« September 2006 Main November 2006 »

October 30, 2006

استقبال زنان اصولگرا از تولید انبوده به جای زایمان !

روزنامه اعتماد را که امروز دیدم،از خودم پرسیدم آیا این همه برافروخته و عصبانی شدن به خاطر حرف های احمدی نژاد روا است ؟ به قول استادی ، فاجعه کجاست؟ در لطیفه هایی که هر روز آقای رئیس جمهور می گوید یا در مردمی که این لطیفه های خنک را می شوند و از ته دل می خندند؟ فاجعه ، سیاست های خلق الساعه و تصمیمات شتابزده مستر پرزیدنت است یا رای های موافقی که به این سیاست ها داده شده و صندلی ریاست جمهوری را برای فردی با ویژگی های احمدی نژاد خالی کرده است ؟ به عبارت روشن تر آیا از ما نیست که بر ماست ؟ به هر حال پرزیدنت شگفت انگیز ما از سیاره ای دیگر که نیامده.او هم مثل همه ما فرزند همین زمین است و آنچه می گوید و دستور می دهد و پیشنهاد می کند زاییده تفکری است که در همین جامعه رشد کرده؛جامعه ای که زنان اصولگرایش دور هم جمع می شوند و از رئیس جمهور منتخب شان دفاع و حمایت می کنند که : وقتی روزی را خدا می دهد ، چه ایرادی دارد فرزند بیشتری به دنیا بیاید؟ مریم بهروزی ، دبیر کل جامعه زینب ،که یکی از تشکل های راست سنتی است با دفاع از اظهارات اخیر احمدی نژاد که دو بچه در هر خانواده را کم دانسته بود، گفته است : « من هم با افزایش جمعیت موافقم.البته با ذکر این نکته که باید به موازات رشد جمعیت توان علمی و تکنولوژی خود را نیز افزایش دهیم.» این اظهارنظرهای کارشناسانه اما در شرایطی صورت می گیرد که برای دست کم 7 میلیون جمعیت زیر خط فقر در کشور هیچ برنامه عملی ای در دست اجرا نیست و نماینده مقیم سازمان ملل اعلام کرده است که حداقل 12 درصد از جمعیت ایران زیر خط مطلق فقر زندگی می کنند.در همین حال منیره نوبخت ،عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و رئیس مرکز فرهنگی زنان هم گفته : « دولت های قبلی برای اتخاذ سیاست های کاهش جمعیت و تنظیم خانواده برنامه های خود را داشتند اما دولت آقای احمدی نژاد هم حتما سیاست هایی دارد که طی آن نه تنها برنامه های گذشتگان منتفی می شود بلکه نیاز به توسعه جمعیت هم احساس می شود.
جالب است که بر اساس گفته های فاطمه رهبر ،عضو فراکسیون زنان مجلس اصولگرایان ، بخشی از سخنان شگفت انگیز احمدی نژاد در پاسخ به پرسش های خانم آلیا و همفکرانشان در مجلس بوده است !!
از طرف دیگر از آنجا که دولتمردان و دولتزنان دولت نهم ظاهرا همه چیز را به شوخی گرفته اند ،رهبر ، نماینده مردم تهران در مجلس هفتم اشاره کرده است : آنچه رئیس جمهور درباره افزایش جمعیت گفته در حد شوخی بوده است ! اما من نمی فهمم، رئیس جمهور یک مملکت چرا باید تا این حد شوخ طبع و بذله گو باشد؟ نمی دانم اگر نشان « لبخند طلایی » را به آقای رئیس جمهور بدهیم ، ازشنیدن این شوخی های خنک که البته خیلی هم جدی هستند، معاف خواهیم شد ؟



October 29, 2006

درباره تقاطع و چه كسي امير را كشت؟

1.تقاطع فيلمي نيست كه به سادگي بتوان از كنارش گذشت.فيلمي نيست كه نديدنش را به سادگي بتوان به كسي توصيه كرد.تازه ترين فيلم ابوالحسن داوودي علاوه بر آنكه فيلم بسيار تر و تميز و خوش ساختي از كار درآمده مضمون درخشاني هم دارد.كاري ندارم كه بعضي از دوستانم اشكالات اساسي اي را متوجه تدوين و پايان بندي بدش مي دانند و كاري هم ندارم كه عده ديگري از دوستانم ساختار منسجم و جالب آن را تقليدي صرف از فيلم خوب كرش دانسته اند .حتي اگر تمام اين انتقادها هم وارد باشد باز من تقاطع را به دلايلي مربوط به پسند و سليقه هنري ام دوست دارم.تقاطع فيلم تلخي است و اين به نظر من كه ادبيات و سينما و تئاتر تلخ را دوست مي دارم اگر مهم ترين امتيازش نباشد اولين امتيازش است.اين فيلم تصويري واقعي و عيني از جامعه اي است كه در گذار از سنت به مدرنيته مثل خر در گل دوگانگي هاي ارزشي گير كرده است.جوان ترهاي اين جامعه اگرچه ممكن است بسيار هم با استعداد باشند اما تهي و بي هدف و بي آرمان و بنابراين نااميداند.خيلي از منتقدان در انتقاد به فضاي تلخ فيلم تقاطع از فيلمنامه نويس و كاگردان آن پرسيدند كه چرا تمام جوانان اين فيلم منفي هستند ؟ چرا تقاطع بچه مثبت ندارد؟ اگر چه به نظر من اين طور نيست و تقاطع جوان مثبت هم دارد( نمونه آن باران كوثري در نقش گزارشگر تلويزيون، السا فيروزآذر در نقش زن جوان باردار و از همه مهم تر عليرضا حسيني در نقش امير و حتي خاطره اسدي در نقش ...) اما مي خواهم بگويم با نگاهي دقيق تر و موشكاف تر به جامعه جواني كه در آن زندگي مي كنيم ، صدها جوان را مي بينيم كه خسته ، بيكار و نااميد و بي هدف و عصيانگراند..سرخوردگي ها و خاطرات تلخ نسلي كه جوانان امروز را مي ساز د بيش از آن است كه در يك فيلم بگنجد.نسلي كه نطفه اش با انقلاب و تحولات يك شبه بسته شد ، به جاي مدرسه در پايگاه هاي تحميل ايدئولوژي درس خواند ، رنگ جوراب و آستين كوتاه و بلنداي مقنعه اش ، سنگ محك خوب يا بد بودن اش شد و كودكي اش در هاله مقدس جنگ و موشك باران و استرس و ترس آژيرهاي قرمز گذشت.اين نسلي است كه جوانان امروز ما از آن اند.خسته ، عاصي و بدون هيچ فرصت عميقي براي باور كردن ارزش هاي اخلاقي.با اين وجود تصويري كه تقاطع از اين نسل مي دهد تا اين حد منفي و تلخ نيست.طلاق و جدايي پدر و مادر ، آرزوي مهاجرت به كشورهاي پيشرفته، محدوديت بيش از حد دختران در خانوده هاي سنتي، آزادي بي مرز پسران در همين خانواده ها ، محدوديت هاي خانوادگي، اجتماعي و سياسي در روابط جوانان و بخصوص دختران و پسران جوان، فقر اقتصادي و تنهايي از جمله كاتاليزورهايي هستند كه در اين فيلم عصيانگري و تلاش جوانان براي رهايي را سبب مي شوند.هيچ جواني در اين فيلم به خودي خود منفي نيست و عوامل بسياري در اشتباهات او سهم دارند.
تقاطع فيلم تلخي است كه اين تلخي را ذره ذره مثل سمي مهلك به خورد بيننده اش مي دهد.اما از مضمون كه بگذريم، شكل ارائه محتوا و ساختار و فرم فيلم هم به نظرم جذاب است.زندگي هايي در اين شهر بزرگ كه هيچ كس هيچ كس را نمي شناسد به موازات هم ، درست كنار گوش هم روايت مي شوند در حالي كه بيننده اصلا نمي داند اين آدم ها كه با بي تفاوتي از كنار هم مي گذرند در يك تقاطع سرنوشت ساز به بدترين شكل ممكن با هم برخورد خواهند كرد.در تقاطع بر خلاف هميشه خطوط موازي با هم برخورد مي كنند و قواعد رياضي مي شكند.چرا كه فيلم فيلمي صددرصد اجتماعي است كه چندان از قواعد خشك و بي انعطاف رياضي پيروي نمي كند.اينجا خطوط موازي به هم مي رسند و فاجعه با يك انحراف از مسير كوچك شكل مي گيرد.
تقاطع كه بيشترين جايزه را در جشن خانه سينماي امسال از آن خود كرد در زمينه جلوه هاي ويژه هم در حد و اندازه سينماي غيرصنعتي ما فيلم درجه يكي به حساب مي آيد.در اين باره البته ترجيح مي دهم حرفي نزنم چون همه مزه درك آن به شوك ناگهاني تماشاگر در برابر پرده سينمااست.ديدن فيلم تلخ ابوالحسن داوودي را مثل خوردن يك قطعه شكلات تلخ خوشمزه توصيه مي كنم.من كه شكلات تلخ خيلي دوست دارم.شكلات تلخ ، ادبيات تلخ و سينماي تلخ.
مرتبط :
عشق هم عشق هاي قديم؟ نگاه پرستو به فيلم.
فيلمي تر و تميز با ضرباهنگي تند.نگاه علي قديمي.
تقاطع را ببينيد.چندگانه.

2. چه كسي امير را كشت؟ با فيلمنامه اي كه خسرو هم روي آن كار كرده و كارگرداني مهدي كرم پور يكي ديگر از فيلم هايي است كه اين روزها در حال اكران اند.فيلمي كه بدون معطلي در گروه فيلم هاي خاص سينما طبقه بندي مي شود.فيلم ستاره كم ندارد.از نيكي كريمي گرفته تا مهناز افشار و امين حيايي و البته غيرستاره هايي مثل خسرو شكيبايي و شريفي نيا و علي مصفا و آتيلا پسياني و شايد تماشاگر عام سينما براي تجديد ديدار با اين ستاره ها هم كه شده در صف گيشه بايستد، بليت بخرد و با چيپس و نوشيدني اش وارد سالن سينما بشود اما تجربه اكران اين چند روزه نشان داده كه تماشاگر عام از انتخاب اين فيلم براي لذت بردن و خوشحالي صددرصد پشيمان خواهد شد و گاه حتي مثل مواردي كه در بعضي سينماها رخ داده اعتراض مي كند و وسط فيلم از در سينما مي زند بيرون.همه اينها را قبول دارم.اما با وجود تمام اين ويژگي هاي غيرتجاري من چه كسي امير را كشت ؟ را دوست دارم.فيلم به شدت مرا برد به حال و هواي اثر جاودان نويسنده محبوبم ، هاينريش بل.رمان مفصل سيماي زني در ميان جمع و يا حتي رمان كوتاه آبروي از دست رفته كاترينا بلوم. در سيماي زني در ميان جمع البته يك قتل واقعي با تمام ويژگي هاي هولناكش اتفاق مي افتد و راوي كه همان نويسنده باشد با دقت و ظرافتي عجيب و حيرت انگيز انگار كه ذره بيني براي ثبت تمام ظرائف در دست داشته باشد راه مي افتد و يكي يكي از تمام شخصيت هاي داستان درباره قتل و قاتل تحقيق و پرس و جو مي كند.در آبروي از دست رفته كاترينا بلوم هم فضا تقريبا به همين شكل است.همه آدم هايي كه با كاترينا به نوعي مرتبط بوده اند درباره او حرف مي زنند و نظرهايي مي دهند كه گاه به شدت با هم متفاوتند.در فيلم مهدي كرم پور تقريبا اتفاق مشابهي مي افتد.در اين فيلم از اكت و آغاز و پايان متعارف و جذابيت هاي مبتني بر برخورد و درگيري و گفت و گوي بازيگران با هم خبري نيست.شخصيت هاي فيلم يكي يكي در برابر شما حاضر مي شوند و هريك از رابطه خود با امير مي گويند. از خود امير البته خبري نيست.فيلم را به راحتي مي توان مثل يك مسابقه فوتبال به دو نيمه تقسيم كرد.نيمه اول نيمه اي كه آدم ها از خوبي هاي امير مي گويند و تاسف مي خورند به خاطر كشته شدنش و نيمه دوم ، نيمه اي كه نقاب ها تا حدي كنار مي رود و هر كس از دلخوري هاي خود از شخصيت اصلي و غايب داستان حرف مي زند و انگيزه هايي از دست داشتن در قتل او را بروز مي دهد.نوع چينش داستان و بديع بودن فرم آن و از همه مهم تر احساس خوب كشف و حل معما كه در طول تماشاي فيلم با بيننده همراه است از ويژگي هاي قابل ستايش فيلم كرم پور است.با وجود اين خلايي كه در بين دو نيمه فيلم خودنمايي مي كند و چندان روشن نيست كه چطور ناگهان ورق ها برمي گردد و دست عوض مي شود و همچنين پايان بندي بد ، به نظر من از اشكالات اساسي چه كسي امير را كشت ؟ است.در مورد پايان بندي بد البته تماشاگر ايراني در بيشتر موارد عادت كرده كه حتي فيلم هاي خوب را با پايان بد تحمل كند.بيشتر فيلم ها با يك يا حتي دو سكانس اضافه تمام مي شوند و فيلم كرم پور هم از اين نقص مستثنا نبود.بيننده اي كه من باشم دلش نمي خواست فيلم آن سكانس لوس ، شعاري و پرطمطراق سنتور و بيابان را داشته باشدچرا كه به نظرم قبل از آغاز چنين سكانسي اساسا فيلم خوب و متفاوت چه كسي امير را كشت ؟ پايان يافته بود.
نكته ديگري كه درباره اين فيلم به نظرم بد نبود به آن توجه بيشتري بشود انتخاب بازيگران بود.بجز شكيبايي ،آتيلا پسياني ، امين حيايي و شريفي نيا به نظرم انتخاب بقيه بازيگران چندان با منطق فيلم جور در نمي آمد. در فيلمي كه قرار است بازيگر تمام كمبودها و عناصر حذف شده ديگر را جبران كند انتخاب بازيگران خودش پروسه بسيار مهمي است.شكيبايي در اين فيلم البته واقعا خوب بود و كلي از بار فيلم را يك تنه بر دوش داشت اما بخصوص درمورد انتخاب بزيگران زن به نظرم هيچ دقت و وسواس حرفه اي صورت نگرفته بود.كمااينكه بازي هاي زنان فيلم نه خوب بود و نه حتي كارگرداني شده.با اين وجود فيلم كرمپور يك فيلم متفاوت و باارزش است و حتي بايد كارگردانش را به خاطر شجاعت و جسارتي كه براي ساخت آن به خرج داده ستايش كرد.اگر سينماي متفاوت دوست داريد، فرصت ديدنش را از خودتان دريغ نكنيد.



October 22, 2006

زنان بزایند که دو بچه کم است!

دیگر مطمئن شدم که دولت نهم آمده تا ظهور موعود را تسریع کند.بیکاری بیداد می کند.فساد، تجاوز، فقر، حاشیه نشینی، انفجار جمعیت، ترافیک سرسام آور،اقتصاد متورم،روابط بین المللی فشل.... و خلاصه گند و کثافت است که همین طور از سر و رویمان بالا می رود و آن وقت آقای پرزیدنت در نطق های پشت سر هم و بی وقفه خود اعلام می کنند که با شعار« دو بچه کافی است» مخالف اند!! چرا که کشور ما این فضا را دارد که 120 میلیون جمعیت داشته باشد!
معجزه هزاره سوم در آخرین اظهارات خود در جلسه‌ مشترك دولت و مجلس گفته است : « اين‌كه مي‌گويند دو بچه كافي است، من با اين امر مخالف هستم. كشور ما داراي ظرفيت‌هاي فراواني است. ظرفيت دارد كه فرزندان زيادي در آن رشد پيدا كنند، حتي ظرفيت حضور 120 ميليون نفر را نيز داراست. اين غربي‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعيت‌شان منفي است، از اين امر نگران هستند ! و مي‌ترسند كه جمعيت ما زياد شود و ما بر آنها غلبه كنيم، به همين خاطر مشكل خودشان را به ديگر كشورها صادر مي‌كنند.».
رئیس جمهور که در ادامه اظهارات مثل همیشه ناگهانی اش ظاهرا خواسته دست تفقدی هم بر سر زنان بکشد تا یادشان برود که بر سر موضوع ورود زنان به استادیوم چه عوام فریبی جذابی را به نمایش گذاشت ، گفته : « ظرفيت اشتغال در كشور ما خيلي زياد است، من معتقدم خانم‌هاي متاهل مي‌توانند نيمه‌وقت كار كنند، ولي حقوق كامل بگيرند.»
مستر پرزیدنت خارق العاده ما همچنین پیشنهاد داده است که قانونی تصویب شود تا به ازای هر فرزند یک ساعت از ساعت کاری زنان کم شود!
احمدی نژاد گفت : «در حال حاضر آقايان و خانم‌ها موظفند روزانه 8 ساعت كار كنند، ولي من در اين‌جا اعلام مي‌كنم كه دولت اين آمادگي را دارد كه طبق لايحه‌اي اين زمينه را فراهم كند كه ساعت كار زنان متاهل نسبت به تعداد فرزنداني كه دارند كاسته شود تا آنها بهتر بتوانند به مسووليت اصلي‌شان عمل كنند.»
به این ترتیب با روی کار آمدن دوباره فلسفه دم دستی« هر آن کس که دندان دهد، نان دهد » یک بار دیگر وظیفه اصلی ما هم روشن شد.پیشنهاد می کنم خانم ها هر چه زودتر دست به کار شوند.بچه بیشتر ، ساعت کار کمتر ! برای مثال شما اگر موفق شوید که 7 تا بچه به امت اسلامی تحویل دهید، در واقع فقط یک ساعت می روید و به محل کار خود سر می زنید و حال و احوالی می کنید و زود برمی گردید خانه.تازه حقوق کامل هم می گیرید.به این می گویند بهره وری کامل.هم شما به وظیفه اصلی تان می رسید، هم غربی ها به مقاصد استعماری شان نمی رسند، هم رئیس جمهور خیالش راحت می شود بابت دفعات زایمان خانم ها و هم کلا مملکت به فنا می رود.« البته شما با هر ادبیاتی که خواستید این دو کلمه آخر را بخوانید.»
مرتبط :
سرمقاله اعتماد ملي با عنوان آقاي رئيس جمهور به كجا چنين شتابان؟
نوشته صنم دولتشاهي.بدن زن ايراني هميشه محل مذاكره سياستمداران بوده.
شبا هت هاي حرف هاي احمدي نژاد با رساله نكاحيه.پرستو كار جالبي كرده.



October 18, 2006

سينا قنبرپور درباره پست قبلي اين وبلاگ يادداشتي نوشته و برايم فرستاده كه مي خوانيد:
آسياب به نوبت است
اخلاق حرفه اي مثل رسالت خبرنگاري نيست كه بعد از آن مجيديه باشد ! نيازي است كه گويا آشفته بازار امروز به جلوگيري از ارضاي آن مي پردازد تا خود باقي بماند. واقعيت اين است كه اندكي پس از دوم خرداد وقتي مجوز روزنامه ها يكي پس از ديگري راهي كوچه و خيابان شد، اندكي بعد از آنكه توقيف پي در پي مطبوعات حرفه اي ها را دلزده كرد كسي بايد اين همه تحريريه را پر مي كرد . پس نسلي آمد كه نه مثل « حسين قندي » ماه ها در گوشه روزنامه كيهان ايستاده بودند تا قدر صندلي داشتن در روزنامه را بدانند و نه مثل « مهرداد خليلي » شب حنابندانشان را مشغول نوشتن گزارش بودند تا بدانند روزنامه و تحريريه اش چه طور جايي است . حكايت امروز سينا قنبرپور و آينده نو حكايت تازه اي نيست . اگر روحيه انتقادگري داشته باشي و حاضر به گفتن بله قربان نباشي مداوم تجربه اش مي كني و خب هركس خربزه مي خورد پاي لرزش هم مي نشيند . اما نكته اينجاست كه ما كم كم داريم عادت مي كنيم ظلم و بي ادبي به همكارانمان يا حتي خودمان را ببينيم اما بابت حفظ موقعيت دم برنياوريم . نتيجه اين مي شود كه مديران غير فرهنگي محيط هاي فرهنگي نوازندگان هر ملودي از ساز مخالف را خاموش مي كنند و بدين ترتيب با هزينه اي بسيار ناچيزتر از قبل آهنگ ناموزون خود را با سازشان مي نوازند.
اگر گمان كنيم « مرگ حق است اما براي همسايه » كور خوانده ايم كه نوبت در اين مجموعه محدود ، خيلي زود به ما مي رسد . متاسفانه فقدان يك سيستم حقمدار و به دور از سياست در صنف خبرنگاران سبب شده تا هر مدير غير فرهنگي بتواند با استفاده از ابزار قدرت كه همانا همان اندك مقدار حق التحرير و حقوقمان است ما را از جمع بودن دور كند و به عافيت انديشي بكشاند.
نكته اساسي تر اينكه روزنامه ها چيزي نمي شوند مگر با قلم و نام ما خبرنگاران اما همين پتانسيل قدرتمند را چه كسي يا چه كساني هدايت مي كنند مسلم است كه مديران روزنامه ها . وقتي شما بهترين انديشه و بهترين قلم را هم به كار گيري اما نتيجه كار در خدمت زد و بندهاي مديران روزنامه ها باشد بيچاره مايي كه وقت و ذهنمان را گذاشته ايم . خلاصه آنكه اين من و شماييم كه مي توانيم از سخيف بودن محيط كارمان جلوگيري كنيم و نگذاريم اين گونه قضاوتش كنند آن هم با رعايت اخلاق حرفه اي . اخلاق حرفه اي به درد امروز من نمي خورد بلكه حافظ امنيت امروز و فرداي همه امثال من و شمايي است كه ناگزير بايد براي مديران غيرحرفه اي و غير فرهنگي كاركنيم . اگر روزي كسي مثل « عليرضا محمودي » قرار شد « همشهري ماه » را دبيري كند و گوشي تلفن را برداشت و زنگ زد از « محمد قوچاني » اجازه گرفت ما هم ياد بگيريم حرمت نگاه داشتن چگونه است . نه اجازه انتشار همشهري ماه در دوره شيخ عطار به دست محمد قوچاني بود و نه عليرضا محمودي محتاج رخصت .اگر روزي عليرضا محمودي به سبب نوشته هاي برخي وبلاگ نويسان از برج آي تك و همشهري گذاشت و رفت دستكم براي تصاحب صندلي او دعوا نكنيم و بدانيم آسياب به نوبت است ! البته همه ما هم چه دوست و چه ... اعضاي يك خانواده ايم و اگر روزي هم اختلافي با هم پيدا كرده باشيم مثل اعضاي خانواده شب بر سر يك سفره غذا خواهيم خورد .
به اميد حق ، سينا قنبرپور ، خبرنگار اجتماعي – حوادث ، 26 مهرماه 1385



October 10, 2006

توخواب عشق مي بيني من خواب استخوان ,حكايت روزنامه نگاران وصاحبان رسانه

حالم از اين كودتاهاي خاموش و كثيفي كه هرازچندگاهي از يك گوشه دنياي كوچك مطبوعات سربرمي أورد به هم مي خورد.اين البته احساسي نيست كه فقط من تجربه اش كرده باشم.وقتي سال پيش در روزنامه حيات نو به بدترين شكل ممكن و متصور شيرفهمم كردند كه اخراجم مي دانستم اين نه اولين بار است و نه أخرين بار كه چنين اتفاق غيرفرهنگي اي در يك فضاي صددرصد فرهنگي مي افتد.مي دانستم كه پارادوكس بزرگ نوشتن از حق و حق طلبي و در همان حال بي بهره بودن از هرگونه حقي خيلي پيش از اين در ذهن روزنامه نگاران اهل فكر شكل گرفته و شايد تا ابد هم پاسخي براي أن نباشد..امروز البته خوشحالم از اينكه حتي همان موقع هم أنقدر خام دست نبودم كه گمان كنم زندگي , معيشت , احساسات و سرنوشت جماعت قلم به دست و مطبوعاتي براي صاحبان سرمايه دار رسانه ها حتي به اندازه نصف تيراژ روزنامه يا يك چهارم سود أگهي هاي أن ارزش دارد.اما در كنار اين خوشحالي كه شايد محصول عادي شدن حاكميت روابط لابيرنتي و بي اصول به جاي ضوابط حرفه اي در مطبوعات باشد ,باز هم از شنيدن اخبار مربوط به ناامني و بي تضميني شغلي دوستانم ناراحت مي شوم.نمي دانم شايد هنوز به اين واقعيات كثيف عادت نكرده ام.هنوز عادت نكرده ام كه سينا قنبرپور, يكي از روزنامه نگاران شناخته شده و واقعا زحمتكش و فعالي كه مي شناسم يك روز صبح دفتر و دستك هميشه مرتب اش را جمع كند و مثل هميشه برود به دفتر روزنامه نه چندان وزين و در برخي موارد حتي سخيف أينده نو و ببيند كه خانم خبرنگار جوان و بي تجربه اي صندلي اش را تصاحب كرده.
نه من هنوز نه عادت دارم به چنين بي اخلاقي هاي درخشاني و نه باور دارم به چنين بي قانوني هاي ساده و بي دردسري.أقاي وصال و همفكرانش در راس روزنامه أينده نو البته در جلسات أغاز به كار اين روزنامه طور ديگري ظاهر شدند و اگرچه سوابقشان را كمابيش مي دانستيم اما براي لحظاتي ما هم باورمان شد كه واقعا أمده اند فيل هوا كنند.كار متفاوت , روزنامه نگاري مبتكرانه و حقوق, امنيت و امتيازات شايسته حرفه روزنامه نگاري.اما همين أقاي مديرمسئول پرسابقه ظاهرا در تحريريه أينده نو براي دوستان ما جاسوس گذاشته و شخصي از منسوبان خود را با عنوان مخفي خبرچين و البته حتما با حقوق و مزاياي مكفي به جان اهل تحريريه انداخته است.بازرسي فايل هاي اينترنتي خبرنگاران و چوب زدن زاغ سياه أنها هم تنها يكي از موارد انضباطي اي است كه در تحريريه اين روزنامه دنبال مي شود و اگر هم كسي مثل سينا دربرابر اين نقض أشكار و بي پرده حقوق انساني در يك روزنامه اعتراض كند و فرياد بكشد, هوارش به هيچ كجا نخواهد رسيد.گوشي براي شنيدن وجود ندارد.گوش ها همه پر است از صداي همهمه زندگي در اين شهر شلوغ كه هر كس در أن مي كوشد تا نان روزي خود را از دهان انواع و اقسام گرگ هاي بالان ديده بيرون بكشد.بر فرض كه هوار حق خواهي شما به گوش مدير مسئول هم برسد, باز به كاهدان زده ايد و نتيجه چيزي نيست جز تهديد و اخراج.أن هم به بدترين و زشت ترين شكل ممكن.بي أنكه بدانيد كس ديگري را از ميان صف بيكاران جوياي كار بر جاي شما مي نشانند و شماي روزنامه نگاري كه دم از حقوق انساني , حقوق كار و كارگر و نقد بر ساختارهاي فاسد قدرت هاي ديكتاتورماب و توتاليتر مي زنيد و به خيال خودتان براي ساختن جامعه مدني گام برمي داريد, به يكباره درمي يابيد كه هيچ چيز و هيچ كس و هيچ مرجعي نداريد كه از شما حمايت كند.شما مي مانيد و يك دوره ديگر بيكاري يا كم كاري كه البته فكر كنم برايتان بد نيست چون ژورناليسم يكي از حرفه هاي كاهنده عمر و فرساينده جواني است و پر است از استرس و هيجان و ناامني.بد نيست زماني هم به شما استراحت بدهند تا غازهايتان را بچرانيد وبا فراغ بالي كه در شغلتان هرگز معني ندارد, بنشينيد و ماستتان را بخوريد.هميشه كه نبايد شما روزنامه را تعطيل كنيد.گاهي روزنامه شما را تعطيل مي كند .
و در اين ميان دوره مي رسد به كوچك تر هايي كه در بحث اخلاق حرفه اي هنوز به فصل حفظ حرمت همكار و نگاه صنفي داشتن به مسئله اشتغال نرسيده اند و نمي دانند, يعني نياموخته اند كه دست كم بايد زنگي به شما بزنند و بگويند كه پيشنهادي بي شرمانه را براي تصاحب شغل شما پذيرفته اند.القصه سينا جان دلت شاد و سرت سبز كه اولين بار نيست كه چنين مي بيني و متاسفم كه بايد بگويم أخرين بار هم نخواهد بود.براي خودمان,براي سينا و همه دوستان روزنامه نگاري كه مي دانند چه مي گويم شعري مي گذارم از اورهان ولي ,شاعر ترك كه بي ربط با تفاوت هاي ما و صاحبان سرمايه دار رسانه ها نيست :
ما نمي توانيم با هم باشيم.راه ما جداست.
توگربه قصابي, من گربه سرگردان كوچه ها.
تو از ظرف لعابي شير مي خوري
من از دهان شير.
تو خواب عشق مي بيني , من استخوان.
اما كار تو هم چندان أسان نيست عزيز.
دشوار است هرروز دم جنباندن.
نوشته بقیه دوستان را هم بخوانید:
فشار از بیرون ،نامردی از داخل علی قدیمی
اخلاق روزنامه نگاری در وضعیت اخراج داوود پنهانی



October 06, 2006

قندونمک هایی ازعمران صلاحی

به جای شعری که می خواستم از عمران صلاحی بگذارم فکر کردم گزیده ای از آثار طنزش را بگذارم.طنزهایی ازع .شکرچیان که کوتاهند اما پر از معنا:
انتقال
رستوران هتلي بالاي سردرش اين تابلو را زده بود: «غذاهاي سنتي عاملي براي انتقال فرهنگ ملي.»
ما فكر مي‌كنيم از اين طريق فرهنگ ملي به جاي اينكه انتقال پيدا كند، دفع مي‌شود.
آزادي بيان
تنها جايي كه آزادي بيان و انديشه به‌طور كامل رعايت مي‌شود، دستشويي است. در و ديوار پر است از شعارهاي سياسي و تصاوير خارج از محدوده.
پيشنهاد مي‌شود شهرداري خودش در دستشويي‌ها وايت‌برد (تخته‌سياه) و ماژيك بگذارد، تا نويسندگان به در و ديوار نپرند.
پنجاه سال
به تازگي «صد سال آواز ايران» به صورت نوار و سي‌دي به بازار آمده است. بهتر بود اسم اين گردآوري را مي‌گذاشتند پنجاه سال آواز ايران، چون در اين نوارها و سي‌دي‌ها از صداي زنان خواننده خبري نيست.
سؤال
بعضي از خواننده‌هاي مرد صداي نازك دارند و بعضي از خواننده‌هاي زن صداي كلفت. چرا صداي آنان آزاد است و صداي اينان ممنوع؟ پيشنهاد مي‌شود آن دسته از خواننده‌هاي زن كه صداي كلفت دارند، روي خودشان اسم مردانه بگذارند و ترانه بخوانند. چون محتواي ترانه‌ها هم اغلب مردانه است فكر نكنم كسي تشخيص بدهد كي زنه، كي مرده.
آگهي
اين هم يك آگهي كه در مجله فيلم (شماره 296) چاپ شده است: «هر چند بار و به هركجا كه مي‌خواهيد، بچسبانيد.»

ادامه "قندونمک هایی ازعمران صلاحی"
permalink 11:29 AM


October 04, 2006

حالا حکایت « خیاط » است !

افسوس .افسوس برای مرگ «عمران صلاحی ».عمران صلاحی از معدود نویسندگانی بود که همان طور که می نوشت زندگی می کرد.ساده ، بی آلایش و واقعا پاک و دوست داشتنی.خوش مشرب و مهربان و بسیار همراه و دلسوز.اصلا نمی دانم الان اینجا چه باید بنویسم.دوست ندارم از آن حرف هایی که معمولا موقع مرگ آدم ها می زنند بنویسم. درباره خیاطی عمران صلاحی اما این صطلاح از خودش است. یادم است در جلسه ای که برای بزرگداشت هوشنگ مرادی کرمانی برگزار شده بود ، عمران صلاحی که با عنوان « طناز » برای سخنرانی دعوت شد، پشت تریبون آمد و گفت : البته من طناز نیستم.من بیشتر خیاط هستم.خیاط به معنی خیط کننده!
علاوه بر طنزهای بی اندازه ظریف و دلچسب، عمران صلاحی مجموعه شعرهایش را هم یکی دو بار چاپ کرده بود.او برای گردآوری کاریکلماتورهای پرویز شاپور و گردآوری و تنظیم نامه های شاپور به فروغ هم تلاش بسیار کرد.عمران صلاحی را می توان چه به لحاظ کلام و چه به لحاظ نوشتارش و چه به لحاظ نوع نگاهش به زندگی در گروه « خواص دوست داشتنی » طبقه بندی کرد.
بعدا شعری از مجموعه اشعارش زیبایش را به یادبود اینجا خواهم گذاشت.حالا این مطالب مرتبط را بخوانید :
وبلاگ نویسان در سوگ عمران صلاحی
تسلیت دفتر نظارت بر آثار شاملو
گزارش دویچه وله
پیام گل آقا
پیام سیمین بهبهانی
از بوی طنز بی نصیب ماندیم
شمس لنگرودي: او از شاخص‌ترين شاعران طنز‌پرداز پس از
مشروطيت بود

جواد مجابي: مهم‌ترين ويژگي‌ صلاحی دوست داشتن مردم و سخن گفتن به شيوه‌ي آن‌ها بود
پی نوشت: سری هم بزنید به هادی تونز که عکس ها و مطالب خیلی خوبی گذاشته.پشیمان نمی شوید



October 02, 2006

عذرخواهی

این پست کوتاه فقط برای این است که از خوانندگان این وبلاگ عذرخواهی کنم.چراکه مجبور شده ام سیستم آزاد پذیرش کامنت وبلاگم را ببندم و علی رغم میلم پس از تایید کامنت ها آنها را چاپ کنم.معذرت می خواهم و اعلام می کنم که چاره ای نیست چراکه متاسفانه این روزها بیماری های روانی در جامعه روند رو به رشدی را طی می کنند و هنوز حتی برای مشق دموکراسی در یک فضای مجازی نیز بسیار جوانیم.
و شعری هم بخوانید از حضرت مولانا :
زانکه هر بدبخت خرمن سوخته
می نخواهد شمع کس افروخته
رو کمالی دست آور تا تو هم
از کمال دیگران نفتی به غم