« کافه تیتر پلمپ شد
صفحه اصلی
زمستان و یلدا و بازی بامزه دوستان »
قطاري كه ما را از اين شهر نبرد قطار نيست
من دلم گرفته.حوصلهام سرآمده از اين شهر بيدرخت و آسمان و از همه مهمتر بيپرنده،بيكلاغ.نه ميخواهم خبرهاي جورواجور سياسي و اجتماعي بشنوم و بنويسم و نه ميخواهم حرف بزنم.واقعا دلم نميخواهد حرف بزنم.آرش امروز ميگفت مگر سرخك گرفتي؟ اما من سرخك نگرفتهام.سرخك معلوم است كه چيست.اما اين چيزي كه من گرفتهام يا من را گرفته معلوم نيست چيست.حوصلهام بدجوري از اين شهر زشت و اين روزهاي هزارقلوي شبيه به هم سر رفته.دلم ميخواهد روزه سكوت بگيرم و به همه هجاهاي زيبايي كه كلمه سكوت را ساختهاند فكر ميكنم.شب يلدا خوب بود.خيلي خوب بود.مهمان داشتيم حسابي.خانواده من و مهدي و مادربزرگ و پدربزرگ و از همه مهمتر كرسي خوشگلي كه بالاخره با همكاري مامان مهدي درستش كردم.خوب بود واقعا اما نميدانم چرا هيچ چيز واقعي نيست.شايد هم بگذرد اين حسها. اسفندماهيها با اين حسهاي بد اما خوب كه ميآيند و ميروند،معمولا انس و الفت ديرينه دارند.پس خودم را به شعر ميسپارم وشعري از رسول يونان را كه دوست دارم اينجا هم مينويسم :
عشق را
بدون بزک میخواستیم
دنیا را بدون تفنگ
روی دیوارهای سیاه
گل سرخ نقاشی کردیم
رهگذران به ما خندیدند
به ما خندیدند رهگذران
ما فقط نگاه کردیم
جادهها
دور شهر گره خورده بودند
در شهر ماندیم و پوسیدیم و خواندیم:
" قطاری که ما را از این جا نبرد
قطار نیست"
پينوشت
مهدي مثل هميشه نازنين و مهربان دارد ميآيد كه برويم نوبل شيريني بخريم.با هم قدم ميزنيم و باز زشتي شهر از يادم خواهد رفت
