« حالا حکایت « خیاط » است !
صفحه اصلی
توخواب عشق مي بيني من خواب استخوان ,حكايت روزنامه نگاران وصاحبان رسانه »
قندونمک هایی ازعمران صلاحی
به جای شعری که می خواستم از عمران صلاحی بگذارم فکر کردم گزیده ای از آثار طنزش را بگذارم.طنزهایی ازع .شکرچیان که کوتاهند اما پر از معنا:
انتقال
رستوران هتلي بالاي سردرش اين تابلو را زده بود: «غذاهاي سنتي عاملي براي انتقال فرهنگ ملي.»
ما فكر ميكنيم از اين طريق فرهنگ ملي به جاي اينكه انتقال پيدا كند، دفع ميشود.
آزادي بيان
تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه بهطور كامل رعايت ميشود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد ميشود شهرداري خودش در دستشوييها وايتبرد (تختهسياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.
پنجاه سال
به تازگي «صد سال آواز ايران» به صورت نوار و سيدي به بازار آمده است. بهتر بود اسم اين گردآوري را ميگذاشتند پنجاه سال آواز ايران، چون در اين نوارها و سيديها از صداي زنان خواننده خبري نيست.
سؤال
بعضي از خوانندههاي مرد صداي نازك دارند و بعضي از خوانندههاي زن صداي كلفت. چرا صداي آنان آزاد است و صداي اينان ممنوع؟ پيشنهاد ميشود آن دسته از خوانندههاي زن كه صداي كلفت دارند، روي خودشان اسم مردانه بگذارند و ترانه بخوانند. چون محتواي ترانهها هم اغلب مردانه است فكر نكنم كسي تشخيص بدهد كي زنه، كي مرده.
آگهي
اين هم يك آگهي كه در مجله فيلم (شماره 296) چاپ شده است: «هر چند بار و به هركجا كه ميخواهيد، بچسبانيد.»
واژههاي ويژه
بعضي از واژهها در زمان ما معاني واقعي خود را از دست دادهاند و معاني تازهاي پيدا كردهاند. يكي از آنها واژه «ويژه» است. اين واژه قبلاً بار مثبت داشت. مثلاً وقتي ميگفتند فلاني شاعري است ويژه، يعني شاعري است ممتاز. سيگارهايي هم كشيده ميشد به نام «ويژه» يعني مخصوص. مثل چلوكباب مخصوص. اما حالا معني اين واژه عوض شده است. مثلاً وقتي ميگويند «زنان ويژه»، يعني...
[توضيح ويژه- سه چهار سطر ويژه از اين مطلب ويژه از سوي يك مقام مسؤول ويژه در مجله، خودسانسوري گرديد!]
تصحيح و توضيح
در يكي از روزنامههاي صبح مصاحبهاي كرده بودند با دكتر داريوش صبور درباره ادبيات و عرفان. مصاحبه خوبي بود و غلط چاپي نداشت، غير از اينكه به جاي «داريوش» چاپ شده بود «منوچهر». ما فكر كرديم لابد با برادر ايشان مصاحبه كردهاند، اما عكس، عكس خودشان بود.
اين روزنامه در شماره بعد اشتباه خود را تصحيح كرد و نوشت: نام واقعي دكتر صبوري داريوش است، نه منوچهر. در شماره بعد خوانديم: نام فاميل مهندس صبوري، صبور است. بدين وسيله از ايشان و خوانندگان گرامي پوزش ميطلبيم.
همين روزنامه در شماره بعد توضيح داده بود كه داريوش صابري دكتر است، نه مهندس.
در شماره بعد هم نوشته بود كه دريوش صابري با آقاي كيومرث صابري هيچگونه نسبتي ندارد.
در شماره بعدي روزنامه خوانديم: داريوش صحيح است، نه دريوش. آن كه در يوش است نيماست!
شعر افغاني
اين رباعي را هم يكي از شاعران افغاني در زمان حكومت طالبان سروده است:
در شهر هرات، بانوان دك شدهاند
چون تلويزيون دچار برفك شدهاند
ديروز شبيه نان قندي بودند
امروز شبيه نان سنگك شدهاند!.
بحران مخاطب
دو نفر كه ميخواهند با هم گفتگو كنند، معمولاً روبروي هم ميايستند يا مينشينند. حتي اگر با تلفن و موبايل هم صحبت كنند و پشتشان به هم باشد، تصورشان اين است كه روبروي هم ايستادهاند.
بعضي وقتها چارهاي نيست و ديالوگ از عقب صورت ميگيرد. مثلاً در تاكسي وقتي راننده با مسافر عقبي صحبت ميكند، پشتش به اوست. البته او از توي آينه ميتواند مخاطب خود را ببيند. مخاطب هم اگر كمي گردنش را دراز كند ميتواند چهره راننده را ديد بزند، مشروط بر اين كه به درد ديد زدن بخورد. فرق زمان ما با زمان قديم اين است كه راننده نميتواند وارونه بنشيند و با مخاطبانش صحبت كند، اما در زمان قديم ملانصرالدين ميتوانست وارونه سوار خرش بشود و مخاطبانش را بشناسد.
راننده چارهاي ندارد جز اين كه پشت به مخاطب بنشيند، اما در زمان ما عدهاي عمداً پشت به همنوعان خود ميكنند، آن هم نه در يك شهر بخصوص، بلكه در همه شهرها.
در ديالوگ از عقب گاهي پشت مخاطب به شماست و گاهي پشت شما به مخاطب. در حالت اول كه بيشتر در ادارات و بيمارستانها اتفاق ميافتد، شما دنبال مدير و يا پزشكي راه ميافتيد و هي از او سؤال ميكنيد و او بيآنكه رو نشان دهد، شما را به اين و آن حواله ميدهد. در حالت دوم، مخاطب پشت سر شما قرار دارد و هي از شما سؤال ميكند و شما هم هي بايد جواب بدهيد. در مورد اول اگر مخاطب دهانش پس كلهاش باشد، شما ميتوانيد او را ببينيد، اما در مورد دوم نميتوانيد.
شعر و شاعري
دفترمان را با شعري ميگشاييم كه در كيهان 18/5/82 چاپ شده است:
درديست در دلم كه مداوا نميشود
بر گل نشسته بخت من و پا نميشود
دست كرم نشانة مرد است و مرتبت
تير چراغ برق كه آقا نميشود
بيريشه سربلند غبار است، كوه نيست
هر لات بيپدر كه مسيحا نميشود...
سروته
جاي شما خالي، رفته بوديم به جمهوري آذربايجان. شنيديم يكي از رماننويسان آن جمهوري، رماني نوشته بود در هفده جلد. به همين مناسبت جشني برپا ميشود. در اين مراسم، همه جام خود را بلند ميكنند. يك نفر ميگويد: «بنوشيم به سلامتي سر اين نويسنده، كه اين همه تخيل و افكار بديع در آن جوشيده.»
يك نفر ديگر ميگويد: «نه، بنوشيم به سلامتي ته اين نويسنده كه توانسته آن را زمين بگذارد و اين اثر عظيم را بنويسد!»
توپ مرواريد
و باز آوردهاند كه روزي مأموران در كتابفروشيها دنبال كتاب «توپ مرواريد» اثر صادق هدايت ميگشتند و پيدا نميكردند.
ناگهان يكي از مأموران با خوشحالي گفت: «من توپش را پيدا كردم.»
مأمور ديگري گفت: «من هم مرواريدش را پيدا كردم.»
معلوم شد آن كتابها يكي «توپ» اثر غلامحسين ساعدي و يكي هم «مرواريد» اثر جان اشتاين بك بوده است.
بر سر دوراهي
مشاور محترم خانوادگي مجله...
من از قيافه همسرم بيزارم. چه كار كنم؟
«امضا محفوظ»
پاسخ: چند راه وجود دارد. يا شما پشت به او بكنيد، يا او پشت به شما بكند. يا اينكه به چهرهاش نقاب بزند. يا چهرهاش را عمل كند كه خوشگل بشود، يا چشمتان را عمل كنيد.
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
يا در تاريكي با او روبرو شويد و تصور كنيد زيباي زيبايان است، زيرا از قديم گفتهاند: «شب، گربه سمور مينمايد.»
مقابله به مثل
بر سردر پارك نظامي گنجوي تهران اين بيت را به نام حكيم گنجه نوشتهاند:
شاد زي با سياه چشمان، شاد
كه جهان نيست جز فسانه و باد
پيشنهادميكنيم اگر پاركي هم به نام رودكي سمرقندي وجود دارد، روي سردرش بيتي از حكيم نظامي بنويسند
«گزینشی از طنزهای صلاحی در نشریات گل آقا»
