرچه خيلي ها به خاطر نوع داوري هاي انجام شده به سلامت جشنواره شك دارند.در هر حال آخرين فيلم هايي كه من ديدم درواقع بهترين فيلم ها هم بودند.روز سوم لطيفي به نظرم فيلم خوبي بود بخصوص از نظر موقعيت دراماتيكي كه در قصه ايجاد كرده بود اما اصلا و ابدا در حد و اندازه هاي بهترين فيلم جشنواره نبود. انتخاب من براي بهترين فيلم جشنواره خون بازي بود و سنتوري. درباره خون بازي پيش از اين مختصري نوشته ام. اما سنتوري مهرجويي كه بالاخره با هزار جور كش و قوس به جشنواره آمد فيلم خوش ساخت و دقيق و خوبي بود.بهرام رادان واقعا خوب بازي كرده و معلوم بود كه براي نقشش خيلي زحمت كشيده بود.براي اولين بار از رادان خوشم آمد در اين فيلم و به نظرم سيمرغ واقعا حقش بود.موضوع اعتياد براي من به دلايلي موضوعي خيلي مهم و پر از ريزه كاري هاي رواني و روحي است.شايد اعتياد يكي از روانكاوانه ترين سوژه هايي باشد كه مي شود به سراغشان رفت و احساسم اين است كه مهرجويي بيش از بني اعتماد درد اعتياد و سياهي و تباهي آن را با تمام وجود حس كرده بود.هر چند كه خون بازي هم به نظرم يك گام به جلو است در سينماي ما.اما من با سنتوري خيلي گريه كردم.مهرجويي با اين فيلم تلخ كه البته به نظر من بايد تلخ تر از اين هم مي بود بدجوري قلب آدم را هدف مي گيرد و نشانه گيري اش عجيب خوب است.اين به هر حال اتفاق خوبي است كه فيلمسازان ما آن هم فيلمسازان شاخص ما اين شكلي سراغ طرح مسئله اعتياد رفته اند.
اما درباره رئيس كيميايي به نظرم اگر رئيس را در مجموعه كارهاي اخير كيميايي بخواهيم بسنجيم از كارهاي اخيرش بهتر است.اصلا تا نيم ساعت مانده به آخر فلم قصه گو و خوبي است كه فقط بايد آن نقال مسخره را بيننده در ذهن خود حذف كند.نقال بيخود و بي مناسبت مي آيد و مي رود و اصلا نه حضورش ضرورت داشته و نه جا افتاده.اما بجز اين فيلم تا سكانس داريوش ارجمند خوب است.بله همان ديالوگ هاي گنده گو و قديمي كيميايي در دهان بازيگران هست اما بازي ها خوب است و بخصوص رابطه فرامرز قريبيان و امين تارخ و آن سكانس فوق العاده سينما ركس واقعا درخشان از آب درآمده.طبيعتا فيلم كيميايي مثل هميشه پر از نوستالژي است و بجز نقال همه چيز هم خوب پيش مي رود تا اينكه مي رسيم به داريوش ارجمند و آن همه حرف و حرف و حرف.حرف ها و تك گويي هاي بي ربط و آخرش هم تق تق تق خودكشي ! انگار در پايان فيلم استاد عجله داشته و ماجراها و شخصيت ها و اصلا قصه فيلم به كلي يادش رفته و فقط يك سرهم بندي عجولانه كرده است.
راستي درباره سنتوري يادم رفت يگويم ترانه هاي چاوشي اش خيلي خوب بود اگرچه حدود 20 دقيقه از فيلم را بريده بودند و بد هم بريده بودند.
در هر حال اين هم از جشنوراه بيست و پنجم و روزها و شب هايي كه اين طوري گذشت.راستي هنوز يادداشتم را درباره اخراجي ها ننوشته ام.اين فيلم به نظر من از ديدگاه تلاش دوباره براي تسخير ايدئولوژيك سينما قابل بررسي است اما حالا وقت ندارم بنويسم. تا بعد.راستي اين هم نتايج داوري ها.
پرسه هاي جشنواره اي (4)
بعد از اعلام نامزدهاي سيمرغ بلورين انتقادها در جماعت سينمايي بالا گرفته و مثلا بي توجهي محض داوران به فيلمي مثل پاداش سكوت مازيار ميري و يا نامزد شدن فيلم هايي مثل ميناي شهر خاموش يا روز سوم در چندين رشته واقعا سوال برانگيز است.از طرفي خيلي جالب است كه مثلا دوست خوبمان شهرام مكري با فيلم مستند محدوده دايره در بخش بين الملل سيمرغ بهترين مستند داستاني را گرفته اما در بخش داخلي اصلا نامزد هم نيست ! راستي محدوده دايره فيلم خيلي خوبي است اگرچه اقتباسي است با نهايت دست و دلبازي از فيل اثر گاس وينست اما به لحاظ ساختاري و تكنيكي حرف ندارد و شهرام باز هم يك اثر ماندگار ديگر پس از مستند فوق العاده طوفان سنجاقك از خودش به يادگار گذاشته.
اما درباره فيلم ها . در اين چند روز فيلم خون بازي از رخشان بني اعتماد را ديديم به اتفاق آقاي همسر (اين تاكيد را براي بيماران رواني اي كردم كه كامنت هاي كودكانه و بيمارگونه مي گذارند كه مجبور به حذفشان مي شوم ! ) در هر حال فيلم خانم بني اعتماد باز هم يك كار خوب با درون مايه اجتماعي است كه نگاهي پر از شفقت و در عين حال واقع بيني به آسيب هاي اجتماعي دارد و خوب هم تحقيق شده و بازي باران كوثري هم به نظرم بهترين بازي اي است كه تا به حال از او ديده ام.اما فيلم جاي خالي زياد دارد و شايد هم اعتياد چنان مسئله بزرگي است كه ممكن نيست يك فيلم درباره آن ساخته شود و جاي خالي نداشته باشد. پرداخت روايي فيلم بي هيچ حرف و سخني عالي است . رنگ و نور فيلم فضاي خاصي ايجاد كرده و بيتا فرهي هم خيلي خوب است. البته من اصلا اين زن را دوست دارم بخصوص اگر قول بدهد ديگر نقش هاي نخراشيده و بي معنايي مثل فلور در پارك وي را بازي نكند ! اما كليت خون بازي علاوه بر آنكه چيزهايي كم دارد در نتيجه گيري نهايي هم دچار افت شديد در مضمون مي شود.زني مستقل و قوي مثل فرهي كه در نقش مادر باران به عنوان يك دختر معتاد ظاهر شده و اين همه سختي و رنج را تحمل كرده در يك ديالوگ بد و نچسب در پايان فيلم مي گويد : شايد اگر آن همه تحقير را تحمل مي كردم و از شوهرم جدا نمي شدم حالا دخترم به اين روز نيفتاده بود !! و به اين ترتيب يك بار ديگر براي زنان نسخه مي پيچند كه عزت نفس انساني خود را زير پا بگذاريد ،خود را فراموش كنيد و ناديده بگيريد تا همه چيز خوب پيش برود. اصلا حيات خانواده در گرو نابودي و تحمل زن است !! اين نتيجه گيري را اصلا دوست نداشتم اما در كنار آن روزنه اميدي را كه كارگردان در دل آن همه رنج به روي تماشاگر مي گشود مي پسندم.دختر جوان معتاد ظاهرا براي چندمين بار بستري مي شود تا ترك كند و خاله ليلا مي گويد : هيچ چيز غيرممكن نيست.
درباره فيلم مخمصه كه مثلا كپي فيلم heat مايكل مان است ترجيح مي دهم فقط بگويم خنده دار و لوس و ابتدايي از آب درآمده و پليس بازي بچه ها توي كوچه از آن ديدني تر است. ضمنا كاش مسعود رايگان هم حاضر نمي شد نقش رابرت دنيرو را در آن بازي كند چون خيلي بد شده و من رايگان را دوست دارم.
اما فيلم پر سر و صداي ده نمكي كه به نظر مي رسد سيمرغ تماشاگران را هم بگيرد. كلي حرف دارم درباه اش اما چون مي خواهم براي روزنامه يادداشت بنويسم مي ترسم حرف هايم تمام شود.بنابراين اينجا چيزي نمي گويم.
بدون شرح !
پرسه هاي جشنواره اي (3)
فرش ايراني را ديديم كه مجموعه اي از مستندهاي كارگردان هاي بنام سينماي ايران است درباره فرش. اينكه اساسا سراغ چنين موضوع خوب و در عين حال مهجوري بروند سينماگران در جاي خودش واقعا خوب است اما به نظر من بايد كار را مي سپردند به مستندسازان حرفه اي نه فيلمسازاني مثل بيضايي و مهرجويي و ميركريمي و تبريزي و كيارستمي و ....اينها هر قدر هم صاحب سينماي مولف باشند باز از مستندسازي فاصله گرفته اند و متاسفانه نتيجه كار هم مويد همين نظر است.مثلا كار استاد بيضايي را به نظرم اگر هر فيلمساز ديگري مي ساخت كلي سرزنش مي شد و آوار نقد بر سرش خراب مي شد اما خب استاد ما ظاهرا به درجه اي رسيده كه هر چه مي كند چه خوب و چه مثل مستندش در فرش ايراني ، بد برايش كف مي زنند.در هر حال در اين مجموعه فقط كار رخشان بني اعتماد و جعفر پناهي به نظرم خوب بودو واقعا مستند.بقيه اش خسته كننده ، كليشه اي و خواب آور بود.
اما فيلم ديگري كه ديدم و خيلي هم درباره اش شنيده بودم كه فوق العاده از كار درآمده فيلم فريدون جيراني است.پارك وي.البته پارك وي واقعا جذابيت هايي هم دارد اما به نظر من فيلمي كاملا متوسط است كه اگرچه شروع خوب و ريتم بسيار خوب و تندي دارد اما از نيمه دوم فيلم به بعد به شدت افت مي كند. پارك وي درواقع پايان ندارد و من از اين كار در سينما و رمان خوشم مي آيد.بيننده سالن را ترك مي كند در حالي كه اجازه دارد هزار گونه پايان براي فيلمي كه ديده بسازد.اين يعني به اشتراك گرفتن ذهن بيننده در كار.البته شنيده ام كه جيراني پايان فيلم را باز گذاشته تا شماره 2 آن را هم بسازد و ديگرحسابي برود در لباس كارگردان هاي آمريكايي كه خشونت دنباله دار را تصوير مي كنند.اما به نظر من خشونتي كه در پارك وي تصوير شده از جنس خشونت جامعه ما نيست.بيش از حد تقليدي و خام و نپرداخته است و كارگردان هنوز از ابزار كافي براي اجراي صحنه هاي خشن بهره مند نبوده است.اين است كه تلاش جيراني براي ورود به اين ميدان اگرچه نشان شهامت او است اما چندان هم چنگي به دل نمي زند.پارك وي فيلم متوسطي بود و من شخصا انتظاري بيش از اين از فريدون جيراني داشتم.شايد هم ما خيلي پرتوقع شده ايم.دلايل ديگري هم براي متوسط بودن پارك وي دارم كه شايد بعا نوشتم.
اما درباره فيلم پوران درخشنده : بچه هاي ابدي. آنقدر بد بود كه ترجيح مي دهم چيزي نگويم.موضع خوبي مثل بچه هايي كه به سندرم داون مبتلا هستند دستمايه كارگردان شده بود تا فيلم ضعيفي از آن بسازد.
حاشيه : بي نظمي در سالن هاي سينما غوغا مي كند.اگرچه همه صندلي ها شماره دارد اما هيچ كس حاض نيست سر جاي خودش بنشيند و جالب اينكه متصديان سينما هم به جاي برقراري نظم بي نظمي را تشويق مي كنند. هنر نزد ايرانيان است و بس. مگر نه ؟
پرسههاي جشنوارهاي (2)
فيلم سعيد سهيلي را كه اصلا دوست نداشتم. يعني با پسند من اصلا جور نبود.البته امسال انگار تمام فيلمها گوشه چشمي هم به مسئله جنگ دارند.سنگ ، كاغذ ، قيچي هم همين طور است.فيلم در واقع يك درام اجتماعي نه چندان خوشساخت و خوشپرداخت است كه به زحمت ميكوشد تا رابطه نسل جوان با جنگ و آدمهاي مانده از جنگ را به تصوير بكشد.امين حيايي مثل هميشه خوب است و نقش جوان ناكام و عصيانگري را بازي ميكند كه شور انتقام در دلش زبانه ميكشد.اما فيلمنامه اساسا مشكل دارد و اگرچه سهيلي در مصاحبهاي گفته كه 20 بار بازنويسي شده تا رضايت او تامين شود اما اصلا گره اصلي ماجرا اشكال دارد. رئيس شركتي كه مثلا يكي از آقازادهها هم هست اصرار دارد كه با يكي از زناني كه در شركت عريض و طويلش كار ميكنند ازدواج كند و جالب اينكه خودش هم ميگويد : « ميگيرمت بعد هم طلاقت ميدم...» همه اينها هم در حالي اتفاق ميافتد كه اين زن قرار است با مردي از همكارانش در همان شركت ازدواج كند.اما رئيس بدطينت مرد را كه همان امين حيايي باشد اخراج ميكند و برايش پروندهسازي ميكند تا به زندان بيفتد و همه اينها هم براي ازدواج با زني است كه عاشقش هم نيست !!
در هر حال بقيه فيلم تلاش نافرجام فيلمنامهنويس و كارگردان است براي گشودن اين گره داستاني غيرمنطقي.جمشيد هاشمپور هم خوب است در اين فيلم و مهمترين امتياز فيلم هم به نظر من فيلمبرداري آن است.در عين حال كارگردان در خلق صحنه تعقيب و گريز و تصادف هم خوب عمل كرده و بعد از تقاطع شايد اين يكي از بهترين صحنههاي تصادف در سينماي ما باشد.درباره سعيد سهيلي گفته ميشود كه خيلي تحت تاثير مسعود خان كيميايي است و من از فيلمهاي قبلياش فقط فيلم بد مردي از جنس بلور را ديدهام.
فيلم ديگري كه ديشب همراه با آقاي همسر ديديم اقليما بود از محمد مهدي عسگرپور كه باز هم چنگي به دل نميزد و خيلي هم لوس بود.قصه نداشت فيلم و موسيقي هم به عنوان يك عنصر مزاحم اعصاب بيننده را خراب ميكرد.اصلا امسال در جشنواره تمام فيلمها از موسيقي بد و اضافي رنج ميبرند و ايضا بينندگان.خلاصه و مختصر و مفيد اگر بخواهم بگويم اقليما فيلم بسيار ضعيفي بود با كارگرداني ضعيف ، بازيهاي ضعيف و فيلمنامه ضعيف.از محمد مهدي عسگرپور پيش از اين فيلم قدمگاه را ديده بودم كه از آن هم خيلي خوشم نيامد اگرچه آن فيلم به نظرم خيلي بهتر از اقليما بود و دستكم به لحاظ مضمونش كه سنگسار يك زن را دستمايه قرار داده بود جذابتر بود.به اين ترتيب به نظر ميرسد كارگردان اقليما در فيلم بعدياش به جاي پيشرفت پسرفت كرده است.
اما فيلم خوبي كه ديدهام يعني بهترين فيلمي كه تا به حال ديدهام فيلم مازيار ميري است .پاداش سكوت اگرچه حرف تازهاي براي گفتن ندارد و باز همان شخصيتهاي واخورده و تنها و رقتانگيز از جنگ برگشته را تصوير ميكند اما كارگرداني بسيار حساب شده و خوبي دارد و نشانهاي است از پيشرفت يك كارگردان جوان.من البته فيلم قبلي ميري يعني به آهستگي را هم نسبتا دوست داشتم.اما در اين فيلم او با بازي با برخي عناصر مثل « آب » تاثير فوقالعاده عميقي بر بيننده ميگذارد.پرويز پرستويي مثل هميشه نيست.بهتر از هميشه است.گريه كه ميكند دل آدم آب ميشود.فيلم اقتباسي است از داستان احمد دهقان با نام من قاتل پسرتان هستم و اگرچه به نظرم باز هم فيلمنامهاش اشكال دارد اما فضاي فيلم و سوژه آن و رنجي كه پرستويي به آدم منتقل ميكند را دوست دارم.
پرسه هاي جشنواره اي (1)
براي من جشنواره فيلم بيست و پنجم با فيلم سياه و سفيد كيومرث پوراحمد شروع شد: اتوبوس شب. فيلمي كه اگر چه مثل ديگر كارهاي پوراحمد از سانتيمانتاليسم احساسي اغراق شده اي رنج مي برد اما كارگردان توانسته بود بازي هاي نسبتا خوبي از بازيگرانش بگيرد و يك بار ديگر پس از يازده سال در حالي كه پيش از اين سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني را آن هم براي فيلمي مثل خواهران غريب از آن خود كرده بود در بخش مسابقه جشنواره رقابت كند.ورود پوراحمد به ژانر سينماي جنگ را از جهاتي مي توان يك اتفاق خوب دانست بخصوص از اين نظر كه غلبه نگاه احساسي در آثار اين كارگردان سبب شده است تا نگاهي انساني تر و حتي جهان شمول تر به جنگ را در معرض قضاوت قرار دهد. در اتوبوس شب كارگردان و فيلمنامه نويس بيشتر از آن جهت قابل ستايش اند كه جنگ را جنگ مردم نمي دانند. مهم نيست كه آدم هاي داستان ايراني اند يا عراقي مهم اين است كه همه آنها به يك اندازه قرباني جنگ بزرگان هستند. جنگي كه ناخواسته آنها را وامي دارد تا همنوع خود را بكشند. با وجود اين نگاه فراناسيوناليستي به مقوله جنگ كه از نقاط قوت فيلم است اما پوراحمد در شخصيت پردازي ها چندان موفق نيست و فيلم نمي تواند به نقب هابي اساسي از آن نوع كه ابراهيم حاتمي كيا به درون آدم هاي جنگ ديده و جنگ چشيده مي زند، دست پيدا كند.شخصيت ها جويده جويده ساخته شده اند و اگر بازي خوب بازيگران فيلم نباشد شايد از همين اندك تاثيري كه دارند هم بازمي ماندند.
در اين ميان مهرداد صديقيان كه پيش از اين براي اولين بار در فيلم عصر جمعه حاضر شده و بازي بسيار خوبي را هم ارائه داده بود يك بار ديگر در اتوبوس شب قابليت بازيگري خود را به رخ مي كشد و در نقش عيسي ، رزمنده 18 ساله اي كه ماموريت دارد به همراه عماد 38 اسير عراقي را به قرارگاه برساند خوب ظاهر مي شود.اما بهترين عنصر فيلم به نظر من خسرو شكيبايي است كه با بازي درخشانش در نقش راننده اتوبوس به رغم شخصيت پردازي نه چندان عميقي كه برايش شده نقشي خارج از كليشه را به نمايش مي گذارد و خيلي خوب از كار درآمده است.از اين دو كه بگذريم به محمدرضا فروتن مي رسيم كه مطابق معمول چند سال اخير بازي لوس و نچسبي را در نقش فاروق ارائه داده است.
اما نكته مهم ديگر درباره اتوبوس شب كار سختي است كه كارگردان براي ساختن اين فيلم جنگي كه 90 درصد آن در يك اتوبوس لكنته استتار شده با گل و لاي مي گذرد در پيش رو داشته است.مسلما كار پوراحمد از نظر فضاسازي ، لوكيشن و صداگذاري كار چندان ساده اي نبوده است و در نهايت هم فضاي خوبي را خلق كرده.اما شوق فيلمساز براي گفتن همه حرف هايش درباره جنگ در يك فيلم باعث شده تا فيلم صحنه هاي اضافي زياد داشته باشد و گاه با ريتم كند و كشدارش بيننده را بيازرد يا لحن شعارهاي دهان پر كن تاريخ مصرف گذشته را به خود بگيرد و در نتيجه تماشاگر را پس بزند.از اين گذشته اتوبوس شب با وجود آنكه دستمايه بسيار خوب و رواني براي تبديل شدن به يك فيلم خوب و پرفروش را داشته است اما از تمام پتانسيل خود بهره نبرده و به سادگي با كش و واكش هاي احساسي ، اكت فيلم را تنزل داده است.اما از همه اينها مهم تر اين است كه فيلم به شدت از ضعف ديالوگ رنج مي برد و در سراسر فيلم چه در واگويه هاي شخصي و چه در گفت و گوهاي آدم ها باهم به ندرت ديالوگ تاثيرگذاري رد و بدل مي شود اين در حالي است كه تقريبا در تمام فيلم هاي موفق يا شخصيت پردازي ها آنقدر قوي بوده كه آدم هاي فيلم به جمعيت ذهني تماشاگران اضافه شده اند و يا ديالوگ ها آنقدر خوب نوشته شده كه تا هميشه در يادها مانده و تكرار شده اند ولي آخرين ساخته پوراحمد از هر دوي اين موهبات محروم مانده است.شايد همه اينهاست كه سبب مي شود من پوراحمد را خارج از ژانر جنگ بيشتر دوست بدارم.جايي مثل شب يلدا كه در آن به خودش بيشتر نزديك است و حرف هايش هم اصيل تراند چرا كه آنها را زندگي كرده است.و ضمنا قرار نيست آدم هاي داستانش به زبان عربي و بدون زير نويس فارسي حرف بزنند !
....
در حال و هواي خوش شعر باشي و بعد بخواهي درباره چنارهاي كهنسال خيابان وليعصر بنويسي كه دارند ميخشكند و ميپوسند و دلت پر بزند براي جايي كه خودت باشي و خودت ، خودت باشي و غمهايت ميشوي اين چيزي كه الان من هستم.غروب است و دلگير. در تحريريهام. دارم سعدي را ورق ميزنم. طبق معمول ميزند به قلب بغضهاي آدم :«ندانستم كه در پايان صحبت / چنين باشد وفاي حقگزاران ».
دارم گزارشي مينويسم درباره درختان بلند خيابان وليعصر و ذهنم پر است از كوچه پس كوچههاي تجريش.نوستالژيها را كنار ميزنم و به جاي آن واقعيتها را ميپذيرم.درباره اين واقعيتها شايد بعد نوشتم.الان هنوز خودم هم درگيرشان هستم به شدت. هواي شعر اما تحريريه و خانه و خيابان نميشناسد.ديوار و سيم خاردار نميشناسد.وقتي كه ميآيد ناگهان از همه سو ميآيد.تحريريه از ساعت 3 به بعد خلوت شده . خيلي از بچهها رفتهاند جشنواره.حالا دارم حافظ را ميگردم به هواي پيدا كردن « شيوه چشمت فريب جنگ داشت /ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم. » اما نيست.داوود ميگويد مال حافظ نيست و من حوصله ندارم چيزي بگويم.حوصله ندارم حرف بزنم و از چيزي كه ميترسم اين است كه بيحوصلگي اين روزهايم با هميشه فرق دارد.از نوع عجيبي است.مثل بيحوصلگي و آشفتگي قبل از تصميم گرفتن است.مثل بيتابي آخرين روزهاي قبل از مرگ يا نميدانم چيزهاي ديگري شبيه به اين.حرفهايم راه گلويم را بسته و حال گفتنشان نيست.حال نوشتنشان نيست.حال گريه كردنشان هم نيست.اگر قرار به گفتن باشد فقط حال فرياد زدنشان را دارم و بس.شايد چند روزي بروم سفر. شايد تنها. قبل از آن بايد از خودم بيايم بيرون و بروم صفحه فردا را ببندم.سعدي باز هم ورق ميخورد كه : «گله از فراق ياران و جفاي روزگاران / نه طريق تست سعدي، كم خويش گير و رستي .»
