« چهره هاي مثبتي كه در ليست اصلاح طلبان نيامدند
صفحه اصلی
سوءاستفاده حاميان دولت از كودكان براي راهيابي به شورا »
گزارشي از فيلمسازي زنان نابينا
چندي پيش با زنان نابينا يا كمبينايي كه با تلاش و همت محمد شيرواني ، فيلمسازي مستند را آغاز كردهاند در دفتر مجله زنان گفت و گوي مفصل و البته دلچسبي داشتم كه حاصلش شد گزارشي كه در شماره جديد مجله زنان چاپ شده است.متن كامل آن را اينجا هم ميگذارم :
دوربين بهجاي چشم
پرده را كنار ميزنم تا آفتاب بازيگوش پاييزي از پنجره بگذرد و اينجا، وسط ميز بزرگ، ميان من و آنها، به دوزانو بنشيند. ميان من و آنهايي كه در تاريكترين شبها، ردّ آفتاب را گرفتهاند و بيوساطت «چشم»، اميد و يقيني را ديدهاند كه ما بينندگان، با چراغي در دست، مثل باد در كوچههاي خالي، هوهوكنان به دنبالش ميگرديم و نميبينيم.
هشت زن نابينا امروز مهمان بعدازظهر دفتر مجلة زنان هستند تا از دوربين به دست گرفتن و فيلم ساختنشان در كنار محمد شيرواني، كارگردان مستندساز، سخن بگويند و حيرت ما را برانگيزند كه چگونه ميتوان از اندوه و خشم و حسرتهاي خود چنين شعرهاي هولناكي را برتراشيد و به تصوير كشيد ـ با قابهاي كج و معوج و در تاريكي مطلق!
سخن ميگوييم و آفتاب ميان ما گواهي ميدهد. سخن ميگوييم و آفتاب غروب ميكند. شب شده است و چراغ گفتوگو هنوز روشن است...
همهچيز از يك علامت سؤال شروع شد. علامت سؤال بزرگي كه در يكي از روزهاي پاياني سال 1382 در ذهن محمد شيرواني شكل گرفت. شيرواني، مستندسازي كه تابهحال 10 فيلم كوتاه را در كارنامهاش ثبت كرده است، دربارة جرقة ذهنياي كه به فيلمسازي زنان نابينا منجر شد ميگويد: «از خودم پرسيدم اگر روزي چشمهايم را از دست بدهم، آيا بايد كار سينما را براي هميشه كنار بگذارم؟»
پاسخي كه شيرواني به اين پرسش فرضي و درعينحال تعيينكننده داد با پاسخهاي معمول فرق ميكرد. او ميگويد: «بههرحال چشم مهمترين عضو براي كار سينمايي و تصويري است و اين تصور كه يك فرد سينمايي چشمش را از دست بدهد، زمينهساز تشكيل كارگاهي سهماهه براي تعدادي از زنان نابيناي علاقهمند به فيلمسازي شد.»
اما چرا زنان نابينا؟ استدلال كارگردانِ رئيسجمهور ميرقنبر دربارة انتخاب زنانِ نابينا ريشه در تحليلهايي دارد كه خالي از انگيزههاي فمينيستي نيست: «از نظر من، نابينايي معلوليت نيست بلكه يك ويژگي است و ميخواستم ثابت كنم كه آدمهاي داراي اين ويژگي هم ميتوانند فيلم بسازند. در كنار اين ويژگي، كه از ديد بسياري از مردم يك "كاستي" يا "ناتواني" بهحساب ميآيد، ويژگي "زن" بودن هم مورد توجه من بود چرا كه ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه هنوز زن بودن "جنس دوم" بودن تلقي ميشود. به همين دليل زن بودن با بسياري از محدوديتها، ناتوانيها و ضعفها همراه ميشود و من ميخواستم با انتخاب "زنان نابينا" اين كليشههاي غيرواقعي را به سهم خودم بشكنم.»...
اين هم « كتابخانه زنان » اين شماره كه در نهايت بيكتابي نوشته شده است.كاش يك نفر پيدا شود كه در يك عمل خير و انسان دوستانه به سميرا خانم گل ما در تحريريه زنان بگويد كه به خدا اين روزها خيلي كتاب كم شده.كمي زمان بيشتري به نويسنده كتابخانه بدهيد !
همه ميترسند، همه ميترسند، اما...
همة درها بسته است. كسي راه را براي يك زن نابينا كه ميخواهد راز خود را با دوربين در ميان بگذارد باز نخواهد كرد. همه ميخندند. همه ميترسند. همه ميپرسند: «مگر ممكن است؟»
در سازمان بهزيستي هم، كه بزرگترين متولي امور معلولان كشور است، مسئولان تصميمساز و بودجهپرداز، واقعيت و رويا را با ترديد مرزبندي ميكنند. شيرواني به ياد ميآوَرَد زماني را كه به سازمان بهزيستي مراجعه كرد تا ردي از زنان نابينا در گروههاي سني مختلف براي برگزاري كارگاه فيلمسازي بگيرد: «رسماً به من خنديدند. ميگفتند مگر وقت اضافه داري يا بيكاري، و اصلاً مگر چنين كاري ممكن است. كمحوصلگي كردند. ميگفتند حوصلة وقت تلف كردن براي كارهاي ناشدني را ندارند. حتي حاضر نبودند نابيناها را به من معرفي كنند. استدلالشان هم اين بود كه ما همة هنرهاي "ممكن" با توجه به وضعيت نابينايان را در بهزيستي آموزش ميدهيم و نيازي به دورة فيلمسازي نيست كه كاري "ناممكن" براي نابينايان است.»
اما ماجرا به همين برخوردهاي دفعي ختم نشد. سرانجام يك سازمان غيردولتي فعال در امور نابينايان پاي صحبتهاي محمد شيرواني نشست و كمكم اين پرسش كه آيا بدون ديدن هم ميتوان پشت دوربين فيلمبرداري ايستاد و فيلم ساخت از ذهن او به ذهن مديران مؤسسة «عصاي سفيد» راه پيدا كرد: «گفتند كمك مالي نميتوانيم بكنيم اما حاضر به همكاري هستيم. من هم تنها يك كلاس در مؤسسه ميخواستم تا بتوانم در آن كارگاه آموزشي رسمي برگزار و زنان نابينا را براي يك دورة آموزشي سهماهه در تابستان دور هم جمع كنم و همينطور هم شد.»
با چشمانِ بازِ بسته!
ـ سلام! من هم مثل شما نابينا هستم.
ـ يعني نميبينيد؟
ـ نميبينم، اما فيلم ميسازم.
ـ آخي، چه حيف! چطور كار شما سينماست و نميبينيد؟
ـ شما هم اگر بخواهيد ميتوانيد.
ـ از كِي نابينا شديد؟
ـ تازه! اما نااميد نيستم...
تنها چند روز پس از چاپ آگهي برگزاري كارگاه آموزشي فيلمسازي براي زنان نابينا در روزنامة بريل ايران سپيد، 150 زن نابينا و كمبينا دور هم جمع شدند. زنان نابينا تست دادند و شيرواني درحاليكه چشمهايش را بسته بود و خود را نابيناي مطلق معرفي ميكرد، 15 نفر را از ميان آنها انتخاب كرد.
او ميگويد: «نميخواستم به بچهها دروغ بگويم، فقط ميخواستم از نظر تجربي به آنها نزديك شوم. از طرفي هم ميخواستم بدون استفاده از چشم و درست مثل خود آنها با استفاده از ساير حواسم دست به انتخاب بزنم. بنابراين به آنها گفتم كه بر اثر يك اتفاق بيناييام را از دست دادهام و مدتي است كه نميبينم. وقتي هم كه پرسيدند چه مدتي است نميبيني، براي آنكه دروغ نگفته باشم، گفتم تازه نابينا شدهام و خوب، اين يعني همان ده دقيقة پيش! با چشمهاي بسته با آنها گپ زدم و انتخابشان كردم. مهمترين ملاك انتخاب هم اين بود كه انتخابشوندگان "كاراكتر" مخصوصبهخود را داشته باشند. شبيه هم نباشند، نه از نظر چهره و ظاهر بلكه به لحاظ شخصيت و نوع تجربهها و نوع زندگياي كه پشتسر گذاشته بودند. نميخواستم "تيپ" باشند، ميخواستم "شخصيت" باشند و جالب اينجاست كه وقتي بعداً چهرة آنها را ديدم و روابط كمي بيشتر شد، متوجه شدم كه انتخابهايم با چشم بسته كاملاً درست بوده است.»
دوربين بهجاي چشم
كارگاه سهماهة «دوربين بهجاي چشم» در سه مرحلة قصهنويسي، فيلمنامهنويسي و كارگرداني مستند از اول گرماي تابستان در مؤسسة عصاي سفيد آغاز شد. زنان نابينا با شور و شوقي عجيب، 2 تا 3 روز در هفته و هربار 6 ساعتِ پيدرپي، درحاليكه تنها ده دقيقه تا يك ربع استراحت داشتند، در كارگاه حاضر ميشدند و هدايت و پردازش دراماتيك نگفتههايشان را ياد ميگرفتند، نگفتههايي كه كم نبود و اكنون فرصتي دست داده بود تا از آنها ابديتي بسازند.
شيرواني ميگويد: «دوربين واقعاً در زندگي اين زنان تأثير گذاشت و در افزايش اعتمادبهنفس و كاهش يأسها و نااميديهايشان بينظير عمل كرد.»
اين كارگردان مستندساز از نظرية «دوربيندرماني» سخن ميگويد و تأثيرات آن را برميشمارد: «دوربيندرماني ما را به خودمان نشان ميدهد. در خلوت ما با دوربين اتفاقاتي ميافتد و رازهايي برملا ميشود كه درون و باطن ما را براي خودمان به نمايش ميگذارد و البته اين تنها نابينايان نيستند كه به دوربيندرماني نياز دارند، بلكه اين روش براي افراد بينا هم شفاي درون بههمراه خواهد داشت.»
روزي كه عصاي سفيد را تا ميكنند
وقتي نابينا هستي، آن هم نابيناي مطلق، براي راه رفتن و نشستن و برخاستن، براي گمنشدن لابهلاي لنگهكفشهاي بيربط دنيا، براي پيدا كردن جهتها، براي رفتن در مسير باد، رفتن پابهپايِ ابرهايي كه بالاي سرت خود را به شكل روياهاي تو درآوردهاند، براي هركاري، يك «عصاي سفيد» ميخواهي. اما براي بيشتر نابينايان، سرانجام روزي ميرسد كه عصاي سفيد را تا كنند و كنار بگذارند و از اينجا به بعد، به اتكاي هوش، تجربه، پنج حس ديگر و حتي به اتكاي آزمون و خطا، راه خود را در ميان همهمه و هياهوي بياعتنايِ خيابانهاي موازي پيدا كنند.
محمد شيرواني هم چنين موقعيتي براي خود قائل است: عصاي سفيدي كه روزي كنار گذاشته خواهد شد. ميگويد: «من راه را به بچهها نشان دادم و حالا بهراحتي ميتوانند پس از اين پروژه هم كار فيلمسازي را ادامه دهند. من فقط حكم همان عصاي سفيدي را داشتم كه براي راه رفتن و جهتيابي از آن استفاده ميكنند و از يك جايي به بعد هم آن را تا ميكنند و كنار ميگذارند.»
اما اينكه زنان نابينا ميتوانند بدون اين «عصاي سفيد» به كار فيلمسازي ادامه دهند يا نه، پرسشي است كه شك و ترديدهاي زيادي را به دنبال داشت.
خيليها ميگفتند و شايد هنوز هم بگويند كه اين شيرواني است كه پشت دوربين زنان نابينا ميايستد و نه خود آنها. ولي آنچه در نگاه خاموشِ اين زنان وجود دارد حكايت ديگري است. شيرواني ميگويد: «هنوز هيچكس حتي يك فريم از اين فيلمها را نديده بود كه اين شائبهها بهوجود آمد كه شيرواني بهجاي زنان نابينا فيلم ميسازد و قرار است كار را به اسم آنها تمام كند. كار تا آنجا پيش رفت كه حتي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي هم كه از اواسط كار در آن شريك شد دچار شك و ترديد شده بود و مسئولان آن كه در آغاز با اعتماد كامل قرارداد بسته بودند، پس از پيچيدن خبر فيلمسازي زنان نابينا به شكل وسيع و حساسشدنِ محافل خبري و هنري، از من خواستند كه راشهاي كار را ببينند.»
او ادامه ميدهد: «اگر شخص بينايي در گرفتن تصاوير به نابيناي پشت دوربين كمك كرده باشد، خود كادر و تصوير در اولين نگاه همهچيز را لو ميدهد، كما اينكه در آغاز كار دو نفر از بچهها مخفيانه از خواهر يا مادرشان كمك گرفته بودند و خيلي زود در اولين بررسي تصاوير اين ماجرا روشن شد و آنها فهميدند كه تصوير بسيار سادهتر از آنكه فكرش را بكنيد شما را لو ميدهد و بنابراين ديگر چنين كاري تكرار نشد.»
به اين ترتيب، با ادامة كار، زنان نابينا كمكم «مشخصهاي» خاصِ موقعيت خود را در جريان فيلمبرداري كشف كردند و تمام اشتباهات تصويربرداري و به قول محمد شيرواني غلطهاي ديكتهاي كه در قاببندي تصوير يا تركيببنديها داشتند تبديل شد به اصول و سبك كار آنها. «اگر اين غلطها وجود نداشت، از نظر مخاطب اشتباهي رخ داده بود. اما گاهي هم ـ كاملاً اتفاقي ـ پلاني گرفته ميشد كه هيچ غلطي نداشت و ما حتي در اينجا هم به فكر "باور" تماشاچي بينا بوديم. به همين خاطر از بچهها خواستم دستشان مدام با لنز دوربين در تماس باشد تا مخاطب در هر لحظه بفهمد كه اين آنها هستند كه دارند قاب تصوير را ميبندند و جلو رفتن با اين شيوه باعث شد كه اتفاقات شگفتانگيزي در تكتك فيلمها بيفتد.»
از مشاركت مركزي سينمايي تا تلاش براي ثبت جهاني
تهيهكنندگيِ پروژة «دوربين بهجاي چشم» از هنگامي كه مرحلة فيلمبرداري را پشتسر گذاشت ديگر در توان يك فرد نبود. تا اين مرحله زنان نابينا يكبهيك با دوربيني كه شيرواني در اختيارشان گذاشته بود فيلم گرفته بودند، اما هزينة مراحل پس از توليد 10 فيلم كه در نهايت 7 فيلم از ميان آنها برگزيده ميشد چيزي بيش از 30 ميليون تومان بود. شيرواني ميگويد: «مسئله را با مركز گسترش سينماي مستند و تجربي مطرح كردم و مديران اين مركز هم كه اساساً دغدغة چنين كارهايي را دارند، با كمترين دخالت، حمايت مالي از اين كار را به عهده گرفتند.»
تابهحال فيلمبرداري 4 فيلم به پايان رسيده، 2 فيلم در مرحلة تدوين هستند، فيلمبرداري يك فيلم آغاز شده و 3 فيلم هم در نوبت فيلمبرداري هستند. شيرواني اميدوار است كارها به شكلي پيش بروند كه فيلمهاي زنان نابيناي فيلمساز به بخش ويژة جشنوارة فيلم فجر، كه به زمستانهاي شهر حال و هواي ديگري ميبخشد، برسند.
با وجود اين، هنوز هم راه براي رفتن هست. مانيفست «دوربين بهجاي چشم» نوشته شده است و قرار است روانشناسان و جامعهشناسان متخصص در حوزة نابينايان و كمبينايان تأثير دوربين بر روح و روان و زندگي زنان نابينا را بررسي كنند. شيرواني اميدوار است روزي نتايج اين بررسي به همراه نتايج مستند آن، يعني 7 فيلم كوتاه از 7 زن فيلمساز نابينا به سازمان جهاني بهداشت ارائه و بهعنوان تجربهاي شايستة الگوبرداري و گسترش به نام ايران ثبت شود. او ميگويد: «روزي هم كه بريل خط بريل را براي خواندن و نوشتن نابينايان پيشنهاد داد، همه از ته دل به او خنديدند!»
*
اينجا اما كسي به چنين حرفهايي نميخندد. اينجا جمعي دور هم نشستهاند كه ناممكن را ممكن كردهاند و امروز آمدهاند تا نگفتههايشان را بگويند. پاييز است و شوق مهماني ما گنجشكهاي عاشق را از ميان درختان به غروب پنجره دعوت ميكند.
پلهها را نميبينم، فقط ديوار را ميبينم!
روسري نارنجي خورشيدرنگ و آرايشي شاد و مرتب صورتش را قاب گرفته. در پسِ سكوت و خاموشيِ چشمانش، شوق پرواز همة بادبادكهاي رنگياي موج ميزند كه انگار فرصت پرواز دادنشان از دست رفته است. 28 سال سن دارد و از تاريكي و تنهايي نميترسد. سارا پرتو، پيش از آنكه دوربين به دست بگيرد و به گروه زنان نابيناي فيلمساز بپيوندد، شعر ميسروده. آخرين تصوير كامل و بينقصي كه از جهان بهياد دارد مربوط به 24 سال پيش است.
○ از 4 سالگي تا امروز بينايي من مرتب تحليل رفته. اين يك بيماري مادرزادي شبكية چشم است. ديد من خيلي نوسان دارد و در محيطهاي مختلف تواناييهاي متفاوتي براي ديدن دارم. هرچه نور بيشتر باشد بيشتر ممكن است ببينم، اما باز هم بستگي دارد به نوع نور، زاوية ديد و حتي شرايط روحي و عصبيام. ولي به محض آنكه خورشيد غروب ميكند، من هم مثل بعضي ديگر از دوستانم نابينايي مطلق را تجربه ميكنم.
حالا چطور شد كه وارد دنياي فيلمسازي شدي؟
○ هميشه چيزهايي بود كه ميخواستم بگويم. دلم ميخواست حسم را بيان كنم. اما وقتي دنبال خوشنويسي رفتم، انگار همة جهان ساز مخالفت با من را زدند. كسي هم نبود آنموقع كه بيايد بگويد نابينا يا كمبينا، كسي كه درست نميتواند ببيند، هم ميتواند به سبك خودش خوشنويسي كند. من هم يكتنه نميتوانستم در برابر همة كساني كه انكارم ميكردند بايستم. آنموقع شرايط واقعاً بدتر از حالا بود.
خوب، پس شعر چي؟ احساسات و دلتنگيهايت را در قالب شعرهايي كه ميگفتي نميريختي؟
○ چرا، اما شعر به اصطلاح در «گوشة عزلت» شكل ميگيرد. من دوست داشتم يك كار هنري توأم با فعاليت انجام بدهم، فعاليت در عرصة اجتماع. دلم ميخواست در جامعه حضور داشته باشم و با مردم در ارتباط باشم ـ با مردم و نه فقط با سكوتِ خانه و اشياي بيجان و حتي طبيعت. ولي اين امكان را نداشتم. تا اينكه ناگهان «شانسي» مثل آقاي شيرواني پيش آمد. ميگويم شانس، فقط شانس.
چرا روي اين كلمه تا اين حد تأكيد ميكني؟
○ چون واقعاً يك شانس بود. متأسفانه در جامعة ما اطلاعات و فرهنگ بيشتر مردم در سطحي نيست كه افراد معلول را بپذيرند. تابهحال در مورد افرادي كه معلوليت دارند هيچ تحقيقي نشده. ما هميشه از مردم دور نگه داشته شدهايم، چه به وسيلة اولين نهاد اجتماعي كه خانواده است و چه به هر وسيلة ديگري كه فكرش را بكنيد. درحاليكه نابينايي، نسبت به معلوليتهاي جسمي شديد يا معلوليتهاي ذهني، يكي از معلوليتهاي بسيار خفيف است و بهنظر من نميتواند خلل جدياي در زندگي روزمرة آدم ايجاد كند.
گفتي خانواده، تجربة خودت دربارة برخورد خانواده با مسئلة معلوليت چه بوده؟
○ خوب، اكثر خانوادهها بچههاي معلول خود را طرد ميكنند يا شرايط عضو معلول خانواده را درك نميكنند و هيچچيز از اين بدتر نيست. من و خيلي ديگر از دوستانم براي شروع همين پروژه هم با خانوادههايمان مشكل داشتيم. انگار سهم ما اين است كه چون نابينا يا كمبينا هستيم از جامعه دور بمانيم و فقط سكوت كنيم.
دليل مخالفت خانوادهات را ميداني؟ يعني براي مخالفتهايشان استدلال خاصي داشتند؟
○ ]سكوت[
پدر يا مادر، كدامشان بيشتر چنين برخوردي دارند؟
○ من الان تقريباً 30 ساله هستم و هميشه از پدرم شنيدهام كه «تو نميتواني!» نميدانم، شايد پدرم هرگز مرا درك نكرد. هرگز موقعيت مرا نفهميد. هر وقت در كاري موفق ميشدم، يا كارم را بينهايت بزرگ ميكرد و ميخواست به همه بگويد كه چه كار بزرگي انجام دادهام يا آنقدر سنگ جلو پاي من ميانداخت كه اصلاً منصرف شوم و دنبال كارم را نگيرم. بههرحال، درك معلوليت كار سادهاي نيست. پدرم هميشه ناراحت ميشد از اينكه ميديد من نميبينم. حتي بعد از 30 سال هم هنوز به اين موضوع عادت نكرده بود. خوب، من نميديدم، چه اشكالي داشت؟! نميديدم، فقط همين! اگر در جمعي بوديم و من نميتوانستم ببينم، پدرم واقعاً خجالت ميكشيد و كاملاً حس ميكردم كه حرص ميخورد و ناراحت ميشود. حتي گاهي به من پرخاش ميكرد كه چرا نميبينم. يادم است پارسال كه رفته بوديم شمال، پدرم يك شاخه گل چيد و جلو صورت من گرفت و گفت ببين اين گل چقدر قشنگ است، و من چون جاي آن را در دست پدرم درست تشخيص نميدادم و نميتوانستم شاخة گل را از او بگيرم خيلي عصباني شد چون نميتوانست خودش را جاي كسي بگذارد كه هر روز ديدش تحليل ميرود.
چرا دربارة پدرت از فعل گذشته استفاده ميكني؟ پدرم «ميگفت»، پدرم «ناراحت ميشد» و...
○ پدرم چند ماهي است كه فوت كرده. او تنها كسي بود كه هيچوقت نخواست مرا با مشكلم بپذيرد.
و تجربههاي اجتماعي بعدي چطور؟ آيا در اين تجربهها چيزي بود كه گذشته را ترميم كند؟
○ پايت را كه در خيابان ميگذاري، تازه همهچيز شروع ميشود. براي نابيناهاي مطلق به يك شكل و براي من به شكل ديگر. من جويها و پلهها را نميبينم اما ديوار را ميبينم. اگر از عصاي سفيد استفاده نكنم ممكن است توي جوي آب بيفتم يا با پلهها برخورد كنم، اما اگر عصا داشته باشم ممكن است همان مقدار كمي را هم كه ميتوانم خودم ببينم و راه بروم از دست بدهم چون بعضي مردم واقعاً بهزور ميخواهند به نابيناها كمك كنند و گاهي آنقدر زيادهروي ميكنند كه ممكن است اصلاً مسير آدم را عوض كنند يا آدم را بكوبند توي ديوار. از اينجور مسائل بگيريد تا وقتي كه مثلاً گوشة خيابان منتظر تاكسي هستم. رانندهها كه نميدانند من نميبينم. پيش خودشان فكر ميكنند لابد دختره خنگ است، و گاز ميدهند و ميروند! خلاصه كه شرايط خيلي پيچيدهاي است. من اين اشتياق را در شما ميبينم كه ميخواهيد شرايط ما را «حس» كنيد. اما بهنظرم بايد خيلي وقت بگذاريد تا واقعاً زندگي ما را حس كنيد.
اگر تو يك مرد نابينا بودي ممكن بود شرايط بهتري داشته باشي؟ به بيان ديگر، آيا زن بودن چيزي به كلكسيون دردسرهاي يك نابينا اضافه ميكند؟
○ مسلم است. همين الان براي آدمهايي كه هيچ معلوليتي هم ندارند، زن بودن مشكلتر از مرد بودن است و در فرهنگ جامعة ما پسرها خيلي راحتتر از دخترها زندگي ميكنند. البته شرايط خيلي عوض شده اما بهنظر من هنوز هم خيلي راه داريم تا برابري. در تحصيل، در اشتغال و در هر چيز ديگري كه فكر كنيد، زن بودن در فرهنگ جامعة ما محدوديتزاست. هنوز اين شوهر من است كه بايد به من اجازه بدهد كار كنم يا نه، و متأسفانه اين تنگنظريها در فرهنگ و قوانين ما ريشه دارد و شامل حال همة زنان ميشود، چه آنها كه ميبينند و چه آنها كه نميبينند.
مثلاً مرحوم پدرت اگر يك پسر كمبينا يا نابينا داشت، فكر ميكني با او چطور رفتار ميكرد؟ آيا در مورد او هم تا اين حد ناباوري به خرج ميداد؟
○ خوب، جالب اينجاست كه من يك برادر كمبينا هم دارم و خيلي خوب تفاوت بين دختر و پسر معلول را حس كردهام. اما از آنجا كه ويژگيهاي فردي هم در اين مسائل دخيل هستند وضع من در خانوادة ما از برادرم بهتر بود. مثلاً من دانشگاه رفتم ولي برادرم نرفت. من دوست داشتم در جامعه باشم اما او چندان تمايلي نشان نميداد و من هميشه دستم خيلي بيشتر از او باز بود.
ظاهراً سوژة فيلمهايي كه قرار است در پروژة «دوربين بهجاي چشم» بسازيد زندگي خودتان است. چه بخشهايي از اين زندگي بيشتر در فيلم تو حضور پيدا كرد؟
○ خوب، من فيلمبرداري ميكنم، كارگرداني ميكنم و بازي ميكنم. همهچيز دست خودم است. سوژة من زندگي روزمرهاي است كه ميگذرانم. شايد بهنظر خودم يك زندگي معمولي و طبيعي داشته باشم ولي همين زندگي وقتي به تصوير كشيده ميشود حتماً براي شما خاص ميشود چون من زني هستم داراي معلوليت و اين معلوليت در همهجاي زندگيام حضور دارد.
كدام بخش از اين زندگي خاص را در فيلمي كه ميسازي پررنگتر ميكني؟
○ تنهايي را.
و چطور آن را به تصوير ميكشي؟
○ تنهايي را نميشود تعريف كرد، بايد آن را ديد و من سعي ميكنم تنهايي را در خانهاي كه در آن زندگي ميكنم به مخاطبم نشان بدهم.
تنها زندگي ميكني؟
○ بله. از 18 سالگي كه از خانة پدرم رفتم تا در خوابگاه دانشجويي زندگي كنم، تابهحال تنها زندگي ميكنم.
يك دخترِ كمبينايِ مستقلِ تنها! پدرت با اين «پديده» مخالفت نميكرد؟
○ ]لحنش تند ميشود[ پدر من هميشه با همهچيز مخالفت ميكرد!
و تو كار خودت را ميكردي؟
○ بله.
تجربة مستقل زندگي كردنت براي من خيلي جالب است. ما درست همسن هستيم و من هم تجربة زندگي مستقل را پشتسر گذاشتهام. ميخواهم ببينم چقدر مرز مشترك هست ميان تجربة يك زن بينا كه مستقل از خانوادهاش زندگي ميكند و تجربهاي كه يك زن نابينا ميتواند از اين زندگي داشته باشد.
○ بههرحال آنقدر بوده كه ما را در يك گفتوگو تا اين حد به هم نزديك كرده. من هميشه دوست داشتم مستقل باشم. خودم تنها بودن را انتخاب كردم و براي همين برايم زياد سخت نبود. مثلاً دوست ندارم كه مادرم غذا بپزد و من بخورم. دوست دارم خودم غذا بپزم. زندگي مستقل برايم خيلي سخت نبوده چون هميشه سختيهاي بزرگتري سر راهم وجود داشته ـ سختي مخالفتهاي اطرافيان. من بايد هميشه به خودم كمك ميكردم تا اين مخالفتها را به موافقت تبديل كنم.
خوب، چطور از پس هزينههاي اين استقلال برميآيي؟ بههرحال استقلال داشتن هم مثل نفس كشيدن هزينهبردار است.
○ من كار ميكنم. هميشه كار كردهام. كارم را با تدريس شروع كردم. زبان انگليسي و كامپيوتر درس ميدهم. حتي كارهاي دفتري و تايپ هم انجام ميدادم اما تايپ واقعاً برايم سخت است چون نميتوانم درست ببينم.
دنيا از نظر كسي كه آن را كامل نميبيند چهجوري است؟
○ براي من مناظر طبيعت و كوه و رود و دشت و دريا مهمترين تصاوير جهان است. فقط همين! سفر كردن و نوشتن تنها چيزهايي هستند كه به من انگيزه ميدهند.
فيلمسازي چطور؟ اين كار در تو انگيزهاي ايجاد نميكند؟
○ چرا، حتماً! تجربة فيلمبرداري براي من خيلي جالب بود. در جريان اين تجربه حتي خودم هم فهميدم كه ميشود بدون ديدن فيلم ساخت.
يعني تا قبل از اين، خودت هم چنين باوري نداشتي؟
○ نه، باور نداشتم. براي همين هم، با وجود اينكه هميشه دوست داشتم دوربين دستم بگيرم و فيلمبرداري كنم، جرئت اين كار را در خودم نميديدم. بهخاطر تجربهاي كه در نقاشي كردن داشتم و حتي در يك دورة آموزشي هم شركت كرده و شكست خورده بودم فكر ميكردم فيلمبرداري هم برايم غيرممكن است. اما در اين دوره به من ثابت شد كه آدم هر كاري را بخواهد ميتواند بكند و اصلاً هم مهم نيست كه كارش قابل رقابت با كار ديگران هست يا نه، مهم اين است كه آن «عنصر ناب» را داشته باشد.
به زندگي «هرهر» ميخندم
حاصل يك ازدواج فاميلي است، نابيناي مطلق. شيما كاهه شيطان و پرجنبوجوش است و سكوت جمع را با خندههاي ازتهدل و شيطنتهاي 18 سالگياش ميشكافد. ميخندد و اميدوارانه زندگي را به شوخي ميگيرد.
در چشمانش غزالة بيقراري است كه آرزوهايش را بر پايش بسته و ميدود. با سرعت ميدود اما حرفي از مقصدش نميزند. ميگويد: «كوه را از همهچيز بيشتر دوست دارم. احساس ميكنم هرچه هيجان است در كوه است. شب هم همينطور. شب پُر از معني است.»
يك نابيناي مطلق كه ميخواهد پشت دوربين فيلمبرداري بايستد چه تصوري از رنگ و نور دارد؟
○ ببينيد، شما مثلاً ديو و فرشته را نميبينيد ولي يك تصوري از آنها داريد. نابيناي مطلق هم همينطور است. تصوري كه من از كل دنياي اطرافم دارم مثل تصوري است كه شما از ديو و پري داريد.
خوب، اين تصور ديو و پري را كه خيلي هم تصور جالبي بهنظر ميرسد چطور به بينندهات منتقل كردهاي؟
○ از هزار راه حرفم را ميزنم. يكي از آنها موسيقي است. من پيانو ميزنم و در قسمتي از فيلمم هم پيانو زدهام و آواز خواندهام. علاوه بر اين، پشت دوربين كه هستم صحبت هم ميكنم. با كسي كه جلو دوربين قرار ميگيرد حرف ميزنم. البته بيشتر فيلم من در خيابانها ميگذرد و يك فيلم اجتماعي است كه بيشتر با مردم سروكار دارد. با برخوردهايي كه مردم با نابيناها ميكنند.
كمي دربارة اين برخوردها برايمان توضيح بده.
○ نابينا وقتي در خيابان راه ميرود بايد انتظار هرچيزي را داشته باشد. مثلاً ممكن است رهگذري جلو بيايد و بگويد: «شما كوري؟» و ممكن است من هم بگويم: «به كوري چشم شما، بله!» يا بعضيها دست ميكشند روي سر آدم و ميگويند: «آخي، حيف نيست؟ طفلك نابيناست.» همة اينها در فيلم من آمده.
يعني با دوربين ميرفتي بيرون و تمام اين برخوردها را ضبط ميكردي؟
○ بله. من مخصوصاً سوار ماشينهاي مختلف ميشدم تا ببينم وضعيت چطوري است. از يك راننده كه نميدانست دارم فيلم ميگيرم پرسيدم: «شما كه مرا سوار كرديد چرا يك نفر ديگر را هم سوار نكرديد؟» گفت: «خوب، ميخواهم ثواب كرده باشم!» و من اعتراض كردم كه: «يعني چه آقا؟ مگر ما وسيلة ثواب هستيم براي شما؟»
يا مثلاً ايستاده بودم كه از خط عابر پياده رد شوم، اما نميدانستم چراغ قرمز است يا سبز. يك نفر پرسيد: «خانم، ميخواهيد از خيابان رد بشويد؟» گفتم: «بله، ممكن است كمكم كنيد؟» گفت: «مستقيم برو، رد ميشوي!» و بعد چند نفر خنديدند. خوب، من همة اينها را ضبط كردم ولي بعضي چيزها هم متأسفانه ضبط نشده. مثلاً افتاده بودم توي جوي آب و خودم آن وسط داشتم از خنده غش ميكردم، ولي مردم جمع شده بودند و دلسوزي ميكردند. اما در مجموع اين را بگويم كه هر برخوردي ميشود من اصلاً ناراحت نميشوم چون ميدانم كه فرهنگ برخورد با معلوليت در جامعة ما وجود ندارد. ميدانم كه اگر در يك كشور پيشرفته دست شما توي مترو به صورت كسي بخورد معذرتخواهي ميكنيد و همهچيز تمام ميشود، اما اينجا وقتي چنين اتفاقي ميافتد بايد هزار بار عذرخواهي كنيد و دستآخر هم اعتراف كنيد كه بابا، من نميبينم! كورم!
ديگر چه؟ ديگر چه صحنههايي را از اينجور برخوردها بهياد داري؟
○ مثلاً يك بار توي اتوبوس آمدم ميلة اتوبوس را بگيرم، اشتباهي عينك خانمي را كه كنارم ايستاده بود گرفتم. آن خانم هم كلي عصباني شد كه خانم، مگر نميبيني؟ درست به دور و اطرافت نگاه كن... من كلي عذرخواهي كردم. اما زماني كه ميخواستم از اتوبوس پياده شوم متوجه نابينايي من شد و حالا او شروع كرده بود به عذرخواهي. بههرحال اين اتفاقات خيليخيلي زياد است تا جايي كه ديگر براي من عادي شده و بهجاي آنكه ناراحت شوم يا گريه كنم فقط به همهچيز ميخندم. من با اين اتفاقات زندگي ميكنم. روزي نيست كه از خانه بيرون نروم. اصلاً تهران بدون من نميچرخد و براي همين شايد فيلم من تنها فيلم «خياباني» اين مجموعه باشد.
زندگي نابيناي مطلق در مقايسه با كمبينا چطور است؟ كنار آمدن با كداميك از اينها راحتتر است؟]از آن سوي ميز سارا پرتو كه كمبيناست جواب ميدهد.[
○ بهنظر من، مهمترين چيزي كه كمبيناها را آزار ميدهد حالت دوگانگياي است كه در آنها وجود دارد. موقعيت ثابتي ندارند و به همين خاطر در قدم اول بايد به ديگران بفهمانند كه كجا ميبينند و كجا نميبينند. از طرفي چون كمبيناها بعضي چيزها را ميبينند و بعضي چيزها را نميبينند حسهاي ديگرشان، حسهايي كه معمولاً نابيناهاي مطلق از آنها كمك ميگيرند، زياد تقويت نميشود. اما نابيناي مطلق از شمردن قدمهايش، از صدا، از حجمهايي كه در اطرافش حس ميكند و حتي از انعكاس صدايش يا مسير وزش باد براي شناسايي و ديدن استفاده ميكند.
]برميگرديم به شيما[ برخلاف بقية دوستانت، تو هيچ آرايشي نداري. چرا؟ آيا زن نابيناي مطلق آرايش نميكند؟
○ چرا! من هم آرايش را دوست دارم و دبيرستاني كه بودم حتي در اين كار زيادهروي هم ميكردم. اما آن حالوهواها ديگر عوض شده. الان ديگر فقط كرم صورت يا رژ ملايم را ترجيح ميدهم. ضمناً رنگ قهوهاي هم چون سبزه هستم خيلي به صورتم ميآيد. البته من عاشقِ آرايش بنفش هستم و مخصوصاً ساية بنفش را خيلي دوست دارم.
تابهحال عاشق شدهاي شيما؟ ]شليك خندة دوستانش[
○ ]ميخندد[
نكند مدام عاشقي؟
○ نه. ميدانيد چيست؟ من خيلي دوست ندارم با كسي باشم و چون با هيچكس نيستم خلأ در زندگيام زياد است. هركس را «ميبينم» از او خوشم ميآيد. البته نه اينكه بخواهم با همه رابطه برقرار كنم ولي خوب، اين حس را دارم ديگر. در مجموع به شما ميگويم كه من فقط هرهر به زندگي ميخندم.
ما از راه «گوش» عاشق ميشويم
نرگس حقيقت عذر ميخواهد كه بايد زودتر برود خانه. نگران بهنظر ميرسد. ميپرسم:
چرا نگراني؟
○ نگران بچهام هستم.
چند سالش است؟
○ چهار سال. اسمش را گذاشتيم هديه. دخترمان خوشبختانه كاملاً ميبيند.
چند وقت است ازدواج كردهاي؟
○ هفت سال. بيست سالم بود كه ازدواج كردم و همسرم نابيناي مطلق است.
بينايي خودت در چه وضعي است؟
○ من در واقع نيمهبينا هستم. وقتي به دنيا آمدم نابيناي مطلق بودم. دليلش هم يك نوع آب مرواريد است. از هفتماهگي به بعد در بيمارستانهاي مختلف جراحي شدم و بالاخره درصدي از بيناييام را بهدست آوردم، فقط درصدي.
بهنظرم مادريِ يك زن نابينا يا نيمهبينا خودش سوژة يك فيلم است. چطور از پسِ مسئوليت مادر بودن برميآيي؟
○ از آنجايي كه از ترحم ديگران متنفرم، وقتي فهميدم باردار هستم شرايط را طوري مهيا كردم كه بتوانم با اين دورة 9 ماهه و چند ماه پس از آن كنار بيايم و خوشبختانه هيچ مشكلي هم برايم پيش نيامد. هديهام صحيح و سالم به دنيا آمد، با 5/4 كيلو وزن.
همسرت چطور؟ اصلاً با او چطور آشنا شديد؟
○ والله... شديم ديگر! ]ميخندد و در چشمانش ستارهاي ميدرخشد.[
لابد آشناييتان «عاشقانه» بوده...
○ بله، خوب، عاشقانه بود. من با ايشان در يك مراسم مذهبي آشنا شدم. همسرم مداح است و من وقتي صدايش را شنيدم عاشقش شدم. از طرفي دوست برادرم هم بود.
ميتوانم اين نتيجة كلي را بگيرم كه نابيناها از راه شنيدن صدا عاشق ميشوند؟
○ بله، قطعاً همينطور است. ما از راه گوش عاشق ميشويم. چهار سال با هم تلفني صحبت ميكرديم. فقط صداي همديگر را ميشنيديم.
خوب، فيلم تو هم حتماً دربارة همة اينهاست ديگر... از آغاز عاشقانه گرفته تا به دنيا آمدن هديه و همين خانهاي كه الان دلواپسش هستي زودتر به آن برگردي...
○ بله، همهاش همين است. فيلم دربارة زندگي من است. كاملاً هم مستند است و هيچ زمينهسازياي از قبل نشده است. من قبلاً هم عاشق فيلم گرفتن بودم ولي خانوادهام هيچوقت توانايي تهية دوربين را نداشتند. اولين كاري كه همسرم بعد از ازدواج براي من كرد خريدن يك دوربين هنديكم خانوادگي بود و من شايد حدود 14، 15 حلقة مستند از زندگي خودمان دارم. از هديه و از زندگي سهنفرهمان.
فرصتي هم هست كه فكر كني بهخاطر نابينايي از دستش دادهاي؟ منظورم چيزي است كه بهخاطر آن حسرت يا تأسف بخوري.
○ ]بيدرنگ جواب ميدهد[ رانندگي. حسرت رانندگي كردن به دلم مانده و ميدانم كه هرگز نميتوانم رانندگي كنم.
حالا شايد علم پيشرفت كرد و رانندگي نابينايان هم ممكن شد.
○ ]شيما وارد بحث ميشود[ تا آنموقع ما ديگر مردهايم. همة نابيناها آرزوي رانندگي كردن دارند.
عشق اول مثل چاي اول است
تنها عضو گروه زنان نابيناست كه اصلاً نميخندد. حتي لبخند هم نميزند. در نگاهش انگار كسي مرده و اين چشمهاي خاموش و عميق، سردخانة ياد اوست. كم حرف ميزند و مدام به نيمة خالي ليوانهاي شربتِ روي ميز خيره ميشود. اما خط نگاهش را كه دنبال ميكني مطمئن ميشوي كه گفتني كم ندارد.
مهديس الهي 23 ساله و كمبيناست. حرفهايي كه دوست دارد بگويد مربوط به ديدن يا نديدنش نيست، در اين باره چندان حوصلهاي به خرج نميدهد.
○ نميبينم، مثل سارا. مشكل من هم مثل اوست.
از فيلمي كه ساختي بگو. لوكيشن تو هم خانه بوده؟
○ بله.
خوب، تجربة فيلمبرداري چطور بود؟ موضوع فيلم چيست؟
○ ]از گوشة چشم هنوز نيمة خالي ليوانها را دنبال ميكند. سكوت كرده است. مثل پرندهاي كه ميخواهد نفس تازه كند يا مثل كسي كه با خودش زورآزمايي ميكند. انگار سنگي در آرامش درياچهاش افتاده. انگار سنگ آب را بيتاب كرده[ ... خوب، هيچوقت نميخواستم اين «موضوع» سوژة فيلمم بشود، اما شد و فيلم من براساس اين «موضوع» ساخته شد.
به ما ميگويي اين «موضوع» كه تا اين حد اذيتت كرده چيست؟
○ ]مكث[ من عاشق شده بودم... عاشق پسري كه ميديد، بينا بود. اما من از 18، 19 سالگي عاشق او بودم... احساس ميكردم كه شايد بتواند در آينده همسر من باشد. واقعاً دوستش داشتم. عاشقش بودم. اما او مرا دوست نداشت. خانوادهاش مرا ديده بودند و اصلاً نميتوانستند كمبينا بودنم را بپذيرند. مخالف ازدواج ما بودند و بد ميدانستند كه عروسشان كمبينا باشد.
خودت دوست داشتنت را اعلام كردي يا خودش متوجه شد؟
○ خودش متوجه شد و هميشه ميگفت تو ديوانهاي.
چون دوستش داشتي ميگفت ديوانهاي؟
○ بله. ميگفت تو چرا عاشق يك بينا شدي، چرا نميروي عاشق يك نفر مثل خودت بشوي. فكر ميكرد براي عاشق شدن ميشود برنامهريزي كرد.
تو در جوابش چه ميگفتي؟
○ سعي ميكردم بگويم كه براي خودم دلايلي دارم. هر كاري ميكردم تا بفهمد كه واقعاً دوستش دارم.
بهنظرت عشق اصلاً دليل هم دارد؟ ميشود براي عاشق شدن يك نفر دليل تراشيد؟
○ آره. عشق حتماً دليل دارد.
دلايل تو چه بود؟
○ احساس ميكردم كه خيلي مهربان است، دلسوز است، فداكار است. اما بعدها فهميدم كه اشتباه ميكردم و اصلاً اينطور نيست و خوب، البته ضربهاش را هم خوردم.
چرا ضربه خوردي؟
○ ]مكث[
تو را رها كرد؟
○ ما با هم ازدواج كرديم. او از خانوادهاش كاملاً طرد شد. خانوادة من هم كاملاً مخالف بودند و فقط برادرم از من حمايت ميكرد.
خوب، پس دوستت داشته كه با تو ازدواج كرده.
○ دوستم داشت... اما حالا كه ديگر همهچيز تمام شده. مدام تحقير ميشدم. سرزنش ميشدم. البته بيشتر از طرف خانوادهاش. ميگفتند ما دوست داشتيم پسرمان با زني ازدواج كند كه خوشگل باشد، بينا باشد، كار كند، تحصيلكرده باشد... خلاصه طوري شد كه ما مجبور شديم از هم جدا شويم. من دوستش داشتم.
و اين شد سوژة فيلم تو. سوژهاي كه خيلي جالب است و شايد جشنوارهپسند هم باشد. ممكن است جايزه بگيري. مشهور شوي. كار فيلمسازي را ادامه دهي و موفقيتهايي بهدست بياوري. اما ظاهراً به اين قسمت از ماجرا زياد فكر نميكني.
○ ]غمهايش دانة اشكي ميشود و بيرون ميريزد[ بله، ممكن است. او هم در بخشهايي از فيلم من هست، اما من بيشتر به اين فكر ميكنم كه چرا من و او نبايد با هم زندگي كنيم. فقط چون من نميبينم؟ به اين فكر ميكنم كه ايكاش كسي بود كه اين سؤال را از خانوادهاش ميپرسيد.
الان در خانة پدريات هستي؟
○ متأسفانه بله. واقعاً متأسفانه. چون آنجا مدام تحقير ميشوم، سرزنش ميشوم و نميتوانم تحمل كنم. آنها همهچيز را به «قسمت» و «خواست خدا» ربط ميدهند، درحاليكه اگر مادر من وقتي باردار بود توجه ميكرد كه با زن همسايه كه سرخجه داشت رفتوآمد نكند، هرگز زندگي من اين شكلي نميشد. اين اشتباهِ مادرم است نه «قسمت» من.
آرايش دلنشيني داري لباس روشني پوشيدهاي! انگار رنگهاي شاد را بيشتر دوست داري؟
○ آره. آخر او اين رنگ لباس و اين آرايش ياسيرنگ را خيلي دوست داشت.
]تلفن همراهش زنگ ميزند. گوشي را از جايي در ته كيفش ميكشد بيرون. چيزي در چشمانش ميشكفد. دستپاچه گوشي را خاموش ميكند[ خودش بود. گاهي زنگ ميزند تا مثلاً مرا دلداري بدهد.
]شيما وارد ماجرا ميشود[ بهنظر من اين آدم شايد عاشق بود اما هيچوقت عاشقي نكرد. ولي مهديس نميتواند او را فراموش كند چون اولين عشقش بوده. مثل اولين چاي كه وقتي خسته به خانه برميگردي و ميخوري، خستگي از تنت بيرون ميرود.
طرد و تبعيض بدتر از نابينايي است
دو سه هفته زمان كافي بود تا مسير زندگي نغمه عافيت كاملاً عوض شود. نغمه تا 17 سالگي ميديد، اما بيماري شبكية چشم ناگهان شدت گرفت و ويژگي «كمبينايي» را به زندگي او اضافه كرد. مادرش همراه اوست، مثل سايه. آدمها و روزها و شبها، غمها و حسرتها، گذر فصلها و ماهها و سالها و قرنها، همه را در خطوط موازي پيشانياش ميتوان ديد. نگاه در چشمانش ماسيده. اما اين دو چشم مطمئن و غمگين بهجاي چهار چشم ميبينند، چشمان يك مادر كه بهجاي دخترش هم ميبيند.
○ تنها مادرم بود كه توانست خيلي سريع به من در مسير بازگشت به تحصيل و يادگيري خط بريل و ادامة فعاليت و زندگي كمك كند. كنار آمدن با اين شرايط برايم آسان نبود اما او هيچوقت تنهايم نگذاشت و يك سال هم نگذشت كه مرا به زندگي بازگرداند. در 1373 در دانشگاه علامه قبول شدم و در 1380 هم از پاياننامة فوقليسانس جامعهشناسيام دفاع كردم.
چه بخشي از اين زندگي در فيلم تو برجسته شده؟
○ تمام فيلمهايي كه ما ميسازيم، به قول آقاي شيرواني، نوعي «خودنگاري» است. سوژه خودمان هستيم. همين!
خوب، اما هركدام از بچهها يك برش از زندگيشان را در فيلم پررنگتر كردهاند. ميخواهم بدانم دربارة تو اين برش از كجاي زندگيت برداشته شده؟
○ اين برش براي من ازدواجم است. البته بعد از خدا تنها فرد مؤثر در زندگي من مادرم بوده و سعي ميكنم او را، همانطور كه در عالم واقعيت هست، سايه به سايه در كنار خودم نشان بدهم. اما بعد از ازدواج اين نقش بين مادرم و همسرم تقسيم شد.
چطور با همسرت آشنا شدي؟
○ من در مؤسسة عصاي سفيد كامپيوتر تدريس ميكنم و همسرم هم آنجا سفالگري آموزش ميداد. در مؤسسه با هم آشنا شديم.
وضعيت بينايي همسرت چطور است؟
○ او كاملاً بيناست.
مشكلي براي ازدواج نداشتيد؟
○ نه، اصلاً. خانوادة همسرم فرهنگ ويژهاي دارند و فراتر از جريانات عاميانة مرسوم فكر ميكنند. آنها هيچ مشكلي با من نداشتند. حتي پدر همسرم به او گفته بود: «اصلاً دربارة مشكل بينايي نغمه با من حرف نزن. فقط به من بگو كه اين دختر چطور فكر ميكند، چون ديدن يا نديدن عاملي نيست كه دو تا آدم را به هم نزديك ميكند.» و واقعاً هم در روابط ما همينطور بوده.
خوب، الان ظاهراً هم داخل خانه و هم بيرون خانه مشغول كار هستي. از پس همة كارها به خوبي برميآيي؟
○ هفتهاي يك روز در مؤسسة عصاي سفيد كار ميكنم و يك روز هم به آسايشگاه كهريزك ميروم و به نابينايان آنجا بريل درس ميدهم. اما بهنظر من هر زندگياي مسائل خاص خودش را دارد. اصلاً هر فردي مسائل خودش را دارد. دربارة كسي كه يك ويژگي مشخص ظاهري مثل نابينايي يا كمبينايي دارد ممكن است بتوانيد بعضي از مسائل و مشكلاتش را حدس بزنيد ولي دربارة كسي كه چنين ويژگياي را ندارد شايد نتوانيد بهراحتي حدس بزنيد. بههرحال بهنظر من، چه بينا باشيم و چه نابينا، هر روز صبح كه بيدار ميشويم بايد آمادة مبارزة اميدوارانه و نه جبههگيري در برابر زندگي باشيم. بالاخره هر روز مسائل خاص خودش را براي حل كردن دارد.
ظاهراً فيلمت در مرحلة فيلمبرداري است. اين جريان، اين كلاسها، فيلم ساختن چقدر در زندگيات تأثير گذاشته؟
○ شايد اگر كسي به اسم آقاي شيرواني نميآمد و چنين حركتي را آغاز نميكرد، من فكر ميكردم كه هيچوقت نبايد دوربين دستم بگيرم، مثل رانندگي كه هيچوقت به آن فكر نميكنم. اما اين جسارت بعد از كلاسها ايجاد شد. كلاسها فضاي خاصي داشت و حركت و هيجان بخصوصي به ما ميداد. مثلاً بايد در عرض 10 دقيقه يك سكانس با يك موضوع خاص مينوشتيم. بعضي از اين نوشتهها را كه الان ميخوانم باور نميكنم كه واقعاً خودم آنها را نوشتهام. نه اينكه خيلي خاص باشد، اما اين را ميدانم كه اگر اين دوره نبود، ذهنم تا اين حد خلاق نميشد يا شايد هم اصلاً خلاقيتي پيدا نميكردم.
از مادرت صحبت كردي اما از پدرت اصلاً چيزي نگفتي. چرا؟
○ ]مكث ميكند و با خنده سكوتش را ميشكند[ پدرم سال 58 از مادرم جدا شد.
و شما هيچ ارتباطي با او نداريد؟
○ اوايل چرا، اما الان ده سالي ميشود كه هيچ رابطهاي نداريم و كاملاً از او بيخبريم. مادرم در واقع هم پدر ما بوده و هم مادرمان.
]چشمهاي مادرش، سايهاش، خيس شده. زن گريه ميكند و در نگاهش آلبوم خاطرات اين سالها ورق ميخورد. دستهاي زيباي نغمه، با ناخنهاي مرتبِ مانيكورشده، نرم و آرام به سمت دستهاي خطخطيشدة مادر ميرود. مادر به حرف ميآيد[ سختيها زيادند، اما هيچ سختياي به اندازة طرد و تبعيض اجتماعي نيست. دختر من درست است كه مشكل بينايي دارد اما بسيار باهوش است. نغمه در آزمون استخدام شوراي عالي انقلاب فرهنگي، بين آنهمه متقاضي نفر دوم شد ولي وقتي براي مصاحبه رفت و آنها فهميدند كه نفر دوم آزمون مشكل بينايي دارد ردش كردند. همين اتفاق در دانشگاه جامع علميـكاربردي هم افتاد. اينها درد است وگرنه باقي چيزها كه ميگذرد...
«غربت» سختتر از «نابينايي»
مردمكهاي بيتاب چشمانش مثل دو فندق قهوهاي مدام از اين سو به آن سو ميروند. زنجيرهايش انگار سبكتر از بقيه است. بنفشه احمدي، دختر افغان، آسودهتر از دوستانش بهنظر ميرسد. او نابيناي مادرزاد است. در آينة صاف چشمانش خودم را ميبينم كه ميكوشم پرسشهايم را به آرامش او تحميل كنم. اما او چه نيازي به اين پرسشها دارد؟ نابينايي راهي را بر او نبسته و فرصتي را از او دريغ نكرده. او اينجاست، روبهروي من نشسته و از فيلمي كه دارد دربارة زندگياش ميسازد حرف ميزند. در كوچه آفتاب ميتابد و آواز پسرك رهگذر در ميان باغچههاي خيس ميپيچد: «با چشمان تو مرا به الماس ستارهها نيازي نيست، با آسمان بگو.»
○ «نگاه كن» و «ببين» واژههايي هستند كه در خانة ما خيلي بهكار برده نميشدند. من نابيناي مطلق بودم اما كسي به من نميگفت كه تو نابينا هستي و نميبيني. بعد از ورود به مدرسه بود كه فهميدم نابينا هستم.
اين آگاهي ناگهاني اذيتت نكرد؟
○ خوب، چرا. در مدرسه ناگهان متوجه شدم كه با ديگران فرق دارم ولي توانستم با مشكلم كنار بيايم. شايد به اين دليل كه خانوادهام حمايت روحيشان را از من دريغ نكرده بودند. بههرحال از همانجا بود كه متوجه شدم نابينايي محدوديت است اما نميتواند مانع پيشرفت من بشود. تلاش كردم و به هرچيز كه ميخواستم رسيدم و توانستم بهراحتي به دانشگاه بروم. در دانشگاه تهران ليسانس گرفتم و الان هم دارم در دانشگاه الزهرا ادامة تحصيل ميدهم.
سوژة فيلم تو هم دربارة همين چيزهاست؟ دربارة زندگيات؟
○ دربارة زندگيام كه هست، اما بيشتر دربارة «غربت» در اين زندگي است.
چرا غربت؟ تا اينجا كه همهچيز خيلي خوب پيش رفته بود.
○ همهچيز خوب بود. البته هنوز هم هست. اما من الان تنها هستم. خانوادهام به كابل برگشتهاند و چون من در دانشگاه درس ميخواندم مجبور شدم تنها اينجا بمانم. از همان مو

Comments
hi
sms incomplete bood baz nemishod
yahoot rah oftad
pantea | December 5, 2006 02:47 AM
پاني عزيزم كه الاهي قربونت برم.sms تو كه از اون سر دنيا اومد و حالم رو پرسيده بودي كلي خوشحال شدم.من هم خيلي تلاش كردم كه جوابمو برات بفرستم اما انگار آخرش هم نشد.به هر حال بايد ازت عذرخواهي كنم كه وقتي داشتي برميگشتي نتونستم ببينمت.بعدش هم حسابي گرفتار شدم.ايميل من همينجا در سايت هست.لطفا تو هم ايميلت را برايم بگذار.ضمنا من ياهو مسنجر ندارم اما اگر فكر ميكني ميشه اين طوري حرف زد به افتخار شما يك ياهو مسنجر هم افتتاح ميكنم.ضمنا حالم خوبه.خوب خوبم اصلا نگران نباش.فقط كمي قلب درد داشتم كه تموم شد.ميبوسمت و مرسي كه به اينجا سر ميزني.به زودي با هم ميگپيم.راستي به سامان هم سلام برسون.
فهيمه | December 5, 2006 11:53 AM
واقعا گزارش فوق العاده ای بود.ممنون
Anonymous | December 5, 2006 01:41 PM
سميرا خانوم. اصلا وقتش رو زياد نكنين از من ميشنوين. من كه نمي دونم شما كياين، اما به خانوم شركت رحم كنين...
مرتضا | December 6, 2006 09:26 AM
بسیار گزارش خوبی بود. در بلاگ نیوز لینک داده شد
ابوالفتحی | December 7, 2006 02:26 PM
من این مطلب رو در اخرین شماره ماهنامه زنان خوندم . بسیار جالب . دست شما درد نکنه .
لیلا | December 8, 2006 05:14 PM