« December 2006
Main
February 2007 »
اين كارگران حتي نان هم ندارند
دلم گرفته از روزگاري كه آب و نان را از گلوي آدمها دريغ ميدارد. امروز با نايب رئيس سنديكاي كارگران شركت واحد تهران حرف ميزدم. هنوز تعداد زيادي از كارگراني كه در سال 84 اخراج شدهاند به كار خود برنگشتهاند. هنوز كارگران در حالت تعليق به سر ميبرند و با وجود تمام پيگيريهايي كه كردهاند هنوز نه به كار برگشتهاند نه اخراج شدهاند ، نه حقوق بيكاري ميگيرند ، نه دفترچههاي بيمه درمانيشان اعتبار دارد و نه تكليف كار و زندگيشان معلوم است. كارگراني كه تا پيش از اين با شرافت كار ميكردند و به زحمت روزي خانوادههاشان را درميآوردند حالا تنها به يك دليل ساده ، تنها به خاطر تلاششان براي تشكيل سنديكاي قانوني كارگران كه چيزي جز مطالبات صنفي را دنبال نميكند از همان لقمه نان هم محروم شدهاند. جالبتر اينكه به دستور شوراي تامين استان مطبوعات و رسانهها هم حق انعكاس مشكلات آنها را ندارند و به اين ترتيب ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركاراند تا عدهاي انسان را همراه با خانوادههايشان زنده به گور كنيم و به روي خودمان هم نياوريم.همه اين اتفاقات در حالي ميافتد كه ما اصل 26 قانون اساسي را داريم كه تشكيل سندكاهاي كارگري را قانوني و حق كارگران ميداند.با مديرعامل شركت واحد اتوبوسراني حرف زدم اما احمديبافنده واقعا اين وسط يك عنصر ناتوان بيشتر نيست. گفت اجازه ندارد حرفي بزند درباره اين موضوع ! گفت موضوع امنيت تهران و كل كشور مطرح است. گفت من 17 هزار كارگر ديگر در شركت واحد دارم و اصلا اين مجموعه كشش هيچ گونه ضربه تازهاي را ندارد بنابراين وارد اين موضوع نميشوم و شما هم حرفهاي من را منتشر نكنيد و بهتر است به اين وضوع نپردازيد !
به اين ترتيب موضوع سادهاي مثل سنديكاخواهي قانوني يك عده كارگر در اين كشور به مسئلهاي ملي و معضلي غيرقابلحل با ابعاد گسترده تبديل ميشود و چوب آن را هم هيچ كس نميخورد مگر جمعي از ضعيفترين اقشار جامعه ، مگر زحمتكشترين و در عين حال محرومترين گروه جامعه يعني كارگران ؛ يعني همان مستضعفان و زحمتكشاني كه ميخواستيم با انقلاب از آنها دفاع كنيم و حقشان را سر سفرههايشان ببريم.
اين جمله مدام در سرم ميچرخد و عذابم ميدهد : « اين كارگران حتي نان هم نميتوانند بخرند ... حتي نان ، حتي نان ...» و ياد اين شعر زيبا ميافتم به ترجمه شاملو كه : نان پختن ، نان شكستن ، نان قسمت كردن ، نان بودن . »
permalink
04:16 PM
يا عشق بود، معاشقه نبود يا هماميزي بود شيدايي نبود ...
نمي دانم خوانندگان اين وبلاگ چقدر با ميرزا آقا عسگري ، شاعر بزرگ همدان ، آشنا هستند.نشر مرواريد مجموعه شعر ترانه هاي جاده ابريشم را از او در سال 1373 منتشر كرد و يكي دو مجموعه ديگر هم از او در بازار كتاب هست.سايت ميرزاآقاعسگري كه در سوئد زندگي مي كند البته فيلتر است اما من با شعرهايش و بخصوص با اين شعر بلندش ، با خط به خط آن زندگي مي كنم :
گذار گرازها خوشه دلم را له مي كند
آنكه مي خواست آبشخور آهوان باشد،گذار گرازها شد !
حوالي غروب جهان است
اين را ساعت ها نشان نمي دهند
نطفه هايي نشان مي دهند فروفتاده بر سنگ تخته سوزان معاشقه ، كه حباب مي شوند
ما را يا عشق بود ، معاشقه نبود
يا هماميزي بود شيدايي نبود !
نزديك تر بيا كه ببيني :
موريانه دهان ها انگشتانم را مي جوند و به جانب شانه هايم مي آيند
آنكه مي خواست سرايشگر زيبايي ها باشد ،پيام آور خارستان ها شد
پس تا شفا يابم خم مي شوم و كاغذهاي سفيدم را مي پسايم كه تكه هاي دلم را در كلمه لو نداده اند !
و با سكوت و تهيا درمي آميزم و يادمان ها را
از ديوار تاريخ و هواي اتاقم مي زدايم
و از اين همه پيشاني نبشت تنها دو جمله را براي تو ثبت مي كنم :
شگفتا در زيستگاه ما
يا حقيقت بود ،نان نبود
يا نان بود و حقيقت نبود
كه ما يا جسم محض بوديم ، يا روان ناب !
حالا به خود نگيري اين گلايه ها و اندوه اساطيري مرا
من اهل كنايه زدن نيستم
مرا اگر سخني باشد
به همين گرازهاي گذرا مي گويم كه زبان كه مي چرخانند
دشنه هاي سرخ دهانشان دلم را قيمه قيمه مي كند !
دريغا دلي كه مي خواست در دهان تو بشكفد ، دهان مايه ددان شد.
بين خودمان باشد
من حقيقت خود را در اين دهكده سرگردان گم كرده ام .
نهال كوچك دانايي ام را وحوش جويدند صداي نازك روياهايم را گوركنان شكستند
و تصويرهاي كودكي ام را در آينه هاي مكدر مچاله كردند.
نگونسرا جهانا !
آنكه مي خواست نوترين نواها باشد
رونوشت نوسال نياكان شد
ميان خودمان بماند
من بيابان شدم و از هر چه مرا مي بود
همين خوشه دلم مانده
كه اينك، گذر گرازها لهش مي كند.به خود نگير اگر مي گويم :
بر اين كره تيره بخت
يا وحوش بود و انسان نبود
يا انسان بود و آواز آدمي قدغن !
شايد وقتي ديگر
ميخواهم حرف بزنم. مدتي است كه ميخواهم بگويم يا بپرسم اما هربار به «بعد » موكولش ميكنم.نميگويم و مثل خوره روحم خورده ميشود.نميگويم و گريهام ميگيرد.نميگويم و دلتنگم . كاش ميشد آدم بيهراس از آنكه اشتباه بفهمندش حرفش را بگويد ، سوالش را بپرسد و يك بار براي هميشه راحت شود.
نميدانم شايد بگويم.شايد « بعد » .
رئيسجمهور « شوخ شيرينكار شهرآشوب » در ماناگوا
به نظر من اگر مردم كمي بيشتر به بامزگيهاي شخص رئيس جمهور و اتفاقاتي كه در تمامي محورهاي ارتباطي با ايشان ميافتد عنايت كنند واقعا در كاهش آمار افسردگي موثر خواهد بود.اين آقاي رئيسجمهور ما انصافا موجود مفرحي است و جالب است كه اتفاقاتي كه اطراف « هاله »ايشان هم ميافتد واقعا خنده دار است تا جايي كه من پيشنهاد ميكنم سازندگان انواع و اقسام سريالهاي لوس تلويزيوني كه براي خنداندن مخاطبان فقط كم مانده به ائمه اطهار توسل بجويند ، با عنايت بيشتري اخبار رياست جمهوري را پيگيري كنند تا رموز بالا آوردن دل و روده خلق را دريابند.حالا بگذريم كه مستر پرزيدنت نمكين ما چند روزي است كه سر در جيب مراقبت فروبرده و ظاهرا از اظهار نظر در باب مسائل جاري منع شدهاند و به همين خاطر جو نااميدي و افسردگي بر مملكت حكمفرما است اما ماجراي « من و دلدار من » به همين سادگيها تمام نميشود.چرا كه بنده خدا مستر پرزيدنت ما اگر خودش هم ساكت بنشيند آنقدر در اطرافش ماجراهاي طنزآميز ساخته و پرداخته ميشود كه باز هم جا براي « مطايبه » باقي است.مثلا همين خبر امروز رجانيوز توانست براي مدت نيمساعت گل از گل اينجانب و تني چند از دوستان بشكفاند.قبل از هر چيز تيتر خبر را داشته باشيد : فرياد مردم ماناگوا؛«محمود،محمود».و اما ادامه خبر :
به گزارش خبرنگار اعزامي فارس به ماناگوا پايتخت نيكاراگوئه احمدينژاد رئيس جمهور كشورمان و هيئت همراه پيش از ظهر امروز يكشنبه به وقت محلي در خودرويي كه رانندگي آن را دانيل اورتگا رئيس جمهور نيكاراگوئه به عهده داشت، به بازديد محلههاي فقيرنشين ماناگوا پايتخت اين كشوررفتند.
*در طول مسير چند كيلومتري حركت به سمت جايگاه ويژه سخنراني كه در يكي از اين محلهها استقرار داشت، مردم اين كشور با پرچمهاي كشور خود و پرچم قرمز و سياهي كه نشان پيروزي و استقامت حزب ساندنيستها است و پلاكاردهايي با عكس احمدينژاد از رؤساي جمهور دو كشور استقبال بينظيري را انجام دادند.
*حضور گسترده مردم به نحوي بود كه خودروي احمدينژاد و اورتگا بارها متوقف شد و از حركت بازماند و طي اين مسير چند ساعت به طول انجاميد.
*مردم با تكان دادن پرچمها و نشان دادن دو انگشت به علامت پيروزي و مشتهاي گره كرده به نشان استقامت در برابر امپراليسم احساسات خود را ابراز كردند و در مقابل احمدينژاد و اورتگا نيز با تكان دادن دست و علامت پيروزي برخواستهاي آنان صحه گذاشتند.
*مردم سرودهاي مقاومت و انقلابي نيكاراگوئه را همه با هم سر دادند، در زمان پخش اين سرودها كه ريتمي كاملاً حماسي و پرشور داشت، اورتگا و احمدينژاد مشتهاي گره كرده خود را همچون مردم با اين آهنگها همراه كردند.
*اورتگا و همسرش اين سرودها را با صداي بلند به همراه مردم فرياد ميزدند.
*پس از پايان سخنراني رؤساي جمهوري ايران و نيكاراگوئه و در زمان ابراز احساسات مردم، يك نوزاد نيكاراگوئهاي را احمدي نژاد دقايقي در آغوش گرفت، اين عمل رئيس جمهور كشورمان موجب تشويق، كفزدن و فرياد شادي مردم ماناگوا شد و همه فرياد ميزدند «محمود، محمود».
*پس از خروج از اين مسجد برخي از مردم اين منطقه خود را به احمدينژاد رسانده و از مقاومت او در مقابل امپرياليسم تقدير كردند.
پينوشت : واقعا كه آدمهاي ناشكري هستيد.اين همه مايه طنز و دلخوشي مثل ريگ ريخته كف خيابانهاي مملكت آنوقت شماها يا غر ميزنيد كه گوجه فرنگي شده كالاي لوكس تزئيناتي و يا ميناليد كه چرا بيكاري و فقر و آلودگي هوا و حاشيه نشيني و قتل و تجاوز و فساد و ترافيك و بيخانماني و ايدز و اعتياد و افسردگي و ... بيداد ميكند؟ خب بابا نگاهي هم به نيمه پر ليوان بياندازيد و ببينيد كه چه رئيسجمهور « شوخ شيرينكار شهرآشوبي » داريم !
متولد شدن در تبعيد و يك شعر
خيلي وقت است كه اينجا ننوشتهام.اينجا هم انگار ديگر مثل قديم نيست.الان هم نشستهام در تحريريه شلوغ و پرسروصداي روزنامه ولي سر و صداها را نميشنوم چون همايون شجريان دارد در گوشم ميخواند: « ستمگرا دل سعدي بسوخت در طلبت / دلت نسوخت كه مسكين اميدوار من است / اگر مراد تو اين است، بيمرداي من / تفاوتي نكند چون مراد يار من است.»
يكي از خوبيهايي كه فضاي وب هنوز هم ظاهرا دارد اين ست كه از حالات هم تقريبا باخبرمان ميكند.من هم مدتي ننوشتم و دوستان اينترنتي sms دادند يا با ايميلهاي مهرآميزشان جويا شدند كه چرا؟ فكر كنم به هر كس هم يك چيزي گفته باشم.نميدانم اما فقط ميخواهم بگويم كه هم من ميدانم و هم همه شما كه نوشتن يا ننوشتن ماها نه چيزي به اين جهان پرشتاب اضافه ميكند و نه چيزي از آن كم.چند شب پيش باباي مهدي ، « بابا تابچول خودم» ، كه ميداند من عاشق عكسهاي قديميام آلبوم عكسهايش را نشانم ميداد.عكسهاي فوقالعاده قشنگي از جوانيهايش در فرانسه در سويس در آلمان در اسپانيا و در چك و اسلوواكي.برايم تعريف ميكرد كه يك شب با موتورسيكلت از آلمان به سويس رفته تا از يك مزرعه گل كلم براي سالاد خود و دوستانش بگيرد ! بعد هم يك عكس گاوبازي خوشگل در اسپانيا را به من هديه داد اما من از آن موقع تا به حال دارم فكر ميكنم به زندگي خودمان در اين تبعيدگاه.به اينكه ما در تبعيد متولد شدهايم.حتي نميخواهم بگويم تبعيد شدهايم ميخواهم تاكيد كنم كه در تبعيد متولد شدهايم.احساس ميكنم ما در يك جزيره دورافتاده از جهان زندگي ميكنيم.تمام جهان با خطوطي ساده و با مرزهايي نهچندان وسيع كه مانع آدم باشند به همديگر مرتبطاند اما ما انگار هيچ راهي به خارج از اين جزيره نداريم.انگار آنها « بال » دارند اما ما حتي « پا » هم نداريم.شايد هم حرفهايم به نظر اغراقآميز برسد اما حسي جز اين ندارم نسبت به اين قفس تنگ روزمره كه ما را در خود حل ميكند و حواسمان نيست.
همايون شجريان دارد از « هواي گريه » ميخواند و من به شدت دارم جلوي سرازير شدن اشكهايم را ميگيرم.تا حالا هم كه موفق هستم.بگذريم از اين حسها. شعر خيلي زيبايي خواندم كه به نظرم بخصوص از نظر آرايههاي ادبي فوقالعاده است.شما هم بخوانيدش :
پدرم هر غروب از سر كار، آسمان را به خانه مي آورد
غربت دست هاي خالي او، بوي نان را به خانه مي آورد
صورت تيره، ريش و موي سفيد، قطرات زمخت خون و عرق
ماديان سياه برگرده، سبلان را به خانه مي آورد
چاي و قليان به راه بود و پدر، اسب مي شد براي «سرمه» و «سيب»
باز اين مهربان دست آموز، هيجان را به خانه مي آورد
بر سر سفره -جايتان خالي- روزهاي بدون بعد از ظهر
كيف مان كوك بود وقتي كه، ميهمان را به خانه مي آورد
آه! آن شب- شب سياه حسود- مادر از ترس، دار قالي شد
چشم هاي پدر درشت شدند، كوچه خان را به خانه مي آورد
پدرم رفته بود صبحي زود، با همان ميهمان ناخوانده
او كه هر بار با دو لول خودش، ناگهان را به خانه مي آورد
نگران ايستاده بر درگاه، مادرم- اين پرنده غمگين-
باد، باد سياه، باد سمج، خفقان را به خانه مي آورد
ناگهان زد به كوه از غصه و من از انتظار دق كردم
دو شب بعد، نعش خوني او، ماديان را به خانه مي آورد
پينوشت :
از ميثم قاسمي عزيز تشكر ويژه ميكنم كه در وبلاگش نگران وبلاگم شده بود.اميدوارم حالا ديگر از نگراني آمده باشد بيرون.
