« قندونمک هایی ازعمران صلاحی
صفحه اصلی
»
توخواب عشق مي بيني من خواب استخوان ,حكايت روزنامه نگاران وصاحبان رسانه
حالم از اين كودتاهاي خاموش و كثيفي كه هرازچندگاهي از يك گوشه دنياي كوچك مطبوعات سربرمي أورد به هم مي خورد.اين البته احساسي نيست كه فقط من تجربه اش كرده باشم.وقتي سال پيش در روزنامه حيات نو به بدترين شكل ممكن و متصور شيرفهمم كردند كه اخراجم مي دانستم اين نه اولين بار است و نه أخرين بار كه چنين اتفاق غيرفرهنگي اي در يك فضاي صددرصد فرهنگي مي افتد.مي دانستم كه پارادوكس بزرگ نوشتن از حق و حق طلبي و در همان حال بي بهره بودن از هرگونه حقي خيلي پيش از اين در ذهن روزنامه نگاران اهل فكر شكل گرفته و شايد تا ابد هم پاسخي براي أن نباشد..امروز البته خوشحالم از اينكه حتي همان موقع هم أنقدر خام دست نبودم كه گمان كنم زندگي , معيشت , احساسات و سرنوشت جماعت قلم به دست و مطبوعاتي براي صاحبان سرمايه دار رسانه ها حتي به اندازه نصف تيراژ روزنامه يا يك چهارم سود أگهي هاي أن ارزش دارد.اما در كنار اين خوشحالي كه شايد محصول عادي شدن حاكميت روابط لابيرنتي و بي اصول به جاي ضوابط حرفه اي در مطبوعات باشد ,باز هم از شنيدن اخبار مربوط به ناامني و بي تضميني شغلي دوستانم ناراحت مي شوم.نمي دانم شايد هنوز به اين واقعيات كثيف عادت نكرده ام.هنوز عادت نكرده ام كه سينا قنبرپور, يكي از روزنامه نگاران شناخته شده و واقعا زحمتكش و فعالي كه مي شناسم يك روز صبح دفتر و دستك هميشه مرتب اش را جمع كند و مثل هميشه برود به دفتر روزنامه نه چندان وزين و در برخي موارد حتي سخيف أينده نو و ببيند كه خانم خبرنگار جوان و بي تجربه اي صندلي اش را تصاحب كرده.
نه من هنوز نه عادت دارم به چنين بي اخلاقي هاي درخشاني و نه باور دارم به چنين بي قانوني هاي ساده و بي دردسري.أقاي وصال و همفكرانش در راس روزنامه أينده نو البته در جلسات أغاز به كار اين روزنامه طور ديگري ظاهر شدند و اگرچه سوابقشان را كمابيش مي دانستيم اما براي لحظاتي ما هم باورمان شد كه واقعا أمده اند فيل هوا كنند.كار متفاوت , روزنامه نگاري مبتكرانه و حقوق, امنيت و امتيازات شايسته حرفه روزنامه نگاري.اما همين أقاي مديرمسئول پرسابقه ظاهرا در تحريريه أينده نو براي دوستان ما جاسوس گذاشته و شخصي از منسوبان خود را با عنوان مخفي خبرچين و البته حتما با حقوق و مزاياي مكفي به جان اهل تحريريه انداخته است.بازرسي فايل هاي اينترنتي خبرنگاران و چوب زدن زاغ سياه أنها هم تنها يكي از موارد انضباطي اي است كه در تحريريه اين روزنامه دنبال مي شود و اگر هم كسي مثل سينا دربرابر اين نقض أشكار و بي پرده حقوق انساني در يك روزنامه اعتراض كند و فرياد بكشد, هوارش به هيچ كجا نخواهد رسيد.گوشي براي شنيدن وجود ندارد.گوش ها همه پر است از صداي همهمه زندگي در اين شهر شلوغ كه هر كس در أن مي كوشد تا نان روزي خود را از دهان انواع و اقسام گرگ هاي بالان ديده بيرون بكشد.بر فرض كه هوار حق خواهي شما به گوش مدير مسئول هم برسد, باز به كاهدان زده ايد و نتيجه چيزي نيست جز تهديد و اخراج.أن هم به بدترين و زشت ترين شكل ممكن.بي أنكه بدانيد كس ديگري را از ميان صف بيكاران جوياي كار بر جاي شما مي نشانند و شماي روزنامه نگاري كه دم از حقوق انساني , حقوق كار و كارگر و نقد بر ساختارهاي فاسد قدرت هاي ديكتاتورماب و توتاليتر مي زنيد و به خيال خودتان براي ساختن جامعه مدني گام برمي داريد, به يكباره درمي يابيد كه هيچ چيز و هيچ كس و هيچ مرجعي نداريد كه از شما حمايت كند.شما مي مانيد و يك دوره ديگر بيكاري يا كم كاري كه البته فكر كنم برايتان بد نيست چون ژورناليسم يكي از حرفه هاي كاهنده عمر و فرساينده جواني است و پر است از استرس و هيجان و ناامني.بد نيست زماني هم به شما استراحت بدهند تا غازهايتان را بچرانيد وبا فراغ بالي كه در شغلتان هرگز معني ندارد, بنشينيد و ماستتان را بخوريد.هميشه كه نبايد شما روزنامه را تعطيل كنيد.گاهي روزنامه شما را تعطيل مي كند .
و در اين ميان دوره مي رسد به كوچك تر هايي كه در بحث اخلاق حرفه اي هنوز به فصل حفظ حرمت همكار و نگاه صنفي داشتن به مسئله اشتغال نرسيده اند و نمي دانند, يعني نياموخته اند كه دست كم بايد زنگي به شما بزنند و بگويند كه پيشنهادي بي شرمانه را براي تصاحب شغل شما پذيرفته اند.القصه سينا جان دلت شاد و سرت سبز كه اولين بار نيست كه چنين مي بيني و متاسفم كه بايد بگويم أخرين بار هم نخواهد بود.براي خودمان,براي سينا و همه دوستان روزنامه نگاري كه مي دانند چه مي گويم شعري مي گذارم از اورهان ولي ,شاعر ترك كه بي ربط با تفاوت هاي ما و صاحبان سرمايه دار رسانه ها نيست :
ما نمي توانيم با هم باشيم.راه ما جداست.
توگربه قصابي, من گربه سرگردان كوچه ها.
تو از ظرف لعابي شير مي خوري
من از دهان شير.
تو خواب عشق مي بيني , من استخوان.
اما كار تو هم چندان أسان نيست عزيز.
دشوار است هرروز دم جنباندن.
نوشته بقیه دوستان را هم بخوانید:
فشار از بیرون ،نامردی از داخل علی قدیمی
اخلاق روزنامه نگاری در وضعیت اخراج داوود پنهانی

Comments
فهیمه جون انتظار اخلاق در سرزمین بی اخلاقی ها رویایی است که تنها باید با یاد آن لحظاتی خوش برای خود ارزانی داشت وگرنه این جماعت...اما عزیز شعری که نوشته بودی خیلی قشنگ بود.خیلی قشنگ
مریم شبانی | October 10, 2006 11:22 AM
ajab baba! sh'eri ke gozashte budi kheili kheili mortabet bud be mozu!
man(roozmare) | October 10, 2006 12:23 PM
كدام سينا خانم حيدري؟ قمبرپور؟ واقعا متاسفم!براي همه بچه ها متاسفم كه اول و آخر مجبوريم ... بي خيال
محمد | October 10, 2006 02:17 PM
عزيز برادر كجاشو ديدي! اين وصالو كه مو ميشناسوم به قولي كاكام يابو تر از اين حرفهاست!
احمدك دبير | October 10, 2006 02:20 PM
گریستن هم خنده دار است این روزها...
فرهاد یلدا | October 11, 2006 06:31 PM
گریستن هم خنده دار است این روزها...
فرهاد یلدا | October 11, 2006 06:32 PM
گریه هم خنده دار شده این روزها
فرهاد یلدا | October 11, 2006 06:36 PM
dar shahr sedai pai gorg miamad andisheh be zanjir keshideh shod ama sedaei az chopanha bar nakhast pas bedan einak chopan gorg gashteh khanom heidari vaghti chopan gorg shavad che baiad kard? agar javab dahid mamnon mishavam.
monzavi | October 11, 2006 11:48 PM
این چیزها که گفتید ..مال ایرانه؟
کلاشینکف | October 12, 2006 01:33 PM
فهیمه جان واقعا چکار میشه کرد با چیزهایی که می بینیم و می شنویم در این شهر اخلاق !!!!!!!
محبوب | October 13, 2006 03:18 AM
من دقت كردم. فكر ميكنم همه آدا دارن همديگرو چك ميكنن. ولي بعضيهاش ديگه خيلي مشمئزكننده ميشه... خيلي.
مرتضا | October 13, 2006 02:42 PM
ياد عباس پهلوان به خير. اونهائي كه ميخواستند كاره اي شوند چي شدند و حالا واي به حال اينها كه چي بشوند.
تيبو | October 13, 2006 03:20 PM
غمناک است این مصائی روزنامه نگاری و اصحاب خبر
سردبیر دی÷لم | October 15, 2006 03:35 PM
link dadam behet
nazaninkazemi | October 15, 2006 05:24 PM
کولی کنار آتش منتظر است...looliyan.com
فرهاد یلدا | October 15, 2006 06:13 PM
فهیمه جان !
غیر از اینکه تو اسرار مگو هویدا کردی ؛ این نوشته ات همه اش دلخراش بود .
کاش ادعاهایمان یادمان نمی رفت به سادگی .
...
راستی پکایی های نورسیده ، مهرگان را هم کله پا کردند
...
فغان ار این همه زد وبند
*شریف* | October 16, 2006 04:07 AM
بابا شما ها تو وبلاگستان چه حالی دادین به این سینا آقا.هواداراش زیاد هستن .خوب براش خونخواهی کردین.به این میگن صنففففففففففففففففففففففففف.
فرهاد | October 16, 2006 12:06 PM
http://blog.looliyan.com/?id=297
.................... | October 16, 2006 02:53 PM
گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم مثل آفتاب اگه برمن نتابی سردم وبی رنگم مثل باران اگه نباری خبرازحال من نداری بی توپرپرمی شم دوروزه دل سنگت برام می سوزه همه آهم همه دردم مثل توفان دوره گردم
فقط میتونم همینوبرات بذارم
بامداد | October 17, 2006 12:16 AM
گل سنگم گل سنگم چی بگم از دل تنگم مثل آفتاب اگه برمن نتابی سردم وبی رنگم مثل باران اگه نباری خبرازحال من نداری بی توپرپرمی شم دوروزه دل سنگت برام می سوزه همه آهم همه دردم مثل توفان دوره گردم
فقط میتونم همینوبرات بذارم
بامداد | October 17, 2006 12:17 AM
خیلی دلم برات تنگ شده ولی سعادت دیدنت رو ندارم میدونم سرت خیلی شلوغه ولی پاییزرسیده ودلتنگی هم جزءلاینفک پاییزه دیگه زیاد وقتت رونمگیرم خیلی وقت بود به یادت نمی افتادم تااینکه وبلاگتو پیدا کردم و دلم حواتو کرد امیدوارم هر جا که هستی موفق پیروز وسبز باشی اگه خواستی برات ایمیل بفرستم فقط بنویس بفرست
bamdad | October 18, 2006 12:49 AM
ionolsen21 May we exchange links with your site?
topicstarter | October 18, 2006 03:47 PM
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کین طایفه از کشته ستانند غرامت
'گریه ی بهاری... توو پاییز | October 30, 2006 07:27 PM
مدعیان حق جویی و حق طلبی و انواع و اقسام کلمات + حق! همیشه خود بزرگترین پایمال کننده حق هستند
hamid | November 20, 2006 12:46 AM